بایگانی برچسب: رمان شوهر غیرتی من

رمان انتقام نا تمام پارت هجده

احسان چپچپی نگاهش کرد و چیزی نگفت. ماهبانو و مامان آش رشته درست کرده بودند. عمو رفته بود شیراز و زنعمو هم به دعوت مامان اومده بود. سر میز بودیم. مهران دستی به شکمش کشید: -خب، من چون خیلی گشنمه شروع میکنم . ماهبانو با یه کاسه بزرگ آش اومد و گذاشت جلوی مهران. ماهبانو: این رو سفارشی برای پسرم …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت شانزده

هر دو تعجب کردیم و احسان بلند گفت: -سروش آزادی! سرگرد: میشناسینش؟ احسان با ناراحتی سری تکون داد: -برای پدرم کار میکرد. سرگرد: سابقهداره. نگران نباشین، به زودی پیداش میکنیم . گیج بودم و احسان هم دست کمی از من نداشت. به خونه برگشتیم. همه تو باغ نشسته بودند؛ اما من با یه عذرخواهی و به بهونهی خستگی به داخل …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه نفر دستش نذاشت بسته شه و دوباره باز شد و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو دو

با شنیدن این حرف من رنگ از صورتش پرید مردمک چشمهاش لرزید مشکوک داشتم بهش نگاه میکردم که سریع گفت : _ من برم پیش بقیه بعدش رفت داخل پس حرفای ترنج درست بود ، نیاز عاشق من شده بود هر چی بیشتر میگذشت درمورد نیاز بیشتر میفهمیدم انگار قبلا کر و لال شده بودم که فقط ترنج رو مقصر …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد : _ ستاره با شنیدن صداش ایستادم با ترس بهش خیره شدم که بهم اشاره کرد برم سمتش با ترس و لرز به سمتش رفتم که لبخند ترسناکی زد _ خوب میشنوم اب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم _ چی رو ؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو پنج

دستپاچه ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چقدر ضایع برخورد کردم ، حوا و ارباب زاده هم پشت سرم اومدند نشستیم که مامان نازگل پرسید : _ ستاره حالت خوبه ؟ با تعجب بهش خیره شدم : _ آره _ پس چرا صورتت انقدر قرمز شده ؟ با شنیدن این حرفش نگاهم به ارباب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هشت

چرا ارباب زاده تا این حد از من تنفر داشت من هیچوقت کاری نمیکردم که باعث بشه بقیه اذیت بشن من حتی با هانیه هم کاری نداشتم ، ارباب زاده هنوز به فکر انتقام بود برای همین بود که تو همه چیز من رو مقصر میدونست آهی کشیدم و رفتم کنار پنجره ایستادم به بیرون خیره شدم که چشمم به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هفت

همه دور هم نشسته بودیم ، هانیه کنار ارباب زاده نشسته بود و تقریبا بهش چسپیده بود دیگه میدونستم این دختر چه ذات بدی داره برای همین ازش خوشم نمیومد مخصوصا جوری رفتار کرده بود که من از مامان نازگل متنفر بشم اما نمیدونست مامان نازگل هر کاری باهام انجام بده باز هم من ازش متنفر نمیشم _ ستاره _ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

رمان شوهر غیرتی من

مهمونی شروع شده بود انگار صدای جیغ و داد داشت میومد تلخ خندیدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشمهام گرم شد داشت خوابم میبرد که صدایی کنار گوشم شنیدم : _ ستاره با شنیدن صدای ارباب زاده آهسته چشمهام رو باز کردم _جان _ چرا خوابیدی !؟ با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم : _ پس باید چیکار …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو چهار

_ دستم رو دید ! با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد چند ثانیه بعدش گفت : _ دستت !؟ _ آره آستین من رو بی هوا بالا زد که با دیدن جای بریدگی با تیغ چشمهاش گرد شد با بهت داد زد : _ ستاره تو چیکار کردی چشمهام‌ رو با درد بستم که مامان نازگل گفت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو سه

با باز شدن در اتاق و اومدن مامان نازگل داخل اتاق ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ چرا قبل اومدنت به اتاق یه در نزدی !؟ با شنیدن این حرف ارباب سالار مامان نازگل متعجب گفت : _ ببخشید یادم رفت . نگاهم و ازش گرفتم بلند شدم به ارباب سالار خیره شدم _ باز …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو دو

رمان موبایل

با دیدن دختر خوشگل روبروم دهنم باز موند هانیه دختر دوست ارباب بود و جوری با خانواده ارباب صمیمی بود که من دهنم باز مونده بود ، دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم لبخند قشنگی زد و گفت : _ و شما !؟ لبخند خجولی بهش زدم که صدای مامان نازگل بلند شد : _ همسر …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهویک

لبخندی کنج لبهام نشست که صدای ارباب زاده اومد : _ تو چرا نیشت تا بناگوشت باز شد !؟ با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و هول شده بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم گفتم : _ چون من فکر میکردم شما عاشق بیتا خانوم هستید و الان که مامان اینو گفت و از رفتار های شما که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو نه

_ داغون برای یه لحظه اس اون نابود میشه ، سپهر همیشه عاشق بچه بود و دوست داشت هر چه زودتر از بیتا صاحب بچه بشه اما خوب با اتفاقاتی که پیش اومد بیتا مجبور شد ساکت باشه ، مخصوصا سپهر که الان هیچ بچه ای نداره حالا با فهمیدن این موضوع میتونه بدترین کابوس زندگیش رو ببینه . _ …

توضیحات بیشتر »