رمان تعصب/پارت یازده

_میریم خونه صحبت میکنیم زود باش
رویا با جدیت گفت:
_من جایی نمیام کارای طلاق توافقی رو آماده کن تو اولین فرصت جدا میشیم و هر کسی میره پی زندگی خودش
آرسین پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_فکر کردی به همین راحتی طلاقت میدم !؟
_مجبوری
آرسین با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نه بابا اونوقت کی گفته من مجبور هستم تو رو طلاق بدم !؟
_چون تو عاشق آرام هستی بخاطر اون دست روی من بلند کردی بار ها گفتی میخوای طلاقم بدی پس الان چی داری میگی الان میخوای بیام تو اون خونه چیکار کنی اینبار باهام !.
آرسین نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفت:
_داری منو عصبی میکنی رویا نزار سگ بشم اون روی من بالا بیاد
اینبار من قبل از رویا گفتم:
_مثلا اون روی سگت بالا بیاد میخوای چه غلطی بکنی !؟
_تو ساکت باش
خواستم عصبی بتوپم بهش که صدای رویا بلند شد:
_آرسین برو من باهات جایی نمیام اینبار باید تکلیف من رو روشن کنی
آرسین خواست چیزی بگه که صدای آریا اومد:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
آرسین به عقب برگشت به آریا خیره شد و گفت:
_اومدم دنبال زنم
آریا عصبی بهش خیره شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_زن دقیقا کدوم زن هان !؟
آرسین ساکت بهش خیره شده بود که آریا به سمتش رفت بهش خیره شد و گفت:
_خواهرم رو فراموش کن نمیخوام دیگه اطرافش ببینمت فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش نگاهم به رویا افتاد که چشمهاش پر شده بود میدونستم چقدر عاشق آرسین و دوست داره آرسین برای بودن باهاش تلاش کنه حتی حرف هاش هم از ته قلبش نبود
_اون خواهر تو هست اما زن من هم هست و من میخوام ببرمش هیچکس هم نمیتونه جلوی من و بگیره
آریا عصبی شد اینبار فریاد کشید:
_گوه خوردی مرتیکه ی عوضی فکر کردی میزارم خواهرم بیاد تو خونه ی تو کثافط که کتکش بزنی این همه مدت بخاطر رفاقتی که باهات داشتم سکوت کردم نمیخواستم تو زندگیتون دخالت کنم فکر میکردم انقدر عاقل هستی که درست و غلط رو تشخیص بدی اما اشتباه فکر میکردم تو سکوت من رو اشتباه متوجه شدی فکر کردی خواهرم بی کس و کاره و هر کاری دوست داشتی میتونی بکنی.
آرسین خونسرد به آریا خیره شده بود وقتی حرف های آریا تموم شد بهش زل زد و گفت:
_رویا باید با من بیاد تو چه بخوای چه نخوای اون زن منه و الان هر کاری من میگم باید انجام بده
_تو آرام رو دوست داری یا رویا رو !؟

_رویا!
با شنیدن این حرف آرسین بهت زده بهش خیره شدم یعنی واقعا رویا رو دوست داشت پس چرا کتکش زده بود و اون رو به این حال و روز انداخته بود نمیتونستم باور کنم متعجب بهشون خیره شده بودم که صدای سرد آریا بلند شد:
_ببرش اما خدا شاهده بیام ببینم حتی یه خش رو صورت یا بدن خواهر من افتاده زندگیت رو تباه میکنم میدونی اینکارو میکنم آرسین منو میشناسی ، از آرام هم فاصله میگیری اون فقط خواهر زن تو همین نه بیشتر نه کمتر.
بعدش به سمت رویا برگشت و گفت:
_برو وسایلت رو جمع کن باید همراه شوهرت بری
رویا بدون اینکه هیچ اعتراضی کنه به سمت اتاقش رفت و بعد از گذشت چند دقیقه حاضر و آماده اومد همراه آرسین رفت به سمت آریا برگشتم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_چطور اجازه دادی اون بره !؟
آریا با شنیدن این حرف من به سمتم برگشت و گفت:
_آرسین شوهرش اون باید میرفت
_اما اگه دوباره باهاش …
_نمیکنه!
خیلی محکم این حرف رو زد
_از کجا انقدر مطمئن هستی اون همچین کاری نمیکنه !؟
آریا نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
_چون آرسین دوستش داره کتک زدنش هم از روی عشق بوده چون حرف هایی که رویا زده اون رو تحریک کرده ، من هیچ عشقی نسبت به آرام تو چشمهاش نمیبینم اون اگه آرام رو دوست داشت لحظه ای تردید نمیکرد و به سمتش میرفت اما اینکارو نکرد و اومد دنبالش زنش
_خیلی مطمئن داری حرف میزنی آریا شاید حق با تو باشه ، اما اون کاری که با رویا کرد اصلا قابل بخشش نیست!
_تو عشق همه چیز قابل بخشش
پوزخندی روی لبهام نشست
_عجب
آریا بهم خیره شد و گفت:
_میدونی من خیلی رفتار های بدی با طرلان داشتم شکنجه اش کردم بارها از دست من کتک خورد حسادتش رو تحریک کردم و کار هایی که نباید کردم اما طرلان من و بخشید
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_دروغ میگی
به چشمهای ناباور من خیره شد و گفت:
_نه
_باورم نمیشه تو همچین کار هایی کرده باشی آخه چجوری پس چرا طرلان هیچوقت درموردش حرف نمیزنه !؟
_چون نمیخواد گذشته رو زیرو رو کنه اما همینو بدون اون خیلی منو دوست داره!
با شنیدن این حرفش اه تلخی کشیدم دوست داشتن گاهی باعث میشد آدما بی رحم میشن اما بخشش تو عشق زیاد بود مخصوصا با کار هایی که گاهی شبیه شکنجه میشد!

با دیدن اون دختره که کنار بهادر ایستاده بود نفس عمیقی کشیدم من نباید کم میاوردم و جا میزدم
اومدم به سمت اتاق کار خودم برم که آریا از اتاق بهادر اومد بیرون و اسمم رو صدا زد:
_بهار
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم لبخندی زدم
_آریا تو اینجا چیکار میکنی
با شنیدن این حرف من لبخند محوی روی لبهاش نشست
_مثل اینکه یادت رفته من یکی از شریک های کاری اینجام
_جان با من کاری داشتی !؟
_آره
آریا به سمت من اومد همراهش داخل اتاق من شدیم آریا در رو بست و خیره به چشمهای من شد و گفت:
_میخوام یه چیزی بهت بگم اما قول بده آروم باشی نمیخوام از دهن کس دیگه ای بشنوی داغون بشی
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم چیشده بود مگه من بخوام داغون بشم ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_خوب میشنوم !؟
_بهادر نازیلا رو عقد کرده
با شنیدن این حرفش خشکم زد به گوش هام اعتماد نداشتم ناباور بهش خیره شده بودم که صداش بلند شد:
_آروم باش تو نباید کم بیاری
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست من نباید کم میاوردم اما مگه میشد عشق من با کسی جز من نامزد کرده بود قطره اشک تلخی روی گونه هام چکید چقدر عوضی بود بهادر من ذره ای براش ارزش نداشتم پس چرا باید بشینم گریه کنم با حرص اشکام رو پس زدم
_مهم نیست
_بهار
سرد جوابش رو دادم
_بله
_غصه نخور من …..
وسط حرفش پریدم و خیلی محکم گفتم:
_من و بهادر طلاق گرفتیم پس اصلا مهم نیست اون با کی رابطه داره یا زن گرفته ، اون الان یه مرد مجرد حقش بود که دوباره ازدواج کنه درست مثل من که الان مجرد هستم و میتونم دوباره ازدواج کنم
صدای بهت زده ی آریا اومد:
_بهار
به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_دیوونه شدی چی داری میگی این حرفات یعنی چی !؟
شمرده شمرده گفتم:
_یعنی اینکه دیگه هیچی برای من مهم نیست
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_نمیخوای عاقل بشی بهار ، دیوونه بازی درنیاری خیلی خطرناک شدی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_بهادر حتی ذره ای ارزش نداره برام که بخوام کاری انجام بدم آریا
آریا سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_مواظب خودت باش بهار کارت تموم شد میام دنبالت برم خونه ی ما نمیخوام امشب تنها باشی
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم
_میترسی خودکشی کنم !؟
با شنیدن این حرف من چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_نه

_پس من امشب میتونم تنها باشم
آریا با جدیت بهم خیره شد و گفت:
_میدونم میتونی تنها باشی و انقدر عاقل هستی که کار احمقانه ای انجام ندی اما طرلان هم مثل تو اصلا حالش خوب نیست نمیدونم چش شده میخوام امشب کنارش باشی فکر میکنم پیش هم باشید حال جفتتون بهتر باشه شما زن ها بهتر همدیگر رو درک میکنید
با شنیدن این حرف آریا نگران بهش خیره شدم و گفتم:
_طرلان چرا حالش خوب نیست نکنه اذیتش کردی !؟
نگاه جدی به من انداخت و پر از تحکم اسمم رو صدا زد:
_بهار
_خوب چیه تو همیشه اون رو اذیت میکنی
بدون توجه به این حرف من گفت:
_بعد تموم شدن ساعت کاری جلوی شرکت منتظرت هستم
_باشه
بعدش بدون هیچ حرف دیگه ای رفت ، روی میز وا رفته نشستم و به فکر فرو رفتم حالا که بهادر با یکی دیگه نامزد شده بود من باید چیکار میکردم من هنوز عاشقش بودم لعنتی نتونسته بودم فراموشش کنم.
* * * * *
وقتی داشتم سوار آسانسور میشدم بهادر هم همزمان با من اومد سوار شد ساکت ایستاده بودم که صدای بهادر بلند شد:
_خوش میگذره
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم پوزخندی کنج لبهام نشست و ناخوداگاه لحنم تلخ شد
_به شما بیشتر
با شنیدن این حرف من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_این مدت زبونت خیلی دراز شده
_آخه دیگه شوهری ندارم که بخواد بهم زور بگه هر کاری دوست داشتم انجام میدم من الان یه زن آزاد هستم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_بلبل زبونی نکن
_بازم میگم بهت مربوط نیست من هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم و هر طوری که دلم بخواد رفتار میکنم
بعدش لبخند حرص دراری بهش زدم که به سمتم اومد و تقریبا چسپیده بود به من و خیره به چشمهام شد
_خوب میشنوم
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید و گفتم:
_چی رو میخوای بشنوی !؟
_همون حرف های قشنگی که داشتی میزدی
_برو کنار بهادر من هیچ حرفی با تو ندارم
_تا الان که خوب داشتی بلبل زبونی میکردی چیشد موش زبون تو خورده
زبونم رو در آوردم و گفتم:
_نه ببین سرجاش هست اما به وقتش حرف میزنم حالا برو کنار دارم خفه میشم مثل اینکه زن گرفتی پس چرا چسپیدی به من !؟
_حسودیت شده !؟
_چرا باید به زن زشت و بیریخت تو حسودی کنم آخه !؟
با شنیدن این حرف من به خنده افتاد که حرصی گفتم:
_برو کنار بهادر وگرنه جیغ میزنم
خونسرد گفت:
_نمیرم
_باشه خودت خواستی
دهن باز کردم جیغ بزنم که با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه خون گرفتم با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم که چشمهاش رو بسته بود و داشت اروم من رو میبوسید کثافط!

شروع کردم به مشت زدن تا دست از بوسیدن من برداره اما مگه بیخیال میشد خسته دست از تقلا کردن برداشتم ، وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد نفس عمیقی کشیدم با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_عوضی چجوری جرئت کردی به من دست درازی کنی هان تو فکر کردی کی هستی هر وقت دلت خواست من رو ببوسی آشغال هوسباز تو زن داری
پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_من هر وقت دلم بخواد تو رو میبوسم و هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نشونت میدم میتونم چه کار هایی انجام بدم که تو حتی به فکرت هم نمیرسه
با باز شدن آسانسور بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم با حرص گذاشتم رفتم دستم رو محکم روی لبم کشیدم نمیخواستم هیچ اثری روی لبهام باشه ، با دیدن ماشین آریا به سمتش رفتم و سوار شدم که صدای متعجب آریا بلند شد:
_چرا انقدر عصبی هستی حالت خوبه !؟
_وقتی یه بیشعور عین بهادر تو شرکت کنارت باشه اصلا نمیشه اعصابت آروم باشه و حالت خوب باشه
آریا با شنیدن این حرف من به خنده افتاد که چشم غره ای بهش رفتم و حرصی گفتم:
_خنده داشت !؟
_نه
_پس برای چی داری میخندی !؟
آریا شونه ای بالا انداخت و گفت:
_همینجوری بی اعصاب حالا تو چرا انقدر حرص و جوش میخوری بهادر که عادتش شده حرص تو رو دربیاره
_گوه خورده بره حرص زنش رو دربیاره ن من و
آریا بدون اینکه دیگه هیچ حرفی بزنه ماشین رو روشن کرد و راه افتاد به روبروم خیره شده بودم اصلا حال درست درمونی نداشتم واقعا از دست بهادر عصبی بود و توقع نداشتم باهام اون شکلی رفتار کنه
با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نباید بیشتر از این بهش فکر میکردم تا اعصابم خورد بشه پیاده شدم همراه آریا به سمت خونه حرکت کردم که ایستاد و اسمم رو صدا زد
_بهار
ایستادم متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_جان چیزی شد !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید میخواست چیزی بگه اما انگار پشیمون شد چون گفت:
_بیخیال چیز مهمی نبود
فقط سری تکون دادم و حرکت کردم اما میدونستم حتما یه چیزی شده که آریا میخواست بهم بگه اما چرا پشیمون شد خدا میدونست بهتر بود فعلا صبر میکردم اگه چیز مهمی بود و به من مربوط میشد آریا خودش بلاخره میگفت.
* * * * *
_طرلان داری گریه میکنی چیشده آخه !؟
به جای اینکه جوابم رو بده شدت گریه اش بیشتر شد که نگران بغلش کردم و سعی میکردم آرومش کنم وقتی آرومتر شد اون رو از خودم جدا کردم به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_طرلان حرف بزن داری نگرانم میکنی

_ سه روز پیش رفته بودم بیمارستان برای چکاپ میدونی که دارم به ماه آخر نزدیک میشم دکتر بهم گفت ممکن بعد زایمان زنده از اتاق عمل بیرون نیام من …
ساکت شد اشکاش صورتش رو خیس کرده بودند شکه بهش خیره شده بودم باورم نمیشد یعنی واقعا همچین اتفاقی افتاده بود و ممکن بود که بعد از بدنیا آوردن بچه جونش رو از دست بده اما چطور ممکن بود اگه همچین چیزی بود باید قبلش میفهمیدند پس چرا الان که داره به ماه آخر نزدیک میشه به صورتش خیره شدم و گفتم:
_ببین طرلان همچین چیزی اصلا امکان داره فردا با هم میریم پیش یه دکتر دیگه من ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_فایده نداره بهار من به همه ی دکتر هایی که فکرش رو بکنی رفتم وقتی فهمیدم حامله بهم گفتند اما من دوست نداشتم بچه ام رو سقط کنم اون قلبش شکل گرفته بود چجوری میتونستم از دستش بدم
ناباور بهش خیره شده بودم
_تو چیکار کردی طرلان !؟
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی آریا تو اتاق پیچید
_بگو حرف هات فقط یه دروغ بوده !؟
وحشت زده به عقب برگشتم آریا تو چهار چوب در ایستاده بود و با خشم داشت به طرلان نگاه میکرد ، طرلان بی وقفه داشت گریه میکرد با صدای گرفته ای گفت:
_من فقط ….
_باتوام طرلان !؟
با شنیدن صدای عربده ی آریا بهش خیره شد و ترسیده گفت:
_من فقط دوست نداشتم بچه ام بمیره من ….
_به چه قیمتی به قیمت از دست دادن جونت ما که بچه داشتیم چرا همچین کاری کردی طرلان !؟
_دوستش داشتم من
_من و چی دوست داشتی !؟
_آریا
_هیس کافیه فردا میریم پیش دکتر باید مشخص بشه این قضیه بعدش حساب تو رو میرسم فکر نکن به همین راحتی از این قضیه میگذرم من نمیزارم اون بچه بدنیا بیاد و جون تو رو بگیره میفهمی من اون بچه رو بدون تو نمیخوام
طرلان با بغض اسمش رو صدا زد
که آریا عصبی تر از قبل بهش خیره شد و گفت:
_بسه نمیخوام دیگه چیزی بشنوم به اندازه کافی حرفات رو شنیدم فهمیدم چقدر برات بی ارزش بودم
طرلان سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد
آریا عصبی فریاد کشید
_چطور تونستی همچین مسئله مهمی رو از من پنهون کنی فکر نمیکنی من باید تصمیم میگرفتم ما دو تا بچه دیگه هم داریم به اونا فکر نکردی چطور تونستی انقