رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد/پایان فصل اول

اروزهای آخر بار داریم بود. کم خودم مشکل داشتم هیلداهم دیوونم کرده بود و چند ثانیه یه بار زنگ میزد که برات عکس فرستادم ببین کدوم لباس بهتره؟ من با فحش هایی که نثارش میکردم اعمال نظر میکردم تا خانم لباس عقدش و بخره. همه چی خیلی زود پیش رفت. تو ماه چهارم فهمیدیم این تو راهی پسره و البته …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد/پارت شصتو شش

  انقدر غرق شنیدن صداها بود که تا خواستم حرفی بزنم دستش و به نشونه سکوت بالا آورد و با تمرکز به اون حرقا گوش کرد، دل تو دلم نبود بدونم داره چی میشنوه و اون فقط سر تکون میداد بی طاقت جلوش ایستادم: _چیشده فرهاد؟ زل زد بهم: _دارن راجع بهت حرف میزنن صبر کن! نفس عمیقی کشیدم و …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد/پارت شصتو پنج

  انقدر غرق بازی بودن که حتی متوجه حضورمون نشدن و بالاخره با لگدی که یلدا به پای عماد زد فهمیدن دوتا موجود زنده یه ربعه که زل زدن بهشون! عماد در حالی که دستش و گذاشته بود رو پاش گفت: _چیه؟ یلدا پوفی کشید: _تازه چیه؟ و وقتی از عماد ناامید شد خطاب به شاهرخ گفت ماهم میخوایم بازی …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد/پارت شصت و چهار

  حالمون بد بود اما هر دو میخندیدیم که برگشت سمتم: _سلام زندگی! صدای خنده هام بالاتر رفت: _من و تو از معدود آدمایی هستیم که تو اوج بدبختی اینجوری خل و چل میشیم! میرفتیم سمت ماشین که جواب داد: _همه که قرار نیست عین من و تو خاص و ناب باشن! قبل از اینکه چیزی بگم در ماشین و …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت شصت و سه

  با رسیدن به خونه ماشین و گذاشتم تو پارکینگ و وارد خونه شدم. سالن خونه سوت و کور بود و انگار همه خواب بودن که رفتم تو آشپزخونه واسه پیدا کردن یه خوردنی که جلوی ضعفم و بگیره که صدای مامان و از پشت سر شنیدم: _کجا بودی تا حالا برگشتم سمتش: _سلام گفتم که وسایلای اون خونه رو …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت شصت و دو

  یک روز از اینجا بودنم میگذشت و حالا دم عصر بود  و بعد از مطمئن شدن از وجود بچه تو شکمم داشتم تلفنی با هیلدا حرف میزدم که گفت: _وای باورم نمیشه عینهو فیلما یهو غش کردی وبه هوش که اومدی فهمیدی حامله ای؟ با خنده جواب دادم: _خودمم باورم نمیشه ولی انگار این بچه موقتا مانع طلاقمون شده …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت شصت و یک(اصلاح شده)

  به انتخاب خودش کباب برگ و مخلفاتش و سفارش داد و بعد از رفتن گارسون شروع کرد به حرف زدن: _میدونم ما روزای خیلی سختی و گذروندیم پوزخندی زدم: _من گذروندم نه تو  دستش و به نشونه سکوت آورد بالا: _قرار شد حرفام و بشنوی چیزی نگفتم تا ادامه داد: _بعد از اینکه به هوش اومدم عوض شده بودم… …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت شصت(اصلاح شد)

  دستش نوازشوار پشتم کشیده شد: _پس تو هنوز دوستش داری…پس داشتی تظاهر میکردی به قوی بودن به خوشحال جدایی بودن و… حرفش و بریدم: _وقتی نمیخوادم….وقتی داره زن میگیره وقتی خانوادش من و مقصر همه چی میدونن چطور دل خوش کنم به بودن و موندن؟ سرم و از رو شونش بلند کرد: _مطمئنی شاهرخ تورو نمیخواد؟عقد کرده بااون دختره؟ …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و نه(اصلاح شد)

  قیافه زاری به خودش گرفت که باعث خنده هر دومون شد و بعد پرسیدم: _ماشینم آوردی؟ چپ چپ نگاهم کرد: _یه درصد فکرکن پرنسس بی ماشین تردد کنه سریع جواب دادم: _نکشی مارو؟ ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم: _شام و که خوردیم بریم بیرون؟ خوشحال جواب داد: _اگه عموت اوکیه چرا که نه؟ چشمکی بهش زدم: _عموم خیال …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و هشت

  به سرعت خودم و بهش رسوندم و روبه روش ایستادم: _تو کی وقت کردی وکیل گیری؟همه این کارارو مامانم کرده نه؟ سری به نشونه رد حرفم تکون داد: _هیچکس تو تصمیم من سهیم نیست الا تو و لبخندی که از صدتا فحش بدتر بود تحویلم داد: _انقدر باورم نکردی که کم کم داشت باورم میشد فکار تو درسته و …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و هفت

  #دلبر با تموم اصرارهای زن عمو ترجیح دادم موقع خواب تو خونه خودمون باشم و شبم و تو همون اتاقی صبح کنم که اگرچه وسایل آنچنانی نداشت اما توش آرامش داشتم..وقتی اینجا بودم امنیت داشتم…اگرچه حامی تو همین نزدیکیا بود اما آرامش داشتم… بابارو داشتم…!  غرق همین افکار قطره های اشک از گوشه چشمام رو بالشت میچکید و من …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و شش

  قبل از من زن عمو جواب داد: _خونه خودشه اومده ..تعجب داره؟ و با لبخند سری تکون داد و یه جورایی با نگاهش به عمو فهموند که بیشتر از این چیزی نگه و چیزی نپرسه و بعد هم رفت تو آشپزخونه: _واسه شام قرمه سبزی درست کرده بودم…الان واست گرم میکنم میارم…شام که نخوردی؟ نخواستم ناراحتش کنم که جواب …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و پنج

  بعد از حموم داشتم موهام و خشک میکردم و زیر لب واسه خودم آواز میخوندم که زنگ خوردن گوشیم باعث شد تا موقتا چشم از خودم بگیرم و به سمت گوشیم که رو تخت بود برم! با دیدن شماره مامان مهین بی اختیار لبخند عمیقی رو لب هام نشست ، این زن حسابش ازتموم این خانواده جدا بود  که …

ادامه مطلب »

رمان دلبر استاد پارت پنجاه و چهار

  از رو تخت بلند شد شاید اینطوری نمیتونست حرف هاش و بزنه روبه روم ایستاد و همزمان با سر خوردن اشکی از گوشه چشم هاش جواب داد: _اره…میخوام ازت طلاق بگیرم و برم یه گوشه این دنیا زندگی کنم بی اینکه اذیت بشم بی اینکه ازار ببینم! صداش بغض دار بود  اما حرفاش و میزد انگار تک تک این …

ادامه مطلب »