رمان صیغه اجبار/پارت سه

نگاهی بهم انداخت و بدون جواب دادن بهم رو به خدمه گفت: _‌اسب و آماده کردین؟! _‌بله ارباب. ارباب از روی مبل بلند شد و رو بهم گفت: _‌دنبالم بیا. دنبال ارباب حرکت کردم که به سمت اسطبل اسب ها حرکت کرد وقتی رسیدم خدمه با اسب منتظر وایستاده بود با دیدن ارباب سریع اسب و آورد و گفت: _‌سلام …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو دو

  می دونستم چشم هام الان از اشک و خوشحالی برق میزنه و با نگاهی دو دو زده، تو چشم هاش میخکوب مونده بودم…. حتی درد زیاده فکم هم برام مهم نبود..اون لحظه اگه میمردم هم دیگه شکایتی نداشتم… لبم می لرزید و هیچ حرفی نمی تونستم بزنم..احساس ادمی رو داشتم که مُرده و الان درهای بهشت رو به روش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو پنج

متعجب به ارباب سالار داشتم نگاه میکردم یعنی از اول با این ازدواج مخالف بود اما چه دلیلی داشت با رفتن ارباب سالار فقط ما سه نفر مونده بودیم که ترنج گفت : _ مامان بابا با ازدواجشون مخالف بود ؟ _ آره اینبار من پرسیدم : _ دلیل مخالفتش چی بوده ؟ هیچوقت به من نگفت با ازدواج ارباب …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت پنج

* اتیش اتیش. با شنیدن صدایی سراسیمه از کوپه خارج شدم. با دیدن اتیش وحشت زده دستمو روی صورتم گذاشتم. از کوپه بغلی اتیش بیرون میزد! با دیدن کپسول اتش نشانی سریع به سمتش رفتم و با هر زحمتی بود برداشتمش. ولی اتیش انقدی بود که بعید میدونم با این خاموش بشه. ولی بهتر از هیچی بود. شروع کردم به …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شمرون “(پیشنهادی)”

– لیلی من تو رو میکشم. عین بچه های دو ساله میمونی انگار من هرچی می گم تو می خوای بدتر کنی. هر روز اینجا منو معطل می کنی. بابا خسته شدم انقدر اینجا منتظرت موندم. نیای خودم میرما! تلفن را روی لیلی قطع کرد. حالا آنقدر هم طول نمی کشید تا لیلی بیاید. شاید پنج دقیقه بیشتر طول نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت پانزده

تا ساعت ده چندبار با احسان و یهبار با مامان صحبت کردم. احسان میخواست بیاد دنبالم که با کلی دلیل مبنی بر اومدن سوگل راضیش کردم نیاد. سرگرم فیلمی بودم که از تلویزیون پخش میشد. صدای افتادن چیزی رو شنیدم. سریع بلند شدم. قلبم تند میـزد. رفتم قسمتی از پرده رو کنار زدم؛ اما چیزی ندیدم. از پلهها آروم رفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو چهار

به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم : _ جان _ فردا صبح آماده شو باید بریم جایی با شنیدن این حرفش متعجب شده بودم اما سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم که صدای پر از طعنه ترانه بلند شد : _ ارباب سالار چون حسودیش شده قصد دارید ببریدش مسافرت ؟! _ نه ستاره هیچوقت حسادت نمیکنه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو یک

  از روی مبل بلند شدم و رفتم کنارش نشستم.. دستش رو دور گردنم انداخت و موهام رو از یک طرف گردنم جمع کرد و انداخت پشتم و گفت: -چرا اینقدر غر میزنی؟..میبینی خسته ام، حوصله ندارم.. -چیکار کنم..منم حالم خوب نیست..میترسم.. اخمی کرد و اروم گفت: -از چی؟.. اون یکی دستش رو تو دستم گرفتم و با بغض گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت چهار

  دوست نداشت چیزی حال خوب الان شو خراب کنه بنابراین تصمیم گرفت حرف های شهاب رو فراموش کنه. خواست دوش بگیره اما با دیدن ساعت پشیمون شد. سر چادر مشکی شو سرش کرد چمدان به دست از خونه خارج شد با دیدن نرگس و همسرش متعجب و سوالی به نرگس نگاه کرد نرگس با ذوق از ماشین پیاده شد …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت دوم

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت: _‌از امروز باید کار کنی تو خانوم این خونه نیستی فقط صیغه ی ارباب شدی و هر وقت ازت تمکین خواست باید تو اتاقش باشی. تو فقط یه خونبسی پس انتظار رفتار خوب و از کسی نداشته باش دخترجون سرت تو کار خودت باشه. با بغض به حرفاش گوش دادم من نمیخواستم زیر …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت اول

با سیلی محکمی که تو گوشم زده شد پرت شدم روی زمین سرد که از برف پوشیده شده بود و صدای داد پدرم بود که به هوا رفت: _‌دختره نمک نشناس میخوای برادرت قصاص بشه آره ؟!‌ با گریه سرم و به نشونه ی نه تکون دادم و با گریه نالیدم: _‌بابا من نمیخوام خونبس بشم نمیخوام صیغه ی ارباب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو سه

چیزی نگفت ساکت شده بود ، بغض کرده بود میدونستم من و دوست داره اما گاهی حرفایی میزد که بعدش خودش هم پشیمون میشد ارباب زاده اومد داخل اتاق و گفت : _ آماده شدی ؟ _ آره چمدون من و برداشت و پرسید : _ چمدون امیرعباس کجاست ؟ _ لباساش داخل چمدون من هست سرش رو تکون داد …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت سه

  با زجه گفت: + نمیشه مانلی باور کن نمیشه! _ میشه تو نمیخوای. توی لعنتی نمیخوای! #مانلی چادرمو روی سرم جا به کردم و سمت پایگاه راه اوفتادم. صدرصد امروز علی هست! بعد از ده مین جلوی در پایگاه پیاده شدم. با دیدن علی جلوی در لبخند کجی زدم و وارد پایگاه شدم. + سلام زهراخانوم خوبی؟ به سمت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیست

  شوکه شده و میخکوب مونده بود و هیچ حرکتی نمیکرد… دستش رو که هنوز کنارم روی تخت بود و مشتش کرده بود رو تو دستم گرفتم و با شادی و گریه گفتم: -سامیار میشنوی..صدای قلب بچمونه.. پلکی زد و نگاهش رو اروم کشید سمت من و با چشم های سرخ نگاهم کرد… با گریه، لبخند زدم و دستش رو …

توضیحات بیشتر »