رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صدو هفتاد

  سوگل لبخندی به سورن زد و گفت: -خودتو ناراحت نکن..خداروشکر الان پیشمونی.. سامیار دوباره سرش رو چرخوند و تا خواست باز یه چیزی بار سورن کنه، سوگل با حرص گفت: -سامیار بس کن.. خنده ام گرفت..چقدر این مرد غد و یک دنده بود.. قبل از اینکه سامیار چیزی بگه، با صدای البرز سر هممون چرخید طرفش… به من نگاه …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو نه

  همزمان دوتایی چرخیدم و سورن رو دیدیم که دست هاش رو تو جیب گرمکنش فرو کرده و نگاهمون می کرد…. امروز حسابی باهم حرف زده و گریه کرده بودن و تا حدودی دلتنگی این یک سال رو جبران کرده بودن… اما بی قراری و دلتنگیشون اجازه نداده بود مفصل درمورد این مدت حرف بزنن و سورن هنوز چیزی براشون …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هشت

  نگاه ازشون گرفتم و ظرف های غذارو داخل یخچال گذاشتم و پای سینک ایستادم و مشغول شستن ظرف ها شدم…. انقدر فکر و خیال تو سرم بود که نفهمیدم ظرف ها کی تموم شد… دست هام رو شستم و شیر اب رو بستم و چرخیدم سمت هال… مامان داشت تلویزیون میدید و خبری از سورن نبود.. دست هام رو …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هفت

  البرز که بالاخره موفق شده بود اتش رو روشن کنه، شصتش رو بالا گرفت و گفت: -اوکی شد..بیایین.. همه رفتیم و دور اتشی که لب دریا درست کرده بود، روی ماسه ها نشستیم… لباس هامون کم بود و باد کمی هم که میوزید، هوا رو تا حدودی سرد کرده بود و بخاطره همین به این اتش نیاز داشتیم…. من …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو شش

  دوباره نگاهم چرخید سمت اتاق سورن و با ترس و تته پته کنان گفتم: -ب..به..کی؟.. بلند و با حرص صدام کرد: -خانوم.. مکثی کرد و بعد محکم و شمرده شمرده گفت: -گوشی رو بده به سورن.. اینقدر صداش محکم و جدی بود که کاری جز اطاعت ازش نتونم انجام بدم… نفسی کشیدم و اروم گفتم: -چشم..چند لحظه گوشی دستتون …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو پنج

  اون لبخنده جذابش بالاخره روی لبش نشست و گفت: -برو به سلامت.. -خداحافظ.. از در خونه که رفتم بیرون، چشمم به دنیز افتاد که پشت فرمون نشسته بود و منتظر من بود… دستی تکون دادم و به طرفش رفتم که متوجه ی سورن پشت سرم شد و بوق کوتاهی زد و دستش رو براش بالا برد و بلند گفت: …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو چهار

  خنده ام گرفت و دستم رو روی شکمم کشیدم و پر احساس گفتم: -تحمل میکنم.. -چی رو؟.. لبخندم عمیق تر شد و با همون لحن گفتم: -خارِ دوتا گلمو.. سامیار تک خندی زد و دستش رو روی صورتم کشید: -نیست و نابود میکنم اون خاری رو که بخواد به تو اسیب بزنه… دستش رو از روی صورتم گرفتم و …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو سه

  سامیار مجله ی تو دستش رو پرت کرد روی میز و دستش رو به صورت عرق کرده ش کشید و پشتش رو به ما کرد…. با نگرانی داشتم نگاهش می کردم که مادرجون با صدایی تحلیل رفته صداش کرد: -سامیار..پسرم.. سامیار چنگی به موهاش زد و دوباره چرخید طرفمون و مادرجون لبخنده محوی روی لب هاش نشوند و گفت: …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و شصتو دو

دو قطره اشک اروم روی صورت سامیار فرو ریخت و به تلخی لب زد: -پس چرا منو باور نکردی؟.. مادرجون پیشونیش رو روی سینه ی سامیار گذاشت و درحالی که می لرزید با گریه گفت: -اشتباه کردم مامان..الهی کور بشم و این حال تورو نبینم… از روی سینه ی سامیار پیراهنش رو چنگ زد و با همون حالش ادامه داد: …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد وشصت ویک

  پوزخنده سامیار بزرگ تر شد و با تمسخر گفت: -چیه؟..خیلی سخته باورش؟..سخته باور کنین گول خوردین و یه الف بچه چه جوری باهاتون بازی کرده؟….. سامان قدمی جلو گذاشت و بهت زده گفت: -سامیار..این تهت بزرگیه..اگه میخواهی دل مارو بسوزونی، ما همون موقع که تورو بیرون کردیم، هرروز سوختیم..با ابروی اون بچه بازی نکن….. سامیار زد زیر خنده و …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصت

نگاهم کرد و با محبت زیادی ادامه داد: -محمد منو از تو بیمارستها و مطب های دکترا جمع کرد و زنده نگه داشت و سوگل اومد و منو به زندگی برگردوند…. دوباره به مادرش نگاه کرد و با گلایه گفت: -دیگه شما نبودین..دیگه خانواده ای نبود..من خودم برای خودم خانواده ساختم..برای خودم خونه و زندگی درست کردم..خونه و خانواده ای …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صد و پنجاهو نه

  مادرجون لبخنده تلخی زد و اروم گفت: -ببخشید.. -چرا؟.. مادرجون سرش رو پایین انداخت و اروم گفت: -بخاطره گذشته..بخاطره بدی هایی که بهت کردیم..من هرگز خودمو بخاطره اون روزها نمی بخشم اما تو ببخش مادر…. سامیار سرش رو پایین انداخت و اروم گفت: -مهم نیست.. -مهمه..خیلی هم مهمه..می دونم تو دلت مونده و هنوز ازمون دلخوری..نگو نه که اگه …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو هشت

  عسل دوباره پوزخندش رو تکرار کرد و با جدیت گفت: -متاسفم..با یه ببخشید هیچ کدومش فراموش نمیشه… با نگرانی و استرس نالیدم: -عسل.. عسل دستش رو به معنی “ساکت باش” بالا گرفت و با جدیتی که کمتر ازش میدیدم گفت: -نمی تونم ببخشم..اگه اجازه داده بود خودم می تونستم با مادرم صحبت کنم..اصلا حرفشو قبول می کردیم..چه اشکالی داشت …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو هفت

  چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..نمی خواستم بحث به اینجا بکشه و کدورت پیش بیاد…. چشم باز کردم و سامان رو دیدم که با ناباوری به عسل نگاه میکرد… چشم و ابرویی برای عسل اومدم تا اروم باشه و گفتم: -اجازه بدین لطفا.. سامان دستم رو تو دستش گرفت و عصبی گفت: -لازم نکرده..برو لباس بپوش بریم.. …

ادامه مطلب »