رمان آنلاین

رمان دل

رمان جدید دل دوستان یه خبر خوش اینکه هم پارتامون تو کل سایتا زود تر پارت گذاری میشه و اینم یه رمان جدید تقدیم همگی امیدوارم خوشتون بیاد   برای خواندن رمان به سایت بلک رمان مراجعه کنید   black roman  

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو نه

_ امیرعباس _ جان _ شیرین رو بفرست بره هر چ زودتر هر کاری داری رو درستش کن ، خیلی سخته بخوام بچم پیش کسی باشه که هیچ اعتمادی بهش ندارم و میدونم هر لحظه ممکن هستش خطایی ازش سر بزنه نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت : _ مطمئن باش جسارتش رو نداره گوشه ی لبم کج شد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هشت

  نگاه ازشون گرفتم و ظرف های غذارو داخل یخچال گذاشتم و پای سینک ایستادم و مشغول شستن ظرف ها شدم…. انقدر فکر و خیال تو سرم بود که نفهمیدم ظرف ها کی تموم شد… دست هام رو شستم و شیر اب رو بستم و چرخیدم سمت هال… مامان داشت تلویزیون میدید و خبری از سورن نبود.. دست هام رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو هفت

  البرز که بالاخره موفق شده بود اتش رو روشن کنه، شصتش رو بالا گرفت و گفت: -اوکی شد..بیایین.. همه رفتیم و دور اتشی که لب دریا درست کرده بود، روی ماسه ها نشستیم… لباس هامون کم بود و باد کمی هم که میوزید، هوا رو تا حدودی سرد کرده بود و بخاطره همین به این اتش نیاز داشتیم…. من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/صدو سیو هشت

_ چی شاید ؟ _ ناز نازی شدی دیگه وگرنه قبلا اینطوری نبودی که خیلی هم قوی بودی . لبخندی روی لبش نشست و گفت ؛ _ قبلا تو خیلی همش گریه میکردی !. _ درسته قبلا زیادی گریه میکردم ولی حالا عاقل شده بودم قصد نداشتم به هیچ عنوان حتی شده واسه یه ثانیه گریه کنم میخواستم خوشبخت و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو شش

  دوباره نگاهم چرخید سمت اتاق سورن و با ترس و تته پته کنان گفتم: -ب..به..کی؟.. بلند و با حرص صدام کرد: -خانوم.. مکثی کرد و بعد محکم و شمرده شمرده گفت: -گوشی رو بده به سورن.. اینقدر صداش محکم و جدی بود که کاری جز اطاعت ازش نتونم انجام بدم… نفسی کشیدم و اروم گفتم: -چشم..چند لحظه گوشی دستتون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوهفت

حسابی واسه ی نگار ناراحت شده بودم اما میدونستم خودش باید واقعیت رو از زبون سامیار بشنوه بنظرم سامیار عاشقش بود ، شاید یه دوره ای مهسا رو دوستش داشته اما الان اصلا همچین چیزی نبود _ لاله به سمتش برگشتم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم : _ جان _ میشه یه سئوال بپرسم ؟ _ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو پنج

  اون لبخنده جذابش بالاخره روی لبش نشست و گفت: -برو به سلامت.. -خداحافظ.. از در خونه که رفتم بیرون، چشمم به دنیز افتاد که پشت فرمون نشسته بود و منتظر من بود… دستی تکون دادم و به طرفش رفتم که متوجه ی سورن پشت سرم شد و بوق کوتاهی زد و دستش رو براش بالا برد و بلند گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو چهار

  خنده ام گرفت و دستم رو روی شکمم کشیدم و پر احساس گفتم: -تحمل میکنم.. -چی رو؟.. لبخندم عمیق تر شد و با همون لحن گفتم: -خارِ دوتا گلمو.. سامیار تک خندی زد و دستش رو روی صورتم کشید: -نیست و نابود میکنم اون خاری رو که بخواد به تو اسیب بزنه… دستش رو از روی صورتم گرفتم و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو شش

حسابی ناراحت شده بودم که به سمتم اومد خیره بهم شد و گفت : _ چت شده چرا انقدر گرفته هستی ؟ نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم : _ چیزی نیست اما قلبم حسابی گرفته و این دست خودم نیستش _ پاشو بریم اتاقمون حسابی رنگ پریده هستش دستم رو تو دستش گرفت و به کمکش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو سه

  سامیار مجله ی تو دستش رو پرت کرد روی میز و دستش رو به صورت عرق کرده ش کشید و پشتش رو به ما کرد…. با نگرانی داشتم نگاهش می کردم که مادرجون با صدایی تحلیل رفته صداش کرد: -سامیار..پسرم.. سامیار چنگی به موهاش زد و دوباره چرخید طرفمون و مادرجون لبخنده محوی روی لب هاش نشوند و گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو پنج

_ حرومزاده فکر کرده چون زن کاری باهاش ندارم یه کاری میکنم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه . با شنیدن صدای عصبی ارباب زاده که داشت به نغمه فحش میداد ترسیده یه گوشه ایستاده بودم و سرم رو پایین انداخته بودم میترسیدم حرفی بزنم و ارباب زاده دق و دلیش رو سر من خالی کنه ، صدای مامان نازگل …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد و شصتو دو

دو قطره اشک اروم روی صورت سامیار فرو ریخت و به تلخی لب زد: -پس چرا منو باور نکردی؟.. مادرجون پیشونیش رو روی سینه ی سامیار گذاشت و درحالی که می لرزید با گریه گفت: -اشتباه کردم مامان..الهی کور بشم و این حال تورو نبینم… از روی سینه ی سامیار پیراهنش رو چنگ زد و با همون حالش ادامه داد: …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو چهار

بعدش با عصبانیت گذاشت رفت ، امیرعباس به سمت شیرین رفت و سرش داد کشید : _ انقدر پست و منفور هستی ک حتی پدرت هم دوستت نداره . نگاهم به شیرین افتاد چشمهاش از شدت اشکی توش جمع شده بود داشت برق میزد دلم واسش میسوخت خیلی زیاد بدجنس بود هیچکس چشم دیدنش رو نداشت اما ببین به چ …

توضیحات بیشتر »