بایگانی برچسب: رمان غمگین

رمان انتقام نا تمام پارت هجده

احسان چپچپی نگاهش کرد و چیزی نگفت. ماهبانو و مامان آش رشته درست کرده بودند. عمو رفته بود شیراز و زنعمو هم به دعوت مامان اومده بود. سر میز بودیم. مهران دستی به شکمش کشید: -خب، من چون خیلی گشنمه شروع میکنم . ماهبانو با یه کاسه بزرگ آش اومد و گذاشت جلوی مهران. ماهبانو: این رو سفارشی برای پسرم …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه نفر دستش نذاشت بسته شه و دوباره باز شد و …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت سیزده

-نه این چه حرفیه، خوشحال میشم تشریف بیارین . -چشم مزاحم میشیم . -مراحمین.. اگه میشه شماره خونهی مانداناجون رو بدین . بعد از اینکه شماره رو داد، خداحافظی کردم. با اون هم تماس گرفتم، در آخر هم خانوادهی شیدا رو دعوت کردم. -ماهبانو چیزی میخوای لیست بنویس خرید کنم . -نه مادر، همه چی هست . خونه رو گردگیری …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت دوازده

با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت : -واقعا که، بیحیا! به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام ناتمام پارت یازده

 با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت : -واقعا که، بیحیا! به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام ناتمام پارت ده

زن عمو: این چه حرفیه شما رحمتین. بفرمایید داخل . ماه بانو که رفت، جعبهی کاکائو رو دست زن عمو دادم. گرفت و روی میز ورودی گذاشت. -چرا زحمت کشیدی گلم؟ من رو جلو کشید، همدیگه رو بغل کردیم. گونهام رو بوسید و گفت : -ماشاالله نازتر شدی! -لطف دارین . -بیا تو، ببخشید نگهت داشتم.. حواسم نبود . -خواهش …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت نه

-شاید شبیه کسی هستین الان یادم نمیاد . با بازشدن در اتاق هردو ساکت شدیم. مفاخر با داماد و مهمونش بیرون اومد. من دوباره سرم رو پایین بردم و به مجله نگاه کردم. حدود پنج دقیقه بعد فهمیدم که مفاخر نزدیکم شد. -سلام خانم، ببخشید منتظر شدین . صدای داماد محترمش بود. مجله رو روی میز گذاشتم و ایستادم . …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هشت

تو فستفود پاساژ منتظر سفارشاتمون بودیم. سوگل با یه هیجانی گفت : -ولی بچهها خیلی حال داد، من دیگه خریدم تموم شد . یلدا: تمومم نشده بود دیگه باید با آقا سامان میرفتی.. بیچاره اون . سوگل:ای بابا شما دوست منین، در ضمن این دفعه که طولش ندادم، مگه نه افسانه؟ -آره عزیزم، پیشرفت کردی . داشتیم غذامون رو میخوردیم …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، روزنامه رو کنار گذاشت و گفت : -خب دختر گلم چه خبر؟ -اگه منظورتون کاره که سوگل حتما همه چی رو میگه . خندید : -آره خب.. درمورد پروژهی فانوس گفته. امیدوارم موفق بشین . -ممنون عمو؛ ولی رقیبامون خیلی سرشناسن . -شماها تلاشتون رو …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت شش

اون شب هم با شوخی و خنده بالاخره تموم شد و خوابیدیم. موقع خواب برای سوگل دعا کردم. میدونستم سوگل از پسرِ خوشش اومده؛ به هر حال با هم بزرگ شدیم، اخلاقش رو میشناسم. *** سه روزی میشد که سرمون تو شرکت خیلی شلوغ بود، سوگل رو هم فقط وقت ناهار میدیدم. عصری که کارم تموم شد، تنهایی به خونه …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت پنج

 رسیدیم دم خونه، در رو با ریموت باز کردم : -حالا ببینیم چی میشه. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. ماه بانو جلوی ورودی منتظرمون بود . -وای افسانه من نمیام. -تازه باید خودت جوابش رو بدی . جلوی در رسیدیم، هر دو سرمون رو پایین انداختیم. ماه بانو: من چی به شما بگم، آخه ساعت رو دیدین؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهار

 سر میز بودم که سوگل با صورت خیس اومد نشست . -بترکی که نذاشتی بخوابم . -عزیزم، ساعت رو نگاه کن بعد بگو. بهنظرت ناهار چی درست کنم؟ -مگه از دیشب نمونده؟ -قیمه مونده؛ ولی یه چیز دیگه هم درست میکنم، قورمه سبزی خوبه؟ -خوبه؛ ولی اینقدر سخت نگیر، یلدا از خودمونه . -نه آخه اولینباره میاد . -هرجور …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت دو

 صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم سوگل هنوز خوابیده. بلند شدم دست و صورتم رو شستم و آروم از اتاق بیرون رفتم. وارد آشپزخونه که شدم، دیدم ماه بانو داره صبحانه آماده میکنه . -سلام، صبح بهخیر ماه بانو . -سلام عزیزم، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ خسته بودی، میخوابیدی . -نه دیگه خوابم نبرد، اومدم صبحانه آماده …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

تمام مدتي كه حرف مي زد، كارم اين بود كه لبخند بزنم و وانمود كنم اطلاعاتي كه داره بهم مي ده تكراري نيست!! شيشه ي بي رنگي رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ي گيلاس نشون داد و در حالي كه به سمتم مي گرفتش، توضيح داد: -لايت و مناسب! چشمم روي بطري بامزه و …

توضیحات بیشتر »