رمان ساقی

رمان ساقی پارت چهل و شش(پارت آخر)

 به سمت مبلی که توش فرو رفته بود رفتم…کنارش نشستم و اروم گفتم: -پس چرا تا حالا چیزی بهم نگفتی؟ خنده تلخی کرد که پر بود از غم و اندوه….گفت: -گفتنش فایده ای هم می تونست داشته باشه؟تو ازم متنفر بودی…البته حق رو بهت می دادم… ولی می تونستی تلاشم رو برای بدست اوردن دلت ببینی… می تونستی رنجی …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل و پنج

 همه با شنیدن این حرف لبخندی روی لباشون شکل گرفت..بهنام در حالی که بهروزو بغل گرفته بود و باهاش شوخی می کرد وارد شد….. سلامی بلند به جمع کرد و گفت: -به غزل خانم…می بینم که تو کلا خونه زتدگی نداری و دائم همینجا افتادی غزل لبخندی زد و گفت: -میبینی که می تونم….. بهنام در حالی که کنار …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل و چهار

 سری تکون دادم و به سمت اشپزخونه رفتم تا یه لیوان اب بخورم……برام عجیب بود…از بهنام هم خبری نبود…امشب اصلا با هم صحبت نکردیم..حتی یک کلمه…نمی دونم چرا ولی ازش خجالت می کشیدم…دلخوری که ازش داشتم هم به جای خود… توی این مدت اصلا سراغی از من نگرفته بود و حالا حقش بود تا من هم بهش اهمیتی ندم …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل و سه

 به زور لبخندي زد و گفت: -شوخي کردم نگاهم رو پایین دوختم و گفتم: -قرصامو باید چیکار کنم..اونا رو هم قطع کنم با صداي خاصي که لحنش برام عجیب بود گفت: -نه..اونا رو اروم اروم باید قطع کني بعد ترتیب کم کردنو قطع قرصام رو برام گفت..دیگه کاري اونجا نداشتم..بعد از چند دقیقه بلند شدم و گفتم: -خوب با …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل و دو

 شیلا اهي کشید و با ناراحتي گفت: -سیروس که برگشت ازش پرسیدم…..بهنام چیز زیادي نگفته بود…فقط گفته بود در حق تو خیلي بدي کرده…کلي خودش رو سرزنش کرده بود و گفته بود کاري کرده که تو از لحاظ روحي دچار مشکل شدي…..گفته بود هیچ وقت خودش رو به خاطر بلا هایي که سرت اورده نمي بخشه…گفته بود انقدر از …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل و یک

بعد قیافه حق به جانبي گرفت و گفت: -پس دیشب بیدار بودي اره؟ ا..چه طور تونستي به روي خودت نیاري؟ نگاهم رو بهش دوختم از این حرفش سر در نمي اوردم..منظورش چي بود؟.. خودش بدون این که بدونه جواب سوالم رو داد: -حالا با هم برابر شدیم…مو هاي تو که عالي بودن….نرم و لطیف مثل..مثل…. و نگاهش رو به لبام …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت چهل

یکساعتي از بیداري من و بهروز مي گذشت..توي این مدت سعي کرده بودم با بهروز جوري بازي کنم که سر و صدا بقیه رو اذیت نکنه……اولین نفري که بیدار شد شیلا بود….با چشماي پف کرده در حالي که بازوشو مي خاروند از اتاق اومد بیرون…نگاهي به ما کرد و گفت: -سلام صبح بخیر لبخندي بهش زدم و گفتم:  صبح …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و نه

و از اتاق خارج شد…. فهمیدم سعی داره با این کاراش ما رو به هم نزدیک تر کنه…. با این که خوشحال بودم ولی شدیدا استرس داشتم.. .بهروز توی بغلم تقلا می کرد بیاد پایین … نگاهش کردم..چشمش دنبال کنترلای روی میز تلویزیون توی اتاق بود… گذاشتمش زمین و دیدم با عجله رفت و کنترلا رو برداشت… لبخندی زدم ….سنگینی …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و هشت

 مشغول باز کردن چمدونا شدم….کارم که تمام شد رفتم پیش بهروز -چیکار می کنی مامانی؟ بهروز نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و کنترل رو بالا اورد و گفت: -نانای متوجه شدم می خواد براش اهنگ بذارم همین کارو کردم..تا صدای اهنگ بلند شد اونم ایستاد و شروع کرد به تکون دادن کمرش..انقدر تند و تند این کارو …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و هفت

-ساقي از درون ذوق کردم ولي به روي خودم نیاوردم.. سریع خودم رو از اتاق پرت کردم بیرونو گفتم: -بله نگاهش رو ازم دزدید و گفت: امروز سیروس باهام تماس گرفت.. دعوتمون کرده باهاشون بریم مسافرت خودم رو بي خبر نشون دادم و گفتم: -کجا؟  بدون نگاه به من گفت: -کنار دریا…. من گفتم نه حالم از شنیدن این …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و شش

 چیزي نگفتم…ادامه داد -میخواستم بدونم چه دلیلي داره توي بوق و کرنا کني که منو دوست نداري و مجبور به ازدواج باهام شدي؟ پوزخندي زدم و گفتم: -منو اینجا نگه داشتي که اینو بگي؟ نگاهم رو توي چشماش دوختم و گفتم: -خوب واقعیتو گفتم… تو دوست داشتي چیز دیگه اي بشنوي پوزخندي زد و گفت: -مطمئني نمي خواستي حرص …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و پنج

دو ساعتی از رفتن بهنام گذشته بود که تلفن خونه زنگ خورد.. از وقتی با بهنام دعوام شده بود حوصله کاری نداشتم و با بهروز نشسته بودم روبروی تلویزیون ..بهروز با اسباب بازیاش بازی می کرد منم بدون این که چیزی از تلویزیون بفهمم نگاه می کردم….. -بله صدای شاد ازاده توی گوشی پیچید -سلام بی معرفت…اومدی و یه زنگ …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و چهار

-وای بهروز داره گریه می کنه  بهنام کلافه گفت: -اه…. همونطور که سعی می کردم بلند شم گفتم: -حتما ترسیده.. باید برم بهنام نگاه پر از حسرتی بهم انداخت و گفت: -ولی من هنوز سیر نشدم..پس من چی؟ به روی خودم نیاوردم و گفتم: -خوب بخوابی….شب بخیر  و نیم خیز شدم که بهنام دوباره دستم رو کشید لبهاش …

ادامه مطلب »

رمان ساقی پارت سی و سه

 سوار ماشین شده بودیم و بهنام با سرعتی متعادل رانندگی می کرد… بر گشت نگاهی بهم کرد..لبخندی زد و دستش رو روی رون پام گذاشت و کمی فشار داد… بدنم داغ شد.. احساس بدی پیدا کردم… هنوز باور این که زنش شدم و این مسائل جزئ پیش پا افتاده ترین مسایل زناشوییه برام سخت بود…کمی حرکت کردم و خودم …

ادامه مطلب »