رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفده

_ مگه من برده هستم که دنبال من باشند ؟ سرش رو با تاسف تکون داد : _ نه _ پس چرا همچین افکار مزخرفی داشتند آخه ؟ _ نیاز نیست تو با فکر کردن بهشون خودت رو اذیت کنی همشون یه عده روانی هستند نفسش رو غمگین بیرون فرستاد _ واقعا داری درست میگی یه عده روانی هستند که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوچهار

  مادرجون نگاهم کرد و با تردید گفت: -نمیشه بهش نگی سوگل..دوباره خودش میفهمه و مثل اون دفعه قشقرق به پا میکنه… -اره خودمم همین فکرو میکنم اما چه جوری بهش بگم که قاطی نکنه… دوباره سه تایی تو فکر فرو رفتیم و کمی بعد عسل اروم گفت: -اخه این کیه؟..مزاحمم باشه چندبار زنگ میزنه، جواب ندی یا باهاش دعوا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

  _ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا همه چیز درست بشه _ دلیلی واسه توضیح نیست یا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

  مثل بلبل و با گلایه شروع کردم به حرف زدن: -مادرجون من همش هوس میکنم ولی سامیار اجازه نمیده بخورم..میگه برات ضرر داره ولی من که دست خودم نیست..دو روز دیگه بچه ام به دنیا اومد، همش ترشیجات میخواد از بس هوس میکنه و سامیار نمیذاره بهش بدم..من که نمیخوام..اون میخواد….. شلیک خنده ی عسل به هوا رفت و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

  بعد بدون اینکه فرصت حرفی به من یا سامیار بده گفت: -زن داداش خداحافظ.. تق گوشی رو قطع کرد و من و سامیار چند لحظه همینطور شوکه به گوشی نگاه کردیم و بعد دوتایی همزمان زدیم زیر خنده…. با خنده گفتم: -چرا دیوونه شد یهو.. سامیار هم با خنده سری تکون داد و گفت: -ترسید بیشتر بزنیم تو ذوقش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده بود ، چند ثانیه که گذشت با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت : _ همچین اتفاقی نباید بیفته این اصلا امکان نداره اخمام رو تو هم کشیدم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم : _ چرا نباید همچین اتفاقی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟! با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت : _ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !. بعدش گذاشت رفت احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل ویک

  دوباره دلم یه حالی شد از دخترم گفتنش و با ذوق گفتم: -من فدای شما بشم..میگی دخترم اصلا دلم میخواد پرواز کنم از خوشحالی… با خنده و مهربونی گفت: -دخترمی دیگه.. -من چه جوریه این همه محبتتون رو جبران کنم.. -همین که پسر سر به هوامو سر و سامون دادی و نوه ام تو شکمته، ده هیچ جلویی… -من …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل

  اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم: -دخترمون حرکت کرد.. سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد… گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم… دلم هری می ریخت و پر از یه حس زیبا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

  ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت : _ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟ کلافه دستی داخل موهاش کشید : _ مامان _ چیه ؟ _ دارید باعث عصبانیت من میشید و اصلا حواستون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی… بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد: -جان..این خنده هات واسه کیه؟.. چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم: -تو.. دوباره بوسید و با همون لحن اروم و دلبرش گفت: -خودت واسه …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه جورایی بگم که آزمایشا بهم نخوند مانلی تا اونجا تعقیبم کرد بعدشم که از ازمایشگاه بیرون اومدم دنبالش…… _خب علی اقا اومدین دنبالش چی؟ +یافاطمه زهرا نکنه همونجا که ماشین با به ادم تصادف کرده بود همه جمع بودن مانلی من بود وای خدای من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟! شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا _ لاله با شنیدن صدای خاله ترنج از شوک خارج شدم و با صدایی گرفته شده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  دستش رو از تو دستم دراورد و پشت کمرم گذاشت و فشردم به خودش… نفس که کم اوردم، لب هام رو جدا کردم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و چشم هام رو بهم فشردم…. نفس زنان و اروم گفتم: -برای اینکه خیالم راحت بشه سامیار.. با لجبازی، دوباره لب هاش رو به لب هام چسبوند و اجازه نداد …

توضیحات بیشتر »