رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو پنج

_ حرومزاده فکر کرده چون زن کاری باهاش ندارم یه کاری میکنم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه .
با شنیدن صدای عصبی ارباب زاده که داشت به نغمه فحش میداد ترسیده یه گوشه ایستاده بودم و سرم رو پایین انداخته بودم میترسیدم حرفی بزنم و ارباب زاده دق و دلیش رو سر من خالی کنه ، صدای مامان نازگل اومد :
_ اهورا
ارباب زاده بهش چشم دوخت و گفت :
_ بله مامان !؟
_الان تو چرا عصبی هستی میدونی که بحث صبح تموم شد .
_ کجا تموم شد مامان رفتار هاش رو نمیبینید .
_ سعی کن اصلا بهش توجه نکنی اهورا میدونی بفهمه حساس هستی بدتر میکنه تو خیلی خوب اون عجوزه رو میشناسی .
ارباب زاده سری به نشونه ی تائید تکون داد که ارباب سالار گفت :
_ اهورا بیا اتاق من
ارباب زاده همراه پدرش رفت که صدای ترنج اومد :
_ تو چرا اونجا ایستادی !؟
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم گفتم :
_ترسیدم
_ از چی !؟
_ از ارباب زاده واقعا خیلی وحشتناک شده بود تا حالا این شکلی ندیده بودمش
با شنیدن این حرف من خنده ای کرد و گفت :
_ ناسلامتی شوهر تو پس چجوری که ….
وسط حرفش پریدم :
_ ترنج
_ خیلی خوب .
نمیدونم چقدر گذشت اما ارباب زاده هنوز داشت با پدرش صحبت میکرد مشخص بود یه مسئله خیلی مهم اما چی خدا میدونست !

_ من رو بخشیدی واقعا ؟
خندید و گفت :
_ از دستت عصبی نبودم که بخوام ببخشمت تو که کاری نکرده بودی پس نیاز نیست خودت رو عذاب بدی ، تو از دستم عصبی بودی چون فکر میکردی بهت خیانت کردم و همش بخاطر دوست داشتن بود
شرمنده داشتم بهش نگاه میکردم ؛
_ پس من رو بخشیدی ؟
_ مگه میشه نبخشم اصلا ؟
لبخند پت و پهنی گوشه ی لبم نشست میدونستم چش شده اما قصد نداشتم به روی خودم بیارم پس باید رفتار آرومی از خودم نشون میدادم این شکلی خیلی بهتر شده بود
_ لاله
_ جان
_ به زایمانت داریم نزدیک میشیم باید ببرمت پیش خانواده ات
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :
_ پس تو چی ؟
_ من باید تو روستا باشم !.
چشمهام با درد روی هم فشرده شد چجوری میتونستم تو روستا تنهاش بزارم خیلی داشتم اذیت میشدم اما خودم رو کنترل میکردم تا آروم باشم البته اگه میشد …
_ چیشد ناراحت شدی ؟
_ دوست داشتم پیشم باشی
_ سعی میکنم باشم اما خودت داری میبینی اوضاع چقدر آشفته هستش .
همش بخاطر شیرین بود که شوهرم موقع زایمان نمیتونست پیشم باشه ، با عصبانیت گفتم ؛
_ ازش متنفر هستم خیلی زیاد اونقدر ک حد نداره .
_ از کی ؟
_ شیرین
خم شد گونم رو بوسید :
_ حرص نخور قول میدم پیشت باشم
با شنیدن این حرفش یه موج شادی به قلبم سرازیر شد چقدر خوب بود دوستم داشت
_ لاله
_ جان
_ خوبه ک هستی !.
_ تو هم
خوب بود که متوجه شده بودم هیچ خیانتی بهم نشده حالا میتونستم با خیال راحت بهش عشق بورزم …

