بایگانی برچسب: دانلود رمان

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

  لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم: -امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه… جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -حرف زدی باهاش چی گفت؟… -چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت شب میام حرف بزنیم…. سرم رو گذاشتم روی شونه ش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه

  نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم: _دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند! با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت ده

  پشت میز صبحونه نشستم و با ولع شروع کردم به خوردن انقدر گرسنه بودم که دلم میخواست کل میز رو ببلعم ماهی هم که نبود راحت میتونستم دلی از عذا دربیارم..! سرگرم جوییدن لقمه های بزرگم بودم و داشتم عشق میکردم که با دیدن لئون تو چهارچوب اشپزخونه که با تعجب بهم زل زده بود لقمه تو گلوم گیر …

توضیحات بیشتر »

سایت جدید*کافه رمان*

دوستان عزیز سایت جدیدمون با رمان های بسیار عالی امیدوارم خوشتون بیاد   رو لینک که در پایین قرار گرفته بزنیدو وارد شین.   رمان بهار   رمان سونامی   رمان اسارت عشق   رمان شاهدخت   *************CAFFEROMAN**************

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت دو

با دیدن ماهی و امنه که تو در ایستاده بودن و برام دست میزدن از خجالت قرمز شدم…. سریع رفتم پشت پرده گوشه اتاقم تا لباس بپوشم کمند_عه لیدی من نباید دربزنی بیای تو…شاید مثل الان لخت بوده باشم خب…. حیایی گفتن…خجالتی گفتن… با حرفم ماهی بلند خندید و بریده بریده گفت تو و خجالت؟ یک چیز بگو بگنجه دختر…. …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت یک

روی صندلیم جا به جا شدم که ساحل کلافه به پهلوم کوبید ساحل_معلومه چته هی وول میخوری… صاف بشین دیگه….جلسه دومه میایم سراین کلاس باز بی استادیم… کمند_انگار خیلی دوست داری این استادای ور ورو بیان مخمونو بخورن…بیخیال بابا… باخیس شدن بین پام یا خدایی زیر لب گفتم که از گوش ساحل نشنیده نموند ساحل_باز چته کمند کمند_ساحل نواربهداشتی همراته؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان سایه

رمان سایه

. برای خواندن رمان به سایت دیگه ما بلک رمان مراجعه کنید… Black roman دوستان حتما وارد شید و تغییرات عالی سایتمونم مشاهده کنید

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت دو

یه نگاه به خودم انداختم یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم وگفتم -ببین اقا اولا به نظر من تیپ شما مسخرست …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفت

مامان، نيما و غزل احمق رو تو طبقه ي بالا جا گذاشتم و برگشتم پيش نيكي كه ديگه گريه نمي كرد. مخاطب هام رو زير كردم و انگشتم رو فشردم روي اسم پناهي تا تماس برقرار شه. سه بوق انتظار كشيدم و نهايتا تماسم رد داده شد. عصبانيتم كم كم از بين رفت و جاش رو يه ناراحتي عميق گرفت. …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت یازده

نفس عمیقی کشید و گفت: _نمیخوام از سر حسادت کار اشتباهی انجام بدی فهمیدی؟! با شنیدن این حرف خانوم بزرگ جا خوردم اما بهش حق میدادم همچین حرفی رو بزنه و درکش میکردم با صدای گرفته ای گفتم: _خانوم بزرگ من هر چقدر ناراحت بشم حسادت کنم اما هیچوقت دست به کار های کثیفی ک ناز بانو زد نمیزنم‌اون بچه …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

تمام مدتي كه حرف مي زد، كارم اين بود كه لبخند بزنم و وانمود كنم اطلاعاتي كه داره بهم مي ده تكراري نيست!! شيشه ي بي رنگي رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ي گيلاس نشون داد و در حالي كه به سمتم مي گرفتش، توضيح داد: -لايت و مناسب! چشمم روي بطري بامزه و …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت اول

رمان آخرین بلیت تهران

رمان ” آخرين بليتِ تهران” به قلم ” شقايق لامعي” —– بخش اول تجريش ماتیک قرمز رو با دقت تمام، روی لب هام کشیدم و با دیدن چهره ی غزل خنده ام گرفت و ماتیک از دستم افتاد روی میز آرایش! با حالتی بین عصبانیت و شوخی، مشتی به شونه اش کوبیدم و گفتم: -من دارم رژ می زنم، تو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت

امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا از اتاقم بیرون نرم ک برام بد میشه آه تلخی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت

داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم _خانوم خوشگله ؟! با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم و سعی کردم …

توضیحات بیشتر »