رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو شش

حسابی ناراحت شده بودم که به سمتم اومد خیره بهم شد و گفت :
_ چت شده چرا انقدر گرفته هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ چیزی نیست اما قلبم حسابی گرفته و این دست خودم نیستش
_ پاشو بریم اتاقمون حسابی رنگ پریده هستش
دستم رو تو دستش گرفت و به کمکش بلند شدم رفتم سمت اتاق روی تخت دراز کشیدم اشک تو چشمهام جمع شده بود ک اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ چیشده ؟
_ میدونی خواهر شیرین بهم چی گفت ؟
_ چی ؟
_ گفت با یه مرد زن دار ریختی رو هم و این حرفا حسابی باعث شده قلبم به درد بیاد
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ گوه خورده
نفس عمیقی کشیدم :
_ دوست ندارم با کسی دعوا کنی امیرعباس حرفاش همش واقعیت داشت
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ خیلی خوب تو آروم باش
_ امیرعباس
_ بنظرت من همچین آدمی هستم ؟
_ نه
_ تو زن اول من بودی ، شیرین زن دوم من هستش چرت و پرت گفته
_ اما دوباره …
_ هیس !
ساکت شدم که ادامه داد :
_ حالا بهتر هستش آروم باشی قرار نیست همش استرس داشته باشی !
داشت درست میگفت من نباید بخاطر حرفای اون عوضی خودم رو ناراحت میکردم حتی شده یه ذره

داشتم تو حیاط واسه ی خودم چرخ میزدم که خواهر عفریته ی شیرین مهسا سر و کله اش پیدا شد به سمت من اومد و گفت :
_ چیه جرئت پیدا کردی تنهایی واسه ی خودت میچرخی ، نمیترسی خواهرم بلایی سرت بیاره ؟
_ خواهرت جرئت نداره چپ به من نگاه کنه چ برسه بلایی سرم بیاره تو هم بهتره گورت رو گم کنی چون دوست ندارم به قیافه ی نحست نگاه کنم .
اخماش رو تو هم کشید :
_ زیادی زبونت درازه
_ دوست دارم مشکلیه ؟
با عصبانیت خندید ؛
_ دوست داشتن رو بهت نشون میدم !
خونسرد لبخندی بهش زدم تا بیشتر آتیش بگیره بعدش خطاب بهش گفتم ؛
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی
از چشمهاش داشت آتیش بیرون میزد مشخص بود خیلی اعصابش خورد شده
_ نشونت میدم
بعدش گذاشت رفت خوشحال شده بودم ک حالش گرفته شده
_ لاله
با شنیدن صدای سامیار به سمتش برگشتم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ دستی داخل موهاش کشید :
_ ببخشید
گوشه ی لبم کج شد
_ چی باعث شد سر عقل بیای ؟
_ متوجه اشتباهم شدم
_ خوبه باز متوجهش شدی
_ چی داشت بهت میگفت
_ داشت تهدیدم میکرد
_ چی ؟
_ آره
_ میخوای پرتش کنیم بیرون
_ نه امیرعباس خودش بلده چجوری حالشون رو بگیره پس کاری بهشون نداشته باشید
سری به نشونه ی تائید تکون داد ، چند دقیقه که گذشت پرسیدم :
_ نگار رو که اذیتش نمیکنی ؟
_ نه

با چشمهای ریز شده بهش داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ واقعا اذیتش نمیکنم پس نیاز نیست اون شکلی به من نگاه کنی
اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم یجورایی هم واسم عجیب غریب شده بود
بعد رفتن سامیار داشتم به حرفاش فکر میکردم یعنی واقعا نگار رو دوستش داشت میتونست خوشبختش کنه یا حرفاش فقط در حد حرف بود
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به امیرعباس شدم و گفتم :
_ جان
_ اینجا چیکار میکنی ؟
_ داشتم راه میرفتم
اخماش رو تو هم کشید :
_ نباید میومدی
_ چرا ؟
_ میدونی شیرین و مهسا دوتا شدند ممکن هست بلایی سرت بیارن
_ نمیتونند
دستم رو تو دستش گرفت دنبال خودش کشید حسابی عصبی بود
_ خیلی ساده هستی
ایستادم که مجبورا ایستاد تو چشمهام زل زد :
_ چیه
لب برچیدم ؛
_ ببخشید
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد :
_ من بخاطر خودت میگم پس اینقدر لجبازی نکن یکم شده راه بیا
_ چشم
میدونستم همش بخاطر خودم هستش اما حوصلم سررفته بود ….
_ حالا بریم داخل باید چیزی بخوری
_ باشه !.

داخل خونه شدیم حسابی حالم بد شده بود اما به روی خودم نمیاوردم تا امیرعباس ناراحت نباشه اما انگار متوجه شده بود چون پرسید :
_ لاله
_ جان
_ حالت خوبه انگاری حالت خوب نیست ؟
به سختی لب باز کردم :
_ آره …
یهو داد زدم :
_ آخ
نگران خم شد و پرسید :
_ چیشد ؟
_ چیزی نیست
اما خدا میدونست چ دردی رو داشتم تحمل میکردم واقعا بد شده بود خیلی زیاد دو طرف صورتم رو به سمت خودش کشید و گفت :
_ چت شد
_ کمکم کن دراز بکشم یه جا خیلی درد دارم
_ باشه
بهم کمک کرد روی یه مبل دراز کشیدم خیره به چشمهام شد و پرسید :
_ چرا داری اینطوری میکنی ؟
_ چطوری ؟
_ همین حال بدی که داری واقعا وحشتناک شده
_ نمیدونم یهو چیشد
صدای مامان ستاره اومد :
_ چیشده ؟
_ یهو حالش بد شد
نگران اومد پیشم زانو زد و پرسید :
_ الان بهتری ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ آره خیلی یهویی شد دردم اومد .
_ نکنه وقتش هستش ؟
_ نه مونده
امیرعباس نگران گفت :
_ میخوای ببرمش شهر شاید وقت زایمانش هستش ، میشه اینطور ؟!
_ آره

_ خوبم امیرعباس نگران نباش از این دردا پیش میاد وقتی عصبانی میشم یا حرص میخورم
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ مهسا اذیتت کرده بود ؟
_ مهم نیستش کی من رو اذیت کرده خواهش میکنم آروم باش !.
سری تکون داد که باعث شد حسابی اعصابم خورد بشه اما داشتم تحمل میکردم چون دوست نداشتم امیرعباس کار بدی بکنه
_ لاله
_ جانم مامان ستاره
_ کمکت کنیم بری اتاقت استراحت کنی مشخصه حالت خوب نیستش
سری واسش تکون دادم به سمت اتاقم راه افتادم داشت درست میگفت
* * * *
_ لاله
_ جان
یکم این پا اون پا کرد اما بلاخره گفت :
_ تو با سامیار صحبت کردی ؟
_ آره
لبخندی روی لبش نشست که پرسیدم :
_ اذیتت میکنه ؟
سریع جواب داد :
_ نه اصلا
_ راستش رو بگو اگه اذیتت میکنه حسابش رو برسیم !.
خندید ؛
_ نه اذیت نمیکنه اخلاقش خیلی هم خوبه فقط یه سری رفتارش ….
_ خوب
_ بهتر شده یعنی احساس میکنم واسش با ارزش هستم بهم گفت خواهرت خیلی دوستت داره
_ مگه میشه دوستت نداشته باشم من باهاش صحبت کردم تا متوجه بشه تو بی کس و کار نیستی
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ درسته
_ لاله
_ جان
_ الان بهتری ؟
_ آره
_ میخوای بریم شهر شاید …
_ فعلا نه صبر میکنم وقتش که شد میریم میخوام پیش امیرعباس باشم یه مدت

سری به نشونه ی تائید تکون داد انگار خودش هم متوجه اتفاقاتی که رخ داده بود شده بود
_ لاله
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم !.
_ آره
_ به چیزی فکر کردی حالت بد شد ؟!
_ نه
_ پس …
_ بخدا نمیدونم یهویی دردش شروع شد اصلا به هیچ چیزی فکر نکرده بودم
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ خوبه
واقعا هم چیزی نشده بود که باعث بد شدن حال من بشه پس نباید به این حرف بها میدادم ….
* * * *
_ ستاره خا ..
با دیدن نگاهش حرفم رو خوردم پاک یادم رفته بود ، قرار بود مامان ستاره صداش کنم ، شرمنده بهش چشم دوختم :
_ ببخشید
_ چرا ؟
_ قصد نداشتم شما رو اذیت کنم !
_ مهم نیست اصلا ولی دیگه ستاره خانوم بهم بگو مامان ستاره
_ چشم !
_ حالا چی میخواستی بگی ؟
_ میخواستم بگم وقتی میخوام برم واسه ی زایمان مراقب امیرعباس باشید
لبخندی زد و گفت :
_ چیشده به فکر شوهرت افتادی ؟
_ وقتی نیستم اذیت نشه
با دیدن نگاهش احساس خجالت کردم لعنتی این چی بود گفتم آخه
_ خوب حالا خجالت نکش
با اومدن شیرین ساکت شدیم چون همشون باعث میشدند دیوونه بشم !.

_ چیشده پس کی قراره واسه ی زایمان بری ؟
با عصبانیت خیره بهش شدم قصد داشت من رو دیوونه کنه اما اصلا بهش اجازه نمیدادم به خواسته اش برسه این شکلی بهتر بود
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوای برو اتاقت استراحت کن
_ نه خوبه
_ چیشد پس نکنه لال شدی ؟
تو چشمهاش زل زدم و جوابش رو دادم :
_ لال نه اما دوست ندارم به تو جواب بدم ، مخصوصا وقتی هیچ ربطی بهت نداره
گوشه ی لبش کج شد :
_ مگه میشه به من ربطی نداشته باشه وقتی زن شوهرم شدی !
_ یادت نره زن دوم همیشه تو بودی بعدش خوبه امیرعباس دوستت نداره انقدر پرو هستی
عصبی شد
_ امیرعباس من و دوست داره تو پریدی وسط زندگی ما دروغه ؟
قهقه ای زدم :
_ دروغ حرفای تو هستش پس بهتره دهن گشادت رو ببندی اینطوری واست بهتره
_ تو …
_ بسه
با شنیدن صدای مامان ستاره ساکت شد که ادامه داد :
_ لاله حامله هستش این چ وضعشه باهاش دعوا راه انداختی ؟
ساکت شده سرش رو پایین انداخت نمیدونست چی باید بگه حسابی تحت فشار بود
_ بیخیال
_ رسما عقلت رو از دست دادی !.
_ کسی که عقلش رو از دست داده شما هستید بهتر هست این رو به خودت بگی
بعدش بلند شد رفت ، مامان ستاره با سرزنش گفت :
_ چرا باهاش دهن به دهن میشی ؟
_ ببخشید

نمیشد باهاش دهن به دهن نشد وقتی باعث میشد تحریک بشم خیلی بد شده بود
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ پاشو برو اتاقت تا دوباره نیومده
_ بیخیال مامان ستاره من که قصد ندارم باهاش دعوا کنم خودش همش دعوا راه میندازه
_ اما تو حامله هستی پس باید کوتاه بیای !.
داشت درست میگفت باید کوتاه میومدم البته اگه میشد چون همه چیز داشت به من فشار میاورد
_ باشه
بعدش بلند شدم نازنین پرسید :
_ کجا ؟
_ پیش نگار میشه بهم کمک کنی ؟
_ آره
رفتم سمت اتاق نگار تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا داخل
داخل شدم روی تختش نشسته بود حسابی ناراحت بنظر میرسید
_ نگار
به سمتمون برگشت چشمهاش حسابی قرمز شده بود ، دستپاچه شد
_ جان
_ چیشده چرا چشمهات قرمزه ؟
_ چیزی نشده
اخمام رو تو هم کشیدم و رو بهش توپیدم :
_ دروغ نگو
چونه اش لرزید
_ ببخشید
نازنین اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ چیه ؟!
_ خودش ناراحت هستش پس اذیتش نکن !.
_ باشه
ولی مگه میشد با دیدن حال و روزش بیشتر نگرانش میشدم چون نمیدونستم چش شده داره اینطوری میشه ، شاید سامیار اذیتش کرده بود

_ نگار چت شده واقعا دارم نگرانت میشم خواهش میکنم به من بگو
با چشهای قرمز شده خیره به من شد و گفت :
_ شما میدونستید عشق اول سامیار مهسا خواهر شیرین بوده ؟
چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم اولین بار بود داشتم میشنیدم این رو از کجا فهمیده بود به سختی پرسیدم :
_ از کجا فهمیدی ؟
_ یه عکس تو وسایل سامیار پیدا کردم متوجه شدم کاش زودتر بهم گفته بودید
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ واقعا نمیدونستم
_ نگار
_ بله
_ شاید اشتباه متوجه شده باشی ؟
_ نه
بعدش عکس رو به سمتمون گرفت ، سامیار داشت لبهای مهسا رو میبوسید
کاش میتونستم سامیار رو با دستای خودم خفه اش کنم همش داشت اشک نگار رو درمیاورد
نازنین گفت :
_ اینا همش واسه ی گذشته هستش حالا که تو زنش شدی فکر نمیکنم با مهسا باشه
_ از کجا معلوم اونا عاشق هم هستند
_ از شوهرت بپرس
_ چی ؟
_ بهش بگو ازش بپرس قرار نیست همیشه ساکت باشی یا سوتفاهم پیش بیاد
_ تو دیوونه شدی ؟
_ نه
_ پس
_ دارم بخاطر خودت میگم !.
واقعا داشتم بخاطر خودش میگفتم پس باید واقعیت ها رو میدید
_ نگار
_ جان
_ به من اعتماد داشته باش از شوهرت بپرس قرار نیست با شک زندگی کنی من که نپرسیدم چیشد همش خودم اذیت شدم باید بپرسی و واقعیت رو بشنوی
_ درسته
_ آره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *