رمان معشوقه استاد/پارت دو

با دیدن ماهی و امنه که تو در ایستاده بودن و برام دست میزدن از خجالت قرمز شدم…. سریع رفتم پشت پرده گوشه اتاقم تا لباس بپوشم کمند_عه لیدی من نباید دربزنی بیای تو…شاید مثل الان لخت بوده باشم خب…. حیایی گفتن…خجالتی گفتن… با حرفم ماهی بلند خندید و بریده بریده گفت تو و خجالت؟ یک چیز بگو بگنجه دختر…. …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت یک

روی صندلیم جا به جا شدم که ساحل کلافه به پهلوم کوبید ساحل_معلومه چته هی وول میخوری… صاف بشین دیگه….جلسه دومه میایم سراین کلاس باز بی استادیم… کمند_انگار خیلی دوست داری این استادای ور ورو بیان مخمونو بخورن…بیخیال بابا… باخیس شدن بین پام یا خدایی زیر لب گفتم که از گوش ساحل نشنیده نموند ساحل_باز چته کمند کمند_ساحل نواربهداشتی همراته؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو یک

  دست شاهین خان روی شلوارم از حرکت ایستاد و انگار صدام رو شنیدم..سرش رو که پایین بود، اروم اورد بالا… بدنم یخ کرد و با وحشت نگاهش کردم.. چشم هاش رو ریز کرد و نگاهی به پنجره ی اتاق کرد و دوباره با چشم های به خون نشسته نگاهی به من انداخت…. دستش اومد سمتم و گردنم رو محکم …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو شش

با کشیدن هورایی بلند خود را دراغوش کیارش رها میکند ودستانش را دور گردنش گره میزند قصد بوسیدنش را میکند که با باز شدن در به سرعت از اغوشش بیرون میخزد کی میتوانست باشد جز رقیب عشقی اش ؟! نیکا با پوزخندی در چهارچوب در تکیه میزند وبا صدایی رسا لب میزند -آ آ آ ببخشید مزاحم خلوتتون شدم؟! کیارش …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو نه

با یه تنه بهش میخواستم از کنارش رد بشم که بازومو محکم گرفت و غرید -فکر فرار رو از اون مغز فندقیت بیرون بنداز هیچ جوره نمیتونی از دستم ازاد بشی پرنسسسس! دندونامو محکم بهم فشار دادم وبا حرص بازومو از دستش بیرون کشیدمو وبه سمت پله ها راه افتادم پله ی اولو که برداشتم صداش از پشت سرم بلند …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو پنج

صدای محکم و جدی کیارش بلند میشود -نیکا واسه چی اومدی ؟! -وا…! کیارش نکنه یادت رفته که همیشه سال نو میام اینجا پیشت !… -مامان وبابات کجان؟! -اهان واسه این عصبی شدی عزیزم ؟! اوناهم روز سال نو میان فقط من خواستم یه هفته زودتر بیام پیشت که … ا ااا کیارش؟! چرا مهمونتو معرفی نمیکنی هان! با پرویی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو هشت

دامن پفی و بزرگمو توی دستم گرفتم که بلند بشم که نگام به مچ پاهام افتاد که باند پیچی شده بود یادم افتاد که لحظه ی اخر پاهام پیچ خورد یه دستمو روی دیوار انداختمو وبه زور خودمو بالا کشیدم …وقتی پامو روی زمین گذاشتم تازه دردش پیچید در اون حد نبود ولی باز کمی درد داشتم با چشمام نگاه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو دو

  زبونم بند اومده بود و فقط نگاه میکردم، نزدیک تر اومد و سرشو به صورتم نزدیک کرد با همون شیطنت همیشگیش که چن وقتی بود دلم براش تنگ شده بود گفت: _انتظار نداشتم انقدر ذوق کنی که در برابر این حرف سکوت کنی و مثل همیشه جوابای دندون شکن ندی سعی کردم خودم و جمع و جور کنم که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاه

  . چونه ام لرزید و مقاومتم شکست و بغضم ترکید: -چرا..چرا جای سورن منو نکشتی راحتم کنی؟… مستقیم تو چشم هام خیره شد و بی پروا و اروم لب زد: -تو مادرتی..انگار که خوده خودشی..چطوری از تو بگذرم..این صورت انگار صورت جوونیای مادرته..نمیتونستم بی خیالت بشم..تو مال منی…. دلم ریخت و شوکه نگاهش کردم: -چی؟.. دستش رو از روی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو چهار

هر دو باخنده به سمت اتاق سوت وکور حرکت میکنند …کیارش برای تهیه ی رنگ و وسایل نقاشی اورا تنها میگذارد و بیرون میرود در نبود کیارش فرصت را غنیمت میشمارد … به سرعت از منیژه خانم درخواست چهارپایه ای بلند میکند تمام پرده های خاک گرفته وچرکی را باز میکند … تک تک وسایل را بیرون از اتاق منتقل …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو نه

قراره بریم عمارت جدید میدونی!؟ _آره خانوم بزرگ با لبخند بهم خیره شد و گفت: _همه چیز رو قراره از نو شروع کنیم امیدوارم هیچ مشکلی دیگه پیش نیاد! با لبخند به خانوم بزرگ خیره شدم خانوم بزرگ کسی بود که من رو از اون خانواده که فکر میکردم خانواده واقعی من هستند خرید و آورد اینجا حمایت کرد منو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو نه

  چشم هاش رو ریز کرد و خیره شد بهم: -اما قسم خوردم یه روزی تلافی همه ی اون اشک هارو دربیارم… تنم بی اختیار از نفرت تو صداش لرزید… می دونستم..می دونستم بی خیال دخترِ بیچاره نشده و یه کاری کرده… انگار یه لحظه فراموش کردم کی جلوم نشسته که با عصبانیت توپیدم بهش: -به زور می خواستی دوستت …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو هفت

تقریبا نیمه های شب بود که تن خسته مو به اتاق رسوندمو روی تخت افتادم باید صبح زود بلند میشدم واسه ارایشگاه … یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم وپوف بلندی کشیدم ….کلا دو ساعت وقت داشتم که بخوابم همون جوری روی تخت افتادموخوابم برد … صبح با صدای جیغ جیغ دیانا وبالا وپایین شدن تخت از خواب پریدم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

  از ترس سر جام میخکوب شده بودم، با یه لبخند خبیث نگاهم میکرد، الان وقتش نبود برم ماریا رو نجات بدم اول باید خودم و از دست این قول بیابونی نجات میدادم تمام توانم و تو پاهام گذاشتم و قبل از این که بهم برسه برگشتم و پا گذاشتم به فرار داد زدم: _وایستا ببینم کجا؟ افتاد دنبالم، تو …

توضیحات بیشتر »