رمان دختر شیطان

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه جورایی بگم که آزمایشا بهم نخوند مانلی تا اونجا تعقیبم کرد بعدشم که از ازمایشگاه بیرون اومدم دنبالش…… _خب علی اقا اومدین دنبالش چی؟ +یافاطمه زهرا نکنه همونجا که ماشین با به ادم تصادف کرده بود همه جمع بودن مانلی من بود وای خدای من …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت نوزده

  _نگران نباش داخل نمیام تا دم در میرسونمت خودم برمیگردم خطرناکه با این حالت رانندگی کنی! +نیازی نیس نگران باشی مانلی احتیاط میکنم! درسته که علی هر حرفی میزد به حرفش عمل میکرد ولی الان فرق داشت مسئله مرگو زندگی بود و ممکن بود اتفاقی واسش بیوفته به قول معرف اتفاق خبر نمیکنه و یک لحظه پیش میاد هرچند …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/ پارت هجده

  گازی از پیتزای وسوسه انگیز توی دستم زدم و گفتم: _مثلا +چه بدونم درست راه رفتن، درست نشستن،درست خوابیدن،غذای خوب خوردن و کم حرص چیزای الکی خوردن و از این داستانا ولی چرا تو هیچ کدوم از اینارا درست انجام نمیدی؟ باید تلافی تیکه هاشو سرش در میاوردم و یکم سربه سرش میزاشتم، با قیافه خیلی مظلوم و ناراحت …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت هفده

  +چیه مگه فقط بلوزمو بیرون آوردم !چرا دستاتو گذاشتی رو چشمت و اینقدر سرخ شدی مانلی؟؟ _ لطفاً لباستو بپوش علی! + همچنین واسه من سرخ و سفید شده انگار بار اولشه که منو بدون لباس میبینه! از حرفش حرصم گرفته بود با جیغ اسمشو صدا زدن! _علیییی! +جانم مانلی!جانم! توروخدا این دفعه رو از من بگذر بزار برم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام میدم و بعد میزارم بری! _هرکاری تو چیکار میتونه واسه بچه من بکنه؟هرکاری تو میتونه بی عفتی منو پاک کنه؟! +درسته که سخته واسم ولی میبرمت سقطش کن ..واسه اونم تو این زمونه کاری نداره میدوزن واست! با حرفش شوکه شدم منی که تا الان …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت پانزده

  نه نمیتونستم اون لحظه بشنوم و هیچ احساسی رو درک کنم. انگار از یک خواب طولانی بلند شده باشم و بفهمم هیچ جیز برام نمونده تا از دستش بدم بلکه نمره منفی ام گرفتم. – گوش کن بهم مانلی! باید با علی حرف بزنی. چی داشت می گفت؟ با کی حرف بزنم؟ برم چی بگم؟ – نه نه اصلا، …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت چهارده

  علی که انگار من رو از یاد برده بود و منم تلاشی برای جلب توجه نکردم و با نرگس مجلسشون رو ترک کردم. اشکام بی اختیار از روی گونم سر می خورد. نرگس دستمو فشار داد تا آروم باشم اما نمی تونستم. آهنگ توی ماشین با وضعیتم حسابی هم خونی می کرد و داشت خاطرات تلخم به یاد می …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت سیزده

  کلافه از نبود شهاب روبه نرگس غر زدم. _ولم کن بابا حوصله ندارم! بهم خیره شد، باصدای آرومی گفت: _عزیزم انقد خودتو اذیت نکن! گفت میاد پیشت؟ لبم رو گزیدم باصدای آروم گفتم: _میدونم میاد… ولی درک کن! نفس عمیقی کشیده ادامه دادم. _درسته میاد، ولی من از اولشم طعم عشقو نچشیدم ولی شهاب کنارن بود… پشتم بود، همدمم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت دوازده

  کل روز با شوخی های نرگس و حرف زدنامو گذشت. حین مسخره بازی، وسیله هارو جمع و جور کردیم و اتاق رو خالی از وسیله‌ای نمودیم. کش و قوسی به کمرم داده «آخ» بلندی گفتم. _وای ننه مردم! هلاک شدم. دستشو نوازش‌وار روی شکمش گذاشته با درموندگی گفت: _آی گشنمه! انقدر غرق کار و جمع کردن خرت و پرت‌ها …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت یازده

  دستبند رو ازم گرفت و با ابرویی بالا رفته زیر لب زمزمه کرد. _بهت گفتم بهترین کادوی عمرمه؟ ذوق زده بهش خیره شدم. _راست میگی؟ سرشو به معنی «آره» تکون داد، با خوشحالی بهش نگاه کردم. باورم نمیشد این کادو براش خوشایند بود. _خودت میبدیش به دستم؟ سرم رو باهیجان تکون دادم، دستبند رو به طرفم گرفت. دستبند روی …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت ده

  لب از هم باز کرد: _بابت اتفاق دیروز متاسفم… زود قضاوت کردم. پوزخند صداداری زدم درحالی که خودمو جلو میزدم دستمو زیر چونه‌م گذاشتم. اون همه من عذاب کشیدم، چرا الان منم تیر خلاصو نزنم؟ با صدای آروم اما عصبی گفتم: _همین؟ متاسفم! هه آقای محترم شما ننگ هرزگیو به من زدی الان راست راست داری معذرت خواهی میکنی؟‌ …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت نه

  راهِ طولانیِ مشهد-تهران سست و بی‌حالم کرده بود. با چشم های نیمه باز از ماشین پیاده شدم، نصف شب بود و درحال بی‌هوشی بودم. خم شدم از حمید و نرگس تشکری کردم. با عجله و بدنِ سر شده در اثر یک جا نشینی، به طرف خونه رفتم. توی حیاط بزرگ راه رفتم، ساک رو توی دستم محکم گرفته وارد …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت هشت

  _بفرمایید رسیدیم نیمچه لبخندی زدم و تشکر کوتاهی کردم. از ماشین پیاده شد، منتظر بودم مثل جنتلمن‌ها بیاد و در رو باز کنه اما وقتی به طرف دیگه ای رفت بادم خوابید، لعنت به هرچی پسرِ منگول و بیشعوره. دست بردم و در رو باز کردم با حرص آشکاری پام رو به زمین کوبوندم، به طرفم برگشت ابرویی بالا …

توضیحات بیشتر »

رمان دخترشیطان/پارت هفت

با خنده گفت: + ابجی من برم کارم دارن. مراقب خودت باش _ باشه داداشم برو توام مراقب خودت باش فعلا خدافظ بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم. با شنیدن صدای در عصبی به سمت در رفتم و با دیدن نرگس پشت در پوفی کشیدم و از جلوی در کنار رفتم. _ چطوری خوبی؟ + اره خوبم چیشده؟ متعجب …

توضیحات بیشتر »