رمان گرداب/پارت صدو شصتو شش

 

دوباره نگاهم چرخید سمت اتاق سورن و با ترس و تته پته کنان گفتم:
-ب..به..کی؟..

بلند و با حرص صدام کرد:
-خانوم..

مکثی کرد و بعد محکم و شمرده شمرده گفت:
-گوشی رو بده به سورن..

اینقدر صداش محکم و جدی بود که کاری جز اطاعت ازش نتونم انجام بدم…

نفسی کشیدم و اروم گفتم:
-چشم..چند لحظه گوشی دستتون باشه صداش کنم…

سکوت کرد و من گوشی رو پایین اوردم و با تردید چند لحظه صبر کردم…

این مرد انقدر عصبی بود که از اینکه گوشی رو به سورن بدم تردید داشتم…

لبم رو بین دندونم گرفتم و با مکث دوباره گوشی رو بغل گوشم گذاشتم و صداش کردم:
-اقای سلطانی؟..

با لحن سرد و طلبکاری گفت:
-بله؟..

نمی دونم طلب چی رو داشت که اینجوری حرف میزد اما سعی کردم لحن حرف زدنش رو نادیده بگیرم و فعلا فقط به سورن فکر کنم….

چشم چرخوندم و اروم و با تردید گفتم:
-می خواستم یه مطلبی رو خدمتتون عرض کنم..می دونم عصبی هستین اما ازتون خواهشی داشتم…

با همون لحن و همچنان طلبکار گفت:
-بفرمایید خانوم..

نگاهم رو دوختم به در اتاق سورن و با خواهش گفتم:
-حال سورن زیاد خوب نیست..شما یه چیزایی رو نمی دونین..ازتون خواهش میکنم هواشو داشته باشین و باهاش مدارا کنین..همینجوریشم از اینکه شما و خواهرش رو بی خبر گذاشته عذاب وجدان داره اما واقعا هیچی دست خودش نبود……

 

صدای نفس عمیقش تو گوشی پیچید و با لحن اروم تری گفت:
-گوشی رو بده بهش..

من هم نفس بلندی کشیدم و گفتم:
-چشم..چند لحظه گوشی دستتون باشه..

انگار حرف هام کمی هم شده روش تاثیر گذاشته بود و این از لحنش هم مشخص بود…

گوشی بی سیم رو برداشتم و راه افتادم سمت اتاق سورن…

تقه ای به در زدم و صداش کردم:
-سورن..

کمی منتظر شدم و با باز شدن در قامت بلندش تو چارچوب در قرار گرفت…

لبخندی بهش زدم و دستم رو روی دهنی گوشی گذاشتم و گفتم:
-سلام..خوبی؟..

لبخندم رو مثل همیشه با مهربونی جواب داد و چشم هاش رو باز و بسته کرد:
-سلام..خسته نباشی..

-ممنون..

گوشی رو همینطور که هنوز دستم روی دهنیش بود بالا اوردم و با نگرانی گفتم:
-از خونه تون زنگ زدن..

اخم هاش کمی جمع شد و چشم هاش برق زد..

می دونستم مدت هاست منتظر این لحظه اس و الان کلی خوشحال میشه…

لبخندش نرم نرمک پررنگ شد و گفت:
-کیه؟..

-شوهرخواهرت..

دستش رو دراز کرد سمت گوشی و من با دلی که نمی دونستم چرا اینجوری می لرزه گوشی رو تو دستش گذاشتم….

لبخنده تلخی زدم و عقب عقب رفتم تا راحت حرف بزنه…

گوشی رو بغل گوشش گذاشت و عقب گرد و رفت تو اتاق و درحالی که در رو می بست صداش رو شنیدم….

سعی می کرد شادیش زیاد معلوم نباشه:
-الو..سامیار..

صداش از پشت در اتاق دیگه نیومد و من پکر و با دلی گرفته راه افتادم سمت اشپزخونه و مامان رو پای گاز دیدم….

حضورم رو که حس کرد با لبخند چرخید سمتم:
-کی بود زنگ زد؟..

سعی کردم حالم رو متوجه نشه و لبخنده نصفه نیمه ای زدم:
-شوهرخواهر سورن بود..گوشی رو دادم بهش..

مامان با خوشحالی دست هاش رو بلند کرد رو به اسمون و با ذوق گفت:
-ای وای..الهی شکر..الهی شکر..

با تعجب صداش کردم:
-مامان..

لبخنده پهنی زد و با شادی گفت:
-به خدا پرند اونارو ببینه حالش خیلی بهتر میشه..باور کن…

نفسی کشیدم و سرم رو تکون دادم:
-میدونم..

انگار تازه متوجه گرفتگی من شد و مشکوکانه گفت:
-تو خوبی؟..چیزی شده؟..

-نه خسته ام..من میرم تو اتاق یکم بخوابم..

-باشه عزیزم..برو..

گونه ش رو بوسیدم و راه افتادم سمت اتاق و فکر و خیال دست از سرم برنمی داشت و هرلحظه یک فکری تو سرم جولان میداد…..

دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم اما قبل از اینکه پایین بکشم، در اتاق سورن زودتر باز شد و با گوشی تو دستش اومد بیرون….

لبخندی بهش زدم و به چشم های نمناکش نگاه کردم:
-خوبی؟..

انگشت شصت و اشاره ی دست راستش رو روی چشم هاش کشید و لب زد:
-خوبم..

-می خواهی یکم حرف بزنیم؟..

سرش رو به چپ و راست تکون داد:
-چیزی نیست..سوگل بیمارستان بود..مرخص بشه میان…

صورتم تو هم رفت و با نگرانی قدمی سمتش برداشتم:
-بیمارستان؟..چرا؟..

اب دهنش رو قورت داد و سرش رو پایین انداخت:
-من که زنگ زدم حالش بد شده..مجبور شدن بستریش کنن..وگرنه همون موقع میومدن…

-نگران نباش..اگه چیز خطرناکی بود بهت میگفتن..حتما شوکه شده..به وقتی فکر کن که قرار ببینیش..اونم حتما خیلی خوشحال میشه…..

سرش رو بالا اورد و تو چشم هام خیره شد و لبخندی زد:
-همینطوره..کجا می رفتی؟..

-یکم بخوابم..امروز سرمون شلوغ بود خیلی خسته ام…

-اره..برو استراحت کن..چشمات بی حاله…

لبخندی زدم و چرخیدم سمت اتاق اما یهو یاده کیان افتادم و دوباره برگشتم سمتش و صداش کردم:
-سورن..

پشتش به من بود و داشت می رفت سمت سالن که با صدام سریع برگشت:
-بله؟..

-کیان امروز می گفت شب شام بریم بیرون دور هم باشیم..نظرت چیه؟..حالت خوبه بتونیم بریم؟…

نگاهش رو تو چشم هام چرخوند و با یه لحن عجیب، اروم گفت:
-بریم..

لبخنده گنگی زدم و سرم رو تکون دادم:
-باشه..با کیان هماهنگ میکنم..

اون هم سرش رو تکون داد و همونجا ایستاد و نگاهم کرد تا وقتی رفتم تو اتاق و در رو بستم.

***************************************

روبروی اینه قدی جلوی در ایستادم و نگاهی به خودم کردم…

یک مانتوی نخی کوتاه ابی تنم بود که دکمه هاش رو باز گذاشته بودم به همراهه یک جین قد نود به رنگ مشکی که تا بالای قوزک پام بود….

شال مشکی روی سرم رو مرتب کردم و یک طرفش رو روی شونه ام انداختم…

موهای قهوه ایم رو باز دورم ریخته بودم و از دو طرف صورتم رو قاب گرفته بودن…

ارایش ملایمی هم روی صورتم نشونده بودم..

لبخنده رضایتی زدم و بند کیف مشکی کوچکم رو روی دستم انداختم و چرخیدم عقب و بلند صدا کردم:
-سورن کجایی پس..

چند لحظه گذشت و صدای در اتاق سورن که اومد رفتم جلو…

با دیدنش لبخندم پررنگ تر شد و با ذوق نگاهش کردم…

چقدر خوشتیپ شده بود..

یک شلوار پارچه ای سورمه ای تنگ تنش بود به همراه پیراهن استین کوتاه سفید که پایینش رو تو شلوارش برده بود….

پیراهنش از قسمت سینه و بازوهاش انگار می خواست پاره بشه..سینه ی پهن و عضلانیش لباس رو کش اورده بود…..

موهای کوتاه و خرماییش رو ساده بالا زده بود و صورتش رو هم هشت تیغ کرده بود…

لبم رو محکم گزیدم که یه وقت چیزی از دهنم نپره..

اما اخرش هم طاقت نیاوردم و وقتی اون طوری بهم خیره شده بود و نگاهش صورتم رو می کاوید، گفتم:
-ماشالله..

لبش به لبخنده عمیقی از هم باز شد و چشمک بامزه ای زد و درحالی که نگاهش رو یه دور از سرتا پام می چرخوند گفت:
-ماشالله به خودت..

 

زدم زیر خنده و تا خواستم جواب بدم، در اتاق باز شد و مامان اومد بیرون…

با دیدن ما چشم هاش برق زد و با ذوق گفت:
-اخ اخ..الهی من قربون شما دوتا برم..ماشالله ماشالله…

راه افتاد سمت اشپزخونه و گفت:
-وایسین..الان میام..

با خنده به سورن نگاه کردم و اون هم داشت به من نگاه می کرد و گفت:
-عشق میکنه با لوس کردن ما..

با همون خنده ی بی صدا سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به اشپزخونه دوختم:
-مامان..دیرمون شده..چیکار میکنی..

-اومدم..

چند لحظه بعد، درحالی که یه چیزی تو مشتش بود اومد و اول مستقیم رفت سمت سورن و چون قدش ازش خیلی کوتاه تر بود گفت:
-خم شو ببینم..

سورن با کنجکاوی نگاه کرد و سرش رو خم کرد که مامان دستش رو اورد بالا و درحالی که یه چیزهایی زیر لب می گفت، دستش رو دور سرش چرخوند…..

با دیدن قیافه ی سورن بلند زدم زیر خنده..مامان داشت اسپند دور سرش می چرخوند…

کارش که با سورن تموم شد حرکت کرد سمت من و با دیدن خنده ام گفت:
-کوفت..چشمتون بزنن چیکار کنم..

دوباره خندیدم و صاف ایستادم و مامان همون کار رو با منم کرد و دستش رو چند بار دور سرم چرخوند و بعد راه افتاد سمت اشپزخونه…..

در همون حال گفت:
-اسپری برداشتی پرند؟..

-اره مامان..

با لبخند چرخید به سمتمون و گفت:
-برید به سلامت..مواظب خودتون باشین..

باهاش خداحافظی کردیم و بعد از پوشیدن کفش هامون از خونه زدیم بیرون…

کیان جلوی در منتظرمون بود و شونه به شونه ی هم به طرف ماشینش رفتیم…

بهش که رسیدیم کیان با خوش رویی از ماشین پیاده شد و با جفتمون دست داد و رو به من سورن گفت:
-چه عجب..بالاخره دراومدی از خونه..

سورن لبخنده محوی زد و سرش رو تکون داد:
-حکومت نظامیه..

اول متوجه ی منظورش نشدم و وقتی نگاهِ کیان با خنده چرخید طرفم، گرفتم چی میگه و با تعجب نگاهش کردم:
-سورن..

خندید و دستی به پشت سرش کشید و درحالی که در ماشین رو باز می کرد با تخسی گفت:
-بله..

کیان هم خندید و گفت:
-بشینین تو ماشین دعوا کنین..الان البرز و دنیز پدرمونو درمیارن…

همگی نشستیم تو ماشین و خودم رو کشیدم جلو بین دوتا صندلی جلویی و به سورن نگاه کردم:
-سورن حکومت نظامی چیه..

-شوخی کردم..

چپ چپ نگاهش کردم:
-من خودم شوخی شوخی تمام حرفامو میزنم..منو رنگ نکن…

درحالی که صندلی جلو نشسته بود کمی چرخید طرفم و با لبخند گفت:
-باور کن شوخی کردم..

-اول میگی حکومت نظامی راه انداختی بعد میگی شوخی بود؟..من بخاطره خودت میگم از خونه بیرون نرو….

-منم بخاطره خودم بیرون نمیرم وگرنه غل و زنجیرم که نکردی…

 

لب هام رو بهم فشردم و خودم رو کشیدم عقب و تکیه دادم به صندلی…

از حرفش ناراحت نشده بودم اما دوست نداشتم اون ناراحت باشه..احساس کردم با دلخوری اون حرف رو زد….

نفسی کشیدم و از شیشه ی کنارم به بیرون خیره شدم…

شاید هم حق با سورن بود و من داشتم زیاده روی می کردم..ولی من فقط بخاطره اتفاقاتی که قبلا افتاده بود می ترسیدم….

همینطور تو فکر و خیال بودم و سورن و کیان هم با هم مشغول بودن که رسیدیم به محل قرارمون….

از ماشین پیاده شدم و لباس هام رو مرتب کردم و نگاهی بهشون کردم…

کیان لبخندی زد و با دست به رستوران اشاره کرد:
-بفرمایید..

جلوتر راه افتادم و اونا هم پشت سرم اومدن..

وارد رستوران بزرگ و شیکی که معمولا همیشه می اومدیم شدیم و چشم چرخوندم تا دنیز و البرز رو پیدا کنم….

کمی اون طرف تر نشسته بودن و از حالتشون معلوم بود طبق معمول یا دارن دعوا میکنن یا کل کل….

لبخندم پررنگ تر شد و تا خواستم راه بیوفتم سمتشون مچ دستم از پشت تو دستی اسیر شد…

با تعجب چرخیدم و سورن رو دیدم که با لبخند پشت سرم ایستاده بود…

سرم رو سوالی تکون دادم که دستم رو ول کرد و اشاره کرد راه بیوفتیم و خودش هم کنارم قدم برداشت….

سرش رو کمی خم کرد و مهربون خیره شد بهم:
-ناراحت شدی از حرفم؟..

لب هام رو بهم فشردم:
-از حرف تو نه..اما از خودم اره..

-چرا؟..

-نمی دونم..شاید دارم زیاده روی می کنم..تو خودت بهتر صلاح زندگیتو میدونی..من فقط بخاطره اتفاقی که قبلا افتاده نگرانم وگرنه تو خودت بهتر میدونی چی درسته چی نیست…..

نفس عمیقی کشید و با لحن اروم و دلبری گفت:
-اینجوری نیست..من اگه می دونستم چی درسته که قبلا اون اتفاق نمی افتاد..من ازت ممنونم که حواست هست..هیچ شکایتی هم ندارم..خیالت راحت…..

لبخند زنان نگاهش کردم و گفتم:
-ببین خودت حکومت نظامی دوست داری..

اون هم لبخند زد و بدون اینکه نگاهم کنه اروم گفت:
-از طرف تو حکومت نظامی هم باشه دوست دارم..

خشکم زد اما اون فرصت هیچ حرف و عکس العملی بهم نداد و از کنارم رد شد و رفت سمت بچه ها….

اب دهنم رو قورت دادم و با حالی عجیب، منم رفتم سمتشون…

همه با هم دست دادیم و سلام و احوال پرسی کردیم…

بچه ها بیشتر با سورن حرف میزدن چون تقریبا مدت زیادی بود ندیده بودنش…

گوشه ی رستوران دور میز نشستیم و دنیز با نق گفت:
-دیگه منو با این البرز بیشعور همراه نکنین..سرمو خورد تا اینجا…

کیان پس گردنی به البرز زد و گفت:
-چیکار کردی باهاش؟..

البرز پشت گردنش رو مالید و گفت:
-هیچی..نذاشتین من نازی رو بیارم..بفهمه بیرونم و بهش نگفتم کات میکنه بابا…

دنیز غر زد:
-وای همش همینو میگه..خداکنه همین امشب ببینه و باهات کات کنه…

کیان با حرص گفت:
-صدبار گفتیم هرکسی رو نیار بین خودمون..چرا اینقدر تو زبون نفهمی…

البرز نگاهش رو بین هممون چرخوند و گفت:
-بابا این با بقیه فرق میکنه..

من و دنیز زدیم زیر خنده و کیان با اخم نگاهش کرد:
-همیشه هم میگی این با بقیه فرق داره..

-شما منو درک نمی…

اروم اروم حرفش رو خورد و نگاهش به جایی ثابت موند…

هممون چرخیدیم و به جایی که خیره مونده بود نگاه کردیم و یهو صدای خنده ی هممون بلند شد…

چند میز اون طرف تر چندتا دختر نشسته بودن و با دیدن اونا حرفش یادش رفته بود…

دنیز میون خنده با حرص گفت:
-خاک تو سر هولت البرز..

البرز دستش رو به نشونه ی “برو بابا” تو هوا تکون داد و خواست از جاش بلند بشه که کیان بازوش رو گرفت:
-کجا؟..

-برم بیینم خانومای محترم کاری چیزی ندارن..

-لازم نکرده بشین..

صاف سرجاش نشست و غر زد:
-شما نمیذارین من ازاد زندگی کنم..همش سرکوبم میکنین…

میون خنده نگاهم به سورن افتاد که با پا روی پا انداخته بود و دست به سینه به البرز نگاه می کرد و خنده ی مردونه و جذابی هم روی صورتش بود…..

سری به تاسف تکون دادم و رو به کیان گفتم:
-من گشنمه..نمیان سفارش بگیرن؟..

کیان دستش رو بالا برد و برای گارسون تکون داد تا بیاد و درهمون حال دنیز به سورن نگاه کرد و گفت:
-چقدر تو خونه میشینی..دل بکن بابا..

نگاهِ سورن و کیان با خنده چرخید سمت من که چشم هام رو گرد کردم و با حرص گفتم:
-یه سوال دیگه بپرسین بابا..اَه..

صدای خنده ی کیان و سورن بلند شد و دنیز هاج و واج نگاهم کرد…

چشم غره ای به همشون رفتم و خودمم خنده ام گرفت…

یک دیدگاه

  1. سلام چرا پارت جدید و نمیزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *