رمان گرداب/پارت صدو شصتو هشت

 

نگاه ازشون گرفتم و ظرف های غذارو داخل یخچال گذاشتم و پای سینک ایستادم و مشغول شستن ظرف ها شدم….

انقدر فکر و خیال تو سرم بود که نفهمیدم ظرف ها کی تموم شد…

دست هام رو شستم و شیر اب رو بستم و چرخیدم سمت هال…

مامان داشت تلویزیون میدید و خبری از سورن نبود..

دست هام رو خشک و پیشبندم رو باز کردم و راه افتادم سمت مامان و گفتم:
-مامان..سورن کو؟..

سرش رو چرخوند و با لبخند نگاهم کرد:
-خسته نباشی عزیزم..فرستادمش یکم بخوابه..

با ابروهای بالا رفته نگاهی به در اتاقش انداختم..انقدری می شناختمش که بدونم الان راه رفتن رو توی اتاقش شروع کرده و حالا نوبت اتاقشِ که مترش کنه…..

لبخندی به مامان زدم و گفتم:
-یه سری بهش بزنم..

مامان دوباره چرخید سمت تلویزیون و منم راه افتادم سمت اتاق سورن…

اما هنوز دو قدم هم برنداشته بودم که صدای ایفون بلند شد…

انگار قلبم زودتر فهمید چه خبره که اون جوری تیر کشید و نفسم بند اومد…

وسط خونه خشکم زد و نگاهم مات موند به گوشی ایفون که با فاصله ی کمی ازم قرار داشت…

اب دهنم رو قورت دادم و صدای مامان رو شنیدم:
-چرا خشکت زده مامان..برو درو باز کن..

به پاهای بی جونم به سختی حرکت دادم و رفتم سمت ایفون و با دستی که می لرزید گوشی رو برداشتم:
-کیه؟..

با کمی مکث، صدایی که اون روز پشت گوشی شنیده بودم، دوباره تو گوشم پیچید:
-سلطانی هستم..

اب دهنم رو قورت دادم و مودبانه گفتم:
-سلام..خیلی خوش اومدین..بفرمایین..

شاسی ایفون رو زدم و چرخیدم سمت مامان و گفتم:
-اومدن..

مامان با خوشحالی از جاش بلند شد و منم رفتم سمت اتاق سورن و تقه ای به در زدم…

در سریع و با عجله باز شد و سورن با نگرانی و پر هیجان نگاهم کرد…

سعی می کردم ناراحتیم رو متوجه نشه و لبخنده مهربونی زدم:
-اومدن..

لبش به لبخنده عمیقی از هم باز شد و تند از کنارم گذشت و من هم پشت سرش راه افتادم…

از در خونه زدیم بیرون و وارد حیاط شدیم و نگاهم به مامان افتاد که داشت به داخل خونه دعوتشون می کرد….

سورن انگار همون جلوی در خونه خشکش زده بود که جلوتر نمی رفت و منم کنارش ایستادم…

مامان در خونه رو بیشتر باز کرد و خودش کنار ایستاد و با خوشرویی گفت:
-بفرمایید..بفرمایید..خوش امدین..بفرمایید داخل..

چهارچشمی داشتم نگاه می کردم و بالاخره دیدمشون..

دقیقا همونقدر که سورن تعریف کرده بود، زیبا بودن..سوگل شباهت زیادی خصوصا تو مدل و رنگ چشم هاش به سورن داشت….

سامیار قد بلند و اندامی درشت و صورتی بسیار جدی و اخمالو اما زیبا…

نیم نگاهی به سورن کردم که هنوز خشک بود و با چشم های پر اشک بهشون خیره نگاه میکرد…

 

دوباره چرخیدم سمت بقیه..سوگل کاملا مشخص بود حال خوبی نداره و شوهرش دست هاش رو دورش گرفته بود و حتی با نگاهش هم انگار داشت ازش مراقبت میکرد…..

سوگل با بی قراری نگاهش رو چرخوند و با دیدن سورن، چشم هاش گشاد شد و لب و چونه ش لرزید….

چنگ زد به دست های سامیار که دورش رو گرفته بود و مظلومانه گفت:
-خودشه..خودشه..سورن منِ..خودشه..خدا..

پاهاش خم شد که سامیار نگهش داشت و مامان هم با عجله طرف دیگه ش رو گرفت و از افتادنش جلوگیری کردن….

سامیار سرش رو بلند کرد و عصبی و با خشم غرید:
-لعنت بهت سورن..

سوگل بلند زد زیر گریه و دست هاش رو به طرف سورن دراز کرد…

با بغض نگاهم رو از صورت گریون و مظلومش گرفتم و نگاهم به شکمش افتاد…

تو کشمکش افتادنش، مانتو پانچ نخیش کنار رفته بود و شکم برامده ش چشم هام رو گرد کرد…

سورن که انگار تازه به خودش اومده بود، پرواز کرد طرف خواهرش و من هم با نگرانی دنبالش رفتم…

پس برای همین وقتی فهمیده سورن زنده س حالش بد شده و بستریش کردن..برای همین شوهرش اینطوری نگران بود و ازش مراقبت می کرد…..

به هم که رسیدن، سوگل بلندتر زد زیر گریه و سورن هم با اشک هایی که روی صورتش ریخته بود، همدیگه رو محکم بغل کردن….

صدای گریه و اون بغل دلتنگشون، اشک منم دراورد و اروم زدم زیر گریه…

متوجه ی سامیار شدم که موهاش رو چنگ زد و بی طافت پشتش رو بهشون کرد تا شاهد حالشون نباشه….

دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام بلند نشه..

سوگل که هنوز حالش جا نیومده بود، اروم اروم زانوهاش خم شد و با کمک سورن، جفتشون روی زانوهاشون نشستن….

نگران بودم خدایی نکرده برای بچه ش اتفاقی بیوفته اما کاری هم از دستم برنمیومد..باید خودشون همدیگه رو اروم می کردن…..

سوگل سرش رو کمی عقب کشید و دست هاش رو دو طرف صورت سورن گذاشت…

با گریه و ذوق و مظلومانه گفت:
-سورن..خودتی؟..قربونت برم..قربونت برم..خوبی؟..اره؟..خوبی؟..داداشی…

سورن دست هاش رو روی دست های سوگل گذاشت و از دور صورتش برداشت…

جفت دستش رو توی دست هاش گرفت و سرش رو خم کرد و شروع کرد به بوسیدن دست های خواهرش….

میون گریه لبخندی زدم و گریه ی سوگل بیشتر شد و همینطور که سر سورن روی دست هاش خم بود، پیشونیش رو روی سرش گذاشت و زار زد:
-قربونت برم..منو کشتی..منو کشتی..

سورن سرش رو بلند کرد و دوباره خواهرش رو کشید تو بغلش و بالاخره صدای گرفته ش بلند شد:
-ببخشید..غلط کردم..غلط کردم..

با شنیدن صداش، گریه ی سوگل بلندتر و عمیق تر شد و سورن مستاصل و با بغص لب زد:
-گریه نکن..ببخشید..غلط کردم..خواهری..

صدای گریه ی سوگل کم تر شد و حتی من هم حس کردم حالش داره بد میشه و قدمی به سمتش برداشتم….

اروم اروم صداش قطع شد و تو بغل سورن شل شد و از حال رفت…

سورن با وحشت سوگل رو تو بغلش گرفت و بلند صداش کرد:
-سوگل..سوگل چی شد..

سامیار با صدای سورن چرخید و با دیدنشون بدون مکث دوید، جوری که نزدیک بود بخوره زمین و به سرعت خودش رو بهشون رسوند….

کنارشون نشست و دست دراز کرد و سوگل رو کشید تو بغل خودش و با دست ازادش چند ضربه به صورتش زد و با وحشت صداش کرد:
-سوگل..سوگل جان..عزیزم..

سورن دستش رو به طرف سوگل برد که سامیار دستش رو با خشم پس زد و غرید:
-دست نزن..برو عقب..

سورن هم با عصبانیت نگاهش کرد:
-سامیار حدتو بدون..

سامیار پوزخندی زد و جوابش رو نداد و دوباره سوگل رو صدا زد که سورن با حرص و نگرانی بلند گفت:
-الان وقت لجبازی نیست..باید ببریمش بیمارستان..

سامیار هم با صورتی که از حرص و اخم ترسناک شده بود، فریاد زد:
-برو گمشو عقب تا یه کاری دستت ندادم..خودم میبرم…

مامان که تا حالا سکوت کرده بود، وقتی دید جدی جدی داره دعواشون میشه، دخالت کرد و با ملایمت گفت:
-پسرا..الان وقت دعوا نیست..بلندش کنین بیارین داخل خونه..احتمالا فشارش پایین اومده..بیایین من حالشو جا میارم….

سامیار اخمالو و با تردید به مامان نگاه کرد و گفت:
-نه میبرم بیمارستان..

-لازم نیست پسرم..بغلش کن بیارش داخل..

سامیار که می دونست اینجوری بهتر از بیمارستان رفتنه، سرش رو تکون داد و دست انداخت زیر سوگل و کشیدش تو بغلش و بلند شد…..

با قدم های بلند و محکم راه افتاد سمت خونه و مامان هم با عجله پشت سرش رفت…

نگاهی به سورن کردم که با دوتا دستش چنگ زد تو موهاش و داد خفه ای کشید…

 

با تاسف نگاهش کردم و رفتم کنارش و اروم گفتم:
-ازش ناراحت نشو..اونم نگران زن و بچشه..

-مگه من نیستم..اون..

مکثی کرد و با تعجب سرش رو چرخوند و نگاهم کرد:
-نگران کی؟..

لبخنده مهربونی زدم:
-زن و بچش..دایی جون..

چشم هاش گرد شد و با تته پته گفت:
-چ..چی..حا..حامله..بود؟..

سرم رو به تایید تکون دادم که همچنان شوکه گفت:
-تو از کجا فهمیدی؟..

-اگه تو هم دقت می کرد میفهمیدی..

سرش رو چرخوند سمت خونه و کمی ایستاد و بعد یهو با سرعت شروع کرد به دویدن سمت خونه….

خنده ی تلخی کردم و منم پشتش رفتم..

سوگل رو روی کاناپه خوابونده بودن و تو این حالت شکم کمی برامده ش کاملا معلوم بود…

مامان داشت با دستگاه فشارسنج خودش، فشار سوگل رو می گرفت…

سامیار هم پایین مبل زانو زده بود و دست سوگل رو توی دستش گرفته بود و با اون یکی دستش صورتش رو نوازش می کرد….

لبخندی از این همه علاقه و عشقی که به زنش داشت روی لبم نشست..حتی تو همین مدت کم هم متوجه علاقه ی زیادش شده بودم….

سورن کنار مبل ایستاد و با چشم هایی براق به شکم خواهرش نگاه کرد و بدون اینکه نگاهش رو بگیره، به سامیار گفت:
-چرا بهم نگفتی؟..

سامیار پوزخندی زد و بی توجه به حرف سورن، رو به مامان گفت:
-چنده؟..

-پایینه..پرند یه لیوان اب قند غلیظ درست شد..یکم نمکم بریز داخلش..بدو سریع….

تند رفتم تو اشپزخونه و کاری که مامان گفته بود رو انجام دادم…

درحالی که قاشق رو داخل لیوان می چرخوندم، برگشتم تو سالن و سورن و سامیار رو دیدم که مثل دوتا خروس جنگی بهم زل زده بودن…..

مامان بی توجه به اونا سرگرم سوگل بود و داشت با الکل سعی میکرد بهوشش بیاره…

کمی الکل روی دستش ریخته بود و زیر بینی سوگل گرفته بود…

با صدای سامیار نگاهشون کردم:
-مثلا اگه میفهمیدی، یهو زنگ نمیزدی به زن حامله و سکته ش نمیدادی؟…

-من از کجا می دونستم اینطوری میشه؟..

سامیار با حرص و نگرانی فریاد زد:
-د مرتیکه من یک ساله دارم دنبالت می گردم..خودتو نشون ندادی..نتونستم پیدات کنم..بعد با بی فکری تمام زنگ زدی به این زن میگی من زنده ام؟..تو فکرم میکنی لعنتی؟…..

سورن بی حرف و با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و جواب نداد…

دوست نداشتم کسی با سورن اینجوری حرف بزنه چون از همه چی خبر داشتم و می دونستم تقصیر زیادی نداشته….

با اخم به سامیار نگاه کردم و گفتم:
-بالا سرش داد نزنین..

سامیار موهاش رو چنگ زد و همون لحظه صدای ناله مانند و اهسته ی سوگل بلند شد:
-سامی..ار..

سامیار سریع چرخید و خودش رو به سوگل رسوند و دوباره پایین مبل نشست و دستش رو گرفت:
-جون سامیار..جونم..

اشک از لای پلک های سوگل زد بیرون و نالید:
-خواب دیدم..خواب دیدم سورن اومده..

بغضم گرفت و دستم رو روی دهنم گذاشتم و با غصه نگاهش کردم…

سامیار دست سوگل رو بالا برد و پشت دستش رو مهربون بوسید و با لبخند گفت:
-خواب ندیدی..همینجاست نره خرت..

چشم های سوگل گرد شد و خواست نیم خیز بشه که مامان و سامیار اجازه ندادن و سامیار با حرص گفت:
-بخواب..حالتو نمیبینی؟..به خدا میزنم این مرتیکه رو از وسط دوتاش میکنم…

خنده ام گرفت از لحنش و لبم رو گزیدم تا خنده ام معلوم نشه…

مامان با نیم نگاهی بهم، دستش رو دراز کرد:
-بده اون اب قند رو..

لیوان رو به مامان دادم و نگاهی به سورن کردم که با شرمندگی سرش رو پایین انداخته بود و کمی دورتر ایستاده بود….

پوفی کردم و سرم رو تکون دادم و رفتم جلو تر و نزدیک سوگل ایستادم…

مامان با محبت نگاهش کرد و گفت:
-پاشو دخترم..پاشو این اب قند رو بخور..فشارت خیلی پایین بود…

سوگل خواست مخالفت کنه که سامیار با حرص و چشم غره گفت:
-غلط میکنی نمیخوری..پاشو ببینم..

سوگل بی حرف نگاهش کرد و بعد سرش رو تکون داد و خودش رو کشید بالا و لیوان رو با تشکری کوتاه از مامان گرفت…..

با ابروهای بالا رفته داشتم نگاهشون می کردم..این دیگه چه مدلش بود…

اگه کسی این جمله رو با این لحن به من گفته بود، نگاهشم دیگه نمی کردم چه برسه اطاعت از خواسته ش….

چقدر عجیب و غریب بودن..

سوگل اب قند رو با چشم غره و نگاهِ خیره ی سامیار تا ته خورد و بعد لیوان خالی رو به دستش داد و همینطور نگاهش کرد که سامیار مهربون گفت:
-افرین دختر خوشگلم..

سوگل چپ چپ نگاهش کرد و با بی طاقتی گفت:
-سورنم کو؟..

اخم های سامیار دوباره تو هم رفت و عصبی گفت:
-اگه دوباره حالت بد بشه، همین الان راه میوفتیم برمیگردیم تهران..فهمیدی؟…

سوگل بی حرف نگاهش رو تو خونه چرخوند که سامیار محکم و جدی گفت:
-فهمیدی سوگل خانوم؟..

سوگل سرش رو به تایید تکون داد و نگاهش به من افتاد که لبخندی زدم و با دستم به سورن که اون طرف تر بود اشاره کردم….

نگاهش بی قرار چرخید اون سمت و با دیدن سورن دوباره زد زیر گریه و سامیار غرید:
-لا اله الا الله..

سورن قدم تند کرد به طرف خواهرش و اون هم دست هاش به طرفش دراز کرد…

سورن کنارش روی کاناپه نشست و دوباره تو بغل هم فرو رفتن…

سوگل پیراهن سورن رو چنگ زد و سرش رو تو گردنش فرو کرد و زار زد:
-اخ..سورن..من مردم از دوریت..مردم از دلتنگیت..سورن چیکار کردی..چیکار کردی….

سورن صورتش رو تو موهای سوگل فرو کرد و نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
-ببخشید نفسم..ببخشید..

انگار سوگل تازه داشت می فهمید اتفاق خوبی افتاده و این مثل یک معجزه اس که برادرش الان کنارش بود….

محکم سورن رو تو بغلش فشرد و با گریه، نفس بلندی کشید و گفت:
-خدارو شکر..خداروشکر..خدایا شکرت..

 

روی پله، جلو در ساختمان نشستم و نگاهم رو به اسمون دوختم…

سکوت و تاریکی همه جارو پر کرده بود و حسرت می خوردم به حال کسانی که الان راحت و اسوده خوابیده بودن….

اهی کشیدم و با صدای پایی از پشت سرم با ترس و تعجب چرخیدم…

با دیدن سوگل که یک شال رو دور شونه هاش پیچیده و دست هاش رو بغل کرده بود و به سمت من می اومد، جا خوردم…..

با عجله خواستم از جام بلند بشم که دستش رو بلند کرد و مهربون گفت:
-بشین عزیزم..

لبخند زدم و گفتم:
-شما هم خوابتون نبرد؟..

ابرویی بالا انداخت و درحالی که کنارم روی پله می نشست گفت:
-ما؟..نمی دونم..اما من خوابم نبرد..

متوجه منظورش شدم و خنده ی ارومی کردم..از اینکه جمعش بسته بودم متلک می گفت…

نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به اسمون خیره شدم…

با مکث کوتاهی صداش رو شنیدم:
-تو چرا نتونستی بخوابی؟..

شونه ای بالا انداختم:
-نمی دونم..هرچی چرخیدم خوابم نبرد..

سرم رو چرخوندم سمتش و نگاهم رو به شکمش دوختم که یک دستش رو روش گذاشته بود…

لبخندم رو پررنگ تر کردم و گفتم:
-دخترِ یا پسر؟..

لبخنده نازی روی لب هاش نشست و با عشقی خاص گفت:
-دختر..

-خدا حفظش کنه..

 

تشکری کرد و دوباره چند لحظه بینمون سکوت شد و این دفعه سوگل این سکوت رو شکست:
-خیلی دوست دارم بدونم تو و سورن چطور اشنا شدین..سورن چطور سر از اینجا دراورده..درمورد کل این یک سال کنجکاوم…..

با یاده روز اشناییمون که روز معمولی هم نبود و هردو تو شرایط سختی بودیم، لبخند زدم…

دست هام رو دورم گرفتم و گفتم:
-فکر کنم بهتر باشه خوده سورن تعریف کنه براتون..

با صمیمیت دستش رو دور بازوم پیچید و گفت:
-نمیشه تو یه ذره ازش رو بگی؟..

سرم رو چرخوندم طرفش که با مظلومیت نگاهم می کرد و سرش رو روی شونه کج کرد و منتظر خیره شد بهم….

خنده ام گرفت و سری تکون دادم و با مکث گفتم:
-ما با هم تصادف کردیم..

هین بلندی گفت و با چشم های گرد شده نگاهم کرد..

سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی لبم رو گزیدم..اگه اتفاقی تو اون تصادف برای کسی می افتاد، هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم…..

تمام اون تصادف و اتفاقاتش تقصیر من بود..

همینطور سرم رو پایین انداخته بودم که دستش رو روی شونه ام کشید و گفت:
-خداروشکر بخیر گذشته..

لبخنده تلخی زدم و سرم رو تکون دادم:
-زیادم بخیر نگذشت..سورن مدت ها بیهوش بود..من دستم شکست..همراهمم جفت پاهاش شکست و حتی خطر فلج شدنم داشت اما خوب شد خداروشکر…..

با استرس بازوم رو فشرد و گفت:
-خداروشکر الان خوبین..کی همراه تو بود؟..

چشم هام رو محکم بهم فشردم و نمی دونستم چی بگم که صدایی از پشت سر اومد و نجاتم داد…

5 دیدگاه

  1. میشه لطفا سریع تر پارت جدید رو بزارین؟
    واقعا کم کم دارم فراموش می کنم داستان رمان رو .

  2. پارت بعدی رو کی میزارید؟

  3. چرا پارت جدید نمیزارید

  4. کی پارت میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *