رمان پرنسس/پارت نودو چهار

چشم بسته دم عمیقی می‌گیرم که بوی عطر مست کننده‌اش از بینی تا ته گلویم را پُر می‌کند.‌ و بلافاصله از غافلگیری بوسه‌‌ی سریعش بر لب‌هایم بی‌اراده چشم باز می‌کنم و شاید حالت چشمان هراسان و شوکه‌ام باعث خنده‌ی آرامش می‌شوم.
_می‌دونستم بیداری. مژه‌هات لوت دادن.
بعد از چند روز صبحم را با چشم در کهربایی‌های نافذش آغاز می‌کنم. ناخودآگاه لبخندی از حسی خوشایند روی لب‌هایم می‌نشیند.
با ته صدایی گرفته “صبح‌ بخیر” می‌گویم. کنارم لبه‌ی تخت می‌نشیند. انگشتان کشیده‌اش موهای ریخته در چشمانم را کنار می‌زند. روی صورتم خم می‌شود و پیشانی‌اش را به شقیقه‌ام می‌چسباند.
_صبح تو هم بخیر عزیزم.
از لحن پر احساسش ثانیه‌ای چشم روی هم می‌بندم و عطرش را با ولع بیشتری می‌بلعم و در سینه نگه می‌دارم. منتظر بوسه‌ی دیگری هستم که می‌گوید:
_دارم می‌رم بیرون می‌خوام مطمئن بشم که برای تدریس نمی‌ری و توی خونه می‌مونی.
حقیقتا انتظارش را نداشتم. جمله‌ی آخرش به مذاقم خوش نمی‌آید اما سعی می‌کنم آرام باشم. سر بالا می‌گیرد و لحظاتی نگاه‌هایمان در هم قفل می‌ماند.
وقتی سکوتم را می‌بیند بوسه‌ی دوم را سریعتر از لب‌هایم شکار می‌کند و به روش خود نتیجه‌ی دلخواهش را می‌گیرد.
_ممنون عشقم، زود برمی‌گردم.
و برمی‌خیزد.
_دیشب یادم رفت ازت بپرسم آبجی میمنت رو برای چی اخراجش کردی؟ شهربانو رُسش کشیده شده خونه‌ی به این بزرگی‌رو تمیز کرده.
کیفش را برمی‌دارد.
_بعدا درموردش حرف می‌زنیم.
تا لحظه‌ی خروج مردمک‌های پراکراهم دنبالش می‌کنند‌.

ساده بودم که تصور می‌کردم شاهین رَدی از خود جا می‌گذارد. به این نتیجه رسیدم که اگر وجب به وجب این خانه را هم زیر و رو کنم هیچ مدرکی از برملا کردن راز چشم گرگی دستگیرم نمی‌شود.
خسته و کلافه روی صندلی گردان پشت میزش می‌نشینم و بازی کنان به طرفین می‌چرخم که دستگیره‌ی در با صدای بلند و غافلگیرکننده‌ای کشیده می‌شود. شاهین که از دیدنم حسابی جا می‌خورد می‌گوید:
_اینجایی!؟
خودم را به خونسردی می‌زنم.
_فکر کردم رفتی‌ یا اینکه چه زود برگشتی؟
می‌آید و کنارم زانو می‌زند و با کلید، در کمد کوچک کنار میز را باز می‌کند.
_آره آقای شریعتی خودش اومده اینجا.
از تعجب نیم‌خیز می‌شوم.
_شریعتی همون وکیله اینجاست؟
حالت صورتش می‌گوید رفتارم برایش عجیب است. بی‌خیال می‌گوید:
_آره. مگر کارت باهاش تموم نشده؟
بلافاصله خودم را جمع و جور می‌کنم.
_چرا فقط چون خیلی زحمتم‌رو کشید گفتم ازش تشکر کنم.
در همین بین نگاه دزدکی‌ام داخل کمدی است که فقط برای چند ثانیه درش را باز می‌کند و می‌بندد.
_خودم ازش تشکر کردم.
طلایی‌هایش روی سر تا پایم می‌چرخد.
_از رختخواب صاف پا شدی اومدی اینجا؟! نمی‌دونم چرا حس می‌کنم تو اینجا دنبال یه چیزی هستی‌.
بی‌اراده دستی به موهای گره خورده‌ام می‌کشم تا شاید حداقل مرتب شود.
_نه… می‌دونی اینجا همش برام خاطره‌ست.

_نه… می‌دونی اینجا همش برام خاطره‌ست. یعنی حس خوبی ازش می‌گیرم.
نگاه معنی‌دارِ “خر خودتی!” را طوری در چشمانم می‌دوزد که قبل از اینکه دهان باز کند به طور خودکار از روی صندلی گردان بلند می‌شوم و به طرف کمد کتاب‌هایش می‌روم. درحالی‌که از استرس سر تا پا داغ می‌شوم می‌گویم:
_از دیشب همش دلم پیش اون کتابیه که مامان بهجت می‌خوند. صبح گفتم بیام ببینم می‌تونم پیداش کنم‌‌‌.
لحن کنایه‌آمیزش درست بیخ گوشم است.
_بین کتابای حسابداری دنبال رمان می‌گردی؟
از سوتی‌ام خودم هم جا می‌خورم و لحظه‌ای سر جا خشکم می‌زند.
_نه بابا الان که دارم همینجوری یه نگاهی به اینا می‌ندازم.
دم عمیق و کلافه‌‌اش را پر صدا بیرون می‌دهد.
_بهتر نیست بگی واقعا دنبال چی هستی تا خودم بهت بدمش؟
حق به جانب برمی‌گردم و با اخم، تندی می‌کنم:
_ای بابا تو چرا همش دنبال مچ‌گیری هستی؟ نکنه جدی جدی چیزی هست که من نمی‌دونم و نگرانی پیداش کنم که اینقدر گیر می‌دی؟!
دست در جیب خونسرد لبخند می‌زند:
_به کاهدون زدی. من حسابم پاکِ پاکه. توی این اتاق چیزی برای قایم کردن وجود نداره داری وقتت‌رو تلف می‌کنی.
کفری از اینکه در چشمانم نگاه می‌کند و دروغ می‌گوید لب روی هم می‌فشارم و نفس پر حرصم را عمیق و سنگین از بینی بیرون می‌دهم.
_فکر کنم دچار توهمی چیزی شدی آخه خیلی عصبی بنظر میای.‌ رنگتم پریده.‌
در همین لحظه خیلی اتفاقی نگاهم به یک کتاب رمان برخورد می‌کند. همینطور که کتاب را از بین بقیه بیرون می‌کشم لبخند موفقیت آمیزی می‌زنم.
_آآ… پیداش کردم.
کتاب را در هوا تکان می‌دهم.
_فعلا.

شمی شاهین را که پشت سرم خشکش زده می‌پایند‌. به محض اینکه اتاق را ترک می‌کنم شاخک‌هایم تکان می‌خورد‌ و پیش خود زیرلب تکرار می‌کنم:
_صبر کن ببینم؛ توی این اتاق چیزی برای قایم کردن وجود نداره؟!
سر می‌چرخانم و نگاه متفکرانه‌ام روی در بسته پشت سرم است.
_پس باید جای دیگه دنبالش بگردم؟
آخرین لقمه‌ی صبحانه را با ته مانده‌ی شیرم قورت می‌دهم. شهربانو مشغول آشپزی است بوی خوش سبزی پلو آشپزخانه را برداشته.
_شهربانو؟
میز را جمع می‌کند.
_بله دلان خانم جان؟
ظرف عسل را دستش می‌دهم و برای کمک برمی‌خیزم.
_آقای شریعتی برای چی اومده بود اینجا؟
قبل از هر حرفی سر می‌چرخاند و با احتیاط در را می‌پاید. تن صدایش را کاملا پایین می‌آورد.
_غلط نکنم شاهین خان یه فکرایی برای این خونه توی سرشونه.
جذابیت موضوع برایم بیشتر می‌شود. گوشه ابرویی بالا می‌فرستم.
_برای این ویلا؟ خب چی می‌گفتن؟
باقی ظرف‌ها را در سینک ظرفشویی می‌گذارد بعد از اندکی تفکر می‌گوید:
_اونش‌رو نفهمیدم ولی انگار یه معامله‌ای هست‌.
پوفی می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که باید دست از کارگاه بازی بکشم.
_شاهین کِی رفت؟
شیر آب را می‌بندد.
_شاهین خان که نرفتن.
_نرفته سرِ کار؟
دستانش را با حوله‌ی آویخته از درِ کابینت بالا خشک می‌کند.
_نه والا. یعنی چند روزه که سر کار نمی‌رن. الانم بالا دارن به کارشون می‌رسن.
از تعجب دهانم باز می‌ماند.
_چند روزه؟!
“پس کاراش‌رو توی خونه انجام می‌ده.”
بدجوری ذهنم درگیر می‌شود.
“شاهین برای چی باید کاراش‌رو بیاره توی خونه انجام بده؟ مگر کارمندانش چلاقن؟!

بند پشت مایو را باز کرده و روی شکم دراز می‌کشم.
_شهربانو کجا موندی پس؟
با شروع موسیقی بی‌کلام مورد علاقه‌ام چشم روی هم می‌بندم و داد بلندم در فضای استخر اکو می‌شود.
_شهربانو؟
همراه با صدای لِخ لِخ دمپایی‌ها قدم‌هایش که نزدیک می‌شود و بالاخره توقفش در کنارم، دست دراز کرده ظرف روغن را بالا می‌گیرم.
_بیا بریز پشتم ماساژ بده.
از احساس لمس دستانی بزرگ و مردانه لرزی به اندامم می‌افتد و هراسان یک متر از جایم می‌پرم. سرمی‌چرخانم.
_سکته کردم.
لبخندزنان خم می‌شود و لب‌هایش را به سرشانه‌ام می‌چسباند.
_ببخشید ترسوندمت.
اخم می‌کنم.
_زهرم ترکید. چرا اینجوری می‌کنی؟
خنکای روغن روی پشتم و حرکت ماهرانه‌ی دستانش روی تنم کم‌کم نفس‌هایم را به شماره می‌اندازد.
_بداخلاق نشو دیگه عشقم. ورزش بودی؟
دستانش که از مهره‌های کمرم پایین‌تر می‌آید بی‌اراده لب به زیر دندان می‌کشم.
_اوهوم.
و دوباره ممتد و خشونت‌آمیز به سمت میان دو کتفم باز می‌‌گردد.
_خوبه. چند روزه سخت ورزش می‌کنی. خبریه؟
از فشار دردی که روی شانه‌هایم وارد می‌کند با ناله‌ای خفه ابرو در هم می‌کشم.
_آی… یواش‌تر. استخونم خرد شد.
_دیشبم توی اتاق مامان بهجت خوابیدی.
“پس برای تسویه حساب پیدایش شده!”
آب دهانم را قورت می‌دهم. چشم بسته پیشانی‌ام را روی انگشتان درهم پیچیده‌ام تکیه می‌دهم.
_تو که تا دیر وقت سرت توی کارته چه فرقی داره کجا بخوابم؟!
از انحراف نامحسوس دستانش تا زیر بغلم در خودم جمع می‌شوم.

 

_از امشب همه چی به روال سابق برمی‌گرده.
ته دلم فرو می‌ریزد. بی‌میل تکانی به بالا تنه‌ام می‌دهم و در نگاه گرسنه‌اش چشم می‌دوزم.
_نکن! الان شهربانو میاد.
با سماجت دستش پیش‌روی می‌کند. کنار گوشم نفس می‌زند:
_به شهربانو گفتم بره به کاراش برسه. خودم حی و حاضر اومدم ماساژت بدم. پس دیگه بهانه نیار.
پیش نگاه حیرانم به تندی تیشرتش را از تن بیرون می‌آورد.
_احساس می‌کنم چند روزه درست و حسابی برات وقت نذاشتم.
تا می‌خواهم به منظورش پی ببرم شانه‌هایم را می‌گیرد و ناغافل تند و فرز تنم را رو به خود می‌چرخاند. با این حرکتش تمام مایو از روی هیکلم پایین می‌افتد.
چیزی نمانده قلبم از جایش کنده شود. سعی می‌کنم نفس‌هایم را کنترل کنم.
“در دل عزا می‌گیرم. ممکن است تمام معادلاتم در یک لحظه دود شود!”
با چشمکی شیطنت‌آمیز عمدا طلایی‌هایش را با لذت روی اندامم می‌چرخاند و بر رویم خیمه می‌زند.
همین که تمام تنم سست می‌شود دستش را می‌خوانم و اولین واکنشم چسباندن پاهایم به هم است. شش دانگ حواسم را جمع می‌کنم. به خود نهیب می‌زنم:
“من یکبار قسر در رفتم نباید اینبار مستِ گرگ شوم‌.”
صورتش را مماس با صورتم تنظیم می‌کند.
_خب… ماساژ رو از کجا باید شروع کنم؟
و با گذاشتن لب‌هایش روی لب‌هایم خودش را روی تنم بالا می‌کشد. همین که سرش را عقب می‌کشد بی‌معطلی سر جا می‌نشینم.
_چت شد یکهو؟!
قیافه‌ای بی‌حال می‌گیرم و خودم را به مریضی می‌زنم.
_حالم بده نفسم بالا نمیاد. ناراحت نمی‌شی اگر بذاریم برای یه وقت دیگه؟
_معلومه که نه عزیزم. احتمالا هوای استخر گرفتت. بهتره بریم بالا.

 

خجالت‌زده از پلیدی‌ام در برابر مهربانی‌اش سر به زیر می‌اندازم و آرام زیر لب می‌گویم:
_شاید.
***
_اگر مایل به بستن قرارداد باشی باید بلافاصله وارد مذاکره بشی.
پوف کلافه‌ای می‌کشم و گوشی را دست به دست می‌کنم.
_مگر این کارارو مدیر برنامه ردیف نمی‌کنه؟ سارا من کاملا اوکی هستم این قرارداد یه پله‌ی بزرگ توی رزومه‌ی کاریم محسوب می‌شه ولی الان موقعیت بازگشت به لندن‌رو ندارم.
سارا موهایش را پشت گوش می‌زند و نگاهش را از پشت عینک به صورتم می‌دوزد.
_باشه ببینم چکار می‌شه کرد. فقط…
_فقط چی؟
با اخمی ظریف رک می‌گوید:
_پای چشمات یه کم گود افتاده ببینم حامله که نیستی؟
از سوالش دستانم یخ می‌زند. سعی می‌کنم مطمئن بنظر برسم.
_معلومه که نه. من فقط دیشب نتونستم خوب بخوابم.
ضربه‌ی آرامی به در می‌خورد و بلافاصله شهربانو سرش را داخل می‌آورد.
_دلان خانم جان شاهین خان اومدن، گفتین خبر بدم.
تند به معنی “باشه” سر تکان می‌دهم و باعجله با سارا خداحافظی می‌کنم.
_شهربانو؟ اون چیه توی دستت؟
دست به طرفش دراز می‌کنم. درحالیکه جلو می‌آید می‌گوید:
_آخ داشت یادم می‌رفت‌ احضاریه ست از طرف دادگاه. برای شاهین خان اومده.
هول‌ زده بی‌معطلی کاغذ را چنگ می‌زنم‌.
_بده ببینم‌.
با چشم نگاهی کلی به متنش می‌اندازم و آه از نهادم بلند می‌شود.
“لعنتی! بالاخره شکایت کرد. باید راضیش کنم شکایتش‌رو پس بگیره‌.”
_چی شده دلان خانم جان؟!
کاغذ را تا می‌زنم.
_شهربانو، شاهین نباید از این احضاریه بویی ببره تا خودم ردیفش کنم. فهمیدی؟

 

_شهربانو؟ دلان؟ کجایین؟
با صدای بلند شاهین به سرعت برگه را زیر تشک تختم مخفی می‌کنم. صدایم را به گوشش می‌رسانم.
_اینجام شاهین جان.
همزمان با ورود شاهین شهربانو هول زده از اتاق بیرون می‌رود. پشت به در خودم را مشغول مرتب کردن روی تختی نشان می‌دهم.
_موتوری دیدم انگار از جلوی خونه می‌اومد. پستچی اومده بود؟
دستم در هوا خشک می‌شود. رو تختی را میان انگشتانم می‌فشارم. از استرس سیبک گلویم بالا پایین می‌شود. ته صدایم می‌لرزد.
_پستچی برای چی عزیزم؟
صدای گذاشتن ساعتش روی میز را می‌شنوم. نفسی تازه می‌کند.
_گفتم شاید… هیچی ولش کن.
از امتناعش برای بردن نام حامی جامعی ته دلم خنده‌ام می‌گیرد اما با سیاست بحث را عوض می‌کنم.
_شاهین تو چرا چند روزه شرکت نمی‌ری؟
دستانش از پشت دور شکمم حلقه می‌شود. بوسه‌ای به گردنم می‌زند زیر گوشم زمزمه می‌کند:
_بده همش پیشتم؟ می‌خوای از خونه بیرونم کنی؟
از زرنگی‌اش چشم ریز کرده و سمتش می‌چرخم. مخمور کهربایی‌های نفس‌گیرش با طنازی می‌گویم:
_من‌رو دور می‌زنی چشم گرگی؟ من خودم ته دورزناما!
در حالیکه یک دستم را گرفته قدم بلندی عقب گرد می‌کند و دستم را بالا می‌برد می‌گوید:
_اِ… خانمِ دور زن یه دور بزن ببینم!
با عشوه سرجا روی نوک پا چرخی می‌زنم که دامن پیراهن کوتاهم برهنگی ران‌هایم را به نمایش می‌گذارد. درست جایی که چشمان گرگ را مسخ خود می‌کند.
به سرعت دستم را می‌کشد و درآغوشش پرت می‌شوم. زمزمه کنان ته گلو آهنگی نجوا می‌کند و خنده‌کنان با ریتم آهنگ تانگو می‌رقصیم.

 

زمانی‌که دو دستم را در دستانش می‌گیرد تا بیشترین فاصله، خود را عقب می‌کشم. دلبرانه با پیچ و تابی به اندامم هوش از سرش می‌برم و دوباره چرخی میان آغوشش می‌زنم‌.
داغی نفس‌هایش پوست گردنم را می‌سوزاند. لحظه‌ای که گوشم را میان دندان‌هایش می‌گیرد و می‌کشد با لوندی ته گلو می‌خندم و بیشتر در بغلش فرو می‌روم.
حرکت نرم و نوازشگونه‌ی دستانش از زیر بغل تا پهلوهایم نفس در سینه‌ام گره می‌زند. حالا پشت به او دستانم را به صورت و بعد پشت گردنش می‌رسانم.
ساعدش از زیر سینه‌ام می‌گذرد و دست دیگرش بند چانه‌ام صورتم را مقابل صورتش نگه می‌دارد. اغواگر نجوا می‌کند:
_شاه ماهیِ جذابِ من!
با عشوه لب به زیر دندان کشیده و چشم روی لب‌های خوش فرمش قفل می‌کنم تا روی صورتم خم شود و درست در فاصله‌ی یک سانتیِ لب‌هایمان ناغافل چرخی روی پنجه‌‌ می‌زنم و با شیطنت خنده‌هایم را در فضای اتاق رها کرده و چشمکی می‌زنم.
قیافه‌‌ی مبهوتش دیدنی‌ست. برقی از طلایی‌هایش می‌گذرد و گوشه‌ی لبش رو به بالا تکان می‌خورد.
_اِ؟ پس اینجوریه؟!
شانه‌هایم را به نوبت به عقب می‌رانم و پرعشوه سر کج می‌کنم.
_چیزی شده آقای دکتر؟
دست به چانه چند ثانیه با لبخندی معنی‌دار نگاهم می‌کند و ناگهان چنان سمتم خیز برمی‌دارد که فقط سر جا بالا می‌پرم و جیغ می‌کشم.
_من‌رو توی خماری می‌ذاری جوجه؟
سرم را محکم نگه می‌دارد و با هزاران بوسه از خجالت لب‌هایم در می‌آید.

و زمانی که نفس‌هایمان از زور خنده بالا نمی‌آید هر کدام گوشه‌ای از تخت پهن می‌شویم. سر جا غلت می‌زنم و به نیم‌رخ مردی نگاه می‌کنم که قرار است مدتی از او دور باشم.
از خود می‌پرسم: “یعنی راهم درسته؟ بازم می‌تونم شاهین و آرزوهام‌رو کنار هم داشته باشم؟ اگر مثل قبل عاشقم نباشه و… منفی نباش! این آخرین شانسته از دستش نده.”
خسته از انتظار آرنجم را به شیشه تکیه می‌زنم. با نوک انگشت سبابه و شست چشمانم را می‌مالم.
نیم ساعتی می‌شود که در انتظار حامی در ماشینم روبروی آموزشگاه چشم به در خروجی دوخته‌ام. با نگاهی به ساعت روی گوشی پوف کلافه‌ای می‌کشم، در آیینه‌ی بالای سر خودم را برانداز می‌کنم و بالاخره می‌بینم که با جمعی از دختران و پسرها از آموزشگاه بیرون می‌آید.
نگاهم دنبالش می‌کند و به تعقیبش راه می‌افتم. با دیدن مدل ماشینش اولین گزینه‌ی امیدم برای رضایت گرفتن خط می‌خورد. باید حدس می‌زدم از نظر مالی تامین باشد. قبل از اینکه سوار ماشینش شود کنارش روی ترمز می‌زنم. شیشه‌ی ماشین را تا نیمه پایین می‌کشم:
_آقای جامعی؟
سرمی‌چرخاند و همین که متوجهم می‌شود کمی جلوتر از ماشینش پارک می‌کنم. از آیینه‌ی بغل می‌بینم که خودش به طرفم می‌آید. ترجیح می‌دهم داخل ماشین بمانم تا از دید بقیه دور باشم.
_به به سلام خانمِ…
کمی درنگ می‌کند و می‌گوید:
_دلان خانم.
لحن بیانش دلچسب نیست اما فعلا توپ در زمین او است و باید منتظر موقعیت حمله صبوری کنم.

یک دیدگاه

  1. کهکشانی

    خیلی رمان قشنگیه لطفا ادامه بدید 😍😍😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *