رمان شوهر غیرتی من/صدو سیو هشت

_ چی شاید ؟
_ ناز نازی شدی دیگه وگرنه قبلا اینطوری نبودی که خیلی هم قوی بودی .
لبخندی روی لبش نشست و گفت ؛
_ قبلا تو خیلی همش گریه میکردی !.
_ درسته
قبلا زیادی گریه میکردم ولی حالا عاقل شده بودم قصد نداشتم به هیچ عنوان حتی شده واسه یه ثانیه گریه کنم میخواستم خوشبخت و شاد باشم البته اگه شیرین و خواهر عفریته اش به ما اجازه میدادند
_ نگار
_ جان
_ میخوای به امیرعباس بگم اجازه نده اون دختره دیگه بیاد سمت عمارت ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ اتفاقا میخوام بیاد و ببینه چقدر خوشحال هستم اینطوری بیشتر حالش گرفته میشه .
_ نگار
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ همیشه خوب باش دوست ندارم غمگین و گرفته باشی خوشحال باشند
_ باشه
_ به شوهرت فرصت توضیح بده همش به سمتش حمله ور نشو فراری بشه
_ باشه
خوب شد حداقل سر عقل اومده بود وگرنه همش یه گوشه مینشست گریه زاری میکرد
* * * *
با دیدن سامیار که خوشحال بود لبخندی روی لبم نشست پس نگار بهش اعتماد داشت فقط از دستش ناراحت شده بود که حق داشت اگه نمیشد جای تعجب داشت عشق همچین چیزی بود
دست امیرعباس دورم حلقه شد و پرسید :
_ به چی فکر میکنی ؟
_ اینکه چقدر خوب شد بهش فرصت داد

_ درسته همه باید یاد بگیرن به همدیگه فرصت بدن و عجول نباشند
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم ، چند دقیقه که گذشت گفتم ؛
_ منظورت از عجول من هستم !.
_ نه
_ راستش رو بگو ببینم
_ نه اصلا اینطور نیستش
نفسم رو راحت بیرون فرستادم خیالم راحت شده بود منظورش من نبودم این شکلی خیلی بهتر شده بود ، چند دقیقه که گذشت گفت :
_ باید بری
_ کجا ؟
_ پیش خانواده ات واسه ی زایمان
_ امیرعباس
_ جان
_ یه چیزی بگم عصبانی نمیشی از دستم
_ نه اصلا
_ میشه همینجا بچم رو بدنیا بیارم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چی ؟
_ ببین عصبانی شدی از دستم پس بهت نمیگم
نفس عمیقی کشید
_ نه
_ میشه همینجا بمونم
_ یعنی چی ؟
_ بچمون رو اینجا بدنیا بیارم
_ نه
_ خواهش میکنم
_ گفتم ک نه
_ چرا انقدر بد اخلاق میشی
_ بد اخلاق نمیشم فقط دوست دارم جفتتون سالم باشید پس بهم گوش بده
_ باشه
دوست نداشتم ازش جدا بشم اما خودش میخواست بخاطر سلامتی جفتمون نفسم رو لرزون بیرون فرستادم … ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حالش خرابه ولی قصد نداشت اصلا به روی خودش بیاره چراش رو متوجه نمیشدم اما مشخص بود چرا داره اینطوری میکنه !.

بلاخره بچمون بدنیا اومد پسر شد ، دوماه تمام پیش خانواده ام بودم امیرعباس نتونست بیاد پسرش رو ببینه طاقت دوریش رو نداشتم به مامان بابا گفتم من رو ببرن عمارت نگار هم دلش واسه ی شوهرش تنگ شده بود
وقتی رسیدیم عمارت حسابی خوشحال شده بودم ، مامان ستاره سریع به سمتم اومد و گفت :
_ خوش اومدی عزیزم
_ ممنون مامان ستاره
_ کاش گفته بودی
_ چی ؟
_ اینکه قرار هست بیاید تا واستون قربونی میکردیم تدارکات میدیدم
_ نه خواستم غافلگیر بشید
بعدش همه اومدند بچه رو نگاه کردند حسابی خسته شده بودم که مامان ستاره گفت برید داخل اتاق استراحت کنید اینطوری بهتر شده بود چون حسابی خسته شده بودم که حتی نای کار کردن نداشتم !،
* * * *
با احساس نوازش صورتم چشم باز کردم امیرعباس پیشم نشسته بود با اخم روی تخت نشستم که لبخند خسته ای زد :
_ خوشگل خانوم من چطوره
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ این مدت نتونستی بیای دیدن من و پسرت حالا میخوای با حرفات خرم کنی
با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ حسابی دلتنگتون شده بودم انقدر که حد نداشت ولی نمیتونستم بیام
_ چرا !.
_ چون نمیشد حسابی مشکل درست شده بود
میدونستم داشت درست میگفت اما میخواستم حتی شده یکم واسش ناز کنم اینطوری خیلی بهتر میشد
_ لاله
_ جان
_ قهر نباش
_ نیستم !
بعدش تو چشمهاش زل زدم چقدر دلم واسش تنگ شده بود و واسم عزیز بود ، کاش میتونستم همیشه داشته باشمش اینطوری خیلی بهتر میشد ، یهو من رو تو آغوشش کشید و سفت به خودش فشار داد .

_ واسه ی پسرمون اسم گذاشتی ؟
_ نه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد انگاری خیلی مشکوک شده بود
_ راستش رو بگو چیشده
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مطمئن باش هیچ اتفاق خاصی نیفتاده پس نیاز نیست انقدر به خودت فشار بیاری
نمیدونستم چی باید بگم قلبم حسابی داشت میکوبید دلم واسش تنگ شده بود
_ لاله
_ جان
_ تو بخاطر من اسمی روی پسرمون نزاشتی ؟
_ آره
خم شد لبم رو بوسید :
_ خیلی دلم واست تنگ شده بود
_ منم
* * * * *
ارباب سالار پرسید :
_ اسم بچتون رو چی گذاشتید ؟
امیرعباس لبخندی زد و گفت :
_ میعاد
لبخندی روی لب ارباب سالار نشست
_ قشنگه
انگار همشون این اسم رو دوست داشتند و یه خاطره ای پشت این اسم بود
_ به من نگاه کن
خیره به چشمهاش شدم که پرسید ؛
_ تو خوبی ؟
_ آره
اما قلبم داشت از جاش کنده میشد خیلی بد شده بود ، چقدر فشار بدی بود
_ لاله
_ جان
_ مراقب پسرمون باش
_ چشم
میدونستم این عمارت چقدر خطرناک هستش و من هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم این رو مطمئن بودم !.
اجازه نمیدادم هیچ مشکلی پیش بیاد میخواستم زندگیش پر از شادی باشه .

شیرین اومد روبروم وایستاد و گفت :
_ خوشحالی
خیره بهش شدم و گفتم :
_ چرا داری چرت و پرت میگی واسه ی خودت نکنه عقلت رو از دست دادی ؟
_ یه پسر واسه ی این خاندان بدنیا آوردی ، حالا جانشین امیرعباس هستش اما …
_ خفه شو اسم پسرم رو به دهن کثیفت نیار ، هر کینه ای تو قلب سیاهت هست نگه دار واسه ی خودت بهم اجازه نمیدم باعث ناراحتی من بشی شنیدی ؟
_ چی قلب من سیاه ؟
_ آره
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و آهسته جوابش رو دادم :
_ بله
_ مشکلی پیش اومده ؟
_ نه بریم
بعدش همراهش داخل اتاقمون شدیم که خیره به من شد و گفت :
_ چی داشت میگفت ؟
_ زر زر
اخماش رو تو هم کشید :
_ لاله
_ داشت زر مفت میزد همون حرفای همیشگی منم جوابش رو دادم قرار نیست همش بهش بها بدیم ساکت میشه دهنش رو میبنده
_ درسته
دستم رو تو دستش گرفت :
_ به من نگاه کن ببینم
تو چشمهاش زل زدم که پرسید ؛
_ اذیتت کرد ؟
_ ن
_ درمورد پسرمون …
_ حق نداره اسمش رو بیاره کافیه چیزی به ذهنش بیاد تا با دستای خودم جونش رو بگیرم
امیرعباس من رو تو آغوشش کشید :
_ آروم باش نیاز نیست انقدر حرص و جوش بخوری بهش اجازه ی کاری نمیدم .

میعاد پسر خوشگلم حسابی تپل شده بود مشخص بود به باباش رفته مخصوصا رنگ چشمهاش حسابی خیره بهش شده بودم که صدای نازنین اومد :
_ حسابی محوش شدی
نگاه ازش گرفتم و گفتم :
_ احساس مادرانه خیلی خوبه انقدر پسرم رو دوستش دارم که حد نداره
لبخندی روی لبش نشست و گفت ؛
_ واست خیلی خوشحال هستم !.
_ ممنون
واقعا ازش ممنون بودم همیشه پیشم بودند از من حمایت میکردند همه ی اینا باعث شادی من میشد
_ لاله
_ جان
_ شیرین که تو این مدت اذیتت نکرد ؟
_ نه
_ خوبه
اصلا بهش اجازه نمیدادم بخواد بیاد سمتم چ برسه بخواد اذیتم کنه
_ نازنین
_ جان
_ مراقب نگار باش نزار اون مهسای عوضی بخواد زندگیش رو خراب کنه
لبخندی زد :
_ مطمئن باش نمیتونه همچین کاری کنه چون قبل اینکه شما برگردید ، سامیار یه روز حسابی رید بهش قشنگ حسابش رو گذاشت کف دستش
چشمهام گرد شد
_ چخبر شده بود مگه ؟
_ هیچی این عفریته خانوم میخواست خودش رو بندازه به سامیار نتونست
میدونستم چی داره میگه کاملا هم درکش میکردم و میدونستم پس نباید بهش فشار میاوردم …
_ لاله
_ جان
_ اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو
_ چشم
همه خیلی خوب بهم رسیدگی میکردند مخصوصا که این اولین نوه بود و نور چشمی ارباب سالار بود همه امیرعباس رو به طرز خاصی دوستش داشتند
_ لاله
_ جان
_ مامان بابات چرا نیومدند ؟
_ کار داشتند وگرنه خیلی دوست داشتند
سری تکون داد ، واقعا مامان بابا حسابی واسم زحمت کشیده بودند تو این مدت انقدر که باعث شده بودند شرمندشون بشم و نمیتونستم واسشون جبران کنم !.

 

یک دیدگاه

  1. پارت جدید بزاررررررررررررررررررررررررر😶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *