رمان گرداب/پارت صدو شصتو نه

 

همزمان دوتایی چرخیدم و سورن رو دیدیم که دست هاش رو تو جیب گرمکنش فرو کرده و نگاهمون می کرد….

امروز حسابی باهم حرف زده و گریه کرده بودن و تا حدودی دلتنگی این یک سال رو جبران کرده بودن…

اما بی قراری و دلتنگیشون اجازه نداده بود مفصل درمورد این مدت حرف بزنن و سورن هنوز چیزی براشون تعریف نکرده بود….

نگاهم رو دزدیدم و سوگل با ذوق گفت:
-سورن..بیا عزیزم..داشتیم درمورد اشنایی شما حرف میزدیم…

صدای قدم هاش رو شنیدم و اون طرف سوگل روی پله نشست و گفت:
-اشنایی ما؟..

-اره اشنایی تو و پرندجون..

با یاد اون روزها حالم داشت بد میشد و نفسم بند می اومد…

نفس عمیقی کشیدم و صدای سورن رو شنیدم:
-چه اشنایی تعریف کردنی هم بوده..

لب هام رو بهم فشردم..احساس کردم داره بهم کنایه میزنه…

حق هم داشت..چرا باید از اشنایی با بلایی مثل من خوشحال باشه..از همون روز اول براش بد اورده بودم….

سوگل از همه جا بی خبر سرش رو تکون داد و مهربون گفت:
-اره خیلی بد بوده..خداروشکر حال همتون خوب شده..

سورن پوزخنده صداداری زد و یه چیزی زیرلب گفت که هیچ کدوم متوجه نشدیم و سوگل گفت:
-چیزی گفتی سورن جان؟..

من هم پوزخندی زدم و به شوخی و خیلی تلخ گفتم:
-احتمالا داره لعنت می فرسته به روزی که با من اشنا شده…

سوگل نرم و اروم خندید و گفت:
-چرا باید لعنت بفرسته..خیلی هم شانس اورده با دختر مهربون و خوشگلی مثل تو اشنا شده…

سورن سر تکون داد و گفت:
-اوهوم..مهربون..خوشگل..عاقل..فهمیده..همه چیز دان..منطقی…

 

نمی دونستم چرا با من لج شده و هر لحظه که فرصت پیدا کنه بهم کنایه میزنه…

با احساس نفس تنگی اسپری ام رو بالا اوردم و جلوی لب هام گرفتم…

سوگل با نگرانی، سریع گفت:
-اِ اِ چی شد؟..

ما روی پله بالایی نشسته بودیم و بعدش دو تا پله ی دیگه هم بود و به حیاط می رسید…

سورن با شنیدن صدای سوگل سریع چرخید طرفمون و خودش رو کشید روی پله پایینی…

اومد جلوی من، روی سر پاهاش نشست و اسپری رو از دستم گرفت…

اون یکی دستش رو گذاشت پشت سرم و درحالی که دو تا پاف تو دهنم خالی می کرد، دوباره یه چیزی زیر لب گفت….

انگار این دفعه داشت خودش رو لعنت می کرد..

اسپری رو که عقب برد، چشم هام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم…

با صدای سورن چشم هام رو باز کردم:
-چیزی نیست..اروم..اروم نفس بکش..

از گوشه ی چشم به سوگل نگاه کردم و با خجالت سرم رو کنار کشیدم و به سورن فهموندم دستش رو برداره….

دستش رو برداشت اما از جاش تکون نخورد و با نگرانی گفت:
-خوبی؟..

سرم رو تکون دادم و با شرمندگی گفتم:
-خوبم..ببخشید..

سوگل لبخندی زد و مهربون گفت:
-چیو ببخشیم..الان بهتری؟..

-خوبم مرسی..

اسپری ام رو از دست سورن گرفتم و سوگل گفت:
-آسم داری عزیزم؟..