شیرین پوزخندی زد :
_ خوشحال شدی دروغ های امیرعباس رو شنیدی ؟ اون شب با خواسته ی خودش پیشم بود بهتر هستش این واقعیت رو قبولش کنی !
نمیتونستم در برابر حرفاش سکوت کنم واسه ی همین خطاب بهش گفتم :
_ باشه من واقعیت رو قبول میکنم اما بهتر هستش تو هم یه چیزی رو بفهمی !.
_ چی ؟
_ امیرعباس دوستت نداره
چشمهاش برق بدی زد :
_ من هیچ مشکلی با این قضیه ندارم چون امیرعباس همیشه پیشم …
_ کافیه
وقتی ساکت شد ادامه دادم :
_ من دیگه قصد ندارم به چرت و پرت هات گوش بدم حتی وقتش رو هم ندارم
بعدش بلند شدم خواستم برم سمت حیاط که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ پشیمون میشی
واقعا چی با خودش فکر کرده بود داشت این شکلی میگفت آخه
_ من ؟
_ آره
_ کسی که پشیمون میشه من نیستم حالا بهتر هستش دهنت رو ببندی گم بشی تو اتاقت
سرش داشت سوت میکشید مشخص بود فشار زیادی بهش وارد شده
نمیدونم چقدر گذشته بود که من از اونجا خارج شده بودم تو حیاط داشتم واسه ی خودم میچرخیدم و مطمئن بودم این شکلی حال منم بهتر میشد
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس ایستادم که به سمتم اومد و نگران پرسید :
_ اینجا چیکار میکنی ؟
متعجب جواب دادم :
_ اومدم هوا بخورم
_ تنهایی
_ آره
_ تنهایی خطرناک هستش نباید بیای حالا زود باش بریم داخل
لب برچیدم :
_ هوا خوبه نمیشه اینجا باشیم !.

_ باشه
همراهش باهاش شدم ک دستش دورم حلقه شد و صداش بلند شد :
_ دیگه تنهایی به هیچ عنوان نیا تو حیاط باشه ؟
متعجب پرسیدم :
_ چرا ؟
_ خطر زیاد هستش دوست ندارم واستون اتفاقی بیفته ، مخصوصا حالا که شیرین هم به خونت تشنه هست پس باید حواسم بهتون باشه .
با شنیدن این حرفش ترسیدم داشت درست میگفت من چقدر احمق بودم که فکر میکردم همه مثل خودم هستند و قراره رفتار خوبی با من داشته باشند
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ یه چیزی واسم خیلی عجیب هستش
با چشمهای ریز شده بهش چشم دوختم :
_ چی ؟
_ چیشد یهویی فکر کردی من قرار هستش واسه ی همیشه پیش اون عجوزه باشم ؟
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم ؛
_ من یه زن هستم که شوهرش رو دوست داره پس با دیدن اون صحنه که احساس خیانت بهم دست داد ، قلبم شکسته بود فکر میکردم اون رو انتخاب کردی امیرعباس خیلی تلخ بود واقعا
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت ؛
_ به من نگاه کن ببینم
بهش چشم دوختم که صداش بلند شد :
_ من تو رو با هیچکس عوض نمیکنم بهتر هست همیشه این رو بخاطر داشته باشی .
لبخندی روی لبم نشست میدونستم حرفاش همش درسته و بوی صداقت میداد
_ لاله
_ جان
_ میترسی ؟
_ نه اصلا
_ همیشه همینطوری باش چون ترس باعث نابودی زندگی میشه و من اصلا دوست ندارم این شکلی باشه
میدونستم چی داره میگه …

 

_ متوجه هستم چی دارید میگید
لبخندی گوشه ی لبش نشست بعدش دستش رو دور شونم انداخت و گفت :
_ هفته آینده میبرمت پیش خانواده ات
دوست داشتم پیشم باشه اما میدونستم مشکلاتی واسه ی خودش داره پس نباید بهش فشار میاوردم .
_ لاله
_ جان
_ میخوام یه سئوالی بپرسم !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ چی ؟
_ تو من و دوست داری ؟
خجالت زده آهسته گفتم :
_ این چ سئوالیه
_ جواب بده
_ مشخصه ک آره
لبخندی گوشه ی لبش نشست :
_ خوشحال شدم خیلی زیاد
* * *
_ مامان ستاره
_ جان
_ من و نگار چند روز دیگه میریم شهر واسه زایمان من پیش خانواده ام باشیم .
_ فکر خوبیه عزیزم از استرس و اینا دور باشی واست بهتر هستش
_ دوست دارم شما هم بعدش پیشم بیاید
_ میایم یکم اوضاع سر و سامون بگیره از شر این دختره خلاص بشیم
میدونستم داره شیرین رو میگه و حسابی از دستش آسی شده بودند
_ لاله
به سمت نگار برگشتم :
_ جان
_ من …
_ خوب
_ نیام بهتر نیست
اخمام رو تو هم کشیدم و پرسیدم :
_ چرا اونوقت میشه بپرسم ؟
_ سامیار خوشش نمیاد
_ گوه خورده خوشش نمیاد

 

لب گزید ؛
_ لاله
_ چیه مگه زندونیش هستی خوشش نیاد ؟ قراره بیای پیش خانواده ات نکنه ممنوع هستش ؟!
صدای سامیار اومد :
_ نه
بعدش به نگار چشم دوخت و گفت :
_ چرا دوست نداری پیش خانواده ات از نظر من ک هیچ اشکالی نداره دیشب هم گفتم بهت ک
چشمهام گرد شد شوکه شده نگار رو صداش زدم ک سریع بلند شد رفت سمت اتاقش …
سامیار هم پشت سرش خواست بره ک صداش زدم :
_ وایستا
ایستاد ک خطاب بهش گفتم :
_ تو خواهر من و اذیتش میکنی ؟
_ نه
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ پس چی باعث شده انقدر بترسه هان ؟
_ من نمیدونم
_ مشخصه
_ مطمئن باش من اذیتش نمیکنم اگه خواهرت رو بشناسی متوجه میشی نمیتونه خانواده اش رو ببینه چون ازشون خجالت میکشه بخاطر کاری ک مقصر نیستش به جای اینکه همش پاپیچ من بشی از دلش با خبر میشدی خوب بود
بعدش گذاشت رفت ک مامان ستاره با دلجویی گفت :
_ خودت رو ناراحت نکن
_ میشه ؟
_ آره
نمیدونستم چرا این همه مدت ازش غافل شده بودم همش بخاطر این بود ک درگیر مشکلات خودم شده بودم واقعا شرمنده و ناراحت شده بودم ک نتونسته بودم ازش مراقبت کنم واقعا حرفای سامیار به جا بود
_ لاله
_ جان
_ چرا داری خودخوری میکنی ؟
_ مگه نشنیدید
_ چرا
_ خوب
_ تو هیچ تقصیری نداشتی واسه ی همین خودت رو اذیت نکن انقدر

داشت درست میگفت من هیچ تقصیری نداشتم پس نباید بیخودی خودم رو اذیت میکردم اما نگران نگار شده بودم و باید باهاش صحبت میکردم تا بفهمم چش شده باید بهش کمک میکردم خواهرم بود اصلا نمیتونستم بیخیالش بشم وقتی این همه غمگین بود
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چیشده چرا غمگین هستی ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ، اینکه غمگین بودم درست بود اما یه سری چیز ها باعث این حال من شده بود کاش درست بشه
دستم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
تو چشمهاش زل زدم ک پرسید :
_ شیرین باعث شده اینجوری بشی ؟
_ ن
_ پس چی ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد اخماش تو هم فرو رفت :
_ این قضیه هیچ ربطی به تو نداره
_ امیرعباس
_ چیه
_ نگار خواهرم هستش من باید حواسم بهش میبود اما انقدر درگیر خودم شده بودم که خواهرم رو فراموش کرده بودم خیلی از این اذیت میشم
لبخندی زد و با مهربونی گفت :
_ خانومم سامیار انقدر نگار رو دوستش داره ک حد نداره من میدونم واسه ی همین همیشه حواسش بهش هست بعدش نگار خجالت میکشه ک باید باهاش صحبت کنی این حس بد ازش دور بشه همین
_ اینطوری میگی ؟
_ آره
بلند شدم ک صداش بلند شد :
_ کجا ؟
_ برم باهاش صحبت کنم دیگه
_ این وقت شب ؟
لب برچیدم :
_ اینطوری خیالم راحتر میشه
_ باشه پس صبر کن منم باهات بیام تا در اتاق
_ نیاز نیست
_ هست
میدونستم نگرانیش بخاطر وجود شیرین هست چون هر کاری ازش برمیومد ….

