رمان گرداب/پارت صدو شصتو هفت

 

البرز که بالاخره موفق شده بود اتش رو روشن کنه، شصتش رو بالا گرفت و گفت:
-اوکی شد..بیایین..

همه رفتیم و دور اتشی که لب دریا درست کرده بود، روی ماسه ها نشستیم…

لباس هامون کم بود و باد کمی هم که میوزید، هوا رو تا حدودی سرد کرده بود و بخاطره همین به این اتش نیاز داشتیم….

من بین سورن و البرز نشسته بودم و کیان و دنیز هم روبرومون بودن…

البرز اهی تصنعی کشید و با افسوس گفت:
-کاش الان مهسا جونم بود..

با تعجب نگاهش کردم:
-مهسا کیه؟..

با چوبی که دستش بود کمی با اتش ور رفت و گفت:
-همون دخترِ که تو رستوران بود دیگه..

دنیز با تعجب و هیجان گفت:
-نه..کی وقت کردی باهاش اشنا بشی؟..

-ما اینیم دیگه..

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
-نازی چی میشه؟..

لب هاش رو جمع کرد و با تعجبی ساختگی گفت:
-نازی؟..نازی کیه؟..

صدای خنده امون بلند شد و کیان خندون و با حرص گفت:
-خیلی دیوثی بچه..

البرز خودش هم خنده ش گرفت و دستش رو روی سینه ش گذاشت و خم شد:
-چاکریم..

با ارنجم به پهلوش زدم و گفتم:
-گیتارتو نیاوردی؟..

لبخند خیلی سریع روی لب هاش نشست و گفت:
-مگه میشه نیارم..

 

با ذوق نگاهش کردم که لپم رو کشید و از جاش بلند شد و رفت سمت ماشینش…

وقتی با گیتار تو دستش برگشت، من و دنیز با ذوق شروع کردیم به دست زدن…

لبخندی بهمون زد و دوباره نشست و گیتار رو روی پاش گذاشت و گفت:
-چی بخونم؟..

نگاهی بینمون رد و بدل شد و دنیز گفت:
-هرچی خودت دوست داری..فقط خوب باشه باز مسخره بازی درنیاری…

البرز سرش رو پایین انداخت و مشغول کوک کردن گیتارش شد و وقتی اماده شد با کمی فکر، انگار اهنگ رو انتخاب کرد….

وقتی شروع به زدن کرد، فهمیدیم کدوم اهنگِ و نگاهم به دنیز افتاد که چشمکی بهم زد و منم منظورش رو فهمیدم و سرم رو به تایید تکون دادم…..

وقتی البرز شروع کرد به خوندن، من و دنیز هم باهاش شروع کردیم به خوندن و همراهی کردنش…

“شاید صدای بارونو نشناسم اما صدا پاتو چرا
شاید که دیگه هیچی رو حس نکنم اما نفساتو چرا”

البرز که صدای مارو شنید سرش رو چرخوند و با خنده چشمکی بهمون زد…

من و دنیز هم با ادا و حرکت دادن دست هامون و تکون خوردن همراهیش می کردیم….

“اخه هرشب نفسات توی هوامه
هرجا میرم اسمت رو لبامه”

صدای سه تامون بلندتر شد و با هیجان بیشتری خوندیم..

“شاید که راهه خودمو گم بکنم اما راهه قلبتو نه
دوریه هرکی رو تحمل میکنم اما دوریه تورو نه”

بی اختیار نگاهم چرخید سمت سورن و با دیدن لبخند روی لب هاش و چشم هایی که با لذت نگاهم می کرد، ذوقم بیشتر شد….

با ادا دستم رو روی قلبم گذاشتم و ادامه دادیم..

“اخه دوریت واسه قلبم خوده درده
یادت منو باز دیوونه کرده”

مثل دیوونه ها شروع کردیم به دست زدن و با جیغ خوندن..

“شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا
دسته منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت اروم بگیرم باز
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا
دسته منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت اروم بگیرم باز”

دست زدن رو قطع کردیم و صدامون اروم تر شد و دوباره تکون دادن خودمون و حرکت دست هامون که با هرکلمه ی اهنگ اداش رو درمیاوردیم شروع کردیم….

“شونه کردم موتو با هرگره که وا شد
پیش روی من یه راهه تازه پیدا شد
مگه این روزارو بی تو میشه تکرار کرد
تو یه خوابی که ازش نمیشه بیدار شد”

دوباره دست زدن رو از سر گرفتیم و بلند و با جیغ و خنده و هیجان زیادی ادامه دادیم…

“شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا
دسته منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت اروم بگیرم باز
شاید یه شب بارون شاید یه شب دریا
دسته منو بذاره تو دستات
شاید همین فردا ببینمت اروم بگیرم باز”
(شاید یه شب بارون..هوروش)

اهنگ که تموم شد، چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت و بعد کیان و سورن شروع کردن به دست زدن و تشویق کردنمون….

علاوه بر اونا صدای تشویق چند نفر از پشت سرمون هم بلند شد…

چرخیدیم و دیدیم یه خانواده با فاصله از ما دارن نگاهمون می کنن و برامون دست میزنن…

با خجالت نگاهی بهم کردیم و دختر خانواده که همسن و سال خودمون بود، شصتش رو بالا گرفت و بلند گفت:
-عالی بود..پرفکت..

 

لبخند روی لب هامون نشست و البرز با گیتار تو یک دستش بلند شد و اون یکی دستش رو روی سینه ش گذاشت و رو بهشون تا کمر خم شد و گفت:
-چاکریم..قابلی نداشت..

زدیم زیر خنده و من پاچه شلوارش رو کشیدم:
-بشین زشته..

بی توجه به من، دوباره رو بهشون گفت:
-اهنگ درخواستی هم قبول میکنیم..

اون ها هم پابه پای ما می خندیدن و جواب البرز رو میدادن و شوخی می کردن…

سری به تاسف تکون دادم و چرخیدم که نگاهم به سورن افتاد…

دوتا دستش رو پشت سرش روی زمین گذاشته و بهشون تکیه داده بود و لبخند خوشگلی هم روی لب هاش بود و به البرز نگاه می کرد….

متوجه نگاهم شد و اروم نگاهش رو چرخوند و چشم هامون تو هم قفل شد…

لبخندم پررنگ تر شد و از گرما و لذت نگاهش خجالت کشیدم و سرم رو دوباره چرخوندم سمت البرز که معرکه گرفته بود….

دستم رو روی سینه ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..یه حال و هوای غریبی داشتم…

همراه شوخی و خنده هامون، انگار حال دلم خوب نبود..یه جور نگرانی و دلشوره داشتم که نمی دونستم برای چیه….

دوباره نفس عمیقی کشیدم و با صدای کیان چشم هام رو باز کردم که رو به البرز با تشر گفت:
-همه جا باید ابروی مارو ببری..بشین ببینم..

البرز دستش رو برای اون خانواده تکون داد و بی خیال و خونسرد نشست و گفت:
-دخترشون خیلی خوشگل بود..

چپ چپ نگاهش کردم:
-برای همین معرکه گرفته بودی؟..

 

سرش رو به مثبت تکون داد و همه خندیدیم و دنیز گفت:
-کجاش خوشگل بود..همش عملی بود..

البرز با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و بعد نیشخندی زد و گفت:
-همه که به پای شما نمیرسن..نچرال خانوم..

دنیز چشم غره ای بهش رفت و جوابش رو نداد..می دونست جواب بده البرز تا فردا هم باشه جوابش رو میده و کل کل میکنه….

بهش نگاه کردم و گفتم:
-حالا یه اهنگم تنهایی بخون..این یکی رو که من و دنیز خراب کردیم…

با لبخند نگاهم کرد و گفت:
-اتفاقا خیلی چسبید..

من هم لبخندی بهش زدم و قبل از اینکه چیزی بگم، کیان سری تکون داد و رو به سورن گفت:
-یکم قدم بزنیم؟..

سورن با تعجب کمی نگاهش کرد و بعد سری به تایید تکون داد و از جاش بلند شد…

دنیز با اعتراض گفت:
-اِ کجا میرین؟..دور هم نشسته بودیما..

کیان لبخندی بهش زد و مهربون گفت:
-زود میاییم عزیزم..

لحنش درعین مهربونی، جدی هم بود و دنیز دیگه نتونست چیزی بگه…

سورن یک دستش رو تو جیبش فرو کرد و قبل از اینکه برن، با اون یکی دستش به طرف دنیز اشاره کرد و رو به من گفت:
-بیا اینور بشین..اونجا مستقیم تو دوده اتیش نشستی..حالت بد میشه…

“باشه” ای گفتم و از جام بلند شدم که لبخندی بهم زد و با کیان اروم و قدم زنان رفتن…

دنیز نگاه ازشون گرفت و با شیطنت گفت:
-جون بابا..

کنارش نشستم و چشم غره ای بهش رفتم که دوباره گفت:
-از کی تا حالا..

-که چی؟..

دنیز به البرز نگاه کرد و گفت:
-دیدی البرز؟..بیا اینور بشین حالت بد میشه..نه بابا؟..

البرز هم با خنده نگاهم کرد که با حرص گفتم:
-گمشین بابا..شما خودتون حواستون نیست حال من بد نشه؟..

البرز گیتار رو کنارش روی ماسه ها انداخت و گفت:
-ما طبیعیه..از دو سالگیت، تورو بزرگ کردیم و مواظبت بودیم…

دنیز هم سرش رو به تایید تکون داد و گفتم:
-اون طور که فکر میکنین نیست..

دنیز با کنجکاوی نگاهم کرد:
-چطور؟..

لب و لوچه ام اویزون شد و با غصه نگاهشون کردم:
-داره میره..خواهرش قراره بیاد..

دوتایی زدن زیر خنده و من با حرص و ناراحت نگاهشون کردم…

دنیز با دستش به شونه ام زد و وقتی نگاهش کردم با خنده گفت:
-این پسر عمرا تورو ول نمیکنه بره..

-ولی داره میره..امروز با شوهرخواهرش حرف زد..اونم گفت فردا میان اینجا…

البرز صداش رو صاف کرد و گفت:
-خب معلومه که میان..یک ساله فکر میکردن طرف مرده..تازه دیر هم کردن همین امروز باید میومدن….

-وقتی سورن زنگ زده به خواهرش، حالش بد شده انگار بستریش کردم تو بیمارستان وگرنه همون موقع میومدن….

-خب همینه..منم همینو میگم..باید بیان..اما این دلیل نمیشه سورن از اینجا بره..اصلا اگه قرار بود بره خودش میرفت دیدن خواهرش..چرا اونارو خبر کرده بیان…..

لب هام رو جمع کردم و شونه ام رو بالا انداختم:
-نمی دونم..شاید فکرای دیگه ای تو سرش باشه..معلوم نیست…

دنیز دست هاش رو دور بازوم حلقه کرد و سرش رو به شونه ام تکیه داد و گفت:
-نگران نباش..

به البرز نگاه کردم که چشم هاش رو باز و بسته کرد و سرش رو با لبخند تکون داد…

لبخندی بهش زدم و نگاهم رو چرخوندم سمت راهی که کیان و سورن رفته بودن…

با فاصله ی تقریبا زیادی از ما ایستاده بودن روبه روی هم و داشتن حرف میزدن…

نگاهِ سورن به سمت ما بود و کیان هم داشت حرف میزد و با جدیت یه چیزهایی به سورن می گفت…

اخم های جفتشون تو هم بود و نمی تونستم حدس بزنم که درمورد چی اینطوری حرف میزنن…

نگاهم رو ازشون دزدیدم و سرم رو پایین انداختم..

تازه داشتم متوجه می شدم چرا از وقتی سامیار سلطانی زنگ زده بود، من انقدر گرفته و پکر بودم…

من دوست نداشتم سورن بره..به حضورش تو زندگیم عادت کرده بودم و می دونستم با رفتنش ضربه ی سختی خواهم خورد….

حتی با فکر کردن به اینکه دیگه نباشه و من نبینمش دور قلبم رو غبار می گرفت و تو دلم خالی میشد….

هرچند نمی تونستم مانعش بشم..اون زندگی خودش رو داشت…

چیزی حدوده یک سال مجبور شدیم باهم زندگی کنیم و حالا داشت وقت پایانش سر می رسید…

می دونستم امادگیش رو ندارم و برام سخت خواهد گذشت اما باید عادت می کردم…

سورن جای دیگه، زندگی و خانواده و کار داشت و من نمی تونستم محدودش کنم به اینجا…

با تکون شونه ام از فکر دراومدم و به دنیز نگاه کردم:
-جونم؟..

با غصه نگاهم می کرد:
-تورو خدا اینجوری نباش..

نگاهم چرخید سمت البرز که اون هم با ناراحتی داشت نگاهم می کرد و متوجه ی نگاهم که شد، اهسته گفت:
-دوستش داری؟..

پوزخندی زدم:
-معلومه که دوستش دارم اما نه اونجوری که شما فکر می کنین..ما تقریبا یک سال کنار هم زندگی کردیم..بهم عادت کردیم..مونس و همدم و رازدار هم بودیم..چطور توقع دارین برام راحت باشه…..

نگاهم رو چرخوندم سمت اسمان که اشک هام فرو نریزه و بغض دار ادامه دادم:
-همیشه به رفتنش فکر می کردم..حتی خوشحال میشدم که قراره با دیدن خواهرش حالش بهتر بشه….

سرم رو پایین اوردم و همزمان صدای اروم البرز رو شنیدم:
-اما حالا میبینی اینقدرام راحت نیست..

لبخنده تلخی روی لبم نشست:
-خیلی سخت تر از اونی بود که فکر می کردم..حالا که تو موقعیتش قرار گرفتم احساس می کنم دارم یه چیز مهم رو تو زندگیم از دست میدم….

بخاطره بغضی که مدام قورت میدادم احساس می کردم نفسم داره تنگ میشه…

ابروهام جمع شد و زیپ کیف کوچکم رو باز کردم و اسپری ام رو دراوردم و تو دهنم خالی کردم…

من حتی نمی تونستم درست و حسابی غصه بخورم…

پوزخندی زدم و دنیز بازوم رو گرفت و با نگرانی گفت:
-چی شد؟..خوبی؟..

-خوبم نگران نباش..

البرز هم با افسوس و نگرانی داشت نگاهم می کرد و متوجه ی نگاهم که شد اروم گفت:
-چرا خودت ازش نمی خواهی بمونه؟..

ابروهام باز شد و با حیرت نگاهش کردم:
-چی؟..

سرش رو با اطمینان تکون داد:
-بهش بگو نره..

از شدت مضحک بودن حرفش خنده ام گرفت:
-دست بردار البرز..

-من کاملا جدی گفتم..

خنده ام رو خوردم و اخم هام بیشتر از قبل توهم فرو رفت و من هم با جدیت گفتم:
-اصلا..هیچوقت چنین کاری نمیکنم..هیچکس رو به زور تو زندگیم نگه نمی دارم…

البرز تا خواست حرف بزنه با جدیت بیشتری گفتم:
-اگه این حرفا به گوش سورن برسه هیچوقت نمی بخشمتون..منو کوچیک نکنین..بذارین اونم به کاراش برسه و بره زندگیش رو سروسامون بده..شاید…..

دنیز پرید تو حرفم و اروم و با عجله گفت:
-هیس..دارن میان..

هممون سکوت کردیم و من دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم لبخند روی لبم بنشونم…

از راه رسیدن و سورن با اخم هایی که به شدت تو هم فرو رفته بود، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بندازه، نشست جای قبلیش….

با تعجب نگاهم رو ازش گرفتم و به کیان دوختم:
-خوبین؟..

لبخندی بهم زد و سرش رو به مثبت تکون داد و درحالی که کنار سورن می نشست گفت:
-ببخشید تنهاتون گذاشتیم..باید یکم حرف میزدیم…

سرم رو تکون دادم و دوباره نیم نگاهی به سورن انداختم..شدت اخم هاش هرلحظه بیشتر میشد و غضبناک به اتش کم جون شده امون نگاه می کرد…

رو به کیان با علامت پرسیدم “چشه” که سرش رو به نشونه “مهم نیست” تکون داد و دیگه حرفی نزد….

فضا انقدر سنگین شده بود که البرز و دنیز هم سکوت کرده بودن…

با استرس اسپری تو دستم رو فشردم که کیان متوجهش شد و با نگرانی گفت:
-اون چرا دستته؟..خوبی؟..

دوباره از گوشه ی چشم به سورن نگاه کردم که حالا توجه ش جلب شده بود و با اخم به اسپری ام نگاه می کرد….

سریع پرتش کردم تو کیفم و گفتم:
-چیزی نیست..حالم خوبه..

با نگرانی دوباره به سورن نگاه کردم که همچنان از نگاه کردن به صورتم پرهیز می کرد…

نمی دونستم چه اتفاقی تو مدتی که رفتن افتاده بود و چه حرف هایی زده بودن که اینجوری شده بود….

انگار از چیزی دلخور بود که به من نگاه نمی کرد و منم تحمل این رفتارش رو نداشتم…

گوشه ی لبم رو گزیدم و بی طاقت صداش کردم:
-سورن..

نگاهش گرفته و با همون اخم چرخید سمتم و منتظر نگاهم کرد…

اشتباه نمی کردم..دلخوری از تمام وجناتش معلوم بود..اما من که کاری نکرده بودم…

سردرگم سرم رو تکون دادم و لب زدم:
-چیزی شده؟..

-نه..

انقدر اهسته جواب داد که به زور شنیدم و بق کرده سرم رو پایین انداختم…

البرز و دنیز که متوجه ی همه چیز بودن،.شروع کردن به بلند بلند حرف زدن و شوخی کردن تا کمی جو رو عوض کنن….

داشتم میز ناهار رو جمع می کردم و درهمون حال به سورن نگاه کردم…

بی تاب و بی قرار از این طرف سالن میرفت اونطرف و برعکس…

سری به تاسف تکون دادم و صداش کردم:
-سورن..بگیر بشین..چرا خودتو عذاب میدی..

نگاهم نکرد و با اخم های توهم گفت:
-راحتم..

پوفی کردم و سرگرم جمع کردن میز شدم..با این اخلاق خوشگلی که از دیشب پیدا کرده بود من جرات حرف زدن باهاش رو نداشتم….

تا مجبور نمیشد نگاهم نمیکرد و اخم هاش دائم توهم بود…

مامان داشت باقی مونده غذا رو تو ظرف میریخت تا داخل یخچال بذاره…

رفتم کنارش و اروم گفتم:
-مامام یه چیزی به این لجباز بگو..تا خواهرش اینا برسن خودشو سکته میده…

-اِ خدانکنه دختر..زبونتو گاز بگیر..

-گاز میگیرم..اینارم جمع میکنم..بیا برو ببین میتونی ارومش کنی..به حرف تو گوش میده…

ظرف هارو به دستم داد و نفسی کشید و رفت سمت سالنی که سورن داشت مترش می کرد…

مشغول کار شدم و درهمون حال یک نگاهم به اونور بود که ببینم چکار میکنن و چی میگن…

مامان دست سورن رو کشید و نشوندش روی مبل و خودش هم کنارش نشست…

صداشون انقدر اروم بود که چیزی نمی شنیدم اما مطمئن بودم سورن روی مامان رو زمین نمی اندازه و به حرفش گوش میده….

6 دیدگاه

  1. الان دو هفته شدهه چرا پارت نمیزارید اه 😐😏

  2. وااییییی من هر پنج شیش ماه یه بار به این سایت سر میزنم که مثلا رمان بخونم میبینم کلا سه چهارتا پارت بیشتر نذاشتین . چه وضعشه اگه نمیتونین یا متنتون آماده نیست دنبالتون که نکردن اول کامل کنین بعد پارت بذارین مگه ما علاف شماییم . من دیگه خوندن این رمان رو ادامه نمیدم

  3. سلام لطفا دیگه از زبون سوگل بنویسید

  4. قرار بود مثلا سه روز ی بار منتشر کنید پارت جدید رو😏😔😭

  5. سلام لطفا پارت و بزارین
    از سامیار و سوگل بزارین ایندفعه🥺🙏🏻

  6. سلام چرا پارت جدید رو نمیزارید یه هفته گذشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *