رمان انقضای عشق

رمان انقضای عشق پارت بیست و شش

پوزخند صدادارش جوابی کوتاه برای تهدیدم شد‌. دست هاش رو توی جیبش فرو برد و بر خلاف انتظارم گفت: -اونقدری بچه نیستی که ندونی تجاوزی در کار نبوده درسته؟ این ادعات با یه چکاب ساده ی پزشکی حل می شه دختر جون، پس به پر و پای من نپیچ! حتی اگه همچین چیزی هم بود تو اینکارو نمی کنی چون …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست و پنج

حالم گفتنی نبود. انگار خبرهای بد تمومی نداشتند. انگار خدا کمر به نابودیم بسته بود و می خواست ذره ذره جونم رو بگیره. دقیقا نمی دونستم برای چی ناراحت باشم. برای حماقتی که کردم و به قول پارسا اینطور چشم بسته عاشق شدم، یا برای چیز هایی که از زبون پارسا شنیده بودم. چرا اینقدر احمق بودم؟ چرا با پارسا …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست و چهار

چشمام رو که باز کردم، توی بیمارستان زیر سرم بودم. هوا روشن شده بود و این نشون می داد صبح شده. پارسا دستم رو توی دستش گرفته بود و سرش رو گوشه ی تخت گذاشته بود و به خواب رفته بود. دلم به حال مظلومیتش سوخت! دلم واسش پر پر شد. از بچگی اذیتش می کردم. از بچگی با کارام …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست و سه

ابرویی بالا فرستادم و با بی رحمی گفتم: -آره. فکر همه چیز رو کردم. برو بیرون! سریع به عقب برگشت و قدم های تندی به سمت در برداشت و همین که خواست دستش رو روی در بذاره با لحن دستوری گفتم: -صبر کن. با اون قیافه بخوای بری بیرون پشت من شعر می بافن. دستمال روی میزه! چیزی نگفت و …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست و دو

با صدای بستن در و تق تق کفش های پاشنه بلندی که هر لحظه بیشتر می شد تکونی به خودم دادم و هشیارتر شدم. به زور چشم هام رو باز کردم و با قیافه ی عصبی بارلی رو به رو شدم. کنجکاو نگاهش کردم و با صدای گرفته ای که ناشی از حال دیشبم بود گفتم: -عه… تو اینجا چی …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست و یک

وقت رو تلف نکردم و به سرعت تماساش رو چک ‌کردم. به جز من و بارلی و پارسا و مامان و باباش با دو سه نفر دیگه هم حرف زده که اسمای دخترونه داشتند. شماره هاشون رو توی گوشیم ذخیره کردم تا بعداً بهشون زنگ بزنم و مطمئن بشم دخترن. پیاماش رو هم چک کردم و چیز مشکوکی ندیدم. دایرکت …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت بیست

روی مبلی پشت به من نشست. وارد خونه شدم و در رو بستم. آروم سمتش رفتم و روی یکی از مبل ها با فاصله از جانا نشستم. آرنج هر دو دستم رو روی زانوهام گذاشتم و چنگم رو توی موهام فرو بردم. الان باید دقیقاً چی بگم؟ -پارسا به چی شک کرده باربد؟ نگاهم رو بالا کشیدم و توی نگاهی …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت نوزده

صداش رو بالاتر برد: -یک هفته‌س هم تو هم جانا به هم ریخته این. اون آژانس نمیاد. تو میای مدام سراغ جانارو می گیری. من خرم؟ منو خر گیر آوردین؟ آره؟ از میزم فاصله گرفت و صداش رو روی سرش انداخت: -از تویی که مثه داداشم بودی توقع داشتم حتی اگه چیزی هم بینتون هست اول بیای به من بگی. …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت هجده

#جانا سرم به جایی بند بود. دستم میل عجیبی به بیرون رفتنش از پنجره داشت و قلبم این لمس رو می خواست. لمس نم نم بارون رو! سرم رو که به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم عقب کشیدم و پنجره رو باز کردم. بوی خاک خیس خورده توی مشامم پیچید و دستم پذیرای قطرات بارون شد. نوازششون رو دوست …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت هفده

حالا، حالایی که شکست خوردم و دنیا روی سرم خراب شده، هیچ راهی ندارم جز اینکه به حرفم عمل کنم. جانا بهم گفت اگه شرط رو باختی باید من رو به همه معرفی کنی. من… منِ باربدِ مهرزاد، مردی که کمر به نابودی همه ی دخترا بسته، چه طور میتونه دختری رو به عنوان عشقش به کسی نشون بده؟ غرورم …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت شانزده

در سالن به روم باز شد و نگاه دلتنگم به سرعت بالا اومد. با دیدنش اونم با اون نگاه خیره و پر نفوذ، دلم بنای ناسازگاری گذاشت. نفس حبس شده و لرزونم رو آروم آروم بیرون فرستادم و همزمان سلام آهسته ای زمزمه کردم. بدون اینکه جوابم رو بده کنار ایستاد تا داخل بشم. پرونده هارو محکم تر به خودم …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت پانزده

بازوم رو رها کرد.‌ من با اعتماد به نفس بیشتری ادامه دادم: -اما برای اینکه تو زیر حرفت نزنی، هیچ اعتباری نیست! جز اینکه… پوزخندی زدم و ابرو بالا فرستادم. چشم ریز کرد و من گفتم: -تو مردی دیگه نه؟ چشماش درشت شدند. به سختی جلوی خندم رو از جمله ی مسخره ای که به زبون آوردم گرفتم اما باربد …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت چهارده

با دیدن قیافه ی گرفته ش لبخندی مصنوعی روی لب هام نشوندم و بی اراده دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: -عاشق شدن تو تجربه ی اول منه باربد، من قبل تو حتی به کسی فکر هم نکردم. حتی کسیو کنار خودم تصور نکردم و توی خیالاتم آینده مو باهاش نساختم. شاید دردی که تو کشیدی رو من هیچ …

ادامه مطلب »

رمان انقضای عشق پارت سیزده

چند لحظه‌ای روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم. افکارِ وحشتناکم بی رحمانه قصد شکست دادنم رو داشتند. مرگ؟ بمیرم تا از این دوراهی نجات پیدا کنم؟  قطعاً که خودکشی کار آدم های ضعیف بود اما من مگه ضعیف نبودم؟ دختری ضعیف تر از من وجود داشت؟ کم‌ کم فکر خودکشی توی سرم پر رنگ تر شد. …

ادامه مطلب »