رمان ارباب عمارت

رمان پرستار شیطون من پارت چهل و دو(پارت آخر)

ماه های اخرم بود ..شکمم خیلی بزرگ شده بود …تو این چند ماه رابطه ام با باربد حسابی خوب شده بود … خیلی مراقبم بود …از مادرش شنیدم که زن مهبد هم باردار شده …چه عجب خانم بالاخره موفق شد …همه که فکر میکردن نازاست …ولی خب کار خدا بود که اونم باردار شد … مثل همیشه کارای خونه رو …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطون من پارت چهل و یک

با دیدن دختر عمه ی لاغر مردنیش وسط سالن خونه مات موندم … لباس بلند و پر زرق وبرقی پوشیده بود … ارایشم که ماشالا هیچی کم نزاشته بود …شوکه شدم این اینجا چیکار میکرد ؟! وقتی چشماش بهم افتاد لبشو گاز گرفت وسرشو پایین انداخت … هه ! خانم چه به خودشم رسیده بود انگار عروسی ننشه بیشرف … …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطون من پارت چهل

از خونه بیرون نمیرفتم و خودمو تو خونه زندونی کرده بودم ..از اون روزی که با باربد پشت تلفن یکم تند حرف زدم دیگه نه زنگ زد ونه پیامی چیزی …. عجب ادمیه هااا تا یبار زدم تو برجکش رفت وپشت سرشم نگاه نمیکنه بیشور …. نمیگه اونی که بد کردم خودمم اونی که شک کرد وتعقیب کرد منم و …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطون من پارت سی و نه

به ادرسی که داده بود رسیدم ، یه کافیشاپ شیک وپیک بود …. یکم اطرافو نگاه کردم وبعدش با دودلی پا تو کافیشاپ گذاشتم .. اگه باربد اینسری ببینه دیگه کارم تموم میشه …دیگه حتما فکر میکنه خبریه … از دور دیدم که پشت میزی نشسته بود ….سریع صندلی رو کشیدم و تا نشستم گفتم  – خب زودباش بگو ببینم …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطون من پارت سی و هشت

جلو رفت وبا عصبانیت جفت دستاشو روی سینه های رهام گذاشت وعقب هلش داد و غرید  – تو با چه رویی تا جلوی درمون میای هان؟ حالا به ناموس من چشم داری عوضی ؟ رهام خیلی خونسرد بهش گفت  – اروم باشین توضیح میدم … اولین مشتی که به صورتش زد دیگه نتونستم تو ماشین بمونم سریع پیاده شدم وداد …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطون من پارت سی و هفت

  اشکم دراومده بود به چهره ی نگرانش زل زدم وگفتم  -فقط دعا کن واسه بچم چیزی نشه باربد وگرنه خودم میدونم با تو !! سریع از تو کمد لباس هامو اورد وتنم کرد به سمت در راه افتادم که دوباره دلم تیر‌کشید وخم شدم  از پهلوم گرفت وبا صدای لرزونی گفت  – گیتا ؟! خوبی؟  دستشو پس زدم وگفتم  …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و شش

  با چشم های سرخ شده به سمتم میومد …از ترس زبونم بند اومده بود  این چش شد یهو ؟… با نگرانی از جام بلند شدم وخیلی اروم گفتم  – باربد ؟چیزی شده ؟ خبر بدی رسیده ؟! گوشی رو گفت سمتم وغرید – این چیهههه گیتااا! از همه جا بی خبر گوشی رو از دستش قاپیدم وبا دیدن پیام …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و پنج

از استرس زیاد نمیتونستم یجا بشینم  همش اتاق کوچیک باربد رو بالا وپایین میکردم که یهو در باز شد همونجا با چشمای درشت شده خشکم زد  باربد عصبی وارد اتاق شد و با صدای بلندی گفت  -مگه نگفتم دیگه بیمارستان نمیای ؟! هان؟ تو اون اتاق چیکار داشتی ؟! با تته پته گفتم  -بارر بد … من …م  ن  -تو …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و چهار

به چشماش زل زدم وگفتم  -اگه نی نی مون چیزیش شد دیگه تقصیر من نیستااا بگم فقط !! -نترس بیا جلو خودم هواتو دارم ! با اینکه تو رابطه خیلی مراعات میکرد اما هر بار که تموم میشد کمر درد میگرفتم … با بی حالی روی تخت افتاده بودم وچشمامم باز نمیشدن که صدای باربد رو شنیدم  -گیتا پاشو ببینم …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و سه

از حموم دراومد وبی توجه به من خودشو روی تخت انداخت ولبتابشو جلوش کشید ومشغول شد … جلوی اینه رفتم وموهای بلندمو باز کردم ومثلا میخواستم جلب توجه کنم اما نه انگار نه انگار … لباسمو بالا پایین میکردم ولی حتی یه نیم نگاهی هم نمیکرد این چش شده بود ؟!  تو فکر رفته بودم که بدون اینکه نگام کنه …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و دو

وقتی دکتر گفت بارداری دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم … از خوشحالی مثل بچه های دوساله بالا وپایین میپریدم …منو این همه خوشحالی محاله محاله …. باربد بدتراز من خوشحال بود جوری شادی میکرد که انگار قرار بود حالا همین فردا بزام  از خوشحالی تو راه کلی برام وسایل خرید از طلا گرفته تا لباس و خرت وپرت  چی از …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی و یک

همون شوهر مریلا خانم بود جوری داد زد که انگار به موهومات یا طلا وجواهرشون دست زدم  دستپاچه سریع از جام بلند شدم وگفتم  -من .. من فقط .. میخواستم …. نزدیک تر شد وگفت  -دختر جون کسی بهت نگفته که تو این کلبه بدون اجازه وارد نمیشن ؟  اینجا محل کار مریلا خانمه هرکسی نمیتونه پاشو اینحا بزاره … …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت سی

  مثل خودش، بهش صبح بخیر گفتم. واقعا که زن پر انرژی!  یعنی منم وقتی به سن و سالش برسم همینقدر سرحالم؟ متفکر شکرپاش برداشتم و بالا استکان چاییم گرفتم.  به اندازه که ریختم، شکرپاش سرجاش برگردوندم‌و شکر با قاشق تو چاییم حل کردم. عادتم بود که صبح حتما چایی شیرین بخورم.  از بچگی اهل صبحانه با مخلفات زیاد نبودم …

ادامه مطلب »

رمان پرستار شیطان من پارت بیست و نه

  کمرش صاف کرد و با پوزخند پارچی که روی میز کنارمون بود برداشت داخل لیوانی که کنار پارچ بود آب ریخت و پارچ رو میز برگردوند و گفت: برات خوبه. در حالی که من با حرفاش آتیش زده بود وارد سرویس بهداشتی شد. چند بار از حرص لبهام تکون خورد و در آخر از حرص کلماتی که شنیده بودم …

ادامه مطلب »