رمان گرداب/پارت صدو چهلو نه

  سرم رو تکون دادم و یه نفس نصف لیوان رو خوردم و نفس عمیقی کشیدم: -اخیش..چقدر خوبه.. مادرجون با رضایت لبخندی زد و گفت: -همشو بخور..یکم دیگه اثری از حالت تهوعت نمیمونه… تکیه دادم به سامیار و بقیه ش رو هم سر کشیدم و بعد لیوان رو دادم دست مادرجون که هنوز کنارم ایستاده بود: -خیلی ممنون.. -نوش جونت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو دو

  شیرین نفس عمیقی کشید و گفت : _ من فقط اومدم باهاش صحبت کنم اما اون داره به من توهین میکنه شما قصد ندارید بهش چیزی بگید ؟! خانوم بزرگ گوشه ی لبش کج شد ؛ _ بزرگ شدی اما عاقل نه فکر کردی من احمق هستم که بخوام حرفات رو باور کنم ؟ اومدی تهدیدش میکنی مشخصه که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست ویک

_ تو همیشه این و میگفتی اما من مطمئن هستم امیرعباس عاشقت هست چون تو این مدت که اینجا بودم دیدم چجوری بعد رفتنت عصبی و پرخاشگر شده بود خندیدم : _ اون از اولش هم عصبی بود دوست داشت با همه دعوا کنه هیچ ربطی به من نداشت نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد : _ انقدر لجباز نباش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهلو هشت

  چشم هام رو دور سفره چرخوندم و به تک تکشون نگاه کردم… یه وقت هایی قبلا عسل شوخی میکرد و می گفت من و تو باید دوتا داداش تور کنیم چون طاقت جدایی از همو نداریم…. حالا اون شوخی و ارزو، به واقعیت تبدیل شده بود و چقدر از این موضوع خوشحال بودم… لبخندی زدم و لیوان دوغم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان خان

  یکی از بهترین و جدیدترین رمانهای آنلاین   برای خواندن رمان به سایت رمان فیکس وارد شوید….   روی لینک زیر کلیک کنید.   ROMANFIX

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو هفت

  درحال پهن کردن سفره ی ناهار بودیم که صدای زنگ در بلند شد… لبخنده پهنی زدم و از جا پریدم: -حتما سامیارِ.. عسل لبخندی زد و گفت: -نه فکر کنم سامان باشه..چند دقیقه پیش حرف زدیم گفت نزدیکه خونه اس… خورد تو حالم اما لبخندم رو حفظ کردم و گفتم: -پس تو برو درو باز کن.. سرش رو تکون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست

_ میدونستی بیش از حد داری سرک میکشی تو زندگی بقیه ، بهتر نیست خفه خون بگیری چرا اصلا امیرعباس تو رو تحمل میکنه باید بهش بگم طلاقت بده حتی لیاقت دلسوزی هم نداری . با عصبانیت به سمتم اومد دستش رو روی شکمم گذاشت یهو فشاری بهش داد که جیغی از شدت درد کشیدم با عصبانیت داد زد : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

امیرعباس بعد گذشت چند دقیقه اومد داخل خیره به من شد و گفت : _ لاله با صدایی گرفته شده گفتم : _ بله _ پدر بزرگ میخواد تا بدنیا اومدن بچه بریم خونه کنار رودخونه زندگی کنیم ، میگه این واسه ی تو بهتر هست چون حامله هستی اینجا شاید اذیتت کنه دوست نداشتم از اینجا برم من همشون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

  با تعجب گفت: -کجایی الان؟.. دوباره با صدایی خفه گفتم: -تو دستشویی.. باز زد زیر خنده و گفت: -قربونت برم من باید خجالت بکشم تو چرا.. -چقدرم تو خجالت میکشی.. -تو هم نکش..برو بیرون اون تو موندی چیکار..حالت بد میشه… -وای سامیار.. -دیگه چیه؟.. -اخه خدا بگم چیکارت نکنه..برای چی اذیتم میکنی؟..از داد و فریادت باید بکشم، از محبتتم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون صاحب یه خانواده شدی جوگیر شدی داری اینطوری میگی ؟ _ میدونی تو همیشه عادت داری همه رو زود قضاوت کنی پس من سعی نمیکنم واست توضیح بدم چیشده یا نشده ترجیح من این هستش ساکت باشم ! با شنیدن این حرف من خشمگین شد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

  با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم: -نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم.. مادرجون خندید و با عشق گفت: -الهی من فداش بشم.. عسل دوباره چشم غره رفت و گفت: -چه ذوقیم میکنه سوگل خانم..بذار بیاد بفهمه باز بهت زنگ زدن، اونوقت ناراحت کردن و ببخشید و عشقمو نشونت میده…. -چرا میزنی تو ذوقم؟..سامیار قبلا از این کارا میکرد …

توضیحات بیشتر »

رمان دلبر جذاب من/ پارت یک

  منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم فقط ناز کن منم پوزخندی زدم تو دلم گفتم:اره عزیزم تو فقط به فکر هوستی هه بعدش دویستش ارین اومد ارین:کامیار بیا بریم بسه دیگه کامیار:کوجا من تازه عروسکمو پیدا کردم ولش نمی کنم ایرن:اوه هانی کوجا میری امشب یه شب خوبی میشه ها بعد براش چشمک زدم بعد رو …

توضیحات بیشتر »