رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هشت

چرا ارباب زاده تا این حد از من تنفر داشت من هیچوقت کاری نمیکردم که باعث بشه بقیه اذیت بشن من حتی با هانیه هم کاری نداشتم ، ارباب زاده هنوز به فکر انتقام بود برای همین بود که تو همه چیز من رو مقصر میدونست آهی کشیدم و رفتم کنار پنجره ایستادم به بیرون خیره شدم که چشمم به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو پنج

  ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم… اون هم یه ابروش رو انداخت بالا و لب زد: -وقتی نبردمت و دیر شد، ببینم بازم میخندی یا نه.. -نبری؟..اونوقت سر خودت کلا میره.. -عه؟..زبون دراوردی… تکونی به خودم دادم تا شاید کمرم رو صاف کنه اما انگار همچین قصدی نداشت و می خواست اذیت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو چهار

در و بست و برگشت سمتم، با یه شیطنت خاصی کشیده گفت: _خببب، بلاخره تنها شدیم سعی کردم خودمو بزنم به اون راه، نگاهی به خونه انداختم و با دستپاچگی گفتم: _من برم یه دوش بگیرم که صورتم رو هیکلم داره سنگینی میکنه کتشو دراورد و انداخت روی مبل، در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت با همون لبخند مرموز …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه بده… برنامه که تموم شد بدون توجه به عکاس ها و طرفدارهایی که سعی داشتن به سمتم هجوم بیارن، با سرعت به سمت اتاقی که برام آماده کرده بودن رفتم و سریع داخلش شدم و درو پشت سرم بستم. همین که برگشتم تا به در …

توضیحات بیشتر »

رمان نیلا

نویسنده نسیم جعفری

  رمان در مورد دختری به نام نیلا هست که تو بچگی مادر و خواهر دوقلوش و از دست داده  و به دلایلی خودش و باعث مرگشون میدونه و الان با پدر و برادر و دختر خاله مادرش که همسر پدرش شده زندگی میکنه یه روز که با پدرش از شمال به سمت تهران میومدن که تو نزدیکی تهران تصادف …

توضیحات بیشتر »

رمان پگاه

مقدمه گذشته در چشمانم مانده است عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم که نفهمی هنوز هم دوستت دارم برای خواندن این رمان به سایت شهر رمان مراجعه کنید…                     …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هفت

همه دور هم نشسته بودیم ، هانیه کنار ارباب زاده نشسته بود و تقریبا بهش چسپیده بود دیگه میدونستم این دختر چه ذات بدی داره برای همین ازش خوشم نمیومد مخصوصا جوری رفتار کرده بود که من از مامان نازگل متنفر بشم اما نمیدونست مامان نازگل هر کاری باهام انجام بده باز هم من ازش متنفر نمیشم _ ستاره _ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو چهار

من هم بغلش کردم و چند دقیقه همینطوری موندیم و قبل از اینکه دوتامون گریه مون بگیره، سریع از هم جدا شدیم…. لبخنده پر بغضی بهش زدم و با اشاره ش دوتایی از اتاق رفتیم بیرون… زیاد عادت به کفش هایی با این پاشنه ی بلند نداشتم و کمی برام سخت بود راه رفتن… دستم رو به نرده ی پله …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو سه

#خوش_زبون موزیانه گفتم: _بگردم، بذار بریم خونمون خستگیتو در میارم لبخندش جمع شد و نیشگونی از پام گرفت که اصلا به دستش نیومد، یکم دیگه امتحان کرد که آخر سر قیافش از درد انگشتای خودش جمع شد و با حرص گفت: _چرا انقدر سفته اه بادی به غبغب انداختم و گفتم: _همه عاشق همین سفتیه بدنمن با همون حرص صداشو …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت سیونه

معشوقه استاد

  اندوهگین گفت: _قصد من این بود که توی این دانشگاه پیشرفت کنی و بتونی با خودت کنار بیای و بفهمی که خیلی قوی هستی…قوی هستی چون می تونی جلوی مردی بشینی که یک روز بهت ضربه زد و تحقیرت کرد…می تونی توی چشماش زل بزنی و نفرتت رو فروکش کنی…من همچین انتظاری رو از تو داشتم و دارم کمند،اگه …

توضیحات بیشتر »

سایت جدید شهر رمان

شهر رمان

  دوستان عزیز اینم آدرس سایت جدیدمون(شهر رمان) با بهترین رمان ها   ۸۰ درصد رمانهایی که تو این سایت گذاشته میشه انحصاری است و تو هیچ کانال تلگرامی یا کتابخونه ای پیدا نمیشه   تو این سایت میتونید با ذرخواست دادن با نویسنده رمانها ارتباط برقرار کنید   دوستان عزیز ممنون میشم از ساینمون حمایت کنید   برای وارد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

رمان شوهر غیرتی من

مهمونی شروع شده بود انگار صدای جیغ و داد داشت میومد تلخ خندیدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشمهام گرم شد داشت خوابم میبرد که صدایی کنار گوشم شنیدم : _ ستاره با شنیدن صدای ارباب زاده آهسته چشمهام رو باز کردم _جان _ چرا خوابیدی !؟ با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم : _ پس باید چیکار …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو سه

شونه بالا انداختم و لب هام رو جمع کردم: -نمی دونم..ازش بپرس.. چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت: -من بپرسم؟..خاک تو اون سرت تو باید واسم استین بالا بزنی… -من واسه خودم اتفاقی شوهر پیدا کردم..تو جنگ و جدال و جاسوسی و کلفتی…چه توقعی داری… -بابا طرف اماده اس تو فقط جورش کن.. خیلی داشت اصرار میکرد..با اخم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو دو

رمان آقای مهربون خانم خوش زب

  با بغض گفتم: _خا چرا میزنی؟ یه بارم که خواستم ذوق کنم تِر بزنین تو ذوقم دستشو آورد بالا: _میگی یا یدونه دیگه چاشنیت کنم _نه نه میگم، بهم گفت بیا با هم… پرید وسط حرفم و یدونه زد تو صورتش: _هییی ای بی وجدان عوضی چطور تونست همچین پیشنهادی بهت بده، الان میرم عصامو تو حلقش میکنم سریع …

توضیحات بیشتر »