 

سرم رو تکون دادم و اروم گفتم:
-یکم عجله داشتم واسه اومدن به این دنیا..چند ماه زودتر به دنیا اومدم..همراه با نارسایی ریه..این سوغاتی رو هم اوردم برای مامان و بابای بیچاره ام….

سوگل لبخنده تلخی زد:
-بابات چی شده؟..

چونه ام لرزید:
-عمرشو داده به شما..

-متاسفم..خدا رحمتشون کنه..

-همچنین پدر و مادر شمارو..

تشکری کرد و چند لحظه بینمون سکوت شد تا اینکه سوگل شالش رو محکم تر دورش پیچید و درحالی که از جاش بلند میشد، با لحن شوخی که سعی می کرد حال مارو بهتر کنه گفت:
-من برم..سامیار بلند شه منو نبینه میزنه به سرش..

خنده ی ارومی کردیم و گفتم:
-شب بخیر..

-شب تو هم بخیر دختر خوشگل..

سورن از جاش بلند شد و روبه روی سوگل ایستاد و دست هاش رو دو طرف صورتش گذاشت و پر احساس پیشونیش رو بوسید….

با مکث لب هاش رو برداشت و گفت:
-تا اتاق بیام باهات..

سوگل دست روی بازوی سورن کشید و با محبت گفت:
-نه عزیزم کجا بیایی..دو قدم راهه..

سورن سرش رو تکون داد و سوگل گونه ش رو بوسید و بعد از شب بخیر مجددی که گفت، چرخید و رفت داخل خونه….

نگاهم رو ازشون گرفتم و دست هام رو دور پاهام حلقه کردم و متوجه ی سورن شدم که کنارم نشست….

نیم نگاهی بهش کردم که داشت به اسمون نگاه میکرد و اروم صداش کردم:
-سورن؟..

با مکث سرش رو چرخوند و منتظر تو چشم هام خیره شد..

اب دهنم رو قورت دادم:
-من کاری کردم که ناراحت بشی؟..چرا باهام اینجوری شدی؟…

پوزخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:
-نه..تو خودت میدونی چی درسته چی درست نیست..همه چیو میدونی..خانوم قدرتمندی که از پس همه چی برمیاد و نیازی به کسی نداره که کمکش کنه..هرکاری بخواد خودش انجام میده و بقیه رو پشمم حساب نمیکنه…..

با تعجب بهش نگاه کردم و گنگ گفتم:
-نمی فهمم چی میگی سورن..تورو خدا رک و راست حرفتو بزن..من طاقت ندارم باهام اینجوری رفتار کنی….

سرش رو جلو اورد و نفس های داغش، تند و ملتهب تو صورتم خورد و فهمیدم عصبانی تر از این حرفاست….

گیج سرم رو تکون دادم که تلخ گفت:
-چرا برات مهمه؟..مگه تو فقط خودت مهم نیستی؟..تو که هرکاری از عهدت برمیاد..ک.ن لق سورن و بقیه هم کرده….

لبم رو محکم گزیدم و چشم هام گرد شد:
-سورن..چی شده اخه؟..

از جاش بلند شد و دست هاش رو تو جیبش فرو کرد و نگاهش رو از صورتم گرفت و چرخوند جایی و پوزخندش تلخ تر و غلیظ تر شد….

رد نگاهش رو دنبال کردم و با دیدن زیرزمین چشم هام گردتر شد…

سریع متوجه شدم موضوع کاوه و اومدنش به زیرزمین رو فهمیده بود…

تند از جام بلند شدم و با هول صداش کردم:
-سورن؟..

دستش رو بلند کرد و بی توجه به من و صدا کردنش راه افتاد و رفت تو خونه…

پام رو محکم کوبیدم زمین و نالیدم:
-خدا لعنتت کنه کاوه..خدا لعنتت کنه..

 

با نگاهی به سوگل، لبخند روی لبم نشست و گفتم:
-تو ماشین بشین سرپا نمونی..الان دیگه میرسن..

