رمان عروس

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با ترس گفتم: _ارباب حتما خیلی عصبی شده با شنیدن این …

توضیحات بیشتر »