رمان مهراوه

رمان مهر اوه/پارت آخر

گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم مهران نگاهی بهم کرد با چشم های ریز شده گفت : کی بود چی شده!؟؟ با حالت هیجانی گفتم : نرجس اومده باید برم سویچ ماشین رو بده بهم.. با حالت سوالی گفت : نرجس!؟؟ نرجس دیگه کیه.. کلافه گفتم : نرجس هم خوابگاهی من بود الان اینجاست حتما مشکلی براش …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت چهلو دو

صداش بغض داشت سرم رو بلند کردم و به کردی خیره شدم که برای من نماد اقتدار و بزرگی بود باورش برام سخت بود که این مرد اینطوری بغض داره ولی به روی خودش نمی یاره.. عصا رو که داشت توی دستش می فشرد شروع کرد توی دستش فشردن ترسیدم اتفاقی براش بیوفته از جام بلند شدم..شونه اش رو گرفتم …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت چهلو یک

  -حامله ای.. از این حرفش شکه شدم بگم لرز بهم وارد نشد دروغ نگفتم… با چشم های گرد شده گفتم : نه…حتما داره دروغ می گه.. اخمی کرد فاطمه دستی که تست داخلش بود رو مشت کرد.. با اون چشم های پر از غضب گفت : ببین منو مهراوه خیلی کم پیش می یاد این تست ها دروغ بگه.. …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت چهل

-…چطوری می ره شهرشون ؟؟ نه گوشی نه پول.. نه ابربانک توی این هوای سرد حتما یه بلا سرش می یاد…اشکی از چشمم اومد.. پدر بزرگ با اخم گفت : داری برای یه زن اینجوری گریه می کنی!؟؟ با صدای خفه ای گفتم : اره چون اون عشقم شده قدرش رو ندونستم فراریش دادم عذابش دادم از کجا ‌پیداش کنم!؟. …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو نه

با تعجب و چشم های گرد شده گفتم : داری چه غلطی می کنی هااان!؟ از صدای دادم دستش رو سریع پس کشید.. دوتا دهی از جیبم در اورده بود.. سریع پولا رو از دستش چنگی زدم و با تشر گفتم : دزدی اونم جلو این همه ادم دختره از رو نرفت با همون سر و وضع اشفته گفت : …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو هشت

  صبح خیلی دیر از خواب بلند شدم‌. با سرعت اماده شدم و‌از خوابگاه رفتم بیرون. دعا دعا می کردم که اون گیرلندی گنده دماغ نرفته باشه کلاس.   با سرعت از پله های دانشکده رفتم بالا. طبقه‌ی سوم کلاس داشتیم. تا رسیدم به طبقه ی سوم به نفس نفس افتادم. فحشی زیر لب به کسی که این همه پله …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو هفت

روی یکی از صندلی ها نشستم. یه دختر چادری مظلوم بغل دستم بود‌ با لبخند بهم خیره شد. لبخندی زدم و ناخوداگاه دستمو جلو بردم و خیلی صمیمی گفتم : -مهراوه هستم خوشبختم. خنده ای کرد و دستی بهم داد و گفت : -منم معظمه خوشبختم. -رشتت چیه!؟ -کودک یاری. -عه پس هم رشته ای هستیم. معظمه ریز ریز خندید.منم …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو شش

  راوی فاطمه طول اتاق رو طی کرد قدم هاش رو بلند بر می داشت حال مادرش خوب نبود و او هم نگران حال مادرش بود بغض به گلویش چنگ انداخته بود چطوری این اوضاع رو به راه میشد ؟؟؟ علی از پریشونی زنش ازجاش بلند شد سمت فاطمه قدم برداشت شونه هاش رو گرفت و کشید سمت خودش.. نگاه …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو پنج

اونم برام ناراحت بود حق داشت چقدر می گفت نرو.. می گفت بشین …بترمرگ سرجات.. گوش نکردم تا شد این.. اشکم همینطور می اومد لبم رو زیر لب فرستادم و شروع کردم به گریه کردن.. هم صدا با الهه گریه می کردم اونم دلش برا من می سوخت.. نفسم رو بیرون دادم.. الهه اومد نزدیک با همون چشم های غمگین …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو چهار

  مهران غذا گذاشتم رو به روی مهراوه با سر اشاره کردم و گفتم : بخور‌. نگاه اشکیش رو به سینی دوخت.. لباش رو روی هم فشار داد با دندون های ساییده شده گفتم : بخور.. نگاهش رو ازم گرفت‌. -نمی خوام…نمی خورم.. نفس عمیقی کشیدم و با غضب گفتم : بخور.. میگم بخور.. صدام جدی بود تا حدی که …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو سه

  از خونه زدم بیرون به نفس نفس افتاده بودم نگاهی وحشت زده به اطراف انداختم معراوه کجا بود!؟ صدام رو انداختم پس گردنم و گفتم : -مهراوه.. مهراوه… هیچ صدایی نمی اومد نمی دونستم کجا رفته.. هیجان کل بدنم رو گرفته بود.. چشم هام رو گذاشتم روی هم و فشار دادم.. من می دونستم باهاش چکار کنم اگه دستم …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو دو

-اون وقت برای چی!!؟ سرش رو بیشتر پایین انداخت.. -خوب راستش من این چند روزه.. به شما.. یعنی من… نیشخندی به طرز حرف زدنش زدم.. فهمیدم می خواد چی بگه ادامه ی حرف زدنش رو تکمیل کردم.. به وسط حرفش پریدم -علاقه داری.. نیم نگاهی بهم انداخت با صورتی سرخ شده گفت : بله‌. علاقه دارم..من‌..برای اولین بارمه نگاهی از …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سیو یک

منم توی دلم نیشخندی زدم داغ امشب رو به دلت می گذاشتم.. نمی تونستم بذارم هر کار می خواد بکنه.. می تونستم با کشتن خودم این ماجرا رو ختم بخیر کنم.. لبخند تلخی زدم.. درسته کار بدی بود…گناه کبیره بود ولی کن نمی خواستم زنده بمونم.. باید می مردم… می مردم تا باعث بی ابرویی برای مامان و‌بابام نشم.. بااین …

ادامه مطلب »

رمان مهر اوه/پارت سی

نگاهی به گوشیم انداختم.. شماره ی غریبه داشت زنگ می زد نمی دونم کی بود. چشم هام رو‌روی هم فشار دادم. تا حالا هیچ شماره ی غریبه ای بهم زنگ نزده بود جز همون اشکان.. که اونم اون شماره نبود نکنه یکی دیگه بوده باشه!؟ با حرص نگاهی به شماره انداختم خوندمش‌… یادم نمی اومد باز گوشی لرزید حالم خراب …

ادامه مطلب »