بعدش بلند شدم خواستم برم بیرون که به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت :
_ وایستا لاله
ایستادم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
حسابی خجالت زده و غمگین بود کاملا میتونستم بفهمم با صدایی گرفته شده پرسید :
_ مامان اینا که از دست من ناراحت نمیشن بخاطر اتفاق هایی که افتاده ؟
_ نه اصلا
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد :
_ خوبه
میدونستم چی داره میگه و درکش میکردم باید خیالش رو راحت میکردم بخاطر این قضیه
_ ببین نگار مامان بابا اصلا از دستت هیچ دلخوری ندارن بلکه نگرانت هستند نمیدونند خوشبخت هستی یا نه این رو بدون تو هر شرایطی پشتت هستند
قطره اشکی روی گونش چکید به آغوشش کشیدم و دستم رو پشتش کشیدم‌ :
_ آروم باش عزیزم
وقتی آرومتر شد از من جدا شد چشمهاش حسابی قرمز شده بود
_ سامیار از دستم عصبانی شد
_ چرا ؟
_ گفت چرا دروغ گفتی
_ حق داره
_ آخه من میترسیدم
_ دیگه نباید بترسی یادت باشه هیچ کار اشتباهی انجام ندادی که بخاطرش ترسی داشته باشی
_ باشه
بعدش از اتاق خارج شدم سامیار و امیرعباس تو راهرو ایستاده بودند
امیرعباس به سمتم اومد و گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
بعدش خواستیم بریم که سامیار اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ بله
_ باهاش صحبت کردی ؟
_ آره
دستی تو موهاش کشید :
_ حالش بهتر شد
_ آره بهتر شد تو هم اذیتش نکن حواست بهش باشه .

_ من اصلا اذیتش نمیکنم خودت که متوجهش هستی !
چشمهام با درد روی هم فشرده شد میدونستم چی داره میگه از یه طرف هم حسابی نگران حالش شده بودم نمیدونستم چرا داره اینطوری میشه !
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود ادامه داد :
_ وقتی رفتید مواظبش باش نگار خیلی تنهاست
لبخندی زدم و گفتم :
_ تو شوهرش هستی باید کاری کنی این احساس تنهایی ازش دور بشه
بعدش همراه امیرعباس به سمت پایین رفتیم من واقعیت رو بهشون گفته بودم و خودشون باید متوجه این قضیه میشدند
_ لاله
_ جان
_ یه سئوال واسم پیش اومده
_ چی ؟
_ چجوری تونستی قانعش کنی ؟
_ خودش قانع شده بود فقط نیاز داشت یکی باهاش صحبت کنه
_ خوبه مراقبش باش نگار این روزا واقعا غمگین شده بود خیلی
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ همش تقصیر شوهر بیشعورش بود باید زنش رو قانع میکرد هیچ اتفاق خاصی نیفتاده اما مثل جغد فقط وایستاده تماشا میکنه
لب گزید ؛
_ اینطوری نگو
_ مگه دروغه !
_ نه اما …
_ خوب پس دیگه نیاز نیست چیزی بگی
بعدش خواستیم بریم داخل اتاقمون که صدای شیرین اومد :
_ حالا مثل پاسبان دنبال زنت هستی .
امیرعباس به سمتش برگشت و رو بهش توپید :
_ دهنت رو ببند
خندید و گفت :
_ از من میترسی
امیرعباس طاقت نیاورد به سمتش هجوم برد که هینی از ترس کشیدم واقعا خودش تنش میخارید
_ لاله
_ جان
_ باهاش دهن به دهن نشو !

