رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوهفت

حسابی واسه ی نگار ناراحت شده بودم اما میدونستم خودش باید واقعیت رو از زبون سامیار بشنوه بنظرم سامیار عاشقش بود ، شاید یه دوره ای مهسا رو دوستش داشته اما الان اصلا همچین چیزی نبود
_ لاله
به سمتش برگشتم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ چی باعث شده اینقدر غمگین باشی ؟
واسش تعریف کردم چیا شده وقتی حرفام تموم شد ، دستش رو نوازش وار روی شکمم کشید و پرسید :
_ بنظرت سامیار بهش خیانت میکنه ؟
_ نه
یه تای ابروش بالا پرید :
_ چقدر مطمئن هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم :
_ میشه عشق رو تو چشمهاش دید پس چرا باید خیانت کنه همش دروغه
_ درسته باید دلیلش رو بپرسه اینطوری فقط باعث اذیت جفتشون میشه
غمگین شدم و گفتم :
_ شاید اگه عقل الان رو داشتم این همه دوتامون اذیت نمیشدیم !
دستم رو تو دستش گرفت :
_ ناراحت نباش
_ نیستم !
ناراحت نبودم فقط حسابی اعصابم خورد شده بود …
_ لاله
_ جان
_ تو حق داشتی ولی مطمئن باش انقدر دوستت دارم که هیچوقت حتی بهش فکر هم نمیکنم
_ میدونم
واقعا هم میدونستم …

چند روز گذشت که سامیار رو دیدم حسابی عصبانی شده بود ، داشت از خونه خارج میشد که صداش زدم ؛
_ سامیار
با شنیدن صدام ایستاد و گفت :
_ بله
_ وایستا باید صحبت کنیم !..
_ الان وقتش نیست لاله یه زمان دیگه صحبت کنیم پس کشش نده ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ وایستا مهم هستش وگرنه مطمئن باش به تو نمیگفتم وایستی
سرجاش ایستاد خیره به من شد :
_ خوب میشنوم چیشده !
_ بریم‌تو حیاط
باهام همراه شد خیره به من شد
_ خوب بگو
_ یه سری اتفاقات افتاده که تو ازش بی خبر هستی شاید هم نگار بهت گفته
_ درمورد اون عکس لعنتی ؟
_ آره
_ امروز بهم گفت تازه متوجه شدم واسه ی چی چند روز همش خودخوری کرده
_ نباید بهش گیر بدی باید درکش کنی بهش توضیح بدی درمورد اون عکس
_ بهش گفتم اما باز بهم شک داره
_ من باهاش صحبت میکنم !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، با شک پرسید :
_ نکنه تو هم به من شک داری ؟
_ نه میدونم چقدر دوستش داری واسه ی همین دوست ندارم زندگی خواهرم بخاطر یه هرزه خراب بشه ، پس بهم بگو جریان اون عکس چیه .
_ واسه خیلی وقت پیش هستش قبل آشنایی با نگار یه شب که مست بودم اون عکس رو گرفته به خیال خودش عاشق و معشوق هستیم منم بهش گفتم عشقی در کار نیست و فراموشش کنه تموم
_ پس اون عکس بین …
_ تازه رسید دستم وقت نکردم نابودش کنم اون مهسای عوضی فرستاده
_ خیلی خوب آروم باش درستش میکنیم !
_ چطوری
_ تو نگران نباش درست میشه !
_ امیدوارم

میدونستم درست میشه اما مهسا چقدر آدم عوضی بود ، هر چی باشه خواهر همون جادوگر هستش واسه ی رسیدن به خواسته هاش هر کاری انجام میده !.
_ لاله
تو چشمهاش زل زدم و با صدایی که حسابی گرفته شده بود گفتم ؛
_ جان
_ خواهش میکنم باهاش صحبت کن من دوست ندارم حالش بد بشه
متوجه حرفاش میشدم خوب ولی تقصیر من نبود ، پس نباید بهم گیر میداد
_ باشه
بعد رفتن سامیار منم رفتم سمت اتاق نگار نشسته بود داشت گریه میکرد
_ دیوونه ای
به سمتم برگشت و گفت :
_ با هم رابطه داشتند
_ نه
_ نیاز نیست ازش دفاع کنی من واقعیت رو میدونم همه رو !.
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم و گفتم :
_ تو دیوونه شدی
_ اینطور نیستش
_ هست
_ خودش اعتراف کرد
_ چ اعترافی ؟
_ خیانت
_ اتفاقا واسه ی منم تعریف کرد متوجه واقعیت ها شدم تو هم بهتر هستش چشمت رو باز کنی .
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ همه چیز داره به من فشار میاره
_ چرا ؟
_ دوست نداشتم اینطوری بشه
_ اما شد
_ آره
هیچکس دوست نداشته همچین اتفاق هایی بیفته پس باید فراموششون کنه
_ ببین نگار مهسا قصدش به دست آوردن سامیار هستش اما سامیار بهش پا نمیده پس فراموششون کن
چشمهاش رو محکم روی هم فشار و با صدایی خش دار شده گفت :
_ باشه

_ اگه دوست داری زندگیت بر وقف مرادت پیش بره پس باید تموم کار هاشون رو فراموش کنی .
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ میشه ؟
_ آره بخوای میشه چرا نباید بشه تو اما خودت دوست داری همیشه این شکلی باشی
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد نمیدونست چی باید بگه حسابی تحت فشار بود
_ لاله
_ جان
_ تو تونستی به شوهرت دوباره اعتماد کنی ؟
بدون هیچ مکثی جوابش رو دادم :
_ آره تونستم چون متوجه شدم اشتباه قضاوت کردم خودم داشتم باعث نابودی زندگیم میشدم ، وقتی حال الان تو رو میبینم کاملا درک میکنم ولی تو باید به سامیار فرصت بدی چون دوستت داره .
_ میدونم بهش اعتماد دارم
_ پس چرا اینطوری میکنی ؟
_ چون به زبون نمیاره دوستم داره
با شنیدن این حرفش خندیدم :
_ تو واقعا دیوونه هستی میدونستی
_ نه
_ کدوم مردی رو دیدی به زنش ابراز عشق کنه آخه
_ من خیلیارو دیدم
_ بهتره همشون رو فراموش کنی
_ میشه
_ آره
واقعا هم میشد پس نباید زیاد به ذهنم فشار میاوردم خیلی بد شده بود
_ نگار
_ جان
_ به سامیار فرصت بده مطمئن باش میگه دوستت داره ، مگه قبلا امیرعباس به من میگفت ؟ همش اذیتم میکرد اما الان همش میگه و حواسش به من هستش پس به زندگیت یه فرصت بده مثل یه آدم ضعیف رفتار نکن نشستی یه گوشه همش داری اشک میریزی .
_ ناراحت شده بودم وگرنه مگه عمدی همش میشینم یه گوشه گریه کنم !.
_ شاید

 

2 دیدگاه

  1. اییی خیلی آبکی شد یع زره هیجان نداره مصلا نباید این ماجرای عکس به همین زودی تموم میشد نیلزم نیست لاله تو ذهن خودشحرفاشو تایید کنه انقدرم از کلمه جان استفاده نکن بع عنوان یه نویسندع پیشنهاد میکنم

  2. پس کی پارت جدید رو میزارین 🥺 🥺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *