رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهل

_ خوبم امیرعباس نگران نباش از این دردا پیش میاد وقتی عصبانی میشم یا حرص میخورم
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ مهسا اذیتت کرده بود ؟
_ مهم نیستش کی من رو اذیت کرده خواهش میکنم آروم باش !.
سری تکون داد که باعث شد حسابی اعصابم خورد بشه اما داشتم تحمل میکردم چون دوست نداشتم امیرعباس کار بدی بکنه
_ لاله
_ جانم مامان ستاره
_ کمکت کنیم بری اتاقت استراحت کنی مشخصه حالت خوب نیستش
سری واسش تکون دادم به سمت اتاقم راه افتادم داشت درست میگفت
* * * *
_ لاله
_ جان
یکم این پا اون پا کرد اما بلاخره گفت :
_ تو با سامیار صحبت کردی ؟
_ آره
لبخندی روی لبش نشست که پرسیدم :
_ اذیتت میکنه ؟
سریع جواب داد :
_ نه اصلا
_ راستش رو بگو اگه اذیتت میکنه حسابش رو برسیم !.
خندید ؛
_ نه اذیت نمیکنه اخلاقش خیلی هم خوبه فقط یه سری رفتارش ….
_ خوب
_ بهتر شده یعنی احساس میکنم واسش با ارزش هستم بهم گفت خواهرت خیلی دوستت داره
_ مگه میشه دوستت نداشته باشم من باهاش صحبت کردم تا متوجه بشه تو بی کس و کار نیستی
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ درسته
_ لاله
_ جان
_ الان بهتری ؟
_ آره
_ میخوای بریم شهر شاید …
_ فعلا نه صبر میکنم وقتش که شد میریم میخوام پیش امیرعباس باشم یه مدت

سری به نشونه ی تائید تکون داد انگار خودش هم متوجه اتفاقاتی که رخ داده بود شده بود
_ لاله
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم !.
_ آره
_ به چیزی فکر کردی حالت بد شد ؟!
_ نه
_ پس …
_ بخدا نمیدونم یهویی دردش شروع شد اصلا به هیچ چیزی فکر نکرده بودم
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ خوبه
واقعا هم چیزی نشده بود که باعث بد شدن حال من بشه پس نباید به این حرف بها میدادم ….
* * * *
_ ستاره خا ..
با دیدن نگاهش حرفم رو خوردم پاک یادم رفته بود ، قرار بود مامان ستاره صداش کنم ، شرمنده بهش چشم دوختم :
_ ببخشید
_ چرا ؟
_ قصد نداشتم شما رو اذیت کنم !
_ مهم نیست اصلا ولی دیگه ستاره خانوم بهم بگو مامان ستاره
_ چشم !
_ حالا چی میخواستی بگی ؟
_ میخواستم بگم وقتی میخوام برم واسه ی زایمان مراقب امیرعباس باشید
لبخندی زد و گفت :
_ چیشده به فکر شوهرت افتادی ؟
_ وقتی نیستم اذیت نشه
با دیدن نگاهش احساس خجالت کردم لعنتی این چی بود گفتم آخه
_ خوب حالا خجالت نکش
با اومدن شیرین ساکت شدیم چون همشون باعث میشدند دیوونه بشم !.

_ چیشده پس کی قراره واسه ی زایمان بری ؟
با عصبانیت خیره بهش شدم قصد داشت من رو دیوونه کنه اما اصلا بهش اجازه نمیدادم به خواسته اش برسه این شکلی بهتر بود
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوای برو اتاقت استراحت کن
_ نه خوبه
_ چیشد پس نکنه لال شدی ؟
تو چشمهاش زل زدم و جوابش رو دادم :
_ لال نه اما دوست ندارم به تو جواب بدم ، مخصوصا وقتی هیچ ربطی بهت نداره
گوشه ی لبش کج شد :
_ مگه میشه به من ربطی نداشته باشه وقتی زن شوهرم شدی !
_ یادت نره زن دوم همیشه تو بودی بعدش خوبه امیرعباس دوستت نداره انقدر پرو هستی
عصبی شد
_ امیرعباس من و دوست داره تو پریدی وسط زندگی ما دروغه ؟
قهقه ای زدم :
_ دروغ حرفای تو هستش پس بهتره دهن گشادت رو ببندی اینطوری واست بهتره
_ تو …
_ بسه
با شنیدن صدای مامان ستاره ساکت شد که ادامه داد :
_ لاله حامله هستش این چ وضعشه باهاش دعوا راه انداختی ؟
ساکت شده سرش رو پایین انداخت نمیدونست چی باید بگه حسابی تحت فشار بود
_ بیخیال
_ رسما عقلت رو از دست دادی !.
_ کسی که عقلش رو از دست داده شما هستید بهتر هست این رو به خودت بگی
بعدش بلند شد رفت ، مامان ستاره با سرزنش گفت :
_ چرا باهاش دهن به دهن میشی ؟
_ ببخشید

نمیشد باهاش دهن به دهن نشد وقتی باعث میشد تحریک بشم خیلی بد شده بود
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ پاشو برو اتاقت تا دوباره نیومده
_ بیخیال مامان ستاره من که قصد ندارم باهاش دعوا کنم خودش همش دعوا راه میندازه
_ اما تو حامله هستی پس باید کوتاه بیای !.
داشت درست میگفت باید کوتاه میومدم البته اگه میشد چون همه چیز داشت به من فشار میاورد
_ باشه
بعدش بلند شدم نازنین پرسید :
_ کجا ؟
_ پیش نگار میشه بهم کمک کنی ؟
_ آره
رفتم سمت اتاق نگار تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا داخل
داخل شدم روی تختش نشسته بود حسابی ناراحت بنظر میرسید
_ نگار
به سمتمون برگشت چشمهاش حسابی قرمز شده بود ، دستپاچه شد
_ جان
_ چیشده چرا چشمهات قرمزه ؟
_ چیزی نشده
اخمام رو تو هم کشیدم و رو بهش توپیدم :
_ دروغ نگو
چونه اش لرزید
_ ببخشید
نازنین اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ چیه ؟!
_ خودش ناراحت هستش پس اذیتش نکن !.
_ باشه
ولی مگه میشد با دیدن حال و روزش بیشتر نگرانش میشدم چون نمیدونستم چش شده داره اینطوری میشه ، شاید سامیار اذیتش کرده بود

_ نگار چت شده واقعا دارم نگرانت میشم خواهش میکنم به من بگو
با چشهای قرمز شده خیره به من شد و گفت :
_ شما میدونستید عشق اول سامیار مهسا خواهر شیرین بوده ؟
چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم اولین بار بود داشتم میشنیدم این رو از کجا فهمیده بود به سختی پرسیدم :
_ از کجا فهمیدی ؟
_ یه عکس تو وسایل سامیار پیدا کردم متوجه شدم کاش زودتر بهم گفته بودید
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ واقعا نمیدونستم
_ نگار
_ بله
_ شاید اشتباه متوجه شده باشی ؟
_ نه
بعدش عکس رو به سمتمون گرفت ، سامیار داشت لبهای مهسا رو میبوسید
کاش میتونستم سامیار رو با دستای خودم خفه اش کنم همش داشت اشک نگار رو درمیاورد
نازنین گفت :
_ اینا همش واسه ی گذشته هستش حالا که تو زنش شدی فکر نمیکنم با مهسا باشه
_ از کجا معلوم اونا عاشق هم هستند
_ از شوهرت بپرس
_ چی ؟
_ بهش بگو ازش بپرس قرار نیست همیشه ساکت باشی یا سوتفاهم پیش بیاد
_ تو دیوونه شدی ؟
_ نه
_ پس
_ دارم بخاطر خودت میگم !.
واقعا داشتم بخاطر خودش میگفتم پس باید واقعیت ها رو میدید
_ نگار
_ جان
_ به من اعتماد داشته باش از شوهرت بپرس قرار نیست با شک زندگی کنی من که نپرسیدم چیشد همش خودم اذیت شدم باید بپرسی و واقعیت رو بشنوی
_ درسته
_ آره

بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و گفتم :
_ خواهرم دوستت داره سامیار اذیتش نکن اجازه نده یکی مثل مهسا باعث بشه قلبش شکسته بشه
لبخند خسته ای زد :
_ من مهسا رو دوستش ندارم خودش میاد اما دیگه نمیتونه بیاد چون نگار بهش اجازه نمیده با حرفاش اذیتش کنه مگه نه‌نگار ؟
_ آره
_ نگار حساس هستش زود احساساتی میشه باید بتونه خودش رو کنترل کنه
_ درسته
_ حواست بهش باشه سامیار دوست ندارم چشمهای خواهرم گریون باشه
_ باشه
بعدش از اتاق خارج شدم چون خیالم بابتشون کمی راحت شده‌‌ بود و میدونستم هیچ چیزی باعث نمیشه اذیت بشن این خوب شده بود
_ لاله
خیره به مامان ستاره شدم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ چیشد با خواهرت صحبت کردی ؟
_ آره حل شد
_ خداروشکر
خوب بود حداقل باعث خوب شدن حالش شده بود و این قضیه خوب بود
به سمت میعاد رفتم که هنوز خواب بود خیلی خوش خواب بود ، مامان ستاره با خنده گفت :
_ حسابی خوش خواب هستش
_ دقیقا
واقعا هم همینطوری شده بود ولی خوب این قضیه دست من نبود
_ نازنین
_ جان
_ تو حواست باشه اگه گاهی دیدی شیرین خواست بیاد اینجا خبر بدی
_ چشم
واقعا دوست نداشتم شیرین به بچم نزدیک بشه چون ممکن بود بلایی سرش بیاره
_ تو خیلی میترسی از شیرین ؟
_ بحث ترس نیستش بحث این هستش که اون یه زن دیوونه هستش و ممکنه هر کاری از دستش بربیاد .

با دیدن امیرعباس که داشت دیوونه میشد حسابی گیج شدم این چ رفتاری بود
به سمتش رفتم و گفتم :
_ امیرعباس چت شده
چشمهاش شده بود کاسه ی خون وحشتناک عصبی شده بود ، شیرین صداش بلند شد :
_ چون ایشون باعث کشته شدن یکی از اعضای روستای بغلی شده حالا بخاطر صلح باید یکی از دختر هاش رو عقد کنه وگرنه تو روستاش آشوب به پا میشه
احساس کردم سرم داره گیج میره چی داشتم میشنیدم ، نگار به سمتم اومد
_ بشین لاله حالت خوب نیست
نمیتونستم سر پا وایستم بخاطر همین نشستم که ارباب سالار اومد
_ امیرعباس
با صدایی خش دار شده از عصبانیت گفت :
_ بله
_ چاره ای نیست باید قبولش کنی !.
_ بابا شما میفهمید چی دارید
_ آره باید قبولش کنی وگرنه صد ها نفر کشته میشن که این درست نیست
اشک تو چشمهام جمع شده بود باز یه هووی دیگه باز یه دردسر دیگه پس که قرار بود درست بشه
_ لاله
_ جان
_ خوبی ؟
_ نه
امیرعباس داد کشید :
_ من اون مرتیکه رو میکشم ولی پیشنهادش رو قبول نمیکنم .
بعدش خواست بره که ارباب سالار بازوش رو گرفت و داد زد :
_ وایستا سرجات
ایستاد ارباب سالار رفت روبروش ایستاد و با صدایی گرفته شده گفت :
_ مجبوری قبولش کنی چون اگه بگی نه جون صد ها بیگناه گرفته میشه .
_ نه
سرش رو با تاسف تکون میده مشخص هستش حالش بد شده
_ خودت خوب میدونی باید قبولش کنی ، و خوب میشناسیشون
آره خوب میشناختم میدونستم چجور آدمایی هستند .

