رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو نه

_ امیرعباس
_ جان
_ شیرین رو بفرست بره هر چ زودتر هر کاری داری رو درستش کن ، خیلی سخته بخوام بچم پیش کسی باشه که هیچ اعتمادی بهش ندارم و میدونم هر لحظه ممکن هستش خطایی ازش سر بزنه
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت :
_ مطمئن باش جسارتش رو نداره
گوشه ی لبم کج شد :
_ تو میگی جسارتش رو نداره اما هنوز مونده بشناسیش اون یه آدم کثیف هستش
خندید
_ نه
_ آره
_ ببین لاله شیرین رو میفرستم بره یکم زمان نیاز هستش کاش الان برنمیگشتید
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
_ چون تو میترسی
_ مگه ترس من بدون دلیل هستش ؟
_ نه
_ پس …
وسط حرف من پرید :
_ چون میترسم با این ترس به خودت صدمه بزنی همش خودخوری میکنی
ناراحت شده بودم از دستش یعنی دلش واسمون تنگ‌ نشده بود داشت اینطوری میگفت
_ ناراحت شدی ؟
_ آره
_ چرا قربونت بشم !.
_ بنظرت چرا ؟
_ خوب تقصیر من نیستش اخه خودتم خیلی خوب میدونی اینو
_ آره
_ ببین من بخاطر خودت گفتم وگرنه خودم خوشحال هستم پیشم هستید
_ باشه خر شدم
_ دیوونه
خم شد گونم رو بوسید و گفت :
_ باید برم
_ این موقع شب کجا ؟
_ کار
با چشمهای ریز شده بهش داشتم نگاه میکردم این وقت شب چ کاری بود …

_ این وقت شب چ کاری هستش که باید بری ؟
خندید و گفت :
_ تو که شکاک نبودی لاله
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم :
_ زود باش بگو ببینم کجا میخوای بری انقدر هم من و حرص نده
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد
_ قراره برم چند تا پرونده هستش رو حلش کنیم ، نگران نباش
_ اتفاق بدی که نیست ؟
_ نه قربونت بشم !
بعدش پیشونیم رو بوسید امیرعباس رو عاشقانه دوستش داشتم هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم یا نظر بدی نسبت بهش داشته باشم .
بلند شد بعد بوسیدن پسرمون آماده شد رفت ، منم تا صبح وقتی بیاد خواب به چشمم نیومد
وقتی در اتاق باز شد آهسته صداش زدم :
_ امیرعباس
متعجب به سمت من برگشت و گفت :
_ بیداری ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ نتونستم بخوابم منتظر بودم بیای با همدیگه بخوابیم ، کارت خوب پیش رفت
_ آره
بعدش اخماش رو تو هم کشید
_ دوست ندارم دیگه شبا بیدار باشی شنیدی ؟
_ چرا ؟
_ چون واست خوب نیستش این فسقله همینطوریش نمیزاره بخوابی
_ اشکال نداره
_ لاله
لب برچیدم ؛
_ خوب باشه
بعدش به حالت قهر بهش پشت کردم که اومد روی تخت پیشم خوابید دستش رو دورم حلقه کرد و با صدایی گرفته شده گفت :
_ خوب نیست با قهر پشت به شوهرت بخوابیا
_ دیوونه
_ دیوونه نه بهتر هستش بگی عاشق

نفسم‌ رو لرزون بیرون فرستادم دوست نداشتم بدون امیرعباس بخوابم ولی انگار حق باهاش بود بخاطر پسرمون هم که شده باید بیشتر بفکر خودم باشم داشت برای خودم میگفت پس نباید باهاش لجبازی میکردم !.
_ لاله
به سمتش برگشتم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ از دستم ناراحت نشدی ک ؟
_ نه
مگه میتونستم ناراحت بشم وقتی دوستم داشت و حرفاش بخاطر خودم بود
* * * *
میعاد خیلی بهانه میگرفت نمیدونستم چش شده و حسابی ترسیده بودم ، سریع مامان ستاره رو صدا زدم که اومد و گفت :
_ جان
_ مامان ستاره میعاد خیلی گریه میکنه ، نکنه جاییش درد میکنه
اومد بغلش کرد و شکمش رو ماساژ داد که بهتر شد آروم شد و خوابید
_ خوب شد ؟
_ آره شکمش درد میکرد قبلا امیرعباس هم همین شکلی میشد
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و گفتم :
_ پدر سوخته فقط میخواست من زهره ترک بشم همه چیزش به باباش رفته
_ دیوونه
یهو در اتاق باز شد امیرعباس اومد داخل و پرسید :
_ چیشده ؟
_ بچت شکمش درد میکرد
چشمهاش گرد شد نگران گفت :
_ ببریمش دکتر
پشت چشمی نازک کردم :
_ نیاز نیست انگار ارثی هستش
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
مامان ستاره با خنده گفت :
_ اذیتش نکن لاله
بعدش رو کرد به امیرعباس و ادامه داد :
_ نگران نباش چیزیش نیست

_ اگه چیزیش نیست پس چرا این شکلی شده آخه شما نمیدونید ؟!
_ نه
واقعا هم‌ نمیدونست چون حسابی اوضاع به هم ریخته شده بود
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ میشه بگی چی باعث شده این شکلی بشی اخه خیلی انگار اوضاع بد شده
_ واقعا نمیدونم اومدم دیدم نشسته یه بند داره گریه میکنه .
_ نگار
با شنیدن صدای امیرعباس خیره بهش شد و گفت :
_ بله
_ چیشده ؟
_ چیزی نیست
_ مطمئن باشم ؟!
_ آره
حسابی استرس گرفتم انگار یه اتفاق های بد افتاده بود و نگار داشت پنهانش میکرد
_ نگار
_ من به مهسا صدمه زدم
هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم جا خوردم چیکار کرده بود ، صدای سامیار اومد :
_ چیکار کردی ؟
چشمهای نگار پر از وحشت و ترس شد به هق هق افتاده بود انگار با دیدن سامیار بیشتر وحشت زده شده بود
_ سامیار برو بیرون
اخماش رو تو هم کشید
_ من شوهرش هستم
اومد پیشش نشست و گفت ؛
_ واسم تعریف کن نگار
با چشمهای گریون خیره بهش شد
_ بهم گفت دوستم نداری منم عصبانی شدم بهش حمله کردم همش همین بود
_ با چی ؟
_ چاقو
شوکه شده بودم خواهرم داشت از عشق سامیار دیوونه میشد

_ سامیار
خیره به من شد و سرد گفت :
_ بله
_ من خواهرم و میبرم زنگ میزنم خانواده ام بیان شما بهتره جدا بشید
سامیار با عصبانیت بلند شد روبروی من ایستاد و رو بهم توپید :
_ چی داری میگی ؟
_ واضح هستش دوست ندارم همش اتفاق های بد پیش بیاد میفهمی ؟
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
_ نه اما داری باعث میشی خواهرم بدبخت بشه غیر از این هستش ؟
_ آره
_ بسه
به سمت نگار برگشتم که صداش بلند شد
_ من جایی نمیام
_ قراره دیوونت کنند
_ همچین چیزی نیستش
صدای امیرعباس بلند شد :
_ لاله بسه بیا بریم زن و شوهر خودشون حلش میکنند به ما ربطی نداره
_ اما …
_ لاله
ناچار سری تکون دادم همراهش از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودمون شدیم که گفت :
_ نباید تو مسائل خصوصیشون دخالت کنی خودشون میتونند حلش کنند
_ اما خواهرم از عشقش داره دیوونه میشه
_ حسادت کرده همین
_ باعث شده تحریک بشه
_ حالا تو آروم باش
_ میشه
_ آره
_ میترسم امیرعباس
_ از چی ؟
_ اینکه باعث نابودیش بشه
_ نمیشه
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
_ باشه

به سمت نگار رفتم تنها شده بود میخواستم باهاش صحبت کنم ، از مامان ستاره و نازنین خواستم پیش میعاد باشند چون نمیتونستم تنهاش بزارم مخصوصا با وجود شیرین که همش پرسه میزد و دنبال دردسر درست کردن بود
_ نگار
با شنیدن صدام خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ چیشد ؟
_ چی ؟
_ قضیه ی اون دختره مهسا
_ هیچ اتفاقی واسش نیفتاده فقط قصد داشت از من استفاده کنه
متعجب پرسیدم :
_ یعنی چی ؟
_ با این کار هاش قصد داشت باعث بشه من روانی بشم کار دیگه ای که نداره
_ درسته حق با تو هستش
واقعا هم حق با من بود هیچ چیزی قرار نبود به این زودی درست بشه
_ نگار
_ جان
_ تو الان خوبی ؟
_ قصد نداری از سامیار جدا بشی
چشمهاش گرد شد شوکه شده گفت :
_ چی ؟
_ اون شکلی به من نگاه نکن تو داری از عشق سامیار دیوونه میشی
_ نه
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی اعصابم خورد و خاکشیر شده بود
_ ببین نگار بهترین راه همینه
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ دوستش دارم !
_ اون چی ؟
_ دوستم داره
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ باشه به من ثابت کن
_ چی میگی لاله ؟
_ میگم اگه دوستت داره بهم اثبات کن چون دوست ندارم ببینم همش حالت بد میشه
_ اذیتم نکن من دوستش دارم خیلی زیاد

_ اون چی دوستت داره ؟
بلند شد روبروم ایستاد که منم وایستادم تو چشمهاش زل زدم صداش بلند شد :
_ تو چی امیرعباس دوستت داره ؟
شوکه شدم از این سئوالش چرا داشت بحث رو عوض میکرد
_ ببینم چرا داری بحث رو عوض میکنی ، جواب سئوال من و بده
_ آره دوستم داره ولی تو چی میدونی دوستت داره یا نه جواب بده ؟
اخمام بشدت تو هم فرو رفت :
_ اگه دوستم نداشت اینجا نبودم مطمئن باش حتی شده واسه ی یه لحظه
_ منم میدونم دوستم داره دوستش دارم پیشش هستم پس بیخود بحث رو عوض نکن
_ میشه
_ آره
حسابی قلبم داشت میزد ، یهو سردردی بدی بهم دست داد روی تختش نشستم سرم رو میون دستم گرفتم که نگران گفت :
_ لاله خوبی
به سختی لب باز کردم :
_ خوب میشه
چند دقیقه که گذشت خوب شد همیشه همین شکلی بود طول میکشید تا سردرد من خوب بشه ، وقتایی که ناراحت یا عصبانی میشدم این شکلی میشد
_ لاله
_ جان
_ کاش همیشه حال قلبت خوب باشه
_ مطمئن باش همیشه حال قلبم خوب میشه پس هیچوقت فراموش نکن
_ میشه !.
_ آره
_ به من نگاه کن
تو چشمهاش زل زدم حسابی بنظر میومد دختر خیلی خوبی هستش اونقدر که نمیشد چیزی گفت
_ نگار
_ جان
_ من نگرانت هستم
_ درک میکنم اما مطمئن باش خیلی زود خوب میشه پس انقدر به خودت فشار نیار ، بعدش سامیار پسر خوبی هستش تو که همیشه میگفتی .
_ اما باعث شده تو اذیت بشی
_ نه اون باعث نشده یه دختر عوضی باعث شد کسی که مثل خواهرش هستش .

میدونستم منظورش شیرین هستش منم از شیرین زیاد خوشم نمیومد
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ یه چیزی واسم خیلی عجیب هستش و میخوام بفهمم میشه بهم گوش بدی
_ آره
_ چرا جفتشون افتادن روی زندگی ما و قصد دارند خرابش کنند
_ چون جفتشون مریض روانی هستند
_ لاله
_ جان
_ تو از دستشون عصبانی هستی ؟
_ من از جفتشون خوشم نمیاد و نمیتونم خودم رو کنترل کنم مخصوصا حرفایی که میشنوم
_ حق داری !.
_ درسته
واقعا هم دوست نداشتم این مسئله رو بیشتر از این کشش بدم اما نگار باید میفهمید تو هر شرایطی که پیش بیاد من پشتش هستم پس باید دلگرم میشد
_ نگار
_ جان
_ همیشه پشتت هستم تو هر شرایطی که باشه این رو هیچوقت فراموش نکن
لبخندی زد :
_ خوبه که هستی !
_ نگار
_ جان
_ من رو میبخشی ؟
_ چرا ؟
_ چون همیشه باعث شدم اذیت بشی .
_ تو اصلا باعث نشدی من اذیت بشم بلکه همیشه پشتم بودی .
بعدش رفتم سمتش بغلش کردم همیشه دوست داشتم خوشحال باشه ، یهو صدای باز شدن یهویی در اتاق اومد از هم جدا شدیم سامیار بود داشت با چشمهای نگران به ما نگاه میکرد ، یه تای ابروم بالا پرید :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا اون شکلی نگاه میکنی ؟
دستی لای موهاش کشید :
_ هیچ

3 دیدگاه

  1. ادمین پس کی پارت جدید میزاری ؟

  2. پارت جدید نمیزارین ؟

  3. تا پارت جدیدو نگیریم اروم نمیگیگیریم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *