بایگانی برچسب: نویسنده مریم مداری

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون هم گوش میداد و بعضی جاها حرص میخورد. در قابلمه رو گذاشتم و کنارش رو صندلی نشستم. دستم رو گرفت و روی هر دو دستم بـ ـوسه زد: -ممنون که با دستهای خودت برام آشپزی کردی. خندیدم و با بدجنسی گفتم: -بدعادتم میکنی. خونهی خودمون …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هفده

تو آینه لبخندش رو دیدم: -فقط من شیطنت کردم؟ چشمهام گرد شد: -تو اول شروع کردی! خب من هم گول خوردم . بلند خندید که با حرص ازش جدا شدم و شالم رو روی سرم درست کردم: -بریم؟ -بریم عزیزم . پیشونیم رو بوسید: -امروز خیلی خوشگلتر شدی . از جملهای که گفت لبخند عمیقی رو لبم نشست . -مرسی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل داشتم…یا پوریا ویا هیچ کس دیگه…. مثل فنر از جام بلند شدم …به سمت پذیرایی رفتم با این که صبح بود ولی خونه تاریک به نظر میرسید … جلو تر رفتم روی مبل نشسته بود ومشروب میخورد اول صبح هم از این کوفتی ها میخورن …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی / پارت آخر

کارهای خرید تمام شده بود …تقریبا همه چیز برای عقد وعروسی اماده بود … اتاق به سلیقه ی هانیا چیده شده بود حتی تعدادی از وسایل خونه رو هم جابه جا کرده بود ….تنها کار فقط روز شماری تا روز سال تحویل وعروسی بود به فامیل های کیارش که انگشت شمار بودن در ایران کارت دعوت رسانده بودن به قدری …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سی

با چشمای پر از اشک از جام بلند شدم و با پاهایی که میلرزید به سمت تاجم رفتم وبرداشتمش وتوی اغوشم کشیدم ونشستم و اشک هام دونه دونه روی تاج میافتادن دوری از پوریا واقعا عذاب اور بود… سنگینی لباس عروسی توی تنم حسابی خسته م کرده بود …قلبم تیر میکشید … کاری جز انتظار نداشتم … باید هرطور شده …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو نه

با یه تنه بهش میخواستم از کنارش رد بشم که بازومو محکم گرفت و غرید -فکر فرار رو از اون مغز فندقیت بیرون بنداز هیچ جوره نمیتونی از دستم ازاد بشی پرنسسسس! دندونامو محکم بهم فشار دادم وبا حرص بازومو از دستش بیرون کشیدمو وبه سمت پله ها راه افتادم پله ی اولو که برداشتم صداش از پشت سرم بلند …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو چهار

هر دو باخنده به سمت اتاق سوت وکور حرکت میکنند …کیارش برای تهیه ی رنگ و وسایل نقاشی اورا تنها میگذارد و بیرون میرود در نبود کیارش فرصت را غنیمت میشمارد … به سرعت از منیژه خانم درخواست چهارپایه ای بلند میکند تمام پرده های خاک گرفته وچرکی را باز میکند … تک تک وسایل را بیرون از اتاق منتقل …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو سه

از خستگی مفرط هر دو روی صندلی ماشین وامیروند برای مدتی فقط صدای نفس کشیدن هایشان به جای موسیقی در فضای ماشین پیچیده بود که توسط صدای خش دار کیارش به هم میریزد -خب ! بریم سر سورپرایز دومی! با چهره ای پراز بهت وتعجب به طرفش میچرخد و باناباوری لب میزند -چی ؟ بازم داریم؟! -اره که داریم دلبری …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو شش

اماده شدن و رسیدن به کارهای عقد وعروسی و خرید واین چیزا حسابی وقتمو پر کرده بود کارهای شرکت هم از یک طرف دیگه کلا حتی وقت سر خاروندنم نداشتم …بودن جیک تو شرکت یه نعمتی بود واسه خودش خیلی از کارهای رو بیچاره بی چون وچرا انجام میداد توی این گیر وداد هم از یه طرف بحث خواستگاری از …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو دو

نزدیک ظهر دراغوش کیارش از خواب بیدار میشود با دیدن کیارشی که خیلی اروم خوابیده بود لبخندی میزند دلش ارام تر شده بود حتی تصورش را هم نمیکرد که روزی بتواند با کیارش چنین رابطه ای را تجربه کند دستانش در موهای بهم ریخته ی کیارش به حرکت درمیایند هنوز کیارش را بزرگترین موهبت الهی در زندگی اش میدانست هر …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو پنج

شب رو زیر اسمون پراز ستاره خوابیدیم نزدیک های صبح با سر وصداهایی از خواب بیدار شدم تازه منظره جلوه ی خودشو نشون میداد تو تاریکی شب قشنگ معلوم نبود سرمو به اطراف چرخوندم تاپوریا رو پیدا کنم ولی ندیدمش کفشامو پوشیدم وراه افتادم چشمام به گل های سفید افتاد لحظه ای بهشون خیره شدم ویهو دستی منو از زمین …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو یک

هوا تاریک شده بود و چشمانش را باز میکند وخود را روی تخت میابد از یاد اوری لحظات تلخ ظهر بغضش میگیرد به سختی از جایش بلند میشود و ابتدا دوش اب گرمی میگیرد لباس مناسبی میپوشد و خودرا اراسته میکند نگرانی و دلهره ی عجیبی به دلش میافتد گوشی را برمیدارد و چند بار متوالی شماره ی کیارش را …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو سه

همه ی مهمونا به یکباره از جاشون بلند شدن و کم کم پچ پچ ها هم شروع شد طرح لبخند روی لبهام نشست دوباره صدای بمش با تحکیم بلند شد -نه !! من این هرزه و کلاهبردارو به عنوان زنم قبول نمیکنم صدای بلند دست هاش که بهم میکوبید در باغ تنین انداز شد و گفت خب دیگه نمایش تمومه …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو یک

با صدایی که به زور شنیده میشد لب زدم -اما .. بابا -اینقدر بابا بابا نکن اون پسره ی جوالق قدرتو نمیدونه -از کجا میدونید؟! -از همونجایی که جلوی چشمای تو رفت اون زنیکه رو صیغه کرد و بعدش شنیدم بچه هم داره اون یه بی غیرته پَسته وگرنه یه ادم عاشق هیچ وقت جا نمیزنه -پس چرا شما جا …

توضیحات بیشتر »