_ باشه
بعدش جفتمون داخل اتاقمون شدیم میتونستم بفهمم الان چقدر سوخته بنظرم حقش بود وقتش رسیده بود یکم سر عقل بیاد همش داشت بقیه رو اذیت میکرد که اصلا کار درستی نبود ، نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که با صدایی گرفته شده گفت :
_ دوست نداشتم هیچوقت تو زندگیت ناراحت بشی اما انگار زیاد نتونستم …
وسط حرفش پریدم :
_ همیش که پیشم هستی کافیه امیرعباس میدونم خیلی زود میره از زندگیمون
دستم رو تو دستش گرفت به سمت لبش برد بوسید
_ خوبه که حالت خوب هستش
میدونستم چی داره اما واقعا داشت به من فشار میاورد و این قضیه بیش از حد داشت روی مخ من میرفت
_ لاله
_ جان
_ یکهفته هم بمون بعدش برو
خندیدم :
_ چرا ؟
_ دلم واست تنگ میشه
لبخند از روی لبم پر کشید منم دلم واسش تنگ میشد مگه میتونستم بدون امیرعباس اصلا دووم بیارم ، اشک تو چشمهام جمع شد که دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ نبینم اشک به چشمت بیاد
با بغض گفتم :
_ تو هم با من بیا امیرعباس
_ سعی میکنم خیلی زود بیام پس انقدر بیقراری نکن باشه خانومم !
_ باشه
ولی مگه میشد دست خودم نبود تو قلبم آشوب به پا شده بود
رفتم سمت تخت دراز کشیدم اومد پیشم خوابید دستش رو زیر سرم گذاشت و با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ جات همینجا اینجاست
چجوری میتونستم از بغلش دل بکنم میدونستم واسه ی مدت کوتاهی هستش ولی مگه قلبم دووم میاورد

_ نگار
_ جان
_ بیا اینجا بشین
_ باشه
اومد پیشم نشست حسابی از دست سامیار کفری شده بودم رفته بود ور دل خواهر شیرین نشسته بود مشغول خوش و بش باهاش بود زنش رو فراموش کرده بود ،نگار هم داشت غصه ی این احمق رو میخورد واقعا چقدر روی اعصاب بود کاش میتونستم حسابش رو برسم البته اگه بشه !
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بهتر نیست یه جواب درست حسابی بدی !
نمیدونستم چی باید بهش بگم اما حسابی تو قلبم آشوب به پا شده بود کاش میتونستم همه چیز رو به فراموشی بسپارم ولی نمیشد
_ به چی ؟
_ کار های سامیار
_ صبر کن نازنین دوست ندارم خواهرم تو جمع حالش بد بشه
_ باشه
بعدش به سمت نگار برگشتم و پرسیدم :
_ نگار تو قصد نداری بهم بگی زندگیت چطور داره پیش میره ؟
پوزخندی زد و به سامیار اشاره کرد :
_ خودت که داری میبینی
_ اون و نمیگم
_ پس چی ؟
_ راضی هستی
_ زندگی بدون عشق اصلا مگه میشه ازش راضی بود ، خسته شدم خیلی زیاد
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ من رو ببخش
_ چرا معذرت خواهی میکنی
_ چون نتونستم بفهمم خوشبخت هستی یا نه من باید بفکرت میشدم و …
وسط حرف من پرید :
_ تو تقصیری نداری
_ اما …
_ واقعا میگم
ساکت شدم داشت درست میگفت من که تقصیری نداشتم پس نباید به اتفاق های بدی که افتاده بود فکر کنم باید فراموش کنم چیا شده …

نگار بلند شد رفت سمت اتاقشون میتونستم ببینم وقتی ناراحت میشه همین کار رو انجام میده دوست نداشت بقیه متوجه حال بدش بشن و بهش ترحم کنند ، خیره به سامیار شدم و گفتم :
_ خوش میگذره بهت سامیار خان !
با شنیدن این حرف من خیره بهم شد و متعجب پرسید :
_ چی ؟
پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد به خواهر شیرین مهسا اشاره کردم :
_ مثل اینکه خیلی داره خوب پیش میره نه
اخماش رو تو هم کشید :
_ مواظب باش چی داری میگی لاله انگار عقلت رو از دست دادی !
خندیدم :
_ من نه اما مشخصه تو عقلت رو از دست دادی !
حسابی عصبی شد بلند شد خواست چیزی بگه که صدای مامان ستاره بلند شد :
_ سامیار
ساکت شد منم بلند شدم و رو بهش توپیدم :
_ خجالت هم خوب چیزی هستش شوهر نگار هستی نشستی ور دل این دختره دل و قلوه میدی ، حیف خواهرم بی عقل هستش برم پیش خانواده ام میگم نگار راضی نیستش طلاقش رو بگیرن تو راحت به عیش و نوشت برس .
سامیار چشمهاش برق بدی زد :
_ تو نمیتونی واسه ی زندگی من تصمیم بگیری بعدش من زنم رو طلاق نمیدم
با عصبانیت خندیدم ؛
_ چند تا چند تا رو دل نکنی یهو
خواست چیزی بگه ک صدای ارباب زاده اومد :
_ کافیه
سامیار چنگی تو موهاش زد :
_ یه چیزی بهش بگید بیخودی داره دخالت میکنه ، وقتی بهش ربطی نداره
_ مطمئن باش نگار رو از دستت نجات میدم بعدش هر کاری دوست داشتی بکن
شمرده شمرده گفت :
_ زنم رو طلاقش نمیدم
_ پس دست از عیاشی کردن بردار به زنت برس نه اینکه اومدی با این دختره لاس میزنی

اینبار مهسا با عصبانیت گفت ؛
_ متوجه هستی چی داری میگی مثل اینکه حالت خوش نیستا چون حامله هستی سکوت کردم اما قرار نیست بهم همچین حرفایی بزنی
لبخندی بهش زدم و گفتم ؛
_ پس دوست داری چجوری باهات صحبت کنم وقتی خودت خجالت سرت نمیشه ، نشستی با یه مرد متاهل تیک میزنی اونم جلوی چشم زنش
_ ببین یه بلایی سرت میارم پشیمون میشی پس …
_ کافیه
با داد ارباب زاده همه ساکت شدند ، ارباب زاده خیره به سامیار شد ؛
_ وقتی زن داری نباید با یه دختر غریبه ک باهات هیچ صنمی نداره گرم بگیری
_ شما هم !
به سمت مهسا برگشت و جوابش رو داد :
_ خوب میدونی کارت اشتباه بوده
جفتشون ساکت شدند که سامیار به سمت بالا رفت ، میدونستم داره میره پیش نگار لابد بعد کار زشتش میخواست معذرت خواهی کنه ، مهسا با عصبانیت رو به من گفت :
_ من مثل تو نیستم برم با یه مرد زن دار بریزم رو هم پس بهتره همه رو شکل خودت نبینی
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر این دختره بی ادب بود
_ خیلی گستاخ هستی !
_ تویی
_ مهسا
به سمت شیرین برگشت و جواب داد :
_ جان
_ نیاز نیست حرص بخوری بیا بریم اتاقم اونجا با هم صحبت کنیم !
_ چشم
بعدش دنبالش راه افتاد منم یه گوشه ایستاده بودم حسابی داشتم حرص میخوردم خواهرش هم مثل خودش یه عجوزه بود اما اجازه نمیدادم زندگی خواهرم رو نابود کنند ، نازنین دستم رو گرفت ؛
_ بشین واست خوب نیست سر پا باشی !
سرجام نشستم دستی به شکمم کشیدم ک پرسید :
_ درد داری ؟
_ نه

5 دیدگاه

  1. پارت جدید نمیزارین ؟

  2. خدا خیرت بده دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم از پارت گذاشتنت 😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *