رمان تعصب

رمان تعصب/پارت سیزده

_ خیلی دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما حیف که نمیخواستم مهمونی شما خراب بشه ، دختره ی کثافط فکر کرده پخیه واسه خودش یا یه داف نگاه به چهره اش بندازه تو آینه آدم عقش میگیره بهش نگاه کنه . _ موافقم باهات . با شنیدن صدای شاهین از پشت سرم به سمتش برگشتم ابرویی بالا …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت دوازده

پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم و با لحن بدی گفتم : _من نه با زنت نا با خودت هیچ کاری ندارم درضمن انقدر خار و ذلیل نشدم خودم رو کوچیک کنم هر غلطی دوست داشتی انجام بده فقط از من فاصله بگیر حالا از خونه من گمشو بیرون با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد از شدت خشم و …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت یازده

_میریم خونه صحبت میکنیم زود باش رویا با جدیت گفت: _من جایی نمیام کارای طلاق توافقی رو آماده کن تو اولین فرصت جدا میشیم و هر کسی میره پی زندگی خودش آرسین پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت: _فکر کردی به همین راحتی طلاقت میدم !؟ _مجبوری آرسین با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت: _نه بابا اونوقت …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت ده

با تموم شدن حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم مثلا میخواستم به رویا دلداری بدم اما با شنیدن حرف هاش حال خودم خیلی خراب شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _رویا حالا واقعا قصد داری از آرسین جدا بشی تو که اون رو خیلی دوست داری !؟ لبخندی تلخی روی لبهاش نشست _میدونی من …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت نه

_بیخیال کارن من زیاد حالم خوب نیست میخوام برم خونه باهام کاری نداری !؟ _نه برو استراحت کن مشخص امروز زیاد سرحال نیستی فقط سری تکون دادم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم که همزمان شد با باز شدن در اتاق بهادر ، بهادر همراه اون دختره که خیلی زیاد سریش بود از اتاق اومد بیرون نفسم رو …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت هشت

  رویا با ترس به بهادر خیره شده بود جرئت نداشت چیزی بگه بهادر خیلی وحشتناک شده بود درست مثل همون شبی که فهمیده بود بهار بهش خیانت کرده! _گوه خورده رفته زنده اش نمیزارم اون حق نداره جایی بره اون مال منههههه!!!! صدای لرزون که سعی داشت بهادر رو آروم کنه بلند شد: _اون که بدون مادرش نمیتونه جایی …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت هفت

_ زود باش خودت رو جمع و جور کن با شنیدن صداش بهش خیره شدم خیلی وحشی و حریص شده بود دیشب هیچوقت تا حالا این شکلی نشده بود بلند شد شلوارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون معلوم بود دیشب مست کرده بود چون اصلا حالت عادی نداشت و از بوی گند الکل دهنش معلوم بود ، بلند …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت شش

  _ بهادر لطفا اینکارو باهام نکن چرا من رو عقد کردی صیغه نامه رو باطل میکردی مگه نگفتی من هرزه ام مگه نمیگی هرزه ای مثل من لیاقت نداره حتی خدمتکار زن تو باشه پس دست از سرم بردار بزار برم بی هوا مشت محکمی تو صورتم کوبید که اخی گفتم و پرت شدم روی زمین دستم رو روی …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت پنج

صدای عصبی بهادر بلند شد: _عوضی ننه اش رو به عزاش میشونم صدای خونسرد آریا بلند شد _بهتره آروم باشی بهادر قانون خودش حسابشون رو میرسه _جفتشون دستگیر شدن!؟ _اون مرتیکه آره اما پدرت هنوز نه دیگه هیچ حرفی زده نشد بهادر و آریا از اتاق خارج شدند تا کار های ترخیص من رو انجام بدند انقدر فکرم درگیر بود …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت چهار

بدون اینکه توجهی به لیلا بکنه به سمت اتاق بهادر حرکت کرد صدای معترض لیلا بلند شد _آقا کجا داری میری!؟ در اتاق بهادر رو باز کرد و داخل شد دیگه بیشتر از این منتظر نموندم ببینم دارند چیکار میکنند وقتی سینی رو تو آشپزخونه شرکت گذاشتم به سمت اتاق کار حرکت کردم صدای داد و فریاد اون پسره آریا …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت سوم

  ناهید با شنیدن حرف های بهادر سرش رو پایین انداخت و با گریه از اتاق خارج شد که صدای فریاد بهادر بلند شد: _همه برید سر کارتون! با شنیدن صداش همه پراکنده شدن و بقیه هم مشغول به کار کردن شدن که صدای بهادر مخاطبش من بودم بلند شد: _حالت خوبه!؟ نیم نگاهی به بقیه انداختم که با اینکه …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت دوم

_همینجا نگه دار میخوام پیاده بشم! بدون توجه به من به راهش ادامه داد که با خشم فریاد زدم: _باتوام میگم نگه دار مگه کری نمیشنوی چی دارم میگم _خفه شو خفه شو خفه شو! با شنیدن صدای فریادش که پشت سر هم یکم کلمه رو تکرار میکرد ساکت شدم وحشت زده به صورت قرمز شده اش خیره شدم تا …

ادامه مطلب »

رمان تعصب

    بک رمان جدبد وافعا دوست داشنتی و پرطرفدار حتما بخونین     برای خواندن رمان به سایت رمان فیکس وارد شوید….

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت اول

  دستم و دنبال خودش کشوند و به سمت دستشویی برد. با حیرت گفتم: _آخه اینجا؟ در دستشویی و قفل کرد. کوبوندم به دیوار و لب هاش و روی لب هام قفل کرد و با مستی مشغول بوسیدنم شد. عقب زدمش و گفتم: _نکن یکی میاد. خمار نگاهم کرد و پچ زد _خوب بیاد فوقش همه می فهمن دوست دخترمی. …

ادامه مطلب »