رمان دزد بوسه

رمان دزد بوسه پارت پنجاه و دو

حق با او بود. عشق به تعبیر او، کار عبثی بود. همیشه یک طرف بیشتر دوست داشت. «من باید نگران باشم؟» صفحه دیگری ورق زدم و گفتم «برای چی؟» «مثلاً به توانایی تو در خوندن .کتاب رو سر و ته گرفتی.» طعنه زد. کتاب را بستم . با دستش به خودمون اشاره کرد و ادامه داد «برای تو، ما، این» …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت پنجاه و یک

اگر باردار بودم با مشکلات بسیاری مواجه میشدم. همسرم بچه نمیخواست. این موضوع را خودش به من گفت. آنهم نه یکبار، بارها. و حتی به من گفته بود که اگر دلم خیلی بچه بخواهد میتوانم در جای دیگری به تنهایی زندگی کنم و از بانک اسپرم استفاده نمایم. بدنیا آوردن بچه ای ناخواسته کار بسیار غیراخلاقی بود و با توجه …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت پنجاه

صورتم گر گرفته بود «نه، البته که نه!!» «چون من خودم این کار رو هر روز با خودت کردم، الان چند هفته شده . نفشه هم کشیدم که تا پایان عمرم هم این کار رو انجام بدم. اینکه لذتی رو به شوهرت بچشونی اصلاً کار خجالت آوری نیست.» با زبانم لبم را خیس کردم و کلماتی که در دوران نامزدیمان …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و نه

لبخند دندان نمایی زد و دندان هایش درست مثل یک رشته مروارید به نمایش درآمدند. او فوق العاده زیبا بود. نمی دانستم اگر در زندگیش دوباره امیلی دیگری را به رختخوابش ببرد من چطور به زندگیم ادامه خواهم داد. ما دیگر دو غریبه ای که تنها در زیر سقف مشترکی با هم زندگی می کردند نبودیم. ما در هم تنیده …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و هشت

«حالا دوست داری به من بگی چرا اینقدر از پدر من ناراحتی؟» «هر وقت دلت خواست می تونی دست از این سوال پرسیدنت برداری. چون اون روزی که من آمادگی صحبت در موردش رو پیدا کنم هرگز فرا نمی رسه» به خودم اجازه بداخلاقی دادم «تو اصلاً منصف نیستی» «هیچ وقت ادعا نکردم منصفم. به هر میزانی. جواب سوالت چیزی …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و هفت

می توانستم از وقتم به جای گذراندن آن در کنار مردانی که در کار سختم برای ادامه زندگیم اختلال ایجاد کرده بودند بهتر استفاده کنم. «احساس می کنم امروز خیلی مهربون شدم. شاید باید برای اینکه تازه ازدواج کردم خدا رو شکر کرد. من همیشه در روابط عاشقانه خیلی ناامید کننده بودم. » نگاهی به چهره گرفته و در هم …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و شش

در ژستش ملموس و صمیمانه بود که واقعاً به سختی مانع شکستن بغضم شدم. بدون اینکه از من سوال کند لیوانی آب از روی میز کنار تختم برایم ریخت و به لبهای ترک خورده ام نزدیک نمود و کمکم کرد چند جرعه ای بنوشم. «استرلینگ مثل دیوانه ها نگرانته. به اون رستوران پایین خیابون رفته و اونقدر وافل خریده که …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و‌پنج

صدای سایش فلز بدنه دو ماشین به هم به گوشم رسید و آزارم داد، با کوبانده شدن ماشینشان از پشت، کادیلاک به سمت جلو کشیده شد و تکان خورد . از درها حرارت بلند شده بود و بوی سوختگی لاستیکها به مشامم میرسید. اسمیتی در حالیکه انگشتان لرزانش بر روی دکمه های گوشی تلفنش حرکت می کرد فریاد زد «عزیز …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و چهار

ارتور روسی ، مرد خشن و خلافکاری بود . او را در چند موقعیت پر استرس دیده بود اما هرگز به بدحالی الان نبود. و این به آرامی به من ثابت کرد که تنها من در مقابل همسر درمانده نمی شوم، و این تاثیری که او بر دیگران داشت من را می ترساند. ولف با قدمهای بلندی به سمت ساک …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و سه

نگاهی به اطراف انداختم و چند باری پلک زدم. «ولف،چه اهمیتی داره؟ تو خودت هم خیلی بهتر از اون نیستی! درسته که کتکم نزدی اما همیشه چیزهای بدی راجب به من می گی. خودم شنیدم به پدرم گفتی که تو فقط دوست داری با من . . . سکس داشته باشی و به محض اینکه دیگه خیلی در آغوشت خوب …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل و دو

این گفتگو اهمیت بسیار زیادی داشت. اولین صحبتمان بعد از ازدواج راجع به مرد دیگری بود. مرد دیگری که تا همین اواخر به او علاقه داشتم. ولف به دست دادن با مدعوین و سر تکان دادن و لبخند زدنش ادامه داد، همان چهره اجتماعی که در انظار نشان می داد. «بهت گفته بودم که اصلاً آدم صبوری نیستم و نمی …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت چهل

ولف تمام توجهش را تنها شبها به من اختصاص میداد. فقط با هم شام میخوردیم و بعد هر دو به اتاقهای مجللمان باز میگشتیم. کمی بعد از برگشتنمان، من دوش می گرفتم و در حالیکه لباس خواب تحریک کننده ام را می پوشیدم با پاهایی باز بر روی تختم منتظر او و لمس ماهرانه دستها و لبهایش می ماندم. احساس …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت سی و نه

بعد از اینکه به صورت کامل در معرض دیدم قرار گرفت، من هم کفش هایم را درآوردم، جورابهایم، جلیقه و بلوز و شلوارم . همه را درآوردم . امشب همه چیز متعلق به تو است نمسیس. کار دیگری که هرگز انجام نمیدادم.  هرگز در مقابل هیچ زنی عریان نمیشدم. فرانچسکا با چشمهایی گرد به من خیره شده بود، آب …

ادامه مطلب »

رمان دزد بوسه پارت سی و هشت

ولف: در ضلع شرقی قدم می زدم. برو، برگرد. برو، برگرد! هیچ چیزی تا این حد دیوانه کننده نبود. دوست داشتم درب را با یک لگد محکم بشکنم و بزور هم شده وارد اتاق فرانچسکا گردم. به سختی خودم را وادار کردم که نامه ای برای کریستین بفرستم و او را تهدید کنم که اگر یک کلمه راجب به من …

ادامه مطلب »