رمان گرداب/پارت صدو شصتو سه

 

سامیار مجله ی تو دستش رو پرت کرد روی میز و دستش رو به صورت عرق کرده ش کشید و پشتش رو به ما کرد….

با نگرانی داشتم نگاهش می کردم که مادرجون با صدایی تحلیل رفته صداش کرد:
-سامیار..پسرم..

سامیار چنگی به موهاش زد و دوباره چرخید طرفمون و مادرجون لبخنده محوی روی لب هاش نشوند و گفت:
-حالم خوبه..نگران نباش..

سامیار سرش رو تکون داد و یک لحظه نگاهش به من افتاد…

اخم هاش تو هم رفت و چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
-چیه؟..چرا رنگت اینقدر پریده؟..

بی اختیار دست ازادم رو به پهلوم، جایی که شدیدا درد می کرد گرفتم و گفتم:
-خوبم..چیزی نیست..بخاطره نگرانیه..

نگاهش چرخید سمت دستم:
-درد داری؟..

به چشم های نگرانش نگاه کردم و دلم براش سوخت..

نمی دونست به کدوم یکیمون برسه و همزمان نگران هممون بود…

به سختی لبخنده محوی روی لب هام نشوندم و گفتم:
-نه خوبم..

قدمی جلو اومد و گفت:
-پس چرا پهلوتو گرفتی؟..بلند شو ببینم..

دست هاش رو به شونه ی مادرجون گرفت و نیم تنه ش که تو بغلم بود رو ازم جدا کرد و تکیه مادرجون رو به مبل داد و من رو از روی دسته ش بلند کرد…..

کمکم کرد برم سمت کاناپه و رو به سامان گفت:
-اب قند روی میز رو بده مامان بخوره..

 

روی کاناپه نشوندم و کوسن های روش رو مرتب کرد و مجبورم کرد دراز بکشم و گفت:
-یکم بخواب ببینم چه غلطی باید بکنم..

دراز کشیدم و دوباره کمرم تیر کشید و بی اختیار یه “اخ” غلیظ از بین لب هام بیرون اومد…

صورتش رو جمع کرد و با ترس گفت:
-چی شد؟..کجات درد میکنه؟..

حالش رو که می دیدم دلم براش می سوخت و نمی خواستم بدتر منم نگرانش کنم…

دستم رو به شکمم گرفتم و گفتم:
-هیچ..

نگذاشت جمله ام کامل بشه و با صدای بلندی گفت:
-دروغ نگو..رنگت پریده..هی دستتو به شکمت میگیری..بگو کجات درد داره بفهمم چه گوهی باید بخورم….

کف دستم رو به طرفش گرفتم:
-خیلی خب..اروم باش..چیزی نیست..یکم کمرم درد میکنه..دراز بکشم خوب میشم…

پایین کاناپه زانو زد و دستش رو روی شکمم گذاشت:
-چرا؟..چی شد یهو؟..تو که خوب بودی..

قبل از اینکه جوابش رو بدم، سرش رو چرخوند سمت مادرجون و با نگرانی گفت:
-چرا درد داره؟..

مادرجون بی حال سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود و رنگ و روش هنوز جا نیومده بود…

نگاهی به من کرد و با ضعف گفت:
-شاید چون مدت طولانی اینجا نشسته بود و من بهش تکیه داده بودم..بذار یکم دراز بکشه اگه خوب نشد ببرش بیمارستان….

چشم هام رو بستم و نالیدم:
-نمیخواد..الان خوب میشم..

 

سامیار با حرص نگاهم کرد و غرید:
-ساکت شو..برای چی مواظب خودت نیستی..من یکم حواسم ازت پرت میشه هرکاری دلت میخواد میکنی….

دستم رو روی دستش که هنوز روی شکمم بود گذاشتم و با غصه گفتم:
-من که کاری نکردم..

چشم هاش رو بست و نفسش رو عمیق فوت کرد بیرون…

کمی سکوت کرد و بعد چشم هاش رو باز کرد و مهربون و با ملایمت گفت:
-ببخشید عزیزم..حالتو دیدم نگران شدم..چیزی میخوری برات بیارم؟…

سرم رو به منفی تکون دادم و مادرجون بی حال گفت:
-یه شربتی چیزی بده بخوره..ممکنه قندش پایین اومده باشه…

سامیار سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد که عسل فوری گفت:
-تو بشین پیشش..من میرم درست میکنم..

سامیار دوباره مثل قبل روی زانوهاش نشست و گفت:
-دستت درد نکنه عسل جان..ببخش امروز خیلی بهت زحمت دادیم…

عسل راه افتاد سمت اشپزخونه و درهمون حال گفت:
-این چه حرفیه..مگه من غریبه ام..

لبخندی زدم و نگاهم به سامان افتاد که کنار مادرجون ایستاده بود…

اون هم داشت به من نگاه می کرد و وقتی متوجه ی نگاهم شد، بی صدا و با نگرانی لب زد:
-خوبی؟..

چشم هام رو باز و بسته کردم و سرم رو تکون دادم..

سامیار که متوجه حرکت سامان شده بود پوزخندی زد و با کنایه گفت:
-اگه بقیه بذارن خوبه..

 

منظورش به کار چند ساعت پیش سامان بود که بخاطره تماس مادر عسل با من دعوا کرده بود…

قبل از سامان، با کلافگی گفتم:
-سامیار بس کن..بذار یکم ارامش داشته باشیم..باز بحث درست نکن…

غمگین نگاهم کرد و حرفی نزد که سامان با صدای ارومی گفت:
-حق با تواِ داداش..ببخشید..

-همیشه حق با من بوده اما کیه که بفهمه..

با حرص و نفس بریده صداش کردم:
-سامیار..

-خیلی خب..هیچی نمیگم دیگه..اروم باش..

-تمام تن و بدنم داره میلرزه سامیار..جونم از نگرانی داره بالا میاد..بذار یکم اروم باشم بفهمم این درد از چیه….

با نگرانی دوباره دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
-خیلی درد داری؟..

نفسی گرفتم و سرم رو تکون دادم..کمرم تیر می کشید و همین نگرانم کرده بود که یه وقت بلایی سر بچه ام نیاد….

می دونستم این همه استرس و نگرانی برام ضرر داره..کاش سامیار هم میفهمید و انقدر با همه یکی به دو نمی کرد….

چشم هام رو بستم و نفس های عمیق و بلند می کشیدم تا شاید کمی دردم کم بشه…

سامیار دستش رو روی پهلوم گذاشته بود و اروم میمالید..

دست های بزرگ و گرمش کمی تسکینم میداد اما دردم رو کم نمی کرد…

عسل با یک لیوان بزرگ اب پرتقال اومد و داد دست سامیار و گفت:
-اب البالو هم بود اما فکر کنم این براش بهتر باشه…

مادرجون بی حال و ضعیف گفت:
-اره البالو ترشه براش خوب نیست..همینو بده بخوره…

 

سامیار دستش رو پشت شونه هام گذاشت و کمکم کرد تو جام بشینم و لیوان رو جلوی لب هام گرفت….

ضعف کرده بودم و حتی نمی تونستم لیوان رو بگیرم و فقط دستم رو کنار دست سامیار گذاشتم و چند قلوپ کوچک از اب پرتقال رو خوردم…..

سامیار با تشر گفت:
-این چه وضعه خوردنه..درست بخور..

بغضم رو قلوپ قلوپ همراه با اب پرتقال قورت دادم و تا نصف لیوان رو خوردم و بعد دست سامیار رو پس زدم….

با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-همین؟..یکم دیگه بخور..

با بغض گفتم:
-نمی تونم..حالت تهوع میگیرم..

شاکی و متعجب گفت:
-الان برای چی بغض کردی؟..

از درد و نگرانی زیادی که داشتم زدم زیر گریه:
-تقصیر تواِ سامیار..

یکه خورده اول به من بعد به بقیه نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به سمت من کشوند و گفت:
-من؟..من خبر مرگم مگه چیکار کردم؟..

همینطور با گریه گفتم:
-خدانکنه..درست حرف بزن..

لبخنده محوی از روی لب هاش رد شد و اروم گفت:
-چرا تقصیر من؟..

با گریه و گله مند گفتم:
-همش دعوا میکنی..با همه یکی به دو میکنی..هی بحث راه میندازی..مگه من چقدر تحمل دارم..مگه بچه ام چقدر تحمل داره..یه جون نصف و نیمه داریم اونم با کارت داری میگیری..اینقدر منو تو هول و ولا ننداز..منو اخرش می کشی..میکشی……

دستش رو پشت کمرم گذاشت و غمگین و گرفته گفت:
-باشه..ببخشید..

 

صداش رو پایین اورد، جوری که فقط خودم بشنوم و لب زد:
-منم دلم پره..درب و داغونم..به زور تیکه های دلمو بند زدم بخاطره تو و اون بچه ی تو شکمت..دارم سعی میکنم یه جوری خودمو خالی کنم و دلمو صاف کنم که وقتی اون بچه به دنیا اومد بتونم تمام و کمال براش پدری کنم..چیکار کنم قربونت برم..چیکار کنم……

دلم بیشتر براش سوخت و دستم رو روی گونه ش گذاشتم و نجواگونه گفتم:
-میدونم عزیزدلم..اما بچه امونم ارامش میخواد..خودت همش میگی استرس برات سمه بعد خودت بهم استرس میدی و مضطربم میکنی..می دونم دلت شکسته اما فکر من و دخترمونم باش..مرد من……

گونه ش رو نوازش کردم و با محبت و همونطور اروم ادامه دادم:
-تو مرد مایی..تکیه گاه مایی..تو که به این حال میوفتی کل وجود من و این بچه هم می لرزه..محکم باش..چشم و امید ما به تواِ..قوی باش…..

-فدای جفتتونم میشم..شما اروم باشین..من برای شما از کوهم محکم ترم….

میون گریه لبخندی زدم و سامیار خم شد پیشونیش رو به زانوم تکیه داد و دستش رو کنارم روی کاناپه گذاشت و کف دستش رو به پهلوم چسبوند…..

دستم رو روی موهاش کشیدم و همینطور که نوازشش می کردم سرم رو بلند کردم و نگاهم رو سمت بقیه کشوندم….

دل شکسته و گرفته نفسم رو اه مانند بیرون دادم..

سامیار هم تقصیری نداشت اما من دیواری کوتاه تر از اون پیدا نمی کردم که بهش گلایه هام رو بگم….

پدر این بچه بود و من نگرانی هام رو فقط به خودش می تونستم بگم…

سری به دو طرف تکون دادم و به سامان نگاه کردم..

 

دل گرفته و نالون از حال سامیار، بی صدا رو به سامان لب زدم:
-چیکار کنم..من با این مرد چیکار کنم..

اشک تو چشم های سامان جمع شد و غمگین و سردرگم سرش رو تکون داد…

نگاهم رو به طرف عسل کشوندم و با گریه و باز هم بی صدا و با ترس لب زدم:
-درد دارم..یه کاری کن..

عسل و سامان با ترس و نگرانی جلو اومدن و به سامیار نگاه کردم که هنوز تو همون حال بود و داشت با سر انگشت هاش پهلوی منو نوازش می کرد…..

خم شدم روی موهاش رو بوسیدم و با گریه صداش کردم:
-سامیار جان..

سرش رو از روی زانوم برداشت و با نگرانی نگاهم کرد:
-جونم..هنوز درد داری؟..

چشم هاش سرخ بود و نشون میداد اون پایین اشکی جمع و بعد خشک شده…

با دیدن حالش گریه ام شدیدتر شد و دست هام رو به احاطه ی صورتش دراوردم و تند تند گفتم:
-ببخشید..ببخشید..من همش اذیتت میکنم و سرت غر میزنم..ببخشید عزیزم…

دستش رو روی یکی از دست هام که دور صورتش بود گذاشت و مهربون گفت:
-نه قربونت برم..

-منم کسیو جز تو ندارم که دردام و گلایه هامو بهش بگم..ببخشید…

-خودت و دردات و گلایه هات روی جفت چشم هام..

با غصه و پر محبت نگاهش کردم و بعد به عسل که کنارم نشسته بود و صدام می کرد نگاه کردم:
-سوگل جونم..

اشک هام رو پاک کردم:
-جونم..

-کجات درد میکنه؟..به من نشون بده..

 

با نگرانی به سامیار نگاه کردم که مهربون لب زد:
-بگو عزیزدلم..نگران نباش..

دستم رو روی پهلوم گذاشتم و گفتم:
-از اینجا دو طرف پهلوم هام شروع میشه..

دستم رو کشوندم سمت کمرم و با نگرانی ادامه دادم:
-تا اینجا ادامه داره..کمرم تیر میکشه..

عسل با نگرانی اول به سامان بعد به سامیار نگاه کرد و گفت:
-خطرناک نباشه..

با این حرفش بلندتر زدم زیر گریه که سامیار هول شده گفت:
-نه نه..چیزی نیست عزیزم..نگران نباش..

-اخه این درد واسه چیه..من که خوب بودم..

سامیار دستش رو به شونه هام گرفت و گفت:
-دراز بکش..خیلی سرپا بودی امروز..چقدر میگم مواظب خودت باش و احتیاط کن..اما کیه که گوش بده….

با کمکش دوباره دراز کشیدم و نالیدم:
-اخ..خدایا..

سامیار روی سر پاهاش خودش رو جلو کشید و از همون پایین کاناپه بهم نزدیک تر شد…

اشک هام رو پاک کردم و دست سامیار رو تو دستم گرفتم:
-بدبخت نشم..بلایی سر بچه ام نیاد..

دستم رو فشرد و با محبت و نگرانی گفت:
-نه..استرس به خودت نده..الان زنگ میزنم به دکترت..

-زنگ بزن..زود باش..

سرش رو تکون داد و دستم رو که تو دستش بود برد بالا و پشتش رو بوسه ای زد و از جاش بلند شد:
-الان میام..

گوشیش رو از جیبش دراورد و راه افتاد سمت بیرون و سامان هم دنبالش رفت…

 

عسل کنارم لبه ی کاناپه نشست و دستم رو نوازش کرد:
-هیچی نیست..بد به دلت راه نده..این دردها طبیعیه..من خاله امو یادمه وقتی باردار بود..وقتی زیاد کار میکرد یا مسیر طولانی رو پیاده میرفت همینطوری کمر درد می گرفت….

-راست میگی؟..

-اره عزیزم..حتی یادمه یه بار مجبور شدن برن یه مسافرت کوتاه و چون تو ماشین مدت طولانی نشسته بود، همینجا که تو گفتی اونم درد داشت..حتی بیمارستانم رفت اما خداروشکر چیز خطرناکی نبود…..

-امیدوارم همینطور باشه..

-نگران نباش..اینطوری بدتر میشی..

سرم رو تکون دادم و دستم رو روی شکمم کشیدم و مشغول نوازش شدم…

مادرجون که کمی حالش بهتر شده بود با شرمندگی گفت:
-بخاطره ما تو هم داری اذیت میشی..اینقدر مشکلات داریم که هرروز استرس باید بکشی…

لبخنده تلخی زدم:
-نه مامان..اینجوری نگین..پیش میاد..

-نگران نباش دخترم..تو بارداری از این چیزها پیش میاد..چون بچه ی اولتونه خیلی نگران میشین و هول میکنین..بهت قول میدم چیز خطرناکی نیست..مطمئن باش…..

سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم..

دست خودم نبود..نمی تونستم نگران نباشم..اگه بخاطره این استرسها و بی احتیاطی های من اتفاقی واسه بچه ام می افتاد هیچوقت خودمو نمی بخشیدم…..

به خودم قول داده بودم بچه ام رو تو ارامش نگه دارم و به دنیا بیارم اما انگار نمیشد…

هرروز یه چیزی پیش میومد که من نگران و مضطرب بشم…

 

نمی دونم چقدر گذشت و من تو نگرانی داشتم دست و پا میزدم و هرچقدر سامیار دیر میکرد نگرانی من هم بیشتر میشد….

با ترس به عسل نگاه کردم و گفتم:
-چرا نمیان؟..مگه یه تماس گرفتن چیکار داشت..

-ای بابا..الان میان..چرا اینقدر الکی به خودت استرس وارد میکنی…

-برو ببین دارن چیکار میکنن..حتما یه چیزی شده که نمیان…

سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد:
-خیلی خب..تو اروم باش..الان میرم..

اما قبل از اینکه حرکتی بکنه سامیار درحالی که گوشی کنار گوشش بود اومد داخل و پشت سرش هم سامان وارد خونه شد….

سامیار نگاهی به من کرد و خطاب به پشت خطیش گفت:
-خیلی ممنون..ببخشید مزاحمتون شدم خانوم دکتر..قربون شما..خدانگهدار…

تماس رو قطع کرد و اومد دوباره کنارم نشست و رو به نگاهِ نگرانم لبخنده مهربونی زد…

سرم رو تکون داد و لب زدم:
-چرا اینقدر دیر کردی؟..

-جواب نمیداد..چندبار گرفتم تا بالاخره گوشی رو برداشت..

-چی گفت؟..

دستش رو روی دست هام گذاشت و اروم فشرد:
-گفت چیز نگران کننده ای نیست..یکم دراز بکشه و استراحت کنه اگه بازم بهتر نشد بیایین بیمارستان چک کنم ببینم از چیه….

نفس عمیقی کشیدم:
-فقط همینو گفت؟..

-اره عزیزم..

-همه چی رو توضیح دادی؟..گفتی استرس و ناراحتی داشتم؟…

 

روی دستم رو نوازش کرد و همونجا پایین کاناپه نشست و گفت:
-اره عزیزدلم..همه چی رو گفتم..گفت بخاطره همین استرسه..یکم استراحت کنی خوب میشی…

چشم هام رو بستم و نفسم رو فوت کردم بیرون:
-خداروشکر..

خیالم کمی راحت شد و انگار حالا که نگرانیم کم شده بود، دردم هم هی کمتر میشد…

سرم رو تکون دادم و به سامیار نگاه کردم..هنوز داشت دستم رو نوازش میکرد و نگاهش خیره به شکمم بود….

اون یکی دستم رو روی دستش گذاشتم و وقتی نگاهم کرد اروم گفتم:
-بهترم..نگران نباش..

نفسی کشید و سرش رو به تاسف تکون داد:
-بلد نیستم ازتون مواظبت کنم..همش بخاطره من و دردسرام حال شما بد میشه…

با ناراحتی نگاهش کردم:
-این چه حرفیه سامیار..مگه من و تو داریم..ناراحتی های تو برای منم هست و همینطور برعکس..خوشی و غم من برای تو هم هست..ما که جدا نیستیم..یه خانواده ایم..همه چیمون بهم ربط داره..ما که فقط برای خوشی خانواده نشدیم…..

خیره خیره تو چشم هام نگاه کرد و با مکث خیلی اروم گفت:
-چقدر خوبه که خانواده شدیم..من جونمم میدم که این خانواده ی کوچیکمون ذره ای بهش خدشه وارد نشه..هرکاری برای شاد بودن این خانواده میکنم…..

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم که سامیار دوباره نگاهش رو کشوند سمت شکمم و دستش رو هم با نوازش روش کشید….

سرش رو کمی خم کرد سمت شکمم و با نوک انگشت هاش ضربه ی ارومی بهش زد و مهربون گفت:
-خوبی بابایی؟..چرا اینقدر مامانتو اذیت میکنی..یکم اروم بگیر اون تو..همش نگرانمون میکنی….

 

خنده ی ارومی کردم و گفتم:
-مثل باباشه..

-چیش مثل باباشه؟..

نگاهم رو چرخوندم و با شیطونی گفتم:
-تو هم همش دوست داری منو اذیت کنی..معلومه اونم کپی خودته…

-اِ..اینجوریه؟..

با شیطنت سرم رو به مثبت تکون دادم که سامیار دوباره خم شد روی شکمم و گفت:
-شنیدی دخترم..میگه مثل همیم..حالا اینقدر اذیتش کن تا همشو از چشم من دربیاره..دستش که به تو نمیرسه تلافیشو سر من درمیاره….

بلندتر خندیدم و اروم روی دستش زدم:
-پس چی..دستمم بهش میرسید دلم نمیومد..تو باید جورشو بکشی…

سرش رو روی شونه کمی خم کرد و با یه لحن عجیب و خیلی جدی گفت:
-نوکر جفتتونم هستم..

لبخندم پررنگ تر شد و لب زدم:
-زبون نریز..به جاش یکم روی کنترل اعصابت کار کن..شاید اینجوری حال هممون بهتر بشه…

لبخنده کمرنگی زد:
-اونم چشم..امر دیگه ای نیست؟..

-مسخره میکنی؟..

-نه قربونت برم..من بخاطره شما اگه بخواهین کوه هم جابجا میکنم کنترل اعصاب که چیزی نیست….

دستی به صورتش کشیدم و چشم هام رو باز و بسته کردم:
-عزیزم..

با صدای سرفه ی مصلحتی عسل یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد تنها نیستیم و همه شاهد دل و قلوه دادنمون بودن….

 

لبم رو با خجالت گزیدم و اروم نگاهم رو به سمتشون کشوندم و با دیدن لبخندهای روی لبشون بیشتر خجالت کشیدم….

عسل نگاهمون کرد و با خنده ای فروخورده گفت:
-انگار بهتری..

سرم رو تکون دادم و نگاه ازشون گرفتم:
-اره..یکم بهتر شدم..هرلحظه که میگذره دردم کمتر میشه…

ریز ریز خندید و گفت:
-خداروشکر..کاش سامیار زودتر باهات حرف زده بود..

با خنده و خجول چشم غره ای بهش رفتم که خنده ش شدیدتر شد و سرش رو تکون داد…

مادرجون که انگار حالش بهتر شده بود، از جاش بلند شد و اومد طرفمون…

کنار سامیار ایستاد و دستش رو روی شونه ش گذاشت و صداش کرد:
-سامیارجان..

سامیار سرش رو اروم بلند کرد و نگاهش رو با تردید به من دوخت…

چشم هام رو باز و بسته کردم و سرم رو تکون دادم..

باید مادرش رو می بخشید..اینجوری حال خودش هم بهتر میشد…

دستش رو فشردم و اروم لب زدم:
-شما مادر و پسرین..نمی تونین از هم بگذرین سامیار..باید دلخوری هارو بریزین دور و دلتونو صاف کنین..ببخش همه چی رو که اگه یه روزی اتفاقی افتاد و مجبور شدی از بچه ت طلب بخشش کنی، اونم تورو ببخشه……

نگاهش رو کشوند سمت شکمم و کمی نگاهش رو خیره همونجا نگه داشت…

مادرجون شونه ی سامیار رو فشرد و با بغض دوباره صداش کرد:
-پسرم..

سامیار چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید..

دستش رو از زیر دست من بیرون کشید و تو دستش گرفت و برد بالا و بوسه ای به پشت دستم زد و بعد با یک حرکت از جاش بلند شد….

چرخید سمت مادرش و سرش رو پایین انداخت..

مادرجون بغضش ترکید و دست هاش رو دور سامیار حلقه کرد و کشیدش تو اغوشش…

با گریه نالید:
-پسرکم..الهی من قربونت برم..ببخش که باعث اون همه ناراحتی برات شدم..الهی بمیرم و غصه ی تورو نبینم عزیزم….

دست های سامیار با مکث از کنارش بالا رفت و دور مادرش حلقه شد…

نفس راحتی کشیدم و لبخند نشست روی لب هام..

گریه ی مادرجون بیشتر شد و سرش رو به سینه ی سامیار چسبوند و زار زد:
-فدای قلب مهربونت بشم سامیارم..

سامیار حلقه ی دست هاش رو تنگ تر کرد و سرش رو خم کرد و روی سر مادرش رو بوسید و لب زد:
-خدانکنه مامان..

مادرجون با گریه و بی قراری گفت:
-قربون مامان گفتنت برم عزیزکم..مادرت بمیره برات که تورو ناراحت کرده…

سامیار کمی خودش رو عقب کشید و دست هاش رو دو طرف صورت مادرجون گذاشت و با محبت پیشونیش رو بوسید و گفت:
-خدانکنه..مهم نیست..دیگه بهش فکر نکن..منم همه چی رو فراموش میکنم..سعی میکنم یادم بره اون اتفاق..چون نمی تونم بی خیالت بشم..چون حتی وقتی بیرونمم کرده بودی میومدم از دور نگاهت می کردم..مادرمو می خواستم..دلم برات تنگ میشد..تو هم فراموشش کن……

مادرجون روی قلب سامیار رو بوسید و با گریه نالید:
-الهی بمیرم..الهی بمیرم..

 

سامیار چشم هاش رو بست و دوباره مادرجون رو بغل کرد و گفت:
-خدانکنه مامان..اینجوری نگو..باید هنوز صد و بیست سال سایه ت بالا سرمون باشه..باید بچه ی منو بزرگ کنی..باید دخترم تو دامن تو بزرگ بشه…..

-فدای تو و دخترت بشم..روی چشمام جا دارین..همتون..دیگه نمیذارم حتی یه لحظه هم ناراحت بشین..دیگه مادر خوبی میشم براتون..تا اخرین لحظه ی عمرم پشتتون میمونم..جونمم بخواهین یه لحظه هم دریغ نمیکنم..پسرم..عزیزدلم……

سامیار رو محکم تو بغلش می فشرد و با گریه قربون صدقه ش میرفت…

با احتیاط و اروم از جام بلند شدم و کنارشون ایستادم…

یک دستم رو روی شونه ی مادرجون گذاشتم و اون یکی دستم رو روی بازوی سامیار…

لبخندی زدم و مهربون گفتم:
-برای من و دخترمم بینتون جا دارین؟..

سامیار خندید و یک دستش رو از دور مادرجون باز کرد و اول روی چشم های نم دارش کشید و بعد به طرف من گرفت و گفت:
-من برای همتون جا دارم..

خودم رو تو بغلش جا دادم و یک دستم رو دور کمرش و اون یکی دستم رو دور شونه ی مادرجون حلقه کردم….

سامیار من و مادرجون رو باهم تو بغلش گرفت و روی سر دوتامون رو بوسید و اروم گفت:
-قربونتون برم..

لبخند زدم و سرم رو به سینه ش چسبوندم..

مادرجون سرش رو درحالی که طرف دیگه ی سینه ی سامیار بود، کمی بالا اورد و به من نگاه کرد….

مهربون و بی صدا لب زد:
-ممنون دخترم..

چشم هام رو بستم و سرم رو تکون دادم و همون لحظه صدای سامان از کنارمون بلند شد…

 

با لحنی شرمنده و ناراحت رو به سامیار گفت:
-بخشش فقط مخصوص مامان بود یا منم مشمولش میشم؟…

سامیار لبخندش رو خورد و چپ چپ به سامان نگاه کرد و اونم جفت دست هاش رو برد بالا و گفت:
-باشه..باشه..هرچی تو بگی..

خنده ام گرفت و اروم با سر انگشت هام زدم به کمر سامیار تا کوتاه بیاد…

سامیار اما توجهی به علامتم نکرد و سامان دوباره گفت:
-من چه جوری بخشیده میشم؟..یعنی باید چیکار کنم تا منم ببخشی؟…

از لحن مظلومانه و غمگینش دوباره خنده ام گرفت و دلم براش سوخت…

سرم رو کمی بالا بردم و رو به سامیار گفتم:
-گفتی برای هممون جا داری..

این دفعه من رو چپ چپ نگاه کرد و شاکی گفت:
-شما رو گفتم نه این نره خرو..

-بی ادب..

سرم رو چرخوندم سمت سامان و با خنده گفتم:
-سامیارو ولش کن..بیا خودم میبخشمت..

برای اینکه سامیار رو حرص بدم و درحالی که همچنان تو بغلش بودم، یک دستم رو به طرف سامان دراز کردم تا بغلم کنه….

سامیار شاکی دستم رو گرفت و اورد پایین و گفت:
-دیگه چی..

هممون خندیدیم و گفتم:
-اخه بغل خانوادگیمون ناقصه..داداشِ خانواده نیست…

سامان با ذوق نگاهم کرد و سامیار گفت:
-تو بغل خانوادگیمون برای اون جا نداریم..

سامان پکر شد و سامیار نگاهش رو چرخوند سمت عسل و مهربون گفت:
-ولی برای سرجهازیمون داریم..

 

با خنده به عسل نگاه کردم که با ذوق خندید و دوید طرفمون…

سامان با چشم های گرد شده نگاهش کرد و گفت:
-ادم فروش..بدون من میری؟..

عسل خودش رو بین من و مادرجون جا داد و گفت:
-از این بغل نمیشه گذشت سامان..ببخشید..

بلند زدم زیر خنده و دستم رو دور عسل حلقه کردم و نگاهم که به سامان افتاد خنده ام بلندتر شد….

یه جوری با حسرت نگاهمون می کرد که دل ادم کباب میشد…

با حرص به سامیار نگاه کردم و غر زدم:
-من بدون سامان اینجا نمیمونم..دخترم میگه بریم طرف عموجونش…

سامیار چشم هاش رو گرد و گفت:
-باباشو ول کنه بره طرف عموش؟..مگه بچه ام خل و چله…

عسل ریز ریز خنده و مادرجون هم با خنده رو به سامیار گفت:
-دیگه حرف دخترتو زمین ننداز..عموشو میخواد..

هممون با شوخی و خنده دست به دست هم داده بودیم تا سامیار کوتاه بیاد و سامان رو هم ببخشه…

سامیار نگاهش رو بین ما چرخوند و در اخر به سامان خیره شد…

کمی سکوت کرد و بعد گفت:
-اینطوری نگاه کن..گناه تو از همه سنگین تر بوده..

سامان سرش رو پایین انداخت و غمگین و با پشیمونی گفت:
-ببخشید..غلط کردم..

سامیار دوباره مکثی کرد و گفت:
-اما چیکار کنم که دخترم برای اولین بار یه چی ازم خواسته..نمیشه حرفشو نادیده گرفت…

سامان با خوشحالی سرش رو بلند کرد و سامیار اون یکی دستش رو از دور مادرجون باز کرد و بالا گرفت….

 

سامان با ناباوری خیره شد به دستش و سامیار گفت:
-به چی نگاه میکنی..بیا دیگه..

لب های سامان به لبخنده عمیقی از هم باز شد و پا تند کرد و به سرعت خودش رو بهمون رسوند…

طرفِ دیگه ی سامیار ایستاد و دستش رو دور گردن سامیار حلقه کرد و اون یکی دستش رو پشت کمر مادرجون گذاشت….

دایره وار همدیگه رو بغل کرده بودیم و لبخند رو لب های هممون نقش بسته بود…

سامان خم شد شونه ی سامیار رو بوسید و لب زد:
-نوکرتم داداش..ببخشید..

سامیار با لبخند سرش رو تکون داد و خم شد اون هم شونه ی سامان رو بوسید…

حلقه ی دست هامون تنگ تر شد و محکمتر تو بغل هم فرو رفتیم…

من و سامان دو طرف سامیار بودیم و عسل هم کنار من بود و مادرجون هم روبروی سامیار و بین سامان و عسل ایستاده بود….

مادرجون سرش رو بلند کرد رو به بالا و با لبخند و گریه گفت:
-الهی شکر..

بعد سرش رو پایین اورد و نگاهش رو بینمون چرخوند و ادامه داد:
-قربونتون برم..عزیزای من..خدا نگهتون داره برام..

سامان با بغض نگاهی به سامیار کرد و گفت:
-ممنون داداش..

سامیار هم لبخند زد و تا خواست چیزی بگه، حرکت اروم دخترم رو تو شکمم حس کردم و یهو بلند و با ذوق گفتم:
-وای وای..الهی من قربونت برم..

سامیار چشم هاش گرد شد و گفت:
-چی شد؟..

-دخترم اعلام حضور کرد..

سامیار با ذوق از بقیه جدا شد و من رو هم چرخوند سمت خودش و دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
-واقعا؟..چرا به من نگفتی منم حسش کنم؟..

یکه خورده نگاهش کردم:
-چی؟..

-منم می خواستم حرکتشو حس کنم..

عسل زد زیر خنده و سامان هم خندید و من با حرص گفتم:
-مگه به من گفته بود میخواد حرکت کنه..از کجا بفهمم..

سامیار طلبکارانه گفت:
-به من چه..هرموقع حرکت میکنه من باید حسش کنم…

نگاهم رو اروم چرخوندم سمت مادرجون و گفتم:
-خداوکیلی سر این سامیار چی خوردی مامان؟..چرا این پسر همیشه طلبکاره؟…

مادرجون با خنده سرش رو تکون داد و گفت:
-نمی دونم والا..یادم نمیاد ولی درکل کسی رو با این خصوصیات اخلاقی تو خانواده نداشتیم..شوهرت یه نمونه نادره مامان جان….

خندیدم و به سامیار که شاکی نگاهمون می کرد نگاه کردم…

سرم رو به معنی “چیه” تکون دادم که چپ چپ نگاهم کرد و جوابم رو نداد…

دستم رو گرفت و کشید سمت مبل و گفت:
-بیا دراز بکش باز دوباره پس نیوفتی..

چشم غره ای بهش رفتم و روی مبل نشستم و گفت:
-بخاطره دختره جنابعالی من حالم بد میشه..

سامیار با خنده گفت:
-هرکی گل میخواد باید خارشم تحمل کنه..

-الان تو گلی یا دخترت؟..

لب های سامیار بیشتر کش اومد و با لبخنده پررنگی گفت:
-جفتمون..

10 دیدگاه

  1. میشه خیلی سریع تر پارو جدید رو بزارید دیگه خسته شدم ازبس هرروز چک کردم

  2. سلام میشه لطفا پارت جدید بزارید ممنون

  3. برای تمام دست اندر کاران این سایت متاسفم

  4. خا نمیخواین بزارین خو بگین حداقل قول هاتون هم قول نیس باو همش قول میدم این کارو میکنیم اون کارو میکنیم واقعا براتون متاسفم هیچوقت مسئولیت پذیر نبودید😐🙌🏼

  5. قرار بود هر هفت روز بزارید دیگ
    دق ندید خواهشا
    البته میدونم کامنتا براتون مهم نی

  6. چرا پارت دیروز حذف شد

  7. پس چرا پارت دیروزو حذف کردد

  8. چه عجب بالاخره رضایت دادین بزارین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *