رمان گرداب/پارت صدو هفتاد

 

سوگل لبخندی به سورن زد و گفت:
-خودتو ناراحت نکن..خداروشکر الان پیشمونی..

سامیار دوباره سرش رو چرخوند و تا خواست باز یه چیزی بار سورن کنه، سوگل با حرص گفت:
-سامیار بس کن..

خنده ام گرفت..چقدر این مرد غد و یک دنده بود..

قبل از اینکه سامیار چیزی بگه، با صدای البرز سر هممون چرخید طرفش…

به من نگاه کرد و گفت:
-پرند..بشین اینور کنار کیان..

باز قلیون سفارش داده بود و داشت من رو جایی می نشوند که از دودش دور باشم…

چشم غره ای بهش رفتم و کیان و دنیز هم متوجه شدن و تو چند لحظه و طبق معمول، جابجا شدن و کنار کیان برای من جا باز کردن….

البرز و دنیز می کشیدن اما کیان اهلش نبود و دوست نداشت..منم که با این ریه ی ناقص، می خواستم هم نمی تونستم بکشم….

از جا بلند شدم و همون لحظه نگاهم به سوگل افتاد و با حرص رو به البرز گفتم:
-البرز یه امروز نمیکشیدی اسمون به زمین میومد؟..

با تعجب نگاهم کرد:
-چرا؟..

-سوگل جان حامله س..براش خوب نیست..

البرز چند لحظه نگاهمون کرد و بعد با تاسف گفت:
-ببخشید حواسم نبود..الان کنسلش میکنم..

سوگل دستش رو به سمت من دراز کرد تا کمکش کنم بلند بشه و مهربون رو به البرز گفت:
-نه لازم نیست..منم کنار پرند میشینم..

البرز دوباره عذرخواهی کرد و همون لحظه قلیونش رسید و با دنیز رفتن اون سر تخت نشستن تا دودش به ما نرسه….

ما هم کنار کیان نشستیم و دوباره شوخی و خنده و حرف زدنمون شروع شد…

 

نگاهم رو از چمدون کنار در گرفتم و سرم رو پایین انداختم…

قلبم فشرده میشد و نفسم بند میومد..

اسپری ام رو بالا اوردم و دوتا پاف پشت سرهم تو دهنم خالی کردم…

نمی دونم از صبح که فهمیدم سورن اینا قصد رفتن دارن، این چندمین دفعه بود که داشتم از اسپری استفاده می کردم..حسابش از دستم دررفته بود…..

بغض تو گلوم هرلحظه بزرگ تر میشد و نگه داشتنش داشت برام سخت میشد…

با نشستن کسی کنارم، سرم رو بلند کردم و سوگل رو دیدم…

دلم برای اون هم تنگ میشد..

سرم رو تکون دادم که دستش رو به طرفم دراز کرد و از خدا خواسته تو بغلش فرو رفتم…

با بغض لب زدم:
-دلم براتون تنگ میشه..کاش بیشتر میموندین..

دستش رو پشتم کشید و ازم فاصله گرفت..لبخنده غمگینی زد و اهسته گفت:
-سامیار باید برگرده سر کار..شرکتش رو همینطور ول کرده و اومده..منم نوبت دکتر دارم چند روز دیگه باید خودمو برسونم….

دستش رو روی گونه ام گذاشت و مهربون ادامه داد:
-قرار نیست که دیگه همدیگه رو نبینیم..باهم در تماسیم..در اولین فرصت دوباره میاییم..این دفعه عسل و سامانم میاریم..تو هم میایی پیشمون..باید برای عروسیشون حتما با دوستات بیایی…..

با لبخنده تلخی سرم رو به تایید تکون دادم..

 

دستش رو از روی صورتم برداشت و دوتا دستم رو توی دست هاش گرفت…

اون هم بغض کرده بود و سعی می کرد قورتش بده..