با لبخند مخالفت کرد:
-نه بابا..خوبه راحتم..

سرم رو تکون دادم و چرخیدم سمت خیابون و به دو طرفش نگاه کردم…

کنار خیابون نزدیک یک پارک ایستاده بودیم و منتظر بچه ها بودیم…

سورن که نزدیک سامیار ایستاده بود و به سوگل نگاه می کرد، مهربون گفت:
-بچه های خوبی هستن..بهت خوش میگذره باهاشون…

سوگل دستش رو دور بازوی من حلقه کرد و گفت:
-از پرند جون معلومه دوستاشم مثل خودش عالی هستن..

سورن یک لحظه جدی شد و سرش رو تکون داد و چرخید سمت سامیار و مشغول حرف زدن باهاش شد…

پوفی کردم و با ناراحتی نگاه خیره ام رو ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم…

سوگل سرش رو بهم نزدیک تر کرد و اروم گفت:
-قهرین؟!..

لبم رو گزیدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
-یکم ازم ناراحته..از دلش درمیارم..

لبخندی زد و سرش رو به تایید تکون داد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، صدای اهنگ بلنده ماشینی تو خیابون پیچید….

با تعجب و کنجکاوی چرخیدم و با دیدن ماشین البرز چشم هام گرد شد…

صدای سیستم ماشین رو تا اخر زیاد کرده بود و با سرعتی باورنکردنی داشت نزدیک میشد….

دستم رو روی سینه ام گذاشتم و با وحشت گفتم:
-یا خدا..چه خبرشه..

بی اختیار دست سوگل رو گرفتم و کشیدم عقب..

با اینکه می دونستم بهمون نمیخوره اما یه جور واکنش دفاعی از بدنم بود…

همینطور با چشم های گرد شده نگاهشون می کردم و یه جوری جلومون زد روی ترمز که صدای جیغ لاستیک هاش بلند شد….

دنیز که عقب نشسته بود، تا کمر از شیشه اومد بیرون و درحالی که غش غش میخندید، دستش رو برامون تکون داد و با جیغ گفت:
-سلام..سلام..

نگاهم رو چرخوندم سمت کیان که جلو نشسته بود و البرز هم پشت فرمون بود…

صدای اون اهنگ خارجی و بیس دارش بالاخره قطع شد و من با حرص و ترسی که هنوز تو دلم بود، دادم بلند شد:
-مرض خب..این چه وضعشه..مگه از جونتون سیر شدین..

دنیز با هیجان از ماشین پرید پایین و با ذوق گفت:
-وای پرند خیلی کیف داد..

چشم غره ای بهش رفتم و با چشم و ابرو به سوگل اشاره کرد که داشت با خنده به بچه ها نگاه می کرد….

دنیز با دیدن سوگل لبخندش عمیق تر شد و با شادی دوید جلو و دستش رو سمتش دراز کرد:
-سلام..من دنیزم..شما هم باید سوگل باشین؟..ببخشید من نمی تونم بگم خانوم..خیلی دوست داشتم ببینمتون..پرند زیاد ازتون تعریف میکرد..خوشبختم…..

دستی سر شونه ی دنیز زدم و درحالی که از کنارش رد میشدم گفتم:
-یه نفس بکش و امان بده اون بنده خدا هم جوابتو بده…

خنده ی دوتاشون بلند شد و من رفتم سمت کیان و البرز و با حرص نگاهشون کردم:
-البرز این چه وضعیه..تو چرا ادم نمیشی..تا خدایی نکرده بلایی سرت نیاد نمیخواهی دست برداری؟…

فرصت ندادم جواب بده و سرم رو چرخوندم سمت کیان و باز غر زدم:
-تو چرا هیچی بهش نمیگی..اگه خدایی نکرده تصادف کنه چه خاکی تو سرمون بریزیم…

 

بعد از تصادفی که با سورن داشتیم، از تصادف وحشت داشتم..حتی اسمش هم تن و بدنم رو می لرزوند….

