رمان مهاجر

رمان مهاجر/پارت آخر

بهار با ذوق همراهی ام می کرد و ذوق زده می خندید. با خوردن قطرات باران به دستم متوجه شدم، سیلی در راه است. اما چه بهتر از این؟! باید سیلی می آمد و عشقی که بینِ من و رها بود را جمع می کرد و به یک باره پخش می کرد، تا باهمین انرژی عشق، تمامی عشاق به هم …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت هجده

در همان حال گفتم: _باید یه سر برم خونهی قبلی برای تحویل سفارشها… اگه دیر کردم بیا اونجا دنبالمون. صدای خانمی که آرمان را پیج میکرد آمد. آرمان با کمی مکث گفت: _باشه، مراقب خودتون باشید. لبخندی زدم و گفتم: _تو هم همینطور. تا آمدم تماس را قطع کنم، آرمان گفت: _رها، توی کشوی میز کارم یه پاکت گذاشتم برات؛ …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت هفده

فوری بغلش کردم و دم گوشش زمزمه کردم: _اگه نمیخوایش… رها شده _ زهرا یزدانی،نرجس رجبی کاربر نودهشتیا با بغض، آهسته حرفم را قطع کرد: _خیلی خوشحالم! نگرانیام، جایش را به ذوق داد. چهقدر زیبا بود این اشکهای شوق ! صورت زیبایش را با دستانم قاب گرفتم و گفتم: _خوشبختیت همیشگی باشه عزیزدل! با اینکه چند ساعت از آشنا شدنمان …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت شانزده

با لبخند گفتم: _دلم میخواد تا صبح بخندم… ترهای از موهایم که روی صورتم ریخته بود، کنار زد و به چشمانم خیره شد: _تو تا ته دنیا بخند. دم عمیقی گرفتم و لبخندم رنگ گرفت: _ذوق دارم… چشمانش برق زد؛ دقیق از آنهایی که عاشقانههای چشمانش ملموستر از همیشه میشد! و من جان میدادم برای این نگاهش. به دستش که …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت پانزده

” دوستان عزیز لطفا قبل خوندن این پارت پارت قبلی را مجدد بخونید” سرفه ای کردم خودم را جلوتر کشاندم و گفتم: _اگه این رو امضا کنم چی میشه؟! سرهنگ دوباره سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _هیچی، یه تعهده… همین! ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: _آهان! بعد از امضا کردن و خداحافظی از پلیس، …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت چهارده

یک امروز آرمانِ دکتر نباشم! دلم میخواست یک امروز، همان آرمان ۹ سال پیش باشم؛ تنها باشم و با تنهایی خودم بسوزم و بسازم. آهی سوزناک کشیدم و کم کم چشم هایم را رویِ هم قرار دادم. نه برای اینکه بخوابم، بلکه تنهایی مزه اش به ماندن در تاریکی بود. دوست داشتم جوری همه جا تاریک باشد،که چیزی را نبینم …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت سیزده

با نگرانی دستش را گرفتم: _آرمان چی؟ با بغض گفت: _پسرهی دیوونه خل شده! انگار دوباره برگشته به روزی که… ساکت شد و نگاهم کرد. سؤالی نگاهش کردم، که با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد: _روزی که تو ولش کردی! به پشتیِ مبل تکیه دادم و آهی کشیدم. من باز هم رهایش کرده بودم! آرزو خودش را جلو کشید …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت دوازده

بین رفت و جایش را به اخمی رویِ پیشانی اش داد. با حالت قهر دست به سینه شد و صورتش را به سمتِ دیگری چرخاند.درهمان حال گفت: _گولم زدی؟! می دانستم به قضیه پی می برد؛ از بس که باهوش بود! برایِ همین گفتم: _این خیلی بزرگه. نصف می شه؛ یکیش برایِ من، یکیش هم برایِ تو! بااین حرفم خیلی …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت یازده

_می خوام هرچیزی که بین تو و بهنام اتفاق افتاده، و تو به من نگفتی رو بگی! با این حرفم، رها که مشغول خوردن شیک بود، خیلی سریع سرش را بالا آورد و متعجب به من زل زد. نگاهش پر از حرص و کلافگی بود! تا آمد لب باز کند، خیلی سریع میان حرفش پریدم و گفتم: _تا نگی بیخیال …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت ده

آرمان گفته بود استراحت ضروری است. ایستادم و دستش را گرفتم: _پس بریم کیک بخوریم. پدر و مادرم هم تمام این ۴ روز را اینجا بودند. گویا تازه یادشان افتاده بود نوه ای دارند که به مراقبت و توجه نیاز دارد! به هال که رفتیم، پدر و مادرم نگاهشان را به ما دوختند. مادرم لبخندی زد و گفت: _خسته نباشی …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت نه

رها چنان جیغی کشید که ترسیدم! با خوشحالی به سمت مادر و پدرش رفت و هردویشان را در آغوش گرفت.آنقدر خوشحال بود که فراموش کرده بود کجا هست! لبخندی از خوشحالی اش بر لب هایم نشست. بی توجه به نگاه های خیره ی بهنام،با قدم هایی بلند به سمتم آمد.روبه رویم ایستاد و بدون حرف ،خیره ی چشمانم شد. در …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت هشت

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن… نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت: _مگه نه مامانی؟ سرم را به نشانه ی “نه” تکان دادم و گفتم: _نه گلم.اصلاً مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟ بهار متعجب گفت: _مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟ لبخندی زدم: _بله عزیزم.عمو آرمان… با صدای تقه ای که به در …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت هفت

با دیدنِ زنی چادری که رویِ زمین نشسته بود و مدام به سرش می کوبید و مردی که یقه یِ یکی از پرستارهایِ مرد را گرفته بود، متعجب شدم و جلو رفتم. خانم سعیدی آن وسط بود و مدام سعی داشت با حرفش هایش مرد را آرام کند.با خوردن کسی به تخت سینه ام،متعجب برگشتم ؛ با عرشیا روبرو شدم …

ادامه مطلب »

رمان مهاجر/پارت پنج

رمان من عاشق تو بودم

وای بر منی که وقتی به پدرم گفتم بیاید این جا حرف بزنیم،حواسم به بهارکم نبود! حالا چه می کردم اگر می رفت؟چه می کردم اگر می دوید؟ به سمت پدرم برگشتم و با اشک های روان روی گونه هایم،گفتم: _به خدا اگه شنیده باشه، نمی بخشمتون…نمی بخشم! شالم را از کمد برداشتم و تن زدم.بی توجه به حرف های …

ادامه مطلب »