رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو نه

_ امیرعباس _ جان _ شیرین رو بفرست بره هر چ زودتر هر کاری داری رو درستش کن ، خیلی سخته بخوام بچم پیش کسی باشه که هیچ اعتمادی بهش ندارم و میدونم هر لحظه ممکن هستش خطایی ازش سر بزنه نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت : _ مطمئن باش جسارتش رو نداره گوشه ی لبم کج شد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/صدو سیو هشت

_ چی شاید ؟ _ ناز نازی شدی دیگه وگرنه قبلا اینطوری نبودی که خیلی هم قوی بودی . لبخندی روی لبش نشست و گفت ؛ _ قبلا تو خیلی همش گریه میکردی !. _ درسته قبلا زیادی گریه میکردم ولی حالا عاقل شده بودم قصد نداشتم به هیچ عنوان حتی شده واسه یه ثانیه گریه کنم میخواستم خوشبخت و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوهفت

حسابی واسه ی نگار ناراحت شده بودم اما میدونستم خودش باید واقعیت رو از زبون سامیار بشنوه بنظرم سامیار عاشقش بود ، شاید یه دوره ای مهسا رو دوستش داشته اما الان اصلا همچین چیزی نبود _ لاله به سمتش برگشتم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم : _ جان _ میشه یه سئوال بپرسم ؟ _ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو شش

حسابی ناراحت شده بودم که به سمتم اومد خیره بهم شد و گفت : _ چت شده چرا انقدر گرفته هستی ؟ نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم : _ چیزی نیست اما قلبم حسابی گرفته و این دست خودم نیستش _ پاشو بریم اتاقمون حسابی رنگ پریده هستش دستم رو تو دستش گرفت و به کمکش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو پنج

_ حرومزاده فکر کرده چون زن کاری باهاش ندارم یه کاری میکنم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه . با شنیدن صدای عصبی ارباب زاده که داشت به نغمه فحش میداد ترسیده یه گوشه ایستاده بودم و سرم رو پایین انداخته بودم میترسیدم حرفی بزنم و ارباب زاده دق و دلیش رو سر من خالی کنه ، صدای مامان نازگل …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو چهار

بعدش با عصبانیت گذاشت رفت ، امیرعباس به سمت شیرین رفت و سرش داد کشید : _ انقدر پست و منفور هستی ک حتی پدرت هم دوستت نداره . نگاهم به شیرین افتاد چشمهاش از شدت اشکی توش جمع شده بود داشت برق میزد دلم واسش میسوخت خیلی زیاد بدجنس بود هیچکس چشم دیدنش رو نداشت اما ببین به چ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق بده اما زنش هست شاید یه اتفاقی پیش اومده ک مجبور شده ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم میدونستم ارباب زاده بیخود فقط داره ازش دفاع میکنه و این قضیه باعث میشد بیشتر عصبی بشم که اصلا دست خودم نبود کاش میتونستم فراموشش کنم البته …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو دو

  _ من میخوام برم پیش خانواده ام باشم تا بچم بدنیا بیاد عمارت پر از استرس هست و هیجان مخصوصا هیجان خیانت دوست ندارم واسه ی بچم اتفاقی پیش بیاد کلافه چنگی تو موهاش زد در حالی که خیره به چشمهای من شده بود گفت : _ داری بزرگش میکنی لاله خودت هم این قضیه رو خیلی خوب میدونی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو یک

با شنیدن این حرف من دود داشت از سرش بلند میشد اما به سختی خودش رو کنترل کرده بود ولی حقش بود حق نداشت با من اینطوری صحبت کنه ، صدای سرد خانوم بزرگ بلند شد : _ دوست داری بچه بزرگ کنی بهتره بری یه بچه از پرورشگاه بیاری بزرگش کنی نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد واقعا نمیدونست …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سی

نمیدونستم چرا اما شک داشتم نسبت به این قضیه اصلا نمیتونستم باور کنم چون بنظرم سامیار هیچ نکته ی مثبتی نداشت که رفتارش بخواد خوب باشه واقعا حسابی داشتم به خودم فشار میاوردم و گیج شده بودم ولی خوب نمیدونستم چی باید بگم !. صدام زد ؛ _ لاله به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم : _ جان …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو نه

با شنیدن این حرف من عصبانی شد و گفت : _ بهتره بفهمی چی داری میگی ، من بهت خیانت نکردم شیرین زن من بود قهقه ای زدم : _ پس چرا من باورم نمیشه واسم سخت هستش بخوام حرفای تو رو باور کنم !. ساکت شده داشت به من نگاه میکرد اما مشخص بود حسابی عصبی شده انقدر که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت صدو بیستو هشت

_ لاله با شنیدن صدای نازنین خیره بهش شدم و گفتم : _ بله _ چیشده چرا انقدر عصبانی هستی ؟ پوزخندی زدم : _ مگه حتما باید اتفاقی افتاده باشه تا من عصبانی بشم هان ؟ متعجب شده بود چرا امروز دارم انقدر سرد برخورد میکنم اما هیچکس از حال من خبردار نبود ، جز شیرین که با لبخندی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو هفت

  شیرین اصلا نمیتونست جلوی خودش رو بگیره همش باید یه سوتی میداد _ لاله به سمتش مامان ستاره برگشتم و گفتم ؛ _ جان _ بیخیال نیاز نیست اعصابت رو خورد کنی ذاتا میدونی چجور آدمی هست با شنیدن این حرفش ساکت شدم آره میدونستم چجور آدمی هست پس نیاز نبود اعصابم رو بخاطرش خورد کنم حتی شده یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

وقتی امیرعباس اومد حسابی کلافه و عصبانی بود ، نگرانش شده بودم میترسیدم بپرسم چیزی شده که تو به این حال و روز افتادی یا نه ، چند دقیقه که گذشت خودش اومد پیشم نشست و گفت : _ تو چرا بیداری ! _ منتظر تو بودم چرا انقدر عصبانی هستی اتفاقی افتاده اینجا ؟ نفسش رو غمگین بیرون فرستاد …

توضیحات بیشتر »