_ آره میشناسمشون خیلی خوب اما نمیتونم قبول کنم من زن دارم بچه دارم .
ارباب سالار خیره به من شد و گفت :
_ لاله پاشو باید صحبت کنیم
اشک تو چشمهام جمع شده بود میخواست من رو راضی کنه اجازه بدم شوهرم یه زن دیگه بگیره اصلا مگه میشد ، چقدر قلبم شکسته شده بود
همراهش رفتیم داخل اتاق شدیم که بهم اشاره کرد بشینم خودش هم روبروم نشست ؛
_ با امیرعباس صحبت کن بهش بگو قبول کنه چون اینطوری همه کشته میشن
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ چرا همش واسه ی من همچین اتفاق هایی پیش میاد پس کی قراره طعم خوشبختی رو بچشم
ارباب سالار ناراحت شد
_ میدونم واست سخت هستش خیلی زیاد اما چاره ای نیست تنها راهش اینه امیرعباس جواب مثبت بده تا این آشوب بخوابه
_ شما فکر میکنید واسه ی من راحت هستش قبول کردن همچین چیزی ؟
_ نه
چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ پس چرا همچین چیزی از من میخواید میشه بهم بگید واسم عجیبه
_ نباید باشه !.
_ شاید
قلبم داشت تند تند میزد خیلی اوضاع بدی شده بود ، چند دقیقه که گذشت پرسید :
_ با شوهرت صحبت میکنی ؟
_ چاره ی دیگه ای هست
_ نه
_ باشه
بلند شد رفت زیاد طول نکشید که امیرعباس اومد خیره به من شد و گفت :
_ چرا داری خودت رو داغون میکنی من بهشون میگم نه تموم میشه
اشکام روی صورتم جاری شد میدونستم بگه نه همه زندگیشون نابود میشه
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری همه چیز به وقتش درست میشه
_ نمیشه من میدونم
_ میشه فقط کافی هستش بخوای !.

با دیدن دختره دوست داشتم بمیرم خیلی صورتش خوشگل و معصوم بود اصلا مگه میشد با دیدنش عاشق نشد یه ترس خیلی بد به قلبم چنگ انداخته بود
شیرین اومد پیشم وایستاد و گفت :
_ حالا کسی که باید سرش حرص بخوری من نیستم کسی هستش که جلوت وایستاده
داشت درست میگفت اما دختری که مقابلم ایستاده بود اصلا دعوا و بحث نبود
_ بسه گمشو
_ باشه
بعدش گذاشت رفت چون میدونست قلبم داشت آتیش میگرفت
_ امیرعباس
با شنیدن صدام به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و سرد گفت :
_ بله
جا خوردم چرا انقدر سرد داشت با من برخورد میکرد ، چونم لرزید
_ عصبی هستی ؟!
_ نه
_ پس چرا داری اینطوری با من رفتار میکنی انقدر سرد و بی روح
_ چیزی نیست
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
قلبم داشت از جاش کنده میشد خیلی اتفاق های بدی واسم افتاده بود
بعدش به سمت اون دختره برگشت و اسمش رو صدا زد :
_ فریبا
با صدای شیرینی گفت ؛
_ بله آقا
_ همراهم بیا
_ چشم
سری تکون داد باهاش همراه شد دوست داشتم دیوونه بشم انگار این تازه اولش بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود
مامان ستاره به سمتم اومد
_ آروم باش
_ باعث شدید زندگیم نابود بشه همتون
بعدش به سمت اتاقم رفتم ، انقدر گریه کردم که نمیدونم چقدر گذشت صدای باز شدن در اتاق اومد دستی به چشمهام کشیدم ، امیرعباس بود خیره به من شد و با صدایی خش دار شده پرسید :
_ چی باعث شده گریه کنی ؟
_ من اصلا گریه نکردم
_ پس چشمهات چی میگن
_ خودت نفهمیدی ؟
_ نه

_ اون دختره
یه تای ابروش بالا پرید و پرسید :
_ خوب اون دختره چی ؟
_ دوستش داری ؟
اخماش وحشتناک تو هم فرو رفت و رو به من با عصبانیت توپید :
_ تو واقعا فکر کردی من یه آدم پست هستم هان ؟
_ نه
_ پس چی پیش خودت فکر کردی اینطوری داری با من صحبت میکنی ؟
_ ببخشید
بعدش سرم رو پایین انداختم دست خودم نبود حسادت میکردم مخصوصا که دختره خیلی خوشگل و خانوم بود چیزی که شیرین نبود
به سمتم اومد دستش رو زیر چونم گذاشت و با صدایی خش دار شده گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ من هیچکس رو دوست ندارم جز تو اون دختر ذاتا خودش یکی دیگه رو دوست داره
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ به هیچ عنوان عقدش نمیکردم کسی که دوستش داشت اومد پیشم باهام صحبت کرد گفت همدیگرو دوست دارند باباش اجازه نداده
با شک پرسیدم :
_ پسر کیه ؟
_ فرید
شوکه شده لب زدم :
_ چی ؟
_ تعجب کردی
_ خیلی چون همه میگفتند فرید یه آدم خشک و متعصب هستش راضی به وصلت شده که عشقش …
_ هم من و میشناسه هم عشقش رو بعدش این عقد اصلا انجام نشده همش صوری بود هفته بعد میریم عقد بینشون جاری میشه ولی این دختر یه مدت به عنوان امانت پیش ما میمونه
_ هیچکس متوجه نشد عقد انجام نشده ؟
_ نه
_ خیلی شوکه کننده هستش
_ درسته

لبخندی روی لبم نشست حالا خوشحال شده بودم چون میدونستم هیچ خطری قرار نیست من رو تهدید کنه
با دیدن شادی من یه تای ابروش بالا پرید و با صدایی خش دار شده پرسید :
_ خوشحال شدی ؟
_ آره
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ اگه زودتر از من میپرسیدی باعث نمیشد این همه ناراحت بشی
لب گزیدم داشت درست میگفت پس نباید خیلی زیاد به خودم فشار میاوردم اینطوری بهتر بود
_ ببخشید
فکم رو تو دستش گرفت :
_ دیگه دوست ندارم به من شک کنی حتی شده یه درصد شنیدی ؟!
_ آره
میدونستم چی داره میگه ، بعدش لباش رو روی لبم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ، کم کم بوسیدنش خشن شد چشمهام بسته شد حسابی بوسه هاش بهم احساس خوبی میداد
_ لاله
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ یه چیزی میخوام بپرسم پس با دقت بهم گوش بده بفهمم باشه ؟
_ چشم
_ تو متوجه هستی اطرافت چخبره
_ نه
_ پس دیگه با هیچکس صحبت نکن
_ باشه
میدونستم منظورش شیرین هستش چون فقط اون واسه ی هممون دشمن بود
_ راستی
_ جان
_ یه چیزی فکر من رو به خودش مشغول کرده گفتم بپرسم !.
_ چی ؟
_ تو فکر کردی عاشقش میشم ؟!
لب گزیدم آره میترسیدم چون دختره هم خوشگل بود هم معصوم پس میتونست گزینه ی مناسبی باشه
_ آره
_ مطمئن باش من عاشق هیچکس به جز تو نمیشم پس همیشه آویزه ی گوشت باشه
_ چشم
_ حالا برو بخواب
_ تو چی ؟
_ من باید برم پیش فرید بعدش میام
_ باشه

حسابی خوشحال بودم روز خوبی واسم شده بود ، شیرین مشکوک خیره به من شد و پرسید :
_ خیلی خوشحالی
پوزخندی بهش زدم :
_ باید ناراحت باشم اونوقت ؟ تا تو خوشحال بشی از وضعیت من
_ شوهرت دیشب یکی دیگه رو عقد کرده آورده تو تختش اونوقت تو شاد و شنگول هستی ؟!
_ به تو ربطی نداره امیرعباس چیکار کرده بعدش هر چی باشه اون دختر از توی عوضی خیلی بهتر هستش
_ کاملا معلومه
حسابی اعصابم خورد شده این زن واقعا روی مخ بود ، مامان ستاره گفت :
_ نمیشه اون زبونت که مثل نیش مار هستش رو غلاف کنی ؟
_ نه
بعدش رفت نشست عنتر زشت ، زیاد نگذشت که فریبا اومد با خوش رویی باهاش صحبت کردم که شیرین گفت :
_ خانواده ات دوستت نداشتند
چشمهام گرد شد چقدر بی شرم بود این شیرین کاش میتونست خفه بشه
فریبا ساکت شد که خانوم بزرگ خیلی سرد رو بهش توپید :
_ اگه نمیتونی ساکت بشی برو اتاقت نیاز نیست اوقات بقیه رو تلخ کنی
شیرین پشت چشمی نازک کرد :
_ واقعیت رو بهش گفتم
_ پس تو رو هم دوستت نداشتند ؟
خیره به فریبا شد
_ چی ؟
_ میگم تو رو هم دوستت نداشتند که زن دوم شدی وقتی زن اول بود
چشمهاش برق بدی زد :
_ زبونت که خیلی درازه همین اول داری نشونش میدی مواظب باش
لبخندی زد :
_ من جوابتون رو دادم چرا عصبانی شدید مگه دروغ بود این ؟
_ نه
_ پس چی ؟
_ مهم نیست !.
فریبا با سیاست جوابش رو داده بود خوشم اومده بود حقش همین بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *