رمان گرداب/پارت پنج

رمان گرداب

نگاهی به ساعت انداختم.. هنوز تا اومدنش چند ساعتی وقت بود ولی می ترسیدم مثل هرروز نیاد و یه وقت کاری داشته باشه و زودتر از همیشه برسه خونه… شانس من اینقدر گند بود که همچین چیزی اصلا بعید نبود.. وسایل گردگیری رو اورده بودم که اگه رسید یه بهونه داشته باشم.. اروم دستمو روی دستگیره ی در اتاقش گذاشتم.. …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت چهارم

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

علیسان چه عطر خوبی داشت تنش، با لبخند بهش نگاه کردم که از پارکینگ بیرون میرفت شونه ای بالا انداختم: _مگه چیز بدی گفتم؟ با صدای زنگ گوشیم نگاهی به شماره انداختم، عکس الهه روی صفحش خاموش روشن میشد: _جونم عشقم؟ با عشوه شروع کرد حرف زدن: _خوبی علیم؟ امشب میای خونه یا نه.. با خنده ادامه داد: _به خودم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سوم

شوهر غیرتی من

داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد متعجب لب زدم: بله بفرمائید؟! در اتاق باز شدن با دیدن همسر ارباب کوچیک سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم و با صدای آرومی لب زدم: سلام خانوم! بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش حس خوبی نداشتم پوزخندی زد و با تحقیر …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت دوم

شوهر غیرتی من

با صدای شیطونی لب زدم: مطمئنی؟! با دیدن چشمهام که دوباره خمار شده بود و صدای شیطونم چشمهاش گرد شد و با صدای شیرینی گفت: ارباب بخدا دوباره دردم میاد من نمیتونم. با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم عجیب این دختر بچه شیرین و دلبر بود با شنیدن صداش و حرف هاش داشت من و به جنون میرسوند فکرش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت اول

شوهر غیرتی من

_چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم:چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه می‌کردند گفت: باکره اس ؟! بله آقا! عادت ماهیانه شده؟! بله. با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت: دخترت رو میخرم ازت اما به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهارم

رمان گرداب

شاهین خان همین امروز و فردا زنگ میزد و من باید نوید اینجا موندنم رو بهش میدادم وگرنه یه روز خوش واسم نمی گذاشت.. که اینم با این اخلاق اقا سامیار کار سختی به نظر میومد… از طرفی هم مگه من می تونستم با این پسر که معلوم بود خیلی بی اعصابه تو یه خونه بمونم.. دو بار دیگه اون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سوم

رمان گرداب

چشمامو محکم بهم فشردم و باز کردم..فک کردم اشتباه میبینم اما نه… یه دختر قد بلند و خیلی لوند با ارایشی غلیظ پشت سامیار وارد خونه شد و درو بست.. نفسم حبس شده بود..خدایا چه عکس العملی باید نشون بدم… فکر کنم سامیار فهمید من چقد مستاصل شدم که با همون اخمای گره خورده، سری تکون داد و گفت: -برو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت دوم

رمان گرداب

اخماش شدیدتر تو هم رفتن و صداش ارومتر و ترسناک تر شد: -کی؟.. از ترس چسبیدم به در ماشین و با هق هق نالیدم: -پسر..پسر عمه ام..پدر و مادرم..فوت کردن..پیش عمه ام زندگی می کردم..امشب هیشکی..خونه نبود..اونم..اونم میخواست..فرار کردم..حاضرم تو..تو خیابون بخوابم..ولی اونجا..برنگردم… گوشه ی لبشو جوید و نگاهشو ازم برداشت و به جلوش خیره شد… ارومتر شده بودم و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت اول

رمان گرداب

کتش رو با به حرکت از تنش کند و روی دسته ی مبل انداخت.. همینطور که دکمه های پیراهن سفید رنگشو باز می کرد اخم هاشو تو هم کشید و نگاهشو دور خونه چرخوند…خبری نبود.. گره ی ابروهاش محکمتر شد و خواست صدا کنه که همون لحظه در اتاقی باز شد و دختری با لباس زیر که فقط یه حریر …

توضیحات بیشتر »

آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سوم

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

نشستمو محکم در و بستم، فک کردم الان فحش ک دار میده ولی بدونه حرف گازشو گرفت و وارد خیابون اصلی شد دنده رو عوض کرد و گفت: _خب..کجا بریم؟ _برو بهت میگم جلو جلو برای خودم راه میرفتم و همه دوربین و گوشیارو دید میزدم، اول تصمیم گرفتم یدونه مثل ماله خودم بخرم ولی، کِرم درونم نذاشت. کرم خوبیه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت دوم

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

با صدای زنگ گوشیم ازشون دور شدم و از رستوران بیرون زدم:_مامان. مامان. مامان.تا آبروم نرفته سریع دکمه اتصال و زدم: _جونم مامان؟صدای نگرانش تو گوشم پیچید: _دختر ورپریده، چشم سفید، پدر سـ…..استغفرالله _چی شده:| _چیزی نشده..فقط یه زلزله ۴ ریشتری زمینو لرزونده، ولی دختر من از اونجایی که از سیبزمینی هم بی رگ تره یه زنگ به مادرش نزده …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت اول

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

با چشمای خیس از اشکِ شوق به مرده ارزوهام پشت لامبورگینی سفید نگاه میکردم..همیشه آرزو میکردم که یه همچین آقایی داشته باشم، خدایا شکرت_ با سرعت داشت میومد طرفم…دماغمو کشیدم بالا که از صداش چند تا رهگذر با قیافه جمع شده بهم نگاه کردن…محل ندادم و نگاهمو دوباره دوختم به مرده ارزوهام…این چرا داره میاد تو حلقه من!!…گریه ام بند …

توضیحات بیشتر »