رمان پسر شیطان

رمان پسر شیطان پارت آخر(اصلاح شده)

بالاخره این چند روز با کلی دلتنگی گذشت و تونستیم فسقلی رو خونه بیاریم  به قول رضا همه چیش شبیه من بود تک تک اعضای صورتش حتی سفیدی تنش مثل خودم بود  اما وقتی چشماشو برا اولین بار دیدم از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم  مردمک چشماش درست همرنگ رضا بود  حالا یه کپی سایز کوچیک دیگه هم از چشمای …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان پارت سی و نه

وقتی به خونه رسیدیم فاطمه بیشتر از من به خودش رسیده بود انگار که میخواست عروسی بره  ولی خب از اونجایی که بچش دختر بود حسابی باد کرده بود و یکمم زشت تر شده بود نسبت به قبل حاج بابا وحاج خانم با دیدنم لبخند عمیقی زدن و بین خودشون برام جا باز کردن و حاج خانم گفت  -بیا دخترم …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان پارت سی و هشت

-جوون بابا  به زور جلوی خنده مو گرفته بودم که پرو پرو اومد کنارم نشست  -واس چی با حاج خانم وحاج بابا نیومدی؟!  -واسه چی باید میومدم؟ صورتمو با دستش چرخوند و دو گوی رنگیشو روی لبهای رژ زدم قفل کرد  -واسه کی اینقدر خوشگل کردی تو هان؟!   یکی زدم روی دستش و گفتم -به تو ربطی نداره ! -به …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان پارت سی و هفت

نازنین  تو اتاق نشسته بودم وبه ساده لوحی خودم ماتم گرفته بودم  باید کم کم بپذیرم که توی زندگی رضا هیچ جایی ندارم  و دیگه شانسی برای زندگی و خوشبختی با رضا نیست  با شنیدن صدای ساره بیرون از اتاق مثل بچه های دوساله ذوق زده شدم سریع از اتاق بیرون اومدم و پریدم بغلش  -مامان کوچولوی ما چه طوره …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت سی و شش

شام رو زیر نگاه های سنگین حاج بابا وحاج خانم خوردیم  بعد شام سریع وارد اتاقم شدم با اینکه دل توی دلم نبود تا بغلش کنم وعطرشو بو کنم ولی جلوی خودمو گرفته بودم و همش به خواسته ی دلم نهیب میزدم -نازنین اگه رضا الان اینجاست فقط به خاطر حاج خانم وحاج باباست نه تو ! اینقدر خوش خیال …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت سی و پنج

لوله اب ترکیده بود واسه همین اینقدر پشت تلفن جیغ جیغ  میکرد منم فکر کردم واسه خودش یا بچه اتفاقی افتاده …. اینقدر ترسیدم که حتی وقت نکردم تو صورت نازنینم نگاه کنم …خدا میدونه که چقدر دلتنگش بودم …و  چقدر دلم میخواست بچه رو از توی دستگاه نگاه  کنم …حتی نشد درست وحسابی به صدای قلبش گوش کنم ولی …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان /پارت سی و چهار

اشکام صورتم رو خیس کرده بود و حاج خانم وارد اتاقم شد، قبل از اینکه  صورتم رو بچرخونم اشکام رو دید، به سمتم اومد و کنارم نشست، دستام رو بین دستاش گرفت: _گریه نکن مادر، هم واسه خودت هم واسه بچه ات بده، ببین تو غمگین باشی اونم متوجه میشه و روش اثر داره، نکن این کارو با خودت حداقل …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان /پارت سی و سه

حس میکردم گوشم زنگ میزنه و چند لحظه گیج و منگ شدم اما با ضربه  ای که توی کمرم خورد درد امونم رو برید و هوشیارم کرد… ناخوداگاه جیغ زدم: _بچه ام، نکن بچه ام… لگدش محکمتر توی سینه ام نشست و فریاد کشید: _جفتتونو میکشم، اومدی هرزه شدی برای من، ولت کردم هار شدی بی ابرو؟ حامله شدی؟! ضربه …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت سی و دو

عصبی غریدم: _من دیگه اون دختر چندسال پیش نیستم که بهش امر و نهی کنی و بخوای افسارمو توی دستت بگیری اینو یادت نره مامان… بدتر از من عصبی گفت: _اره دختر چندسال پیش نیستی ولی یه زن بیوه ای که باید مراقب رفتار و حرکاتش باشه تا پشتش حرف در نیاد نیشخندی روی لبم نشست: _تو داداشت اگه واسه …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت سی و یک

چطور من به اينجا رسيدم و به هيولايى به اين وحشتناكى تبديل شدم؟! چطور ميتونستم بچه اى كه از خون خودمه رو از بين ببرم؟! چطور؟! چطور!؟ صداى هق هقم كله كوچه رو برداشته بود ،خدارو شكر ظهر بود و كوچه خلوت.. با صداى بغض الود ساره با گريه سرم و از بلند كردم  و نگاهش كردم +بسه ديگه خودتو …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت سی

:ساره خنده بلندى سر داد و با لودگى گفت +اوه اوه خانم چقدر كشته مرده داره! اصلا حوصله مسخره بازى رو نداشتم ،مشت محكمى به بازوى ساره زدم و با بغضى كه توى صدام بود گفتم: _ميدونى چيه ساره؟!گاهى وقتا بايد لاشى بشى و به هيچ كس رحم نكنى تا حداقل بازنده نباشى!! رضا در هرصورت داره زندگيشو ميكنه با …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت بیست و نه

ایناز خندید و قری به گردنش داد _از خداتم باشه ها خیلی خیلی با داداشم لجی چرا؟! _واقعا خوشم نمیاد ازش هرسه تایی خندیدیم  با یاداوری رضا و فاطمه نفرت سراسر وجودم نشست عوضی اشغال  بمن میگه دوسم داره بعد اون لحن حرفش با فاطمست کثافت عوضی  شونه ایی بالا انداختم به من چه اصلا بهتر شد که حتی این …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت بیست و هشت

ساره طورى كه انگار ديوونه اى چيزى ديده باشه زل زده بود به من!! همونطور كه دستم رو جلوى صورتش تكون ميدادم گفتم: _هوى چت شد يهو چرا اينطورى زل زديه به من؟! با اين حرفم ساره با حالت عصبى دستم رو محكم پس زد و از روى صندلى بلند شد! +تو ديوونه اى دختر؟!بعد از اين همه زجر و …

ادامه مطلب »

رمان پسر شیطان/پارت بیست و هفت

  با شنيدن حرفاش بغض نشست توى گلوم اين بى  انصافى بود در حقم ..حقم نبود كه اين همه زخم زبون از ادمى كه زندگيم رو تباه كرد بشنوم! با چشماى خيص از اشك توى چشماش زل زدم و با بغضى كه توى صدام بود گفتم: +توعه عوضى زندگيم رو خودم و همه چيزمو ازم گرفتى ديگه چى از من …

ادامه مطلب »