فشاری به دست هام اورد و ادامه داد:
-من هنوز از هیچی خبر ندارم..سورن گفته سرفرصت برامون تعریف میکنه که چطور سر از اینجا دراورده..شاید هیچی ندونم اما محبت و علاقه ی شما بهش رو دیدم..دیدم چطوری در خونتونو به روش باز کردین و ازش مراقبت کردین..به مامانتم گفتم..من مدیون شمام..نمی تونم هیچ جوری جبران کنم..فقط میتونم تشکر کنم..ازتون ممنونم..خداروشکر می کنم که شما سر راهش قرار گرفتین..ممنون که این مدت هواش رو داشتین و مثل عضوی از خانواده کنار خودتون نگهش داشتین…….

دست هام رو محکم تر فشرد و نفس عمیقی کشید:
-خیلی ازتون ممنونم..

دست هام رو از دستش دراوردم و دوباره بغلش کردم و اروم گفتم:
-کاری نکردیم..ما سورن رو دوست داریم..اونم عضوی از این خونه س..مامانم مثل پسرش دوستش داره..به این چیزا فکر نکن….

صدام رو پایین اوردم و با بغض بیشتری ادامه دادم:
-خیلی مواظبش باش..خیلی زیاد..وقتی براتون تعریف کنه متوجه میشی چرا اینقدر تاکید می کنم..تنهاش نذار..خیلی مراقب باش….

سوگل خودش رو عقب کشید و با نگرانی و پر از سوال خیره شد بهم…

سرم رو تکون دادم:
-نگران نباش..فقط حواست بهش باشه..

لب هاش رو بهم فشرد و با چشم های ترسون و پر از نگرانی سرش رو تکون داد…

با صدای پایی از پشت سرمون دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم…

 

سامیار رو دیدم که اماده شده بود و پشت مبلی که ما نشسته بودیم ایستاده بود و نگاهمون می کرد….

لبخندی زدم و با صدای گرفته ای که در اثر بغض بود گفتم:
-من یکم با سورن حرف بزنم..

جفتشون سر تکون دادن و من راه افتادم سمت اتاق سورن و درهمون حال صدای سامیار رو شنیدم که خطاب به سوگل گفت:
-چی شده..خوبی؟..

جلوی اتاق سورن ایستادم و چرخیدم طرفشون..سامیار مبل رو دور زده و کنار سوگل نشسته بود و سوگل رو تو بغلش گرفته بود…..

لبخندی زدم و نگاهم رو دزدیدم..خوش بحالش کسی رو داشت که ارومش کنه…

تقه ای به در زدم و با صدای سورن لب زدم:
-می تونم بیام داخل؟..

با مکث صداش بلند شد:
-بیا..

در رو باز کردم و رفتم داخل..هنوز فرصت نکرده بودم باهاش حرف بزنم..باید قبل رفتنش حرف میزدم و از دلش درمیاوردم…..

لبه ی تخت نشسته بود و ارنج دست هاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و با جفت دست هاش چنگ زده بود به موهاش….

با صدای بسته شدن در سرش رو بلند کرد و متوجه چشم های سرخش شدم…

لبخنده تلخی زدم:
-خوبی؟..

سرش رو به چپ و راست تکون داد..اون هم ناراحت بود از رفتنش..پس چرا می رفت؟…

دوست داشتم این رو بهش بگم اما من این حق رو نداشتم..اون باید به زندگی گذشته ش برمی گشت….

 

با دو گام بلند خودم رو بهش رسوندم و کنارش لبه ی تخت نشستم و با بغض نگاهش کردم:
-سورن..

سرش رو اروم چرخوند و نگاهم کرد..دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بغضم اب شد:
-ببخشید..

نفس عمیقی کشید و کامل چرخید طرفم:
-چیو ببخشم؟!..

پشت دستم رو روی صورتم کشیدم و سرم رو پایین انداختم و اهسته گفتم:
-اون شب..تو حالت خوب نبود..من ترسیده بودم..نمی دونستم چیکار کنم..ترسیدم بلایی سرمون بیاره..نتونستم بهت بگم..مجبور شدم به حرفش گوش بدم و برم زیرزمین..عصبی شده بود چون شمارشو از همه جا بلاک کردم..اومده بود بهم بگه جوابشو بدم..به خدا حتی هنوزم شمارشو از بلاک درنیاوردم..نمی خوام باهاش حرف بزنم..اون شب فقط ترسیدم بلایی سر شما بیاره..به خدا……

دستش رو بالا اورد و من ساکت شدم..