کیان لپم رو کشید و با اخم های درهم گفت:
-مگه این به حرف من گوش میده..

بعد چشمش به سورن و سامیار پشت سرم افتاد و لبخند نشست روی لبش و حرکت کرد سمتشون:
-به به..سلام عرض شد..

نگاهم رو با اخم چرخوندم سمتم البرز که داشت درهای ماشین رو با ریموت قفل میکرد و لبختده خر کننده ای هم روی لبش نشونده بود….

بهم که رسید، دستش رو انداخت دور گردنم و با خودش کشیدم سمت بقیه و گفت:
-وا کن اون اخمارو که بهت نمیاد..

با اخم و حرص، نق زدم:
-خیلی آبرو برین..

-جلوی کی آبروتو بردیم؟..خواهرشوهر؟..

نیشگون محکمی از پهلوش گرفتم که دادش بلند شد و دستش رو از دور گردنم برداشت و روی پهلوش گذاشت….

با حرص داشتم نگاهش می کردم که نیشش رو باز کرد و ابروهاش رو انداخت بالا:
-زشته..جلوشون نشون نده چقدر وحشی هستی..نمیان بگیرنتا…

باز خیر گرفتم سمتش که با خنده پرید عقب و رفت سمت پسرها و همه باهم مشغول احوال پرسی و معارفه شدن….

سورن یکی یکی بچه هارو معرفی کرد و همینطور سوگل و سامیار رو که بی حرف و با اخم ایستاده بود و هیچی نمی گفت….

سوگل با لبخند و خیلی مهربون از اشنایی باهاشون ابراز خوشحالی کرد و سامیار هم سری تکون داد…

البرز سوییچ تو دستش رو چرخوند و گفت:
-خب..برنامه چیه؟..

همه نگاهی به همدیگه کردیم و کسی حرفی نزد..

 

البرز خندید و ادامه داد:
-فهمیدم..فقط نشستین تو ماشینا و افتادین تو خیابون..چه جور جایی دوست دارین برین که من بهترینشو معرفی کنم؟….

این دفعه نگاه هممون چرخید سمت سوگل و سامیار و من گفتم:
-دوست دارین چه جور جایی بریم؟..

سوگل من من کرد و بعد با خجالت گفت:
-اوم..چیز..میگم میشه فقط سریع بریم یه جایی غذا بخوریم؟..من خیلی گشنه ام شده…

بعد دستش رو روی شکمش گذاشت و سرش رو پایین انداخت…

لبخند روی لب هممون نشست و دنیز با ذوق گفت:
-ای جونم..

البرز نگاهش رو دور خیابون چرخوند و با کمی فکر، با انگشت اشاره ش به طرف دیگه ی پارک اشاره کرد و گفت:
-اونجا یه سفره خونه هست..غذاهاش خیلی خوبه..دوست دارین بریم؟…

اول از همه سوگل موافقت کرد که باعث خنده ی جمع شد و حتی سامیارِ ساکت و اخمو هم لبخند نشست روی لبش…

راه زیادی نبود و ترجیح دادیم پیاده بریم و قدمی هم بزنیم…

سوگل و سامیار جلوتر از همه کنار هم قدم زنان جلو می رفتن و پشت سرشون سورن و کیان مشغول حرف زدن بودن….

من و دنیز هم اخر از همه بودیم و البرز هم کنارمون بود و سربه سرمون می گذاشت…

دنیز نگاهش رو به سوگل و سامیار دوخت و گفت:
-چقدر نازن..خیلی بهم میان..سوگل خیلی مهربون و خوشگله..رنگ چشماش کپی سورنه..من که خیلی خوشم اومد ازش..شوهرشم خوشتیپه ولی خیلی اخموعه..ادم میترسه ازش…..

 

سرم رو به تایید تکون دادم و البرز گفت:
-خب پس با خواهرشوهر کنار اومدی..

چشم غره ای بهش رفتم:
-خفه شو..

دوتایی با دنیز زدن زیر خنده و همدست شدن و شروع کردن به اذیت کردن من…

جیغم رو دراورده بودن که سورن و کیان چرخیدن سمتمون…

سورن با اخم نگاهمون کرد و کیان گفت:
-چیکار میکنین؟..

با نامردی تمام چغولیشون رو کردم:
-کیان..اینا منو اذیت میکنن..یه چیزی بهشون بگو..

من به عنوان ته تغاری گروهمون، چون از همشون کوچک تر بودم بیشتر بهم اهمیت میدادن و همشون حواسشون بهم بود و خیلی وقتها ازم مراقبت می کردن..حتی دنیز که فقط چند ماه از من بزرگ تر بود……

کیان چشم غره ای به جفتشون رفت و دستش رو سمت من دراز کرد:
-بیا اینجا پیش ما..

زبونم رو برای دنیز و البرز دراوردم و رفتم کنار کیان و دستم رو دور بازوش حلقه کردم و به خط و نشون های دنیز هم توجه ای نکردم و فقط ریز ریز می خندیدم……

بالاخره به سفره خونه ای که مدنظر البرز بود رسیدیم و با توافق همگی تصمیم گرفتیم بیرون بشینیم….

تخت های چوبی که با گلیم مفروش شده بود، بیرون گذاشته بودن و وسطشون ابشار زیبا و بزرگی به چشم میخورد….

ما سه تا خانوم، کفش هامون رو دراوردیم و رفتیم روی یک تخت بزرگ نشستیم…

پسرها پایین تخت ایستاده بودن و باهم حرف میزدن و از فضای رستوران تعریف می کردن…

نگاهی به سوگل کردم و خنده ام گرفت..چنان باحرص به شوهرش نگاه می کرد که هرلحظه منتظر بودم حمله کنه بهش یا جیغش بره هوا….

 

قبل از هر اتفاقی بلند گفتم:
-اقایون ما گرسنه ایم..تا کی می خواهین حرف بزنین..برین سفارش بدین بعد به ادامه ی حرفاتون برسین….

سوگل هم در ادامه حرف من با حرص سامیار رو صدا کرد:
-جناب سلطانی..

سامیار ابروهاش رو بالا انداخت و جدی و با تعجب سرش رو چرخوند:
-جان..

خنده ام گرفت و سرم رو انداختم تا معلوم نشه و سوگل گفت:
-من گشنمه..

البرز پرید وسط و گفت:
-من سفارش میدم..یکی یکی بگین چی میخورین…

نگاه البرز به سوگل بود و اونم متوجه شد و با خجالت گفت:
-من جوجه..

نگاه البرز چرخید سمت ما و من و دنیز هم سفارشمون رو دادیم و بعد از اینکه مردا هم گفتن، البرز رفت سمت صندوق و بقیه دوباره مشغول حرف زدن شدن…..

سری تکون دادم و با نگاهی به اطرافم گفتم:
-چقدر اینجا خوشگله..چرا تا حالا نیومده بودیم..

دنیز هم تایید کرد و سوگل گفت:
-اوهوم..امیدوارم غذاشم خوب باشه..

-جایی که البرز تایید کنه بد نیست..خیالت راحت..

لبخندی زد و قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه صدای گوشیش بلند شد…

کیفش رو از کنارش برداشت و گوشیش رو دراورد و سامیار که صدارو شنیده بود گفت:
-کیه؟..

سوگل نگاه از صفحه ی گوشیش گرفت و با ابروهای بالا انداخته به سامیار نگاه کرد و گفت:
-عسل..مزاحمم دیگه پیدا شده..لازم نیست نگران باشی..

 

خنده ام گرفت و لبم رو محکم گزیدم..معلوم بود بخاطره تماس های گاه و بیگاه سورن حسابی به دردسر افتادن….

سامیار چشم غره ای به سورن رفت و چیزی نگفت..

به شدت مرد درون گرایی به نظر میرسید و انگار به این راحتیها یخش اب نمیشد…

سوگل گوشی رو جواب داد و صدای گریه و فحش های پشت خط رو حتی من هم که کنارش نشسته بودم شنیدم:
-بیشعور عوضی..مثلا قرار بود زنگ بزنی..من از نگرانی مردم نامرد..خودش بود؟..سورن بود؟..دیدیش؟….

سوگل هم بغض کرد و اروم گفت:
-ببخشید عزیزم فراموش کردم..اره خودش بود..می خواهی باهاش حرف بزنی؟…

با تایید دختری که عسل نام داشت، سوگل گفت:
-باشه عزیزم..

بعد گوشی رو سمت سورن گرفت و گفت:
-سورن..عسل میخواد باهات حرف بزنه..

اب دهنم رو قورت دادم و بی اختیار اخم هام کمی تو هم رفته بود..عسل کی بود دیگه…

نگاهم خیره به سورن بود که گوشی رو گرفت و با لبخند کنار گوشش گذاشت:
-عسل جان..

مکثی کرد و با مهربونی گفت:
-اِ دختر خوب..چرا گریه میکنی..خوبم..به خدا خوبم..نگران نباش..ببخش..شرمندتون شدم…

دست ازادش رو تو جیبش فرو کرد و قدم زنان و درحالی که حرف میزد، ازمون دور شد…

کی بود که سورن انقدر باهاش صمیمی بود و از اینکه نگرانشون کرده طلب بخشش می کرد؟…

با همون اخم های درهم سرم رو پایین انداختم که دستی روی زانوم قرار گرفت…

سرم رو بالا اوردم و سوگل رو دیدم که لبخنده عمیقی روی لبش نشسته بود و شیطون داشت نگاهم می کرد….

لبم رو گزیدم و سعی کردم اخم هام رو باز کنم و سوگل گفت:
-عسل دوست منه..یه جورایی مثل خواهرمه..دقیقا مثل دنیز برای تو..با سورنم خیلی صمیمی بودن…

سرم رو تکون دادم و حرفی نزدم که با شیطنت بیشتری گفت:
-جاری منم میشه..با برادر سامیار نامزدن..چند وقت دیگه ازدواج میکنن…

اخم هام محو و انگار فشاری از روی قلبم برداشته شد..

لبخند نشست روی لبم و سری تکون دادم:
-انشالله خوشبخت بشن..

لبخندی زد و تشکر کرد و من نگاهم رو از نگاه پر خنده ش دزدیدم و سرم رو دوباره پایین انداختم….

چقدر تابلو نگران رابطه ی سورن با دختری به اسم عسل شده بودم…

من داشتم چه غلطی می کردم..

با افسوس سرم رو بالا اوردم و چشمم به سورن افتاد که تماسش قطع شده بود و داشت می اومد…

نگاهم رو ازش گرفتم و متوجه ی کیان شدم که به سامیار اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید بالا بشینین..

سامیار تشکر کرد و همشون کفش هاشون رو دراوردن و اومدن بالا روی تخت نشستن…

سورن هم گوشی رو دست سوگل داد و با صدای گرفته ای گفت:
-چقدر گریه کرد..هیچوقت خودمو بخاطره این یک سال نمی بخشم…

سامیار با جدیت گفت:
-نبایدم ببخشی..مرتیکه ی…

سوگل پرید تو حرفش و نگذاشت جمله ش کامل بشه:
-سامیار..

سامیار جوابش رو نداد و سرش رو چرخوند و مشغول نگاه کردن به ابشار شد…

2 نظرات

  1. لطفا دیگه مرتب پارتگذاری کنید

  2. عالییی و پر انرژی لطفا پارت بعد رو کمی زود بزار ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *