رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: -اره عزیزم..ممنون.. عسل “ایشی” کرد و سامان هم صورتش رو تو هم کشید: -اه حالمونو بهم زدین.. سامیار دستش رو انداخت دور گردنم و تکیه ام رو داد به خودش و شقیقه ام رو بوسید: -حالا خودتونم میبینیم.. همگی خندیدیم و مادرجون دست هاش رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو پنج

  صورتم رو تو دست هاش گرفت و اروم روی لب هام رو بوسید: -اره عشقم.. -خداروشکر.. این دفعه من رفتم سمتش و لبش رو بوسیدم اما تا خواستم فاصله بگیرم دستش رو پشت سرم گذاشت و اجازه نداد…. عمیق و طولانی مشغول بوسیدنم شد و من هم همراهیش کردم… کمی که گذشت مادرجون دوباره صدامون کرد و با اکراه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو هشت

_ لاله با شنیدن صدای نازنین خیره بهش شدم و گفتم : _ بله _ چیشده چرا انقدر عصبانی هستی ؟ پوزخندی زدم : _ مگه حتما باید اتفاقی افتاده باشه تا من عصبانی بشم هان ؟ متعجب شده بود چرا امروز دارم انقدر سرد برخورد میکنم اما هیچکس از حال من خبردار نبود ، جز شیرین که با لبخندی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو چهار

  با نگرانی زیادی خودم رو کشیدم لبه ی تخت و با هول و سریع رفتم پایین که یهو با اون حالش غرید: -اروم..چه خبرته.. یه لحظه تو جام ایستادم و بعد اروم تر رفتم سمت در و گفتم: -خیلی خب..تو چشماتو ببند تا میام.. از اتاق رفتم بیرون و در رو بستم و حالا که سامیار نمیدید، تند تند …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو هفت

  شیرین اصلا نمیتونست جلوی خودش رو بگیره همش باید یه سوتی میداد _ لاله به سمتش مامان ستاره برگشتم و گفتم ؛ _ جان _ بیخیال نیاز نیست اعصابت رو خورد کنی ذاتا میدونی چجور آدمی هست با شنیدن این حرفش ساکت شدم آره میدونستم چجور آدمی هست پس نیاز نبود اعصابم رو بخاطرش خورد کنم حتی شده یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

وقتی امیرعباس اومد حسابی کلافه و عصبانی بود ، نگرانش شده بودم میترسیدم بپرسم چیزی شده که تو به این حال و روز افتادی یا نه ، چند دقیقه که گذشت خودش اومد پیشم نشست و گفت : _ تو چرا بیداری ! _ منتظر تو بودم چرا انقدر عصبانی هستی اتفاقی افتاده اینجا ؟ نفسش رو غمگین بیرون فرستاد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو سه

  سرش رو جلو کشید و پیشونیم رو بوسید: -تقصیر تواِ که اینقدر خواستنی هستی و من همه جا دلم میخوادت… اخم کردم و همزمان لبخند هم زدم: -اینقدر هندونه نده زیر بغلم، من حامله ام برام ضرر داره… زد زیر خنده و روی لبم رو محکم بوسید: -شیرین زبونی نکن میخورمتا.. من هم خندیدم و چیزی نگفتم که سامیار …

توضیحات بیشتر »

رمان آراز

                      رمان آراز/آدرس جدید با ژانری بسیار جذاب حتما بخونید برای خواندن رمان به سایت زیر مراحعه کنید…     BLACK-ROMAN

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو پنج

  شیرین با عصبانیت گفت : _ اتفاقا سلیمه همیشه خدمتکار شخصی من بود و حالا این کار شما اصلا درست نیست . صدای امیرعباس بلند شد ؛ _ تو نیاز به خدمتکار شخصی نداری شیرین چلاغ که نیستی میتونی کار های خودت رو انجام بدی پس بهتره ساکت باشی خیلی دیگه داری بی ادبی میکنی ! شیرین ساکت شد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو دو

  دست هام رو روی گردن و شونه ی لختش حرکت دادم و دست سامیار هم رفت روی کمرم و اروم و با نوازش کشیدش بالا و انگشت هاش رو روی قفل لباس زیرم نگه داشت….. نفس زنان چنگ زدم تو موهاش و کمرم رو اوردم بالا تا راحت بازش کنه و کمی بعد اون هم رفت کنار تیشرتم پایین …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو چهار

_ خوب خانوم بزرگ میدونه که همش نقشه هست واسه ی امیرعباس تعریف میکنه . غمگین بهش نگاه کردم و گفتم : _ آره خانوم بزرگ واسش تعریف میکنه چه اتفاق هایی افتاده اما قلب شکسته ی من درست میشه بنظرت ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد : _ واقعا نمیدونم چی باید بگم حسابی شوکه شدم وقتی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو یک

  اروم لب زدم: -ناراحت نشدم..خودم گفته بودم.. -نفس کشیدن تو عوض بشه من میفهمم..از من میخواهی حالتو مخفی کنی؟… چشم هام رو بستم و سرم رو تکون دادم: -خیلی دارم اذیتت میکنم.. دوباره با دستش که هنوز چونه ام رو گرفته بود، سرم رو تکون محکم تری داد و گفت: -منو نگاه کن ببینم.. چشم هام رو باز کردم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو سه

_ نازنین خیره به من شد و دلخور گفت : _ جان _ چرا اینطوری شدی ، خودت میدونی چقدر واسه ی من با ارزش هستی ! _ تو نگار رو خیلی دوستش داری حق داری اون خواهرت هست من نباید حسودیم بشه نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم چی داشت واسه ی خودش میگفت آخه _ میشه این قضیه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاه

  صاف نشست و سرش رو چرخوند طرفم و با جذبه گفت: -بغض نکن..اگه از چیزی ناراحتی بهم بگو..تو خودت نریز..خودتو اذیت نکن… با چشم های اشکی نگاهش کردم و بی اختیار خزیدم تو اغوشش… چیزی نگفت و دست هاش رو دورم پیچید و بغلم کرد.. سرم رو تو سینه ش قایم کردم و از همونجا با صدایی خفه گفتم: …

توضیحات بیشتر »