همینطور با بغض نگاهش می کردم که اروم و شمرده گفت:
-چون می دونم چقدر ترسیدی دلخورم که بهم نگفتی..باید به من می گفتی..نباید می رفتی پیشش..اگه بلایی سرت میاورد چی؟..مگه کم از این ادم کشیدی که هنوزم بهش اعتماد داری؟…..

با هول پریدم تو حرفش:
-نه نه..به خدا اعتماد ندارم..هیچ کس تو این دنیا نیست که من اندازه ی اون ازش متنفر باشم..خودت میدونی چقدر ازش بدم میاد..از ترس به حرفش گوش دادم…..

محکم و با جدیت گفت:
-هردلیلی داشت نباید می رفتی پرند..باید به من می گفتی تو خونه س..تا کی می خواهی سرخود خودتو تو دردسر بندازی..بفهم اون ادم خطرناکه..نباید حتی به چند متریش نزدیک بشی….

 

کمی نگاهش کردم و بعد سرم رو پایین انداختم:
-حق با تواِ..ببخشید..داری میری..

دوباره قطره های اشک روی صورتم جاری شد و با صدایی لرزون ادامه دادم:
-ازم ناراحت نباش..

صدای ارومش تو گوشم نشست:
-ناراحت نیستم..

با بی طاقتی از جام بلند شدم و اون هم کمی نگاهم کرد و بعد بلند شد…

روبه روش ایستادم و با گریه نگاهش کردم:
-اگه کاری کردم دلخور بشی ببخشید..همچین قصدی نداشتم..حتما ناخواسته بوده…

اب دهنش رو قورت داد و با لبخنده محوی سرش رو تکون داد…

گریه ام شدت گرفت:
-مواظب خودت باش..خیلی مواظب خودت باش..تو هنوز مستعدی..هوای خودتو داشته باش..خواهش میکنم….

یک قدم فاصله بینمون رو پر کرد و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت…

اولین بار بود که باهم تماس داشتیم..همیشه دوتامون رعایت می کردیم…

چشم های خیسم رو تو چشم های سرخش دوختم و اروم لب زد:
-حواسم هست..نگران نباش..

مچ دستش هاش رو که همچنان دو طرف صورتم بودن رو گرفتم و نالیدم:
-قول بده..

سرش اروم خم شد و پیشونیش به پیشونیم چسبید و پچ پچ کرد:
-قول میدم..

پلک هام رو بستم:
-دلم برات تنگ میشه..

ازم فاصله گرفت و قبل از اینکه چشم هام رو باز کنم، لب های داغش روی پیشونیم نشست و ته دلم خالی شد….

بوسه ی طولانی زد و فاصله گرفت و لب زد:
-منم..

بغضم بدتر ترکید و بلند زدم زیر گریه و اون که معلوم بود دیگه طاقت نداره، دست هاش رو دور شونه هام حلقه کرد و سرم رو کشید تو بغلش…..

صورتم رو تو سینه ی پهن و سفتش مخفی کردم و زار زدم…

خدایا این چه حالی بود که من داشتم..چرا حالم انقدر بد بود…

تو دلم حال و هوای عجیبی به پا بود..سورن انقدر برای من عزیز بود و خودم تا حالا نفهمیده بودم؟…

نمی دونم چقدر گذشت که با احساس نفس تنگی سرم رو از تو بغلش دراوردم و سریع اسپری زدم…

بازوم تو دستش اسیر شد و کشیدم سمت تخت، نشوندم و سرم رو چرخوند سمت خودش:
-خوبی عزیزم؟..

نگاهم رو تو چشم هاش دوختم..قرمز تر از قبل بود و نم کوچکی رو هم زیر چشمش می دیدم…

با دیدن حالش بغضم بزرگ تر شد و سرم رو به تایید تکون دادم…

نگاهم رو حریصانه تو صورتش می چرخوندم..معلوم نبود دیگه می تونم ببینمش یا نه..نمی خواستم این دقیقه های اخر رو از دست بدم…..

چشم هاش رو چند لحظه بست و وقتی باز کرد، گفت:
-پرند اروم باش..داری برای منم سختش میکنی..خواهش میکنم اروم بگیر..بهت قول میدم همه چی درست میشه..نگران نباش….

با دیدن حال من داشت اذیت میشد و من این رو نمی خواستم…

تند تند اشک هام رو پاک کردم و دوباره اسپری زدم و سعی کردم نفسم رو منظم کنم…

به سختی لبخنده لرزونی روی لبم نشوندم و بهش نگاه کردم:
-من خوبم..نگران نباش..

صدای مامان از بیرون اومد که داشت سورن رو صدا می کرد و ازش می خواست بره پیشش…

دوتایی بلند شدیم و دوباره روبه روی هم ایستادیم..

زهرخندی زدم و اهسته گفتم:
-شماره ی منو داری..هرموقع گوشی خریدی یه پیام بهم بده تا شمارتو داشته باشم..البته اگه دوست داشتی….

سرش رو تکون داد و زهرخندم پررنگ تر شد و راه افتادم سمت در اتاق…

دستم روی دستگیره ی در بود که سورن با بی قراری صدام کرد:
-پرند..

همینکه چرخیدم، تو بغل گرمش گم شدم..محکم بین بازوهاش گرفتم و سرش رو خم کرد و لب های گرمش رو به شقیقه ام چسبوند….

با مکث نسبتا طولانی لب هاش رو جدا کرد و اروم گفت:
-خیلی مواظب خودت باش..خواهش میکنم..

فرصت نداد جواب بدم..سریع ولم کرد و زودتر از من از اتاق زد بیرون…

دستم رو روی دهنم فشردم و صدای گریه ام رو خفه کردم…

هنوز نرفته دلم داشت از جاش درمیومد..خدایا..

برای اینکه این لحظه های اخر رو از دست ندم، تند تند صورتم رو خشک کردم و چند نفس عمیق کشیدم و از اتاق رفتم بیرون….

میخواستم جلوش وایسم، همش نگاهش کنم برای روزهایی که دیگه نیست…

داشتم کم کم رد می دادم..

 

به سالن که رسیدم، مامان رو تو بغل سورن دیدم و حالم بدتر شد…

سورن اروم باهاش حرف میزد و سعی می کرد ارومش کنه…

چند قدم رفتم جلو و با صورتی خیس نگاهشون کردم..چقدر بهش وابسته شده بودیم و چقدر راحت داشتیم از دستش می دادیم….

سوگل کنارشون ایستاد و دستش رو روی شونه ی مامان گذاشت و غمگین گفت:
-ناراحت نباشین تورو خدا..قرار نیست که دیگه نبینیدش..تند تند میاد بهتون سر میزنه..شما هم میایین پیش ما..اینجوری نکنین….

مامان از بغل سورن جدا شد و دست هاش رو گذاشت دو طرف صورتش…

سورن برای اینکه دست مامان راحت بهش برسه، خم شده بود سمتش…

مامان میون گریه لبخنده تلخی زد و گفت:
-نری مارو فراموش کنیا..

سورن چشم هاش رو محکم روی هم فشرد و گرفته لب زد:
-مگه می تونم..

مامان دستی به صورت سورن کشید:
-خودت میدونی اندازه ی پرند برای من عزیزی..تو هم پسرمی..میدونم شاید دیگه زیاد وقتی نداشته باشی که برای ما بذاری اما از حالت باخبرمون کن..نذار تو بی خبری نگران بشیم…..

سورن سرش رو بیشتر خم شد و اهسته گفت:
-وقت نداشته باشم؟..اخرین نفسمم باشه باید از شما خبر داشته باشم..من که نمیرم بمیرم اینجوری میکنین..یعنی اینقدر بی معرفتم که برم پشت سرمم نگاه نکنم؟…..

مامان سر سورن رو کشید پایین تر و با مهر پیشونیش رو بوسید و لبخندی زد…

 

من که تا حالا دوتا دستم رو محکم روی دهنم فشرده بودم تا صدام بلند نشه، دیگه نتونستم جلوش رو بگیرم و صدای هق هقم بلند شد….

نگاه همشون چرخید سمت من و مامان با بغض و نگرانی گفت:
-پرندجان..

میترسید حالم بد بشه و می دونستم میشه..داشتم بیش از حد توان به خودم فشار می اوردم و این اصلا برام خوب نبود….

یک دستم رو بالا بردم و هق زدم:
-خوبم..خوبم..

سورن با صورتی درهم سرش رو تکون داد و به سرعت از خونه زد بیرون…

با نگاهم دنبالش کردم و از در که خارج شد، سرم رو انداختم پایین…

سامیار هم بی توجه به ما پشت سرش رفت بیرون و فقط سوگل موند…

کنار مامان ایستاد و بغلش کرد و دوباره تشکر کردن هاش شروع شد…

پاهام تحمل وزنم رو نداشت اما به زور سرپا ایستاده بودم..نمی خواستم جلوشون از پا بیوفتم….

سوگل بعد از مامان سراغ من اومد و بغلم کرد..

دست هام رو دورش پیچیدم و با گریه گفتم:
-سوگل جان..حرفامو یادت نره..خیلی حواست باشه..نذار تنها جایی بره..میدونم مراقبی اما…

پرید تو حرفم و مهربون گفت:
-نگران نباش..

ازش جدا شدم و با لبخنده تلخی سرم رو تکون دادم و چشم هام رو بستم و با مکث کوچکی باز کردم….

اونم لبخند زد و دستی به صورتم کشید و با نفس عمیقی، بلند گفت:
-ما دیگه رفع زحمت کنیم..انشالله بتونیم یه روزی جبران کنیم..هم این یک سال رو و هم مهمون نوازی این چند روزتون..نذاشتین ما بریم هتل و بهتون خیلی زحمت دادیم…..

 

مامان دستی به صورت خودشش کشید و با محبت گفت:
-این چه حرفیه..سورن بیش از اینا برای ما عزیزِ..الان دیگه خودتونم عزیزین..خیلیم خوشحال شدیم از اینکه اینجا بودین..افتخار دادین…..

سوگل با خجالت تشکر کرد و سه تایی راه افتادیم سمت بیرون…

مامان پارچ اب روی میز رو هم برداشت و با خودش اورد…

خبری از سامیار نبود و سورن داشت طبق معمول حیاط رو متر می کرد…

لبخنده تلخ و پربغضی کردم..دلم برای دیدن این قدم زدن های بی قرارش هم تنگ میشد…

با صدای ما چرخید و نگاهش رو مستقیم به من دوخت..

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دیگه گریه نکنم..داشت با دیدن ما تو این حال و احوال اذیت میشد و من این رو نمی خواستم….

هرچقدرم برام سخت بود، بازم دوست نداشتم با ناراحتی جدا بشیم…

لبخندی بهش زدم که چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید..انقدری من رو می شناخت که بدونه الان دارم فیلم بازی می کنم اما مهم نبود….

نمی خواستم توی این لحظه های اخر فقط گریه ها و هق زدنم یادش بمونه…

همه باهم از خونه زدیم بیرون و به سامیار نگاه کردیم که داشت چمدون هاشون رو توی صندوق عقب جا میداد….

کارش که تموم شد صندوق رو بست و چرخید طرفمون…

قدمی به ما نزدیک شد و با لحن ملایم تری نسبت به روزهای اول اما همچنان محکم و جدی گفت:
-ببخشید خیلی زحمت دادیم..امیدوارم بتونیم جبران کنیم..حتما تشریف بیارین تهران خوشحال میشیم….

مامان با محبت جوابش رو داد و ازش خواست بازم بیان و اون هم قول داد حتما بیان…

یک دیدگاه

  1. پارت بعد رو نمیزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *