رمان گرداب/پارت صدو شصتو چهار

 

خنده ام گرفت و دستم رو روی شکمم کشیدم و پر احساس گفتم:
-تحمل میکنم..

-چی رو؟..

لبخندم عمیق تر شد و با همون لحن گفتم:
-خارِ دوتا گلمو..

سامیار تک خندی زد و دستش رو روی صورتم کشید:
-نیست و نابود میکنم اون خاری رو که بخواد به تو اسیب بزنه…

دستش رو از روی صورتم گرفتم و تا خواستم چیزی بگم سامان با لحن شوخی گفت:
-اه بسه بابا حالمونو بهم زدین..

همون لحظه نگاهش به عسل افتاد که دست به سینه و شاکی نگاهش میکرد و درجا رنگ عوض کرد و گفت:
-البته این مدل صحبتا برای تداوم زندگی بسیار مفیده و من همه جوره تاییدش میکنم…

زدم زیر خنده و سامیار هم خنده ش گرفت و گفت:
-اخه تو که جرات نداری چرا زر میزنی..

سامان نیم نگاهی به عسل کرد و رو به سامیار گفت:
-شر درست نکن بچه..من تازه بخشیده شدم نمیخوام تو دردسر بیوفتم…

با خنده پشتم رو به مبل تکیه دادم و با لذت بهشون نگاه کردم که همچنان کل کل می کردن و تو دلم از خدا خواستم دیگه غم رو مهمون خونه هامون نکنه و همیشه شاد باشیم…..

نفس عمیقی کشیدم و همون لحظه صدای الارم تماس گوشیم بلند شد…

سرم رو چرخوندم و گوشیم رو از روی عسلی برداشتم که سامان صدام کرد:
-سوگل ببین بد میگم..

میون حرفش دستم رو بلند کردم:
-تورو خدا منو قاطی کل کل های بی پایانتون نکنین…

سامان با دلخوری نگاهم کرد و داشت از اینکه طرفشو نگرفتم شکایت می کرد…

 

حواسم به گوشیم هم بود و برای اینکه تماس قطع نشه، بدون نگاه کردن به شماره تماس رو برقرار کردم….

با خنده به سامان نگاه کردم و گوشی رو بغل گوشم گذاشتم:
-بله؟..

صدایی از اون طرف خط نیومد و من اصلا فکرم سمت مزاحم تلفنیم نبود و دوباره گفتم:
-الو..بفرمایید..

صدای چند نفس بلند و عمیق تو گوشی پیچید و ابروهام کمی جمع شد:
-الو..

دوباره صدای نفس نفسی بلند شد و دلهره چنگ انداخت به دلم…

سامیار نگاهم کرد و گفت:
-کیه؟..

اب دهنم رو قورت دادم و تازه یاده مزاحمم افتادم..

تا خواستم به سامیار بگم “مزاحمِ و باز هم حرف نمیزنه” صدای خش خشی تو گوشی پیچید و بعد صدای گرفته و خش داری با بغض صدام کرد:
-سوگل..

صدا اونقدر اشنا و درعین حال محال بود که خشکم زد..

سامیار خواست گوشی رو ازم بگیره که به خودم اومدم و از جا پریدم و با وحشت گفتم:
-شما؟..

همون صدا، دوباره با همون لحن صدام کرد:
-سوگلم..

سریع گوشی رو پایین اوردم و به شماره نگاه کردم..باز هم از شمال بود…

دهنم خشک شده بود و نفسم بالا نمیومد..چشم هام گشاده شده بود و کمرم تیر میکشید…

گوشی رو باز بغل گوشم گذاشتم و چشم های ماتم چرخید سمت سامیار و با ناباوری و پر از وحشت لب زدم:
-سورن..

گوشی از دستم افتاد و زیر پام خالی شد و داشتم پخش زمین میشدم که دست های محکمی زیر بغلم رو گرفت و اجازه سقوط بهم نداد….

 

 

پایان فصل اول

 

 

شروع فصل دوم رمان گرداب:

 

با ترس در زیرزمین رو هل دادم و رفتم داخل..همه جا تاریک بود و چشمم جایی رو نمیدید….

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس قدمی داخل گذاشتم که تو یک لحظه دستی روی دهنم قرار گرفت و کشیدم داخل….

نفسم داشت بند میومد که پشتم به دیوار کوبیده شد و بدن گنده و بزرگش که دو برابر من بود، جلوم ایستاد….

چشم هام به تاریکی عادت کرده بودم و با نوری که از پنجره به داخل می تابید تونستم کمی ببینمش….

داشتم از ترس سکته می کردم اما نمی خواستم نشون بدم که از ضعفم سواستفاده کنه…

نفسم داشت بند میومد که متوجه شد و خم شد روی شونه ام و زیر گوشم همراه با نفس های داغ و پر حرارتش پچ زد:
-دستمو برمیدارم اما صدات دربیاد همینجا خلاصت میکنم..اوکی؟…

تند تند سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و دستش رو اروم از روی دهنم پایین کشید…

نفس نفس زدم و بی حال دستم رو به جیب سویشرتم رسوندم و اسپری ام رو دراوردم و سریع دوتا پاف پشت سر هم تو دهنم خالی کردم…..

چشم هام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم..

حالم که کمی جا اومد، چشم هام رو باز کردم و با ترس نالیدم:
-چرا منو کشوندی اینجا؟..چی از جونم می خواهی؟..

لب های داغش رو به گوشم کشید که صورتم با انزجار جمع شد و صدای دورگه و ترسناکش تو گوشم پیچید:
-خودتو..هنوز می پرسی چی میخوام؟..می دونی که نمی تونم ازت بگذرم..کسی حق دور زدن منو نداره..اگه هنوز زنده و سالم جلوم ایستادی بخاطره علاقمه وگرنه کسی که منو بپیچونه یه راست میره اون دنیا……

اسپری تو دستم رو محکم فشردم و نالیدم:
-اما من نمی خوام چرا نمیفهمی..از همتون بدم میاد..حالم از تو و اون خانواده ی بدتر از خودت بهم میخوره..منو راحت بذارین..دست از سرم بردارین……

 

صدای قهقهه ی بلندش تو فضای خالی زیرزمین پیچید و من با ترس به در نگاه کردم..نگران بودم کسی بیاد….

اشک هام روی صورتم ریخت و با دلهره گفتم:
-هیس..ساکت شو صداتو میشنون..زودتر از اینجا برو وگرنه قید همه چی رو میزنم و خودم همه رو خبر میکنم….

با خنده دستش رو روی صورتم کشید و با تفریح گفت:
-اخ اخ من که از خدامه..بذار مامان جونت بیاد و دخترشو اینجا تو بغل من ببینه…

با استرس و حالی بد غریدم:
-خفه شو..خفه شو..

دست هام رو روی گوش هام گذاشتم تا صداش رو نشنوم اما با یک دستش دست هام رو گرفت و بالای سرم به دیوار میخ کرد….

خودم رو تکون دادم تا از دستش خلاص بشم اما خودش رو چسبوند بهم و با حس بدنش روی بدنم کل وجودم از نفرت لرزید….

لب هاش رو روی صورتم کشید که تقلام بیشتر شد و نالیدم:
-ولم کن..ولم کن..داری حالمو بهم میزنی..گمشو عقب..باتوام عوضی…

بی توجه به حرف هام صورتش رو تو گردنم فرو کرد و با صدایی لرزون از شهوت کثیفش گفت:
-اخ..دلم برای بوی تنت تنگ شده بود..چیکار میکنی که وقتی کنارتم اینجوری مست میشم دختر….

خودم رو محکم تر تکون دادم و زدم زیر گریه:
-ولم کن اشغال..نامرد..برو گمشو عقب..

باز هم توجه ای به حرف هام و حال بدم نکرد و با دست ازادش شالم رو عقب زد و لب هاش رو از گردنم به طرف سینه ام کشید و دست هرزه و کثیفش شروع کرد روی تنم بالا و پایین شدن……

داشت تو زیرزمین خونه ی خودمون بهم تعرض میشد و من از ترس فهمیدن بقیه صدام درنمیومد….

 

نفس مریضمم اجازه تقلای زیادی بهم نمیداد و داشتم از حال میرفتم…

نفس نفس میزد و خودش رو محکم بهم میمالید و می فشرد…

دست هام که هنوز بالای سرم تو دستش بود رو محکم تر تکون دادم و زانوم رو اوردم بالا تا بزنم وسط پاش اما متوجه شد و با پاهاش مهارم کرد…..

خندید و با لذت گفت:
-اخه عشقم تو زورت به من میرسه که مقاومت میکنی..اروم بگیر و لذت ببر پرنده کوچولوی من….

سرم رو تند تند به چپ و راست تکون دادم و بی نفس نالیدم:
-دارم..می..میمیرم..برو..برو..عقب..

بین خودش و دیوار قفلم کرد و بی توجه به حالم، لب هاش رو با ولع روی لب هام گذاشت که بی اختیار عق خشکی زدم….

داشتم بالا میاوردم اما اون با حرص و ولع می بوسید و جز خودش و شهوت کثیفش به هیچی فکر نمی کرد…

لب هام رو محکم بین لب هاش گرفته بود و می بوسید..

نفسم دوباره داشت بند میومد و پاهام شل میشد و از حال می رفتم…

لب هاش رو از روی لب هام برداشت که زدم زیر گریه و به التماس افتادم و بریده بریده نالیدم:
-تورو خدا..تورو خدا نکن کاوه..برو بعدا حرف میزنیم..حالم داره بد میشه..تورو خدا..ولم کن….

دستش رو برد سمت کمر شلوارم که وحشت کردم و دوباره به تقلا افتادم و تا خواستم جیغ بزنم فهمید و با لب هاش خفه ام کرد…..

اما هنوز دستش رو حرکت نداده بود که صدای مادرم از تو حیاط بلند شد:
-پرند جان..کجایی دخترم؟..

 

با همون حال بدم نفس راحتی کشیدم که کاوه با صدای مادرم به خودش اومد و گیج و منگ عقب کشید و دوباره دستش رو روی دهنم گذاشت و با مکث غرید:
-بفهمه من اینجام جفتتونو همین امشب میفرستم پیش جد و ابادتون…

با وحشت نگاهش کردم و سرم رو به تایید تکون دادم..می دونستم دروغ نمیگه و هرکاری از دستش برمیاد….

دست هام رو که ول کرد سریع اسپری رو بالا اوردم و چندبار تو دهنم خالی کردم…

اشک هام رو با لبه ی استینم پاک کردم و خواستم برم بیرون که بازوم رو کشید…

نگهم داشت و عصبی غرید:
-زنگ زدم جواب میدی..دوباره منو بپیچونی صاف میام تو خونتون و جلوی چشم همه میبرمت..فهمیدی؟….

سرم رو تند تند تکون دادم که پوزخندی زد و ادامه داد:
-خوبه..حالا برو سر ننه جونتو گرم کن من برم بیرون..بعد درست و حسابی و سر فرصت لذت امشب رو کامل میکنم واسه جفتمون….

سریع و با وحشت پا تند کردم و درهمون حال لباس هام رو مرتب کردم و کمی روی پله ها ایستادم تا نفسم جا بیاد…

چشم هام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم و اسپری تو دستم رو تو جیبم گذاشتم و از پله ها رفتم بالا….

مامان تو حیاط بود و داشت دنبالم می گشت..صداش کردم که سریع چرخید طرفم:
-مامان..اینجام..

سریع اومد طرفم و بازوم رو گرفت و با نگرانی نگاهم کرد:
-تو زیرزمین چیکار میکنی؟..چرا یهو غیبت زد؟..

-اومدم تو حیاط یه هوایی بخورم که حس کردم از زیرزمین صدایی میاد..رفتم بیینم چیه…

انگار خیالش راحت شد که نفس عمیقی کشید و گفت:
-ترسیدم مامان جان..گفتم نکنه اون عوضی باز اومده سراغت…

 

دست مامان رو گرفتم و کشیدم سمت ساختمان و گفتم:
-نه مامان..اون که جرات نمیکنه بیاد تو خونه..

تو دلم پوزخندی به حرفم زدم و وارد خونه ی کوچکمون شدم….

یک خونه ی نود متری دو خوابه، با یک اشپزخونه کوچک و سالنی کوچک تر..اما حیاط نقلیمون رو از همه جای خونه بیشتر دوست داشتم و اون حوض کوچک وسطش و تختی که تابستون ها روش می نشستیم پر از صفا بود……

نفسی کشیدم و چرخیدم سمت مامان:
-چیکارم داشتی مامان؟..

مامان که انگار از نگرانی کارش رو فراموش کرده بود، یهو به خودش اومد و گفت:
-وای مادر حواسم پرت شد..برو سری به اون بچه بزن..رفتم ببینم چطوره که دیدم اصلا حالش خوب نیست..برو ببین….

سرم رو تکون دادم و با نگرانی پا تند کردم سمت یکی از اتاق های خونه که فعلا در اختیاره مهمونمون بود….

تقه ای به در زدم و با مکث صدای گرم و مهربونش بلند شد:
-بله؟..

-می تونم بیام داخل؟..

-بیا..

دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم و سرم رو بردم داخل…

لبه ی تخت نشسته بود و دست هاش رو دورش پیچیده بود و بی قرار تکون تکون می خورد…

با دلهره کامل رفتم داخل و با نگرانی گفتم:
-چی شده؟..حالت خوبه؟..

سرش رو بلند کرد و چشم های خمار عسلی رنگش که حالا کمی قرمز شده بود رو بهم دوخت…

دلم هری ریخت و با چند گام بلند خودم رو بهش رسوندم:
-چیه؟..چرا اینجوری شدی؟..

سرش رو بیشتر خم کرد پایین و دست هاش رو محکم تر دور خودش گرفت:
-حالم خوب نیست..

درد خودم و حالی که تا چند دقیقه پیش داشتم رو سریع فراموش کردم و پر از نگرانی برای این غریبه ی اشنا شدم….

چرخیدم سمت عسلی و داروهای روش رو زیر و رو کردم و گفتم:
-الان یه مسکن بهت میدم..درد داری؟..

سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و من یک قرص از بسته جدا کردم و با لیوان اب گرفتم طرفش….

ازم گرفت و سریع و با کمی اب قرص رو بلعید و بازوهای خودش رو مالید و اروم گفت:
-لعنتی..استخونام داره می شکنه..

با غصه نگاهش کردم و لب زدم:
-خیلی زود از کمپ اومدی بیرون..باید بیشتر میموندی…

دوباره چشم های خوش رنگ و جذابش رو بهم دوخت و مثل خودم پچ زد:
-داشتم اونجا دیوونه میشدم پرند..طاقت یک روز بیشتر موندنو نداشتم دیگه…

-حق داری..اونجا خیلی سخته..اما این حالتم ببین..

دوباره شروع کرد به تکون دادن خودش به جلو و عقب و درهمون حال گفت:
-چیزی نیست..خوب میشم..

چشم هام رو بستم و سرم رو چرخوندم..طاقت دیدن این حالش رو نداشتم…

کمی بینمون سکوت شد و بعد با لحنی اروم و گیرا صدام کرد:
-پرند..

چشم هام بدون اختیار من چرخید طرفش که مهربون خیره بود بهم:
-بله؟..

-خوبی؟..گریه کردی؟..

 

سریع دستم رو روی صورتم کشیدم که اخم هاش تو هم رفت و با نگرانی گفت:
-اتفاقی افتاده؟..

-نه..فعلا استراحت کن..بعدا حرف میزنیم..

-الان بگو..چی شده؟..چرا حالت اینجوریه؟..

بغضم رو قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم:
-یکم دلم گرفته بود..رفتم تو حیاط..یهو یاد یه چیزایی افتادم و یکم بهم ریختم..الان خوبم..باور کن….

با اینکه معلوم بود قانع نشده اما سرش رو تکون داد و دیگه اصرار نکرد…

مدت ها بود محرم اسرار هم بودیم و دردودل هامون پیش همدیگه بود…

مثل کف دست همدیگه رو می شناختیم..

تو روزهای سختی با هم روبرو شدیم و دردهامون برای هم رو شد و شدیم دوتا دوست و همدم برای هم….

لبخنده تلخی زدم و گفتم:
-تو چیکار کردی؟..زنگ زدی؟..

لب اون هم به لبخنده تلخی از هم باز شد و سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد…

لبخندم پررنگ تر شد و با ذوق گفتم:
-حرف زدی؟..

اخم هاش رو تو هم کشید و باز سرش رو تکون داد که با ذوق بیشتری گفتم:
-چی گفت؟..حرفم زد باهات؟..

سرش رو این دفعه به منفی تکون داد..تمایلی به حرف زدن نداشت و حالش هم خوب نبود..برای همین زیاد پاپیچش نشدم و گفتم:
-باشه..بعدا حرف میزنیم..دردت بهتر شد؟..

-اره بهترم..

-یکم استراحت کن..دراز بکش..

خودش رو عقب کشید و روی تخت خوابید..خم شدم پتو رو کشیدم روش…

با لبخند به چشم های بسته ش نگاه کردم و اروم صداش کردم:
-سورن..

 

پلک هاش از هم فاصله گرفت و لبخند من هم با دیدن مردمک خوشرنگ چشم هاش پررنگ تر شد:
-همه چی درست میشه..نگران نباش..

سرش رو تکون داد و مچ دستش رو روی پیشونیش گذاشت…

نفسی کشیدم و لب زدم:
-کاری داشتی صدام کن..شب بخیر..

زمزمه وار جوابم رو داد:
-شب بخیر..

از اتاق رفتم بیرون و در رو اروم بستم..

حالا وقت ساختن خودم بود..داشتم از اتفاقی که امشب پشت سر گذاشته بودم ویرون می شدم…

به زور سر پا بودم و حس می کردم تمام تنم کثیف شده…

سری به اتاق خودم و مامان زدم..روی تخت نشسته بود و کتابی دستش بود و داشت مطالعه می کرد..کاری که هرشب قبل از خواب انجام میداد…..

از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:
-بهتر بود؟..

سرم رو تکون دادم:
-مسکن دادم بهش..بدن درد داشت..باید یه سر بریم دکتر دوباره..خیلی داره اذیت میشه…

نفس غمگینی کشید و با غصه گفت:
-دلم برای این بچه خونِ..میبینمش حالم بد میشه..خدا از باعث و بانیش نگذره..کاش زودتر خانواده شو خبر می کردی مامان..شاید با دیدنشون روحیه ش بهتر میشد…..

رفتم سر کمدم و حوله و لباس برداشتم و در همون حال گفتم:
-داریم کم کم باهاشون ارتباط میگیریم..همین امروز و فردا میان..اونام از هیچی خبر ندارن..نمیشه یهو بفهمن..خدایی نکرده اتفاقی میوفته..انگار امروز تماس گرفته باهاشون..اما حالش خوب نبود نتونست بگه چی شد……

 

مامان سرش رو تکون داد و با تعجب به لباس های تو دستم نگاه کرد:
-میری حموم این وقت شب؟..

-اره خوابم نمیبره..یه دوش بگیرم زود میام..

-بذار فردا برو پرند..

-زود میام..

کوتاه اومد و مهربون گفت:
-مراقب باش حموم بخار نکنه باز حالت بد بشه عزیزم…

-چشم..

لبخندش رو با لبخنده تلخی جواب دادم و از اتاق رفتم بیرون و خودم رو انداختم تو حموم…

در رو که بستم با همون لباس های تو دستم اوار شدم و نشستم رو زمین…

صورتم رو تو لباس هام فشردم که صدای هق هقم بیرون نره و به گوششون نرسه…

احساس کثیفی می کردم و حالم از خودم داشت بهم می خورد…

کمی نشستم و گریه کردم بلکه دلم اروم بگیره اما نمیشد…

از جا پریدم و لباس هام رو تو رختکن گذاشتم و لباس های تنم رو دراوردم و تو سبد انداختم و دوش رو باز کردم…..

با گریه کیسه رو برداشتم و با حرص و محکم شروع کردم به کشیدن روی تنم…

کاش رد دست های اون عوضی از روی تنم پاک میشد…

هق زدم و کیسه رو محکم روی گردن و سینه ام کشیدم..پوستم می سوخت اما احساس می کردم تنم بوی اون رو گرفته و پاک نمیشد….

جلوی اینه کوچک تو حموم ایستادم و به صورت خیسم خیره شدم…

از خودم متنفر شده بودم..از این ضعفی که جلوش از خودم نشون داده بودم، حالم بهم می خورد….

به چشم های سبز رنگم که از گریه ی زیاد قرمز و خمار شده بود نگاه کردم و هق زدم…

موهای بلند و خیسم رو از دو طرف سرم چنگ زدم و با ضعف رو زمین نشستم و دوباره دستم رو روی دهنم فشردم تا صدای گریه ام بلند نشه……

 

 

جلوی اینه ایستادم و مقنعه ام رو مرتب کردم..

بی حال بودم و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم اما مجبور بودم برم سرکار…

زیر چشم هام گود و کبود شده بود و صورتم رنگ پریده اما حوصله ی زدن یک مرطوب کننده هم نداشتم….

زبونم رو روی لب های خشک و پوسته پوسته شده ام کشیدم و کیفم رو برداشتم…

از اتاق رفتم بیرون و یک راست رفتم سمت اشپزخونه و مامان رو دیدم که مشغول چیدن میز صبحانه بود….

با صبح بخیری جلو رفتم و گونه ش رو بوسیدم..

جوابم رو داد و گفت:
-بشین الان برات چایی میریزم..

-نه مامان دیرم شده..همونجا یه چیزی میخورم..

-اخه ضعف میکنی..

-حواسم هست..سورن بیدار شده؟..

-اره..همینجا بود تا الان..حتما رفت تو اتاقش..

-حواست باشه بیرون نره مامان..داروهاشم از تو اتاقش جمع کن..یه وقت حالش بد نشه وسوسه بشه زیاد بخوره…..

-باشه برو حواسم هست..اسپریتو برداشتی؟..

-اره..فعلا خداحافظ..

جواب خداحافظیم رو داد و رفتم جلوی در نشستم و از تو جاکفشی کفش هام رو برداشتم و مشغول پوشیدن شدم….

یک بار چند سال پیش بدون اسپری ام بیرون رفتم و حالم بد شد و کارم به بیمارستان کشید..از اون روز هردفعه میخواستم بیرون برم یاداوری میکرد…..

نفسی کشیدم و بند کفش هام رو که بستم بلند شدم…

از در زدم بیرون و سرم رو که بلند کردم چشمم به سورن افتاد…

 

دوتا دستش رو پشت گردنش قفل کرده بود و طول حیاط رو می رفت و می اومد…

سری به تاسف تکون دادم و صداش کردم:
-سورن..

سریع چرخید طرفم و دست هاش رو از پشت گردنش برداشت…

حال اون هم دست کمی از من نداشت..گونه هاش اب رفته بود و دور تا دور چشم هاش سیاه شده بود….

قدم برداشت طرفم و من هم رفتم جلو..وسط حیاط بهم رسیدیم و لبخندی زدم:
-صبح بخیر..چرا اینقدر زود بیدار شدی؟..

-صبح تو هم بخیر..نتونستم بخوابم..

با نگرانی نگاهش کردم و گفتم:
-بعد از ظهر میریم دکتر..باشه؟..

-لازم نیست..این دردها و بی قراریا طبیعیه..کم کم خوب میشم…

-سورن؟..

مهربون اما محکم و جدی گفت:
-نه پرند..دوباره می خوابوننم تو اون کمپ لعنتی..نمی خوام دوباره اون روزها رو تجربه کنم..اصرار نکن….

-خیلی خب..پس مواظب خودت باش..سورن؟..

سرش رو چرخوند و با اون چشم های گرم و پرنفوذش نگاهم کرد…

من منی کردم و با تردید گفتم:
-از خونه بیرون نرو..خواهش میکنم..

کمی تو چشم های ملتمسم نگاه کرد و بعد سرش رو تکون داد…

لبخندی بهش زدم و دوتایی راه افتادیم سمت در خونه و سورن با صدایی گرفته گفت:
-اگه اون حرومزاده مزاحمتی چیزی درست کرد زنگ بزن بیام..باهاش دهن به دهن نشو..جوابشم نده..با من تماس بگیر خودمو میرسونم….

در رو باز کردم و نگاهم رو تو چشم هاش دوختم:
-چشم..

10 دیدگاه

  1. پوووف مگه سورن تو بیمارستان نمرده بود الان اینجا چیکار میکنه
    اصلا چرا تو شماله😕🙁
    لطفا پارت هارو سریع تر بذارین😕😩

  2. اره داداش سوگله،داره میگه ک تو تمام این مدت کجا بوده چیکار می‌کرده و پیش کیا زندگی میکرده

  3. میشه یکیتون واسم بگه الان راجب چیه این فصل دوم؟
    گذشتس؟ یا حال؟ پرند کیه؟؟
    مادر سوگوله؟؟

    • نه دوست عزیز،سورن پیش یه خونواده زندگی می‌کنه که یه دختر دارن به نام پرند،حالا داره زندگیه سورن رو میگه،ک کجا بوده این همه مدت

  4. میگما الان داره تعریف میکنه سورن کیه ؟
    گیج شودم رفت

  5. رمان داره جذاب تر میشه
    شما رو به تمام مقدساتتون ازیت نکنین و پارت ها رو زود به زود توی سایت قرار بدین

  6. خیلی پیچیده شد :/ پس رمان خیلییییی طولانیه،لطفا زودتر پارت بزارید ک عمرمون به دنیا باشه بتونیم بخونیم :/

    • سلام
      میشه به جای هفت روز یک بار سه روزی یک بار یا حد اقل پنج روز یک بار پارت بزارید ؟
      ایجوری خیلی منتظر می مونیم

  7. تنها چیزی که به زبونم اومد این بود
    الله اکبررر الله اکبررررررررررر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *