رمان گرداب/پارت صدو شصتو پنج

 

اون لبخنده جذابش بالاخره روی لبش نشست و گفت:
-برو به سلامت..

-خداحافظ..

از در خونه که رفتم بیرون، چشمم به دنیز افتاد که پشت فرمون نشسته بود و منتظر من بود…

دستی تکون دادم و به طرفش رفتم که متوجه ی سورن پشت سرم شد و بوق کوتاهی زد و دستش رو براش بالا برد و بلند گفت:
-چاکرِ اقا سورن..

چرخیدم نگاهی به سورن کردم که جفت دست هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و داشت نگاهمون می کرد….

سرش رو برای دنیز تکون داد و لبخندی زد..

نشستم تو ماشین و سلام علیکی با دنیز کردم و گفتم:
-بریم دیگه..

با چشم و ابرو به سورن اشاره کرد و با شیطنت گفت:
-خداحافظی نمیکنی؟..هنوز داره نگاهت میکنه..

بی اختیار نگاهم چرخید سمتش که هنوز همونجا ایستاده بود و نگاهش به ما بود…

لبخندم پررنگ تر شد و باهاش بای بای کردم که اون هم یک دستش رو بالا برد و سرش رو تکون داد….

دنیز که حواسش به ما بود، زد زیر خنده و پاش رو روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد…

دستم رو به داشبورد گرفتم و غر زدم:
-اروم چه خبرته..

-من شما دوتارو میبینم حال میکنم اصلا..

-چطور؟..

لبش رو گزید و با لحنی که معلوم بود داره میپیچونه گفت:
-هیچی همینطوری..انرژی میگیرم ازتون..

چپ چپ نگاهش کردم و جوابش رو ندادم و اون هم دیگه حرفی نزد…

 

چهارتایی از اسانسور خارج و وارد پارکینگ شدیم..

البرز داشت سر به سر دنیز می گذاشت و جیغش رو دراورده بود…

خندیدم و نگاهی به اطرافمون انداختم:
-هیس..بچه ها زشته..به خدا اگه کیان نبود تا حالا ده بار بیرونمون کرده بودن…

دنیز شیطون به کیان نگاه کرد و با خنده گفت:
-ما هم دلمون به کیانمون گرمِ دیگه..

کیان خندید و لپ دنیز رو کشید و گفت:
-زیادم رو من حساب نکنین..تا یه جایی میتونم جلوی اخراجتونو بگیرم…

جیغ دنیز و صدای خنده ی ما بلند شد..

البرز دست انداخت دور گردن دنیز و با خنده گفت:
-مگه کسی حق داره جیغ جیغوی مارو اخراج کنه..خودم میزنم چپ و راستش میکنم…

چشم غره ای هم به کیان رفت که با خنده سری به تاسف براشون تکون داد…

کنار ماشین ها ایستادیم و دنیز گفت:
-بریم بستنی بخوریم؟..

لبم رو گزیدم و گفتم:
-من باید زود برم خونه..

کیان اخم هاش رو کمی تو هم کشید و گفت:
-چرا؟..چیزی شده؟..

-می ترسم سورن بره بیرون..حالش خوب نیست زیاد…

به نشونه ی فهمیدن سرش رو تکون داد و دنیز گفت:
-خب دنبال اونم میریم..

قبل از اینکه من چیزی بگم، البرز دستش رو تو هوا تکون داد و گفت:
-من قرار دارم..فعلا..

 

نشست تو ماشینش و جلوی چشم های متعجب ما تک بوقی زد و به سرعت رفت…

صدای خنده ی اروم کیان بلند شد و من هم خنده ام گرفت…

دنیز اما شروع کرد به فحش دادن و بد و بیراه گفتن:
-بیشعور نکبت..دیدین چیکار کرد..انگار قحطی دختر اومده..ذلیل بدبخت..برو گمشو اگه دیگه محلت دادیم….

اینجوری می گفت ولی جایی هم می خواستیم بریم به اولین کسی که زنگ میزد البرز بود…

سرم رو تکون دادم و به کیان نگاه کردم:
-تو هم کار داری؟..

-نه چطور؟..

-اگه جایی کار نداری تو منو برسون..

کمی تو چشم هام نگاه کرد و انگار فهمید کارش دارم که سریع گفت:
-نه کاری ندارم..مسیرمم همون طرفه..

دنیز با تعجب گفت:
-من می رسوندمت خب..

– فرقی نداره که عزیزم..با کیان میرم..بهت زنگ میزنم…

اومد جلو گونه م رو بوسید و گفت:
-باشه..مواظب خودت باش..

با کیان هم خداحافظی کرد و نشست تو دویست و شش البالویی خوشگلش و رفت…

نگاهی به کیان کردم که با دست به ماشینش اشاره کرد و گفت:
-بیا بریم..نگرانم کردی..

-نگران نباش..

با ریموت درهای ماشین رو باز کرد و نشستیم..

ماشین رو از پارک دراورد و با بوقی که برای نگهبان زد، از پارکینگ خارج شد…

کمی تو سکوت گذشت تا اینکه کیان سرعت ماشین رو کم کرد و گفت:
-پرند..

 

چون تو فکر بودم تکونی تو جام خوردم و نفس عمیقی کشیدم…

برگشتم سمتش که با تعجب یه نگاهش به من بود و یه نگاهش به جلوش…

دستی به مقنعه ام کشیدم و با تردید گفتم:
-دیشب یه چیزی شد..نمی دونستم به کی بگم..توی ذهنم فقط تو اومدی که بهت بگم و منطقی برخورد کنی….

اخم هاش به شدت تو هم فرو رفت و نیم نگاهی بهم کرد:
-چی شده؟..

مکثی کردم و با من من گفتم:
-دیشب کاوه اومده بود..

کاملا اشتباه فکر می کردم که شاید منطقی برخورد کنه…

جمله ام هنوز تموم نشده بود که پاش رو محکم روی ترمز کوبید و من با جیغ بلندی پرت شدم جلو و خودش سریع دستش رو جلوم گرفت که با سر نرم تو شیشه…..

مچ دستش که هنوز جلوم رو با دوتا دستم گرفتم و با نفس نفس چشم هام رو باز کردم…

صدای بوق و داد و بیداد ماشین های پشت سرمون بلند شده بود…

کیان تازه به خودش اومد و دستش رو از تو دست هام کشید بیرون و خم شد طرفم و با نگرانی:
-پرند..خوبی؟..پرند؟..یه چیزی بگو..

نفس زنان سرم رو تکون دادم:
-خوبم..حرکت کن..

سریع صاف نشست و دستش رو از شیشه ی کنارش برد بیرون و به نشونه عذرخواهی برای ماشین های پشت سرش تکون داد….

با عجله حرکت کرد و ماشین رو کشید گوشه ی خیابون و دوباره ایستاد و خاموشش کرد….

دستی به صورتش کشید و چرخید طرفم و گفت:
-حالت خوبه؟..

اسپری رو از جیبم دراوردم که نچ بلندی کرد و فحشی به خودش داد…

با دستی که کمی می لرزید، اسپری رو جلوی لب هام گرفتم و یه پاف خالی کردم تو دهنم…

 

چشم هام رو بستم و نفسی کشیدم..حالم داشت کم کم بهتر میشد…

کمی گذشت که کیان دوباره صدام کرد:
-پرند..یه چیزی بگو..

-حالم خوبه..نگران نباش..

دوباره دستی به صورتش کشید و گفت:
-یه لحظه نفهمیدم چی شد..اسم اون اشغال منو دیوونه میکنه..حالا درست تعریف کن برام ببینم چی شده….

با نگرانی نگاهش کردم که سرش رو تکون داد:
-نگران نباش..کاری نمی کنم..

-قول بده..

-نگران نباش پرند..بگو ببینم چه غلطی کرده..

خیلی اروم و زمزمه وار گفتم:
-دیشب اومده بود خونه..

چشم هاش گرد شد و تو جاش جستی زد و خودش رو کشید جلو و گوشش رو به طرفم گرفت:
-چی؟..چیکار کرده؟..

لبم رو محکم گزیدم و با تردید تکرار کردم:
-اومده بود تو خونمون..

چشم هاش رو ریز کرد:
-خونه ی شما؟..چطوری؟..کسی ندیدش؟..

-نه..رفته بود زیرزمین..به منم پیام داد که کارم داره برم اونجا…

-تو هم رفتی؟..

-ترسیدم مامان و سورن بفهمن اونجاست شر بشه..مجبور شدم برم…

اخم هاش به شدت تو هم فرو رفت و با چشم های به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:
-تو فکر هم میکنی پرند؟..هنوز به اون لاشخور اعتماد داری؟..اگه بلایی سرت اورده بود چی؟…

با این حرفش زدم زیر گریه که چشم هاش گردتر شد و با فکی که از عصبانیت میلرزید غرید:
-کاری کرد؟..اذیتت کرد؟..

 

عمرا نمی گفتم چکار کرده..اگه میفهمید همین الان میرفت سراغش و خودش رو بدبخت می کرد…

دستم رو بلند کردم و تند تند گفتم:
-نه نه..کاری نکرد..فقط حرف زدیم..از اینکه جواب تماسشو ندادم عصبی شده بود…

نفسش رو با حرص فوت کرد بیرون:
-چرا به سورن نگفتی؟..

اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
-اون اگه می فهمید میرفت دعوا میکرد باهاش..خودت که میدونی اون حالش خوب نیست..تازه داره یکم جون میگیره..نمی خوام براش دردسر درست کنم…..

سرش رو تکون داد و کمی تو سکوت فکر کرد و بعد گفت:
-فردا یکی رو میارم چفت و بست درای خونه رو محکم کنه و روی دیوارها هم حصار بکشه که کسی نتونه از اونجا بیاد داخل..خودمم با….

پریدم تو حرفش و با تعجب نگاهش کردم:
-کیان..من بهت نگفتم که بیایی این کارارو بکنی..فقط می خواستم یکی در جریان باشه..نمی خوام دوباره از بی اطلاعی بقیه سواستفاده کنه…..

چشم غره ای بهم رفت:
-غلط کردی..مگه جرات داشتی به من نگی..همین که گفتم..یا این کارارو میکنم یا میرم سراغ اون بی ناموس و….

دستم رو سریع و با ترس بالا اوردم و نگذاشتم حرفش رو کامل کنه:
-خیلی خب بیار..ولی به یه شرط..

-چی؟..

-هزینه هاشو خودم پرداخت میکنم..

تا خواست مخالفت کنه با قاطعیت گفتم:
-همین که گفتم..

چپ چپ نگاهم کرد و با حرص ادام رو دراورد:
-همین که گفتم..حرف خودمو به خودم تحویل نده…

خندیدم و مهربون نگاهش کردم:
-باشه کیان؟..

 

سرش رو تکون داد و ماشین رو روشن کرد و درحالی که از پارک خارج میشد گفت:
-خیلی خب..

ازش تشکر کردم و صاف روی صندلی نشستم و به جلو خیره شدم…

تو دلم خدارو بخاطره دوست های خوبی که داشتم شکر کردم…

من، دنیز، البرز و کیان از بچگی باهم بزرگ شده بودیم..همسایه و تو یک رنج سنی بودیم و همین دور هم نگهمون داشته بود….

با اینکه خیلی وقت بود دیگه تو یک محله نبودیم اما همچنان دوستیمون حفظ شده بود…

کیان بیست و هشت سال سن داشت و از هممون بزرگ تر بود..بعد البرز، یک سال از کیان کوچک تر بود و لقب شیطون ترین فرد گروه میرسید بهش….

بعد من و دنیز دو سال از البرز و سه سال از کیان کوچک تر بودیم..و دنیز هم پنج ماه از من بزرگ تر بود….

کیان و البرز که دیپلم گرفتن ما هنوز مدرسه میرفتیم..اونا رفتن سربازی و توی اون دو سال دبیرستان ما هم تموم شد و هممون باهم کنکور دادیم……

سعی کرده بودیم هممون یک رشته قبول بشیم که این اتفاق هم افتاد و فقط البرز تو یک شهر دیگه قبول شد و چند ترم که گذروند، تونست انتقالی بگیره و بیاد دانشگاه ما……

پدر کیان یک شرکت ساخت و ساز ساختمانی بزرگ داشت و ما به عنوان کاراموز رفتیم تو شرکتش….

به قول دنیز کیان که اونجا ولیعهد بود و بعد از باباش باید اونجارو اداره میکرد و کسی که مارو هم علاقمند کرد به رشته ی نقشه کشی کیان بود…..

پدرش هم روی حساب محبتی که به ما داشت، بعد از اتمام درسمون ما سه تارو هم استخدام کرد…..

اوایل انگار برای اینکه بیکار نباشیم این کار رو کرد اما کم کم خودمون رو بهش ثابت کردیم و الان حداقل نصف اون شرکت روی کار و تلاش و نقشه هایی که ما چهارتا می کشیدیم میچرخید……

با صدای کیان یهو به خودم اومدم و از فکر خارج شدم…

سرم رو چرخوندم و متوجه شدم جلوی خونه ایستاده…

لبخندی زدم و نگاهش کردم:
-ممنون..نمیایی داخل؟..

-نه قربونت..خیلی خسته ام برم خونه چند ساعتی بخوابم…

-باشه..مواظب خودت باش..

سرش رو تکون داد:
-تو هم مواظب باش..زنگ زد جواب نده..پیام داد هرچی گفت توجه نکن..دوباره پا نشی بری پیشش پرند..این دفعه به جون خودت میرم سراغش….

-باشه نگران نباش..

-سورن رو هم نذار تو خونه تنها بمونه..زنگ بزن باهم میریم بیرون..اینجوری بدتر حالش بد میشه..باید دورش شلوغ و سرگرم باشه که فکرش جاهای دیگه نره……

سرم رو به تایید تکون دادم که دوباره گفت:
-پس خبر بده شب شام بریم بیرون..بعدم شاید رفتیم ساحل…

لبخند زنان و با ذوق گفتم:
-باشه..خیلی وقتم هست ساحل نرفتیم..باهاش حرف میزنم ببینم نظرش چیه…

دوباره سر تکون داد و من تشکر کردم و با هم دست دادیم و با خداحافظی کوتاهی از ماشینش پیاده شدم….

کلید رو از تو کیفم دراوردم و در رو باز کردم و چرخیدم برای کیان دست تکون دادم و حرکت که کرد، رفتم داخل….

کلیدم رو برگردوندم تو کیفم و طول حیاط رو اروم و قدم زنان طی کردم و به خونه که رسیدم، در ورودی رو باز کردم و سلام بلند بالایی دادم…

جوابی نیومد و کفش هام رو دراوردم و درحالی که تو جاکفشی می گذاشتم بلند صدا کردم:
-مامان..سورن..کجایین؟..

صدای مامان از تو اشپزخونه بلند شد:
-اینجام مامان..خوش اومدی..

لبخندی زدم و داشتم می رفتم سمت اشپزخونه که صدای تلفن خونه بلند شد…

 

راهم رو کج کردم سمت تلفن و گفتم:
-من جواب میدم..سورن کو؟..

گوشی رو برداشتم و همزمان صدای مامان هم اومد:
-تو اتاقشه..

سرم رو تکون دادم و گوشی رو بغل گوشم گذاشتم:
-بله..

صدای محکم و جدی مردی تو گوشم پیچید:
-سلام..دیروز از این شماره با من تماس گرفته شد…

از ابهت و تحکم صداش چند لحظه سکوت کردم و بعد با تعجب گفتم:
-سلام..از این شماره؟..

-بله..همین شماره..

گوشه های لبم رو کشیدم پایین:
-ببخشید شما؟..

مکثی کرد و بعد با همون لحن قبل و حتی جدی تر گفت:
-سلطانی هستم..سامیار سلطانی..

چراغی تو سرم روشن شد و لبم رو محکم گزیدم..

این مرد سامیار سلطانی بود؟..

نگاهم اروم چرخید سمت اتاق سورن و برای اینکه مطمئن بشم گفتم:
-با خودتون تماس گرفتیم؟..

انگار از سوال و جواب کردنم خسته شده بود که بی حوصله گفت:
-خیر..با همسرم..

چرا این مرد انقدر ترسناک حرف میزد..حتی صداش هم دلهره به جون ادم می انداخت…

زبونم رو روی لبم کشیدم و بی اختیار گفتم:
-سوگل خانوم..

سکوتش نشون میداد درست حدس زدم و تشابه اسمی در کار نیست…

دستی به صورتم کشیدم و با من من گفتم:
-بله..از اینجا تماس گرفته شده..

با قاطعیت و حرصی که چاشنی صدای جدیش کرده بود گفت:
-گوشی رو بده بهش..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *