رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و چهلو یک

بعد رفتن شیرین خیره به فریبا شدم و گفتم :
_ خیلی خوب دهنش رو بستی آفرین به تو فکر کردم ساکت میشی این جونور هر چی دلش خواست بگه
خانوم بزرگ به من تشر زد :
_ لاله
_ خوب چیه خانوم بزرگ دروغ که نمیگم شیرین یه جونور هستش تو این عمارت
سرش رو با تاسف تکون داد ، فریبا لبخند قشنگی تحویلم داد :
_ من جوابش رو دادم نیاز نیست با کسی دعوا کنم اما وقتی چیزی میگه باید تحمل شنیدن جوابش رو داشته باشه حالا هر کی میخواد باشه
دختر قوی بود اگرچه قیافه ی مظلوم و معصومی داشت اما خیلی خوب تربیت شده بود
_ خیلی خوب تربیت شدی
_ ممنون عزیزم
مامان ستاره چشمهاش برق شادی زد :
_ خوبه شما دوتا با هم خیلی خوب کنار اومدید خوشحال شدم خیلی زیاد
مامان ستاره نمیدونست دلیل این آرامش چیه اما جفتمون خوب میدونستیم
اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جانم خانوم بزرگ
_ دیگه با شیرین کل کل نکن دوست ندارم اتفاقی واسه ی میعاد بیفته
دستام مشت شد
_ هیچ غلطی نمیتونه بکنه
پوزخندی زد :
_ اون از شدت حسادت هر کاری ممکن هستش انجام بده پس حواست باشه
میدونستم حق باهاش هستش ، خوب تقصیر خودش بود صدای فریبا بلند شد :
_ چرا انقدر ازش میترسید اینجا عمارت شما هستش نباید در برابر ظلم هاش سکوت کنید
خانوم بزرگ تو چشمهاش زل زد و گفت :
_ به وقتش جواب تموم کار هاش رو میگیره اما فعلا باید صبوری کرد
بعدش همشون رفتند سمت اتاقشون استراحت کنند ما دوتا تنها نشسته بودیم تو چشمهام زل زد و پرسید :
_ تو چی ؟
_ چی ؟
_ نظرت درباره ی شیرین چیه ؟
_ اون یه عوضی هستش امیرعباس بهم قول داده وقتش که بشه میندازتش بیرون

لبخندی زد و گفت :
_ درباره ی من بهت توضیح داده چیشده مگه نه ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم آره همه چیز رو بهم توضیح داده بود و همینم باعث شادی من شده بود نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
خیره بهش شدم و گفتم‌ :
_ جان
_ شوهرت خیلی دوستت داره قدرش رو بدون تا آخرش پای تو وایستاده بود
قلبم سرشار از خوشی شد وقتی متوجه شدم امیرعباس تا این حد من رو دوست داشته
_ منم دوستش دارم خیلی زیاد
خندید
_ پس اذیتش نکن
_ باشه
قرار نبود اذیتش کنم یکم میگذشت همه چیز بهتر میشد
_ پسرت خیلی دوست داشتنی هستش
_ دیدیش ؟
_ آره
_ بیا بریم پیشش
بعدش بلند شدم فریبا بلند شد رفتیم سمت اتاق نگار با دیدن فریبا متعجب شد حقم داشت لبخندی بهش زدم تا احساس معذب بودن بهش دست نده
_ بیا داخل فریبا
فریبا داخل شد که نگار آهسته از من پرسید :
_ عقلت رو از دست دادی بسلامتی ؟
_ نه
میدونستم بخاطر فریبا میگه ولی همچین چیزی نبود پس نباید کشش میدادم !.
فریبا یکم نشست بعدش رفت ، نگار خیره بهم شد و گفت :
_ میشه بگی داری چیکار میکنی ؟
_ هیچ
_ پس این دختره رو چرا آوردی پسرت رو بهش نشون بدی یادت رفته هووت هست
_ فریبا مثل شیرین نیست
چشمهاش گرد شد
_ تو دیوونه شدی
_ فریبا بیگناه زن امیرعباس شد نیاز نیست وقتی بی تقصیر هست اذیت بشه ، بعدش اون مثل شیرین قلبش پر از سیاهی نیست پس انقدر کشش نده
_ تو دیوونه شدی نمیشه بهت چیزی گفت
بعدش با ناراحتی گذاشت رفت ، وقتش بشه خودش متوجه میشد ، فریبا یه دوست خوب میتونست هم واسه باشه

امیرعباس پیشم نشست و گفت :
_ پسر بابا چطوره ؟
_ حسابی گریه کرد بهش شیر دادم خوابید دوباره بیدار شد هی گرسنه اش میشه خیلی شکمو شده
امیرعباس با عشق داشت بهش نگاه میکرد ، میعاد رو دوستش داشت خیلی زیاد
_ عشق بابا باید بخوره بزرگ بشه تو هم باید غذا بخوری بتونی شیر بدی بهش ضعیف شدی زیر چشمهات گود افتاده فکر نکن حواسم بهت نیست
_ چشم
بعدش خم شد گونم رو بوسید که لبخندی روی لبم نشست ، اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ خیلی خسته هستم این روزا اگه بد اخلاقی کردم من رو ببخش
میدونستم چی میگه فشار زیادی روش بود داشت همه چیز رو درست میکرد
لبخندی بهش زدم :
_ میدونم اما تو قوی هستی از پس همه چیز برمیای میدونی مگه نه
با لبخند سرش رو تکون داد :
_ آره
کاملا مشخص بود چی داره میگه حسابی حالش گرفته شده بود
_ لاله تو بهترین اتفاق زندگیم هستی میخوام خوشحال و خوشبخت بشی
_ هستم
_ بخاطر خوب شدن حال من میگی ؟
_ نه پسرمون پیشمون هست تو هستی دیگه چی باید باشه ؟ پشه های مزاحم همیشه هستند
خندید
_ دیوونه
_ چیزی خوردی ؟
_ نه
_ پس پاشو بریم بخوریم منم گرسنمه این تولت نداشت چیزی بخورم پس ک چند دقیقه یکبار گشنه اش شد
_ بابا فداش بشه
با حسادت گفتم :
_ خوبه خیلی عاشق هستی !.
_ آره چرا نباید عاشقش بشم !؟
_ پس من چی ؟
_ دیوونه ی حسود تو که جونم هستی این بچه چون از توئه عاشقش هستم .

سر میز شام نشستیم ، امیرعباس به فریبا هم توجه میکرد حسادت نمیکردم چون میدونستم امانت هستش پیش امیرعباس بلکه خوشحال بودم امیرعباس به قولی که میده عمل میکنه و به یه دختر معصوم کمک میکنه !
با اشتها مشغول خوردن بودم که شیرین با طعنه خطاب بهم گفت ؛
_ مشخصه از وقتی شوهرت واست هوو آورده خیلی خوش اشتها شدی
نگاهی بهش انداختم همیشه همینقدر منفور و نچسپ بود نمیشد کاری کرد
_ به تو ارتباطی داره ؟
خونسرد جواب داد :
_ نه
_ پس دهنت رو ببند شامت رو بخور با صدای گوش خراشت هی اظهار نظر نکن
ساکت شد مشخص بود حسابی داره بهش فشار میاد ولی کاریش نمیشد کرد
_ امیرعباس
_ جان
_ بریم پیاده روی بعدش
_ آره
صدای نازنین بلند شد
_ من پیش میعاد میمونم
نگار گفت :
_ منم هستم
_ چخبره همتون میخواید پیش پسرش باشید ؟
فریبا جواب شیرین رو داد :
_ شاید یه ادم بد وجود داره میخوان در برابرش محافظت کنند
شیرین با کینه گفت :
_ تو عوضی …
_ هی هی
با شنیدن صدای امیرعباس ساکت شد ، که امیرعباس ادامه داد ؛
_ دوست ندارم به کسی توهین بشه پس بهتره حد خودت رو بفهمی ؟
_ من
_ آره
_ تو به من اعتماد نداری ؟
_ نه
دود از سرش بلند شد
_ من زنت هستم
_ شاید
_ یعنی چی
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_ بسه سر میز شام وقت این حرفا نیست ساکت باشید با همتون هستم دوست ندارم بحث بشنوم .

خوب مشخص بود چرا به شیرین اعتماد نداشت ، در واقع هیچکس بهش اعتماد نداشت از بس که باعث دردسر شده بود همش بقیه رو تهدید میکرد
دوست داشت همه نابود بشن فقط خودش باشه رسما یه آدم روانی شده بود
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ پاشو باید بریم
_ چشم
بعدش بلند شدم تا بریم که شیرین گفت ؛
_ مواظب باشید
_ تو خفه شو بسه
بعدش همراهش رفتیم ، امیرعباس با صدایی خش دار شده گفت :
_ گاهی دوست دارم بکشمش
_ منم !.
واقعا احساسات جفتمون متقابل بود پس نمیشد اصلا بهش چیزی گفت رسما یه دیوونه ی ردی بود ، اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ گاهی وقتا دوست دارم دستت رو بگیرم از اینجا دوتایی بریم واسه ی همیشه
با چشمهای ریز شده بهش چشم دوختم ؛
_ کجا بریم ؟!
_ جایی که هیچکس نباشه فقط ما دوتا باشیم از همه چیز دور باشیم !.
_ میشه
_ آره
* * * *
_ امیرعباس
_ جان
_ حتما باید بری ؟
_ آره
_ دلشوره دارم من
_ نترس چیزی نمیشه
_ امیدوارم
امیدوار بودم هیچ اتفاقی نیفته چون تو قلبم آشوب به پا شده بود

نفس عمیقی کشیدم کاش میشد منم دوست داشتم خیلی زیاد از اینجا دور باشیم یه آرامش داشته باشیم البته اگه میشد
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ زیاد اطراف شیرین نباش باشه ؟ میترسم بلایی سرت بیاره
خندیدم :
_ چشم نیستم اما خواست بلایی سرم بیاره خودم اول به خدمتش میرسم
_ دیوونه
با رفتن امیرعباس تنها شده بودم دوباره اما کار داشت باید صبوری میکردم مشکلش حل بشه نمیدونم چقدر گذشته بود که دستم رو تو دستش گرفت :
_ به من نگاه کن ببینم !.
تو چشمهاش زل زدم که پرسید :
_ خوبی ؟!
_ آره
_ از دست شوهرت ناراحتی ؟
_ نه نگرانش هستم میترسم اتفاقی واسش بیفته بنظرت عجیبه ؟
لبخندی زد
_ نه
_ نگار
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ رابطت با سامیار چطور پیش میره ؟
لحنش پر از آرامش شد :
_ سامیار همون کسی هستش که دوستش دارم خیلی به من آرامش میده
_ دوستش داری ؟!
_ آره
_ همیشه همینطوری باشید اجازه نده هیچکس باعث خراب شدن زندگیت بشه
_ لاله
_ جان
_ چرا انقدر اون دختره رو دوستش داری وقتی هووی تو شده ؟
_ تو فریبا رو نمیشناسی اما مطمئن باش هیچ تهدیدی واسه ی من نیست ، یه دختر خوبه دوستش دارم باهاش بااحترام رفتار کن تا بعدا پشیمون نشی
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ چیزی میدونی ؟
_ وقتش بشه میفهمی !.
_ عجیب شدی !.
_ نه

دوست نداشتم کسی با فریبا رفتار بدی داشته وقتی بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز داشت به ما دوست داشتم باهاش رفتار بهتری داشته باشند این شکلی خیلی بهتر میشد
_ لاله
به سمت خانوم بزرگ رفتم و گفتم :
_ جان
_ بشین باید صحبت کنیم
_ چشم
بعدش پیشش نشستم هیچکس جز ما نبود که شروع کرد به صحبت کرد :
_ تو خیلی خوب میدونی امیرعباس چرا فریبا رو آورده از واقعیت خبر داری که انقدر آروم هستی درسته ؟
_ آره
درست بود واقعیت رو میدونستم وگرنه نمیتونستم انقدر خونسرد باشم هر کسی جای من بود هم نمیتونست بی شک صد تا بلا سر فریبا میاورد ولی خوب من خوب میدونستم دلش پیش فریبا نیست و قلبم حسابی پر از شادی شده بود این خوب بود
_ جان
_ پس باید به فکر پسرت هم باشی ، دشمن زیاده چشم دیدنت رو ندارند
رنگ از صورتم پرید
_ شما چیزی شنیدید ؟
_ نه
_ پس …
وسط حرف من پرید :
_ نیاز نیست انقدر بترسی
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده خطاب بهش گفتم :
_ ببخشید من ترسیدم
_ حق داری
اشک تو چشمهام جمع شده بود این استرس واسه ی من زیادی شده بود
_ بخشیدید من رو ؟
_ آره
_ پسرت چیزیش نمیشه چون نوه ی ما هستش تو هم دخترمون همه مراقبش هستیم
_ مطمئن باشیم ؟!
_ آره
_ حالا باید چیکار کنم
_ کار خاصی نباید بکنید فقط صبور باشید و تحمل کنید تا همه چیز خیلی خوب شروع بشه
_ میشه ؟!
_ آره
واقعا هم میشد پس نباید این استرس زیاد میشد

امیرعباس خیره به من شد و گفت :
_ خوبی ؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم آره حالم خوب بود ولی این استرس واسه ی من زیادی شده بود
خیره به روبروم شده بود که به سمتم اومد و با صدایی خش دار شده پرسید :
_ راستش رو بگو چیشده
واسش تعریف کردم حرفای خانوم بزرگ اخماش حسابی تو هم فرو رفت
_ بهش گفته بودم چیزی بهت نگه
_ اما گفت
_ دیوونست
اشک تو چشمهام جمع شده بود
_ میترسم
دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
تو چشمهاش خیره شدم که با صدایی خش دار شده خطاب بهم پچ زد :
_ بهتره به خودت امیدوار باشی چون تا من هستم هیچ اتفاقی نمیفته هیچکس نمیتونه سمت زن و بچه ی من بیاد شنیدی ؟!
_ آره
به امیرعباس اعتماد کامل داشتم میدونستم روی حرفاش هست پس نباید بهش فشار میاوردم !
_ امیرعباس
_ جان
_ من رو میبخشی ؟!
_ چرا ؟
_ چون همش احساس میکنم خیلی اذیتت کردم
_ نه
_ آره
_ اصلا همچین چیزی نیستش مطمئن باش
* * * *
_ فریبا
_ جان
_ دلشوره دارم
لبخندی زد و با آرامش گفت :
_ نیاز نیست خودت رو اذیت کنی همه چیز به وقتش خیلی خوب درست میشه
_ اینطوری فکر میکنی ؟!
_ آره
_ انشاالله همینطور که میگی باشه خیلی حس و حال بدی شده
_ نگران نباش چیزی نیست
_ امیدوارم

ولی مگه میشد میترسیدم پسرم چیزیش بشه ، دست خودمم نبود
فریبا نگران گفت :
_ رنگ از صورتت پریده تو مطمئن هستی چیزیت نشده آره ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم آره چیزیم نشده بود
_ لاله
به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده خطاب بهش گفتم :
_ جان
_ بگو چیشده من شاید بتونم کمکت کنم
اشک تو چشمهام جمع شد
_ هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه
_ حداقل بگو چیشده
_ پسرم جونش تو خطر هستش
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ همه داشتند ازش مواظبت میکردند و من نمیدونستم میترسم یه روز بیدار بشم ببینم پسرم پیشم نیست خیلی احساس بدی هستش
_ ببین نیاز نیست استرس داشته باشی همه چیز درست میشه بهم اعتماد داشته باش
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم شاید حق باهاش بود ولی نمیشد کاری کرد
_ میترسم
_ من با فرید صحبت میکنم میدونی که چقدر آشنا داره اجازه نمیده پسرت چیزیش بشه
با چشمهای گریون بهش چشم دوختم :
_ دیگه نمیدونم
_ آروم باش
بعدش من رو به آغوش کشید …
* * * *
_ خیلی با هووت جور شدی
_ خفه شو
لبخند چندشی زد :
_ نکنه شبا دوتایی شما رو میبره روی تخت که انقدر هواش رو داری
چقدر یه زن میتونست چندش باشه
_ دهنت رو ببند
خندید
_ چرا داغ میکنی مگه بد میگم
_ تو مریض هستی باید بری درمان بشی ، فریبا مثل تو قلبش سیاه نیست
_ شماها باعث شدید قلبم سیاه بشه وگرنه من اولش اینجوری نبودم
_ خودت رو گول نزن تو همیشه این شکلی بودی و هستی !.

دیوونه ی مریض چقدر رو داشت میگفت شما باعثش شدید انگار یادش رفته بود چ عفریته ای هست دوست داشتم یه بلایی سرش بیارم تا عمر داره فراموشش نکنه !
_ لاله
با شنیدن صداش خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ من و سامیار قراره از اینجا بریم
چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم قصد داشت کجا بره ، به سختی پرسیدم :
_ کجا ؟
_ از این روستا میریم شهر پیش مامان بابا اونجا زندگی کنیم ذاتا کار سامیار هم اونجاس
اشک تو چشمهام جمع شد
_ کی قراره برید ؟
_ فردا
بغضم شکست خیلی تنها میشدم اگه نگار میرفت دیگه هیچکس پیشم نبود
یهو شروع کرد به خندیدن و گفت ؛
_ گریه نکن دیوونه شوخی کردم
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم یهو با عصبانیت گفتم :
_ کرم داری مگه
_ نه واقعا قرار بود بریم به سامیار گفتم فعلا بمونیم بعدش هممون با هم بریم
لبخندی روی لبم نشست خوب شده بود حداقلش شده یکم به من فکر میکرد
_ ممنون
_ دیوونه
دستش دو دور شونم انداخت و پرسید :
_ هنوز از دستم ناراحتی ؟
_ دیگه نه
میدونستم تو هم دوستم داری ، خم شدم گونه اش رو بوسیدم خیلی واسم عزیز شده بود
_ لاله
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ بهتری ؟!
_ آره
_ امیدوارم همیشه حالت خوب باشه
لبخندی بهش زدم میدونستم چی داره میگه و هیچ نگرانی بابت این قضیه نداشتم !.
همیشه حالم خوب بود و هیچ چیزی باعث نمیشد حال من بد یا گرفته بشه وقتی میدونستم خواهرم شوهرم بقیه خانواده عین کوه پشت من هستند

امیرعباس پیشم نشسته بود اما حسابی فکرش مشغول بود صداش زدم :
_ امیرعباس
خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ به چی داری فکر میکنی اینقدر عمیق غرق شدی ؟!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد :
_ مهم نیست
_ بگو دیگه من کنجکاو شدم
_ فرید دوست داره هر چ زودتر فریبا رو عقدش کنه منم واسه ی فردا قرار گذاشتم میترسم همه چیز اونجوری که میخوام پیش نره
_ نگران نباش همین که فریبا زن فرید بشه همه ی مشکلات حل میشه
_ درسته !
_ هیچکس اجازه نداره بره سمت فرید خودت که خیلی خوب میدونی
_ آره
_ امیرعباس
_ جان
_ واسه ی ما هم خیلی خوب میشه میدونستی ؟
یه تای ابروش بالا پرید و پرسید :
_ چ شکلی ؟!
_ خوب دیگه کسی نمیتونه باعث آزار و اذیتمون بشه مگه نه ؟
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ درسته
_ فرید مرد خوبیه
_ آره بخاطر همینه بهش کمک میکنم ، فریبا برعکس کسایی که دیدم خیلی شجاع و مهربونه
با حسادت گفتم :
_ پس من چی ؟
خندید خم شد گونم رو بوسید
_ تو عشق حسود منی
پشت چشمی واسش نازک کردم که دستش رو نوازش وار روی موهام کشید
_ این روزا خیلی خوشحال هستم
_ چرا ؟!
_ چون شما پیشم هستید
_ منم دوستت دارم !
دوست داشتن خیلی قشنگ بود مخصوصا وقتی دو طرفه باشه …

_ فریبا چیشد زود باش بهم بگو حسابی دلشوره گرفتم تا برید بیاید
لبخندی زد و گفت :
_ تموم شد من الان زن فرید هستم عشقم بلاخره بهش رسیدم همیشه منتظر این روز بودم حالا اگه خدا جون من رو بگیره هم راضی هستم .
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ خیلی خوشحال شدم واست زندگیت خیلی خوب و قشنگ شده
_ درسته !
بعدش بغلش کردم بهش تبریک گفتم دوست داشتم خوشبخت بشه فریبا الان با نگار واسم هیچ فرقی نداشت جفتشون عزیزای دل من بودند
_ خوشبخت بشی
با شنیدن صدای خانوم بزرگ چشمهام گرد شد به سمتش برگشتم خیره بهش شدم اصلا مگه میدونست ، به سمت فریبا برگشتم اونم متعجب شده بود
_ شما …
_ من همه چیز رو میدونستم از روز اولش پس نیاز نیست استرس داشته باشی
واقعا حسابی شوکه کننده بود اصلا نمیدونستم چی باید بگم فقط انگار سکوت بهترین کار دنیا بود
* * *
_ امیرعباس کجاست ؟
ارباب زاده گفت :
_ امشب نمیاد برو بخواب حواست به میعاد هم باشه لاله باشه !؛
حسابی نگران بودم نمیتونستم بخوابم کاش یکیشون بهم میگفت چخبر شده
_ کاش یه من میگفتید چیشده
_ اصلا مهم نیست
_ چرا دارید این شکلی میگید
_ یعنی نمیدونی ؟
_ نه
_ پس زیاد بهش فکر نکن
_ چشم
حسابی تو قلبم آشوب به پا شده بود اصلا نمیدونستم چی باید بگم اوضاع بدی شده بود
_ ارباب زاده
_ جان
_ حالش خوبه ؟
_ آره نگران نباش واسش کار پیش اومد گفت امشب نمیاد گفت به تو بگم بخوابی
_ باشه ممنون
بعدش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم خیالم بابت این قضیه راحت شده بود

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *