رمان معشوقه استاد

رمان معشوقه استاد/پارت صدونه

  دختره ببخشیدی گفت و شروع کرد به توضیح دادن راجب مدلا…اما اینبار مخاطبش من بودم. در حین توضیح های اون دختره،لئون سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد: _نمردمو حسودی کردن تورو هم دیدم…! ******************************** ”یک ماه بعد” خواستم از روی تخت بلند بشم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به سمت خودش کشید که توی آغوشش …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو هشت

  با تردید نگاهش کردم. خودمم بدم نمیومد که امروز کلاس رو بپیچونم و کالج نرم. آخه با اون استاد برج زهرمار و از خود راضی کلاس داشتم و اصلا دلم نمی خواست باهاش رو در رو بشم. و از طرفی هم دوست داشتم یکم با لئون وقت بگذرونم. وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم پرسید: _میای دیگه…؟ سری …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو هفت

  متعجب پرسید: _چی شده مگه…؟ کلافه گفتم: _این استاد جدیده منو به خاطر ده دقیقه دیر کردن از کلاسش پرت کرد بیرون…! متفکرانه زمزمه کرد: _استاد جدید….! سری تکون دادم و گفتم: _اره…تا حالا ندیده بودمش…حتما جدید اومده. لئون:میرم باهاش حرف می زنم. و بعد خواست از پله ها بالا بره که تند دستش رو گرفتم و گفتم: _نه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای جایگاه به این خوبی که الان داری رها کنی…؟ می دونی این کالجی که تو الان داری توش درس می خونی چه کالج پیشرفته و معروفیه…؟ بعد تو می خوای به همه ی این امتیازات خوبت پشت پا بزنی و برگردی ایران…! رسما دیوونه ای. …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدوپنج

فقط گنگ نگاهش کردم که کلافه دستم رو گرفت و به سمت پیست رقص، دنبال خودش کشوندم. گوشه ای از پیست از حرکت ایستاد و یکی از دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دیگری رو روی شونم قرار داد. منتظر نگاهم کرد که من هم متقابلا همون کارو انجام دادم و عمیق به چشمای تیله ایش زل زدم… چشماش توی …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدوچهار

  بی پروا نگاهم کرد که به دروغ گفتم: _از دیدنت خوشحال شدم…امیدوارم بعدا هم ببینمت. در جوابم فقط زیرلب غرید: _منم همین طور. با تموم شدن جملش دست لئون رو گرفتم و به سمت گوشه ای که در دید جولیا نباشه،کشوندمش… همین که به گوشه ای رفتیم،لئون با لبخند نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صد وسه

بی توجه به سوالای من ناگهان گفت: _پیداش کردم…! متعجب پرسیدم: _چیو…؟ به طرفم برگشت و گفت: _گوشیمو اینجا جا گذاشته بودم…الان پیداش کردم…زیره کوسن مبل افتاده بود. و بعد با نگاهش به گوشی داخل دستش اشاره کرد. از روی حرص و عصبانیت فقط تونستم چندین بار پلک بزنم…! دلم می خواست از دستش پشت سره هم جیغ بزنم و …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدودو

  خجالت زده سرمو پایین انداختم و اون دوتا هم وقتی دیدن وضع خرابه ساکت سره جاشون نشستن. یکم که گذشت اون سکوت لعنتی شکست و همه مشغول بگو مگو و بحث باهم شدن. حدس می زدم موضوع بحث شون منه بدبخت باشم. لئون از این همه سر و صدا عصبی شد و محکم روی میز کوبید که کلاس به …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو یک

  دهن باز کردم تا بپرسم درگیره چیه اما با دیدن ماهی جون سوالم به کل یادم رفتم. لبخند زنان به سمت ماهی جون قدم برداشتم که لئون هم پشت سرم به راه افتاد. تا به نزدیکیش رسیدم،دستاشو از هم باز کرد و محکم منو در آغوش گرفت. در آغوشش نفس عمیقی کشیدم و ریه هام رو از عطرش پر …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صد

  با تموم شدن جملش،یاسین دوباره جوش آورد و از روی زمین بلند شد. خواست به سمت لئون خیز برداره که عصبی غریدم: _تمومش کن یاسین…این دعوا رو تو شروع کردی پس خودت هم باید تمومش کنی…!   کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و لب زد: _باشه…فقط به خاطر تو.   پوزخندی زدم و طعنه آمیز گفتم: _به خاطر من نه…به …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو نه

  از روی صندلی بلند شدم و با خشم نگاهش کردم. با صدایی که به خاطر عصبانیت زیاد می لرزید،غریدم: _من ادموندو دوست خودم می دونستم…بهش مدیون بودم…! توی دنیا اون بیشتر از هرکس دیگه ای به من لطف کرد و از باتلاق نجاتم دادم…چرا فکر می کنی خوشحالم…؟به خدا من از تو و یا حتی مادرش بیشتر به هم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هشت

دستشو نوازش وار روی کمرم کشید و گفت: _ادموند چی…! گریه نکن…گریه نکن عزیزم…قشنگ بهم بگو چیشده. بینیمو بالا کشیدم و هق زدم. دیگه توان هیچ حرکتی رو نداشتم حتی حرف زدن. چندین بار پی در پی نفس عمیق کشیدم و دیگه نفهمیدم که چی شد…! ********************** با سختی تموم چشمامو باز کردم. حالم خیلی خراب بود… اصلا کجا بودم…؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هفت

  با رفتن دکتر،دیگه نتونستم روی پاهام بایستم و همون وسط راهرو بیمارستان نشستم و زانو غم بغل گرفتم. اینقدر توی شوک حرفای دکتر بودم که نمی تونستم کوچک ترین عکس العملی از خودم نشون بدم…! حتی نمی تونستم یه قطره اشک بریزم… فقط ناباور به یه گوشه زل زده بودم و به ادموند فکر می کردم… با یادآوری خاطراتش… …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو شش

عطسه ساختگی کردم و بعد بینیمو بالا کشیدم. گرفته گفتم: _فکر نکنم بتونم بیام…از دیشب تا حالا گلو درد و آبریزش اومده سراغم. نگران گفت: _می خوای بیام ببرمت بیمارستان…؟ از دروغی که گفتم عذاب وجدان گرفتم… نمی خواستم نگرانش کنم اما مجبور بودم… قرار بود امشب با ادموند به پیست اسکی برم و ادموند ازم خواسته بود دراین مورد …

توضیحات بیشتر »