بایگانی برچسب: فرشته تاریکی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون هم گوش میداد و بعضی جاها حرص میخورد. در قابلمه رو گذاشتم و کنارش رو صندلی نشستم. دستم رو گرفت و روی هر دو دستم بـ ـوسه زد: -ممنون که با دستهای خودت برام آشپزی کردی. خندیدم و با بدجنسی گفتم: -بدعادتم میکنی. خونهی خودمون …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه نفر دستش نذاشت بسته شه و دوباره باز شد و …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی / پارت آخر

کارهای خرید تمام شده بود …تقریبا همه چیز برای عقد وعروسی اماده بود … اتاق به سلیقه ی هانیا چیده شده بود حتی تعدادی از وسایل خونه رو هم جابه جا کرده بود ….تنها کار فقط روز شماری تا روز سال تحویل وعروسی بود به فامیل های کیارش که انگشت شمار بودن در ایران کارت دعوت رسانده بودن به قدری …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو شش

با کشیدن هورایی بلند خود را دراغوش کیارش رها میکند ودستانش را دور گردنش گره میزند قصد بوسیدنش را میکند که با باز شدن در به سرعت از اغوشش بیرون میخزد کی میتوانست باشد جز رقیب عشقی اش ؟! نیکا با پوزخندی در چهارچوب در تکیه میزند وبا صدایی رسا لب میزند -آ آ آ ببخشید مزاحم خلوتتون شدم؟! کیارش …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو پنج

صدای محکم و جدی کیارش بلند میشود -نیکا واسه چی اومدی ؟! -وا…! کیارش نکنه یادت رفته که همیشه سال نو میام اینجا پیشت !… -مامان وبابات کجان؟! -اهان واسه این عصبی شدی عزیزم ؟! اوناهم روز سال نو میان فقط من خواستم یه هفته زودتر بیام پیشت که … ا ااا کیارش؟! چرا مهمونتو معرفی نمیکنی هان! با پرویی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو سه

از خستگی مفرط هر دو روی صندلی ماشین وامیروند برای مدتی فقط صدای نفس کشیدن هایشان به جای موسیقی در فضای ماشین پیچیده بود که توسط صدای خش دار کیارش به هم میریزد -خب ! بریم سر سورپرایز دومی! با چهره ای پراز بهت وتعجب به طرفش میچرخد و باناباوری لب میزند -چی ؟ بازم داریم؟! -اره که داریم دلبری …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو یک

هوا تاریک شده بود و چشمانش را باز میکند وخود را روی تخت میابد از یاد اوری لحظات تلخ ظهر بغضش میگیرد به سختی از جایش بلند میشود و ابتدا دوش اب گرمی میگیرد لباس مناسبی میپوشد و خودرا اراسته میکند نگرانی و دلهره ی عجیبی به دلش میافتد گوشی را برمیدارد و چند بار متوالی شماره ی کیارش را …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیست

پس از بوسه های طولانی تن هردو گر میگیرد دستان کیارش به سمت لباس هایش میروند که دخترک اجتناب میکند و دستانش را پس میزند یک آن دست از بوسیدن برمیدارد و به چشمانش خیره میشود با تک خنده ای لب میزند -عه دلبری ؟! نکنه هنوزم فکر میکنی نامحرمیم؟! -نه.. نه یعنی … وقتی من من های دخترک را …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت نوزده

صدای پدرش و کیارش اوج گرفته بود از فرط گریه واشک سردرد بدی در پیشانی اش افتاده بود هق هقش بلند میشود صدای فریاد های پدرش و کیارش به گوشش میرسد توان بلند شدن نداشت از پدرش میترسید با بسته شدن در صدایشان قطع میشود و باصدای کیارش سرش را بالا میگیرد وخیره به چشمانش میشود -پاشو قربونت برم ،چرا …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

هوا تاریک شده بود وخسته وکلافه از ندیدن دخترک ماشینش را روشن میکند وبه سمت خانه حرکت میکند تمامی لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده بود را در ذهنش تکرار میکند گاهی لبخند میزند وگاهی نم اشک در چشمانش مینشیند از علاقه ی دخترک مطمئن بود ولی میدانست راه رسیدن تا معشوقش صاف نیست و پیچ وخم های بسیاری دارد …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت یازده

با بهت و تعجب به مرد مقابلش خیره میشود شوکه شده بود خنده های هیستریکی میکند وهم زمان دانه های درشت اشک از چشمانش جاری میشود لب های خشک شده اش فقط یک کلمه را تکرار میکند -بابا …. بابا … بابا ؟! حس میکرد که با امدن پدرش تکیه گاهش را پیدا کرده افکارش او را به خبر های …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت ده

بادیدن موتور کیارش از بالکن کمی از دلواپسی اش کاسته میشود ولی کافی نبود برای اتمام این بی قراری ها به دیداری دوباره نیاز داشت پس از استحمام و پوشیدن لباس به پذیرایی میرود و تنها چیزی که نظرش را جلب میکند دیدن جای خالی کیارش بود به ارامی در جایگاه خود مینشیند نگاهی به میزی که همه چیز دران …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هشت

با کمک کیارش روی نیمکت مینشیند گرمای دستان کیارش جانی دوباره تزریقش میکند از ترس زبانش بند امده بود کیارش کنار گوشش زمزمه میکند: -هانیا … حالت خوبه ؟! چی شد به تو هان؟! با دنبال رد نگاه دخترک به هومن میرسد از بین دندان های قفل شده اش میغرد: -کار تو عوضیه ! به سمتش هجوم میبرد که با …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هفت

باصدای بلند مادرش ،هیراد بیرون از خانه میپرد وبادیدن هانیا به سرعت خود را دراغوشش رها میکند درحالی که ابجی ابجی میگوید لحظه ای چشمان قرمز خواهرش را میبیند و با لحن کودکانه ی خود میگوید -عه ابجی گریه کردی؟ -نه عزیزم -ابجی کجا بودی ؟دلم واست تنگ شده بود چرا تنهامون گذاشتی ؟ مگه تو دوستم نداشتی ؟ راستی …

توضیحات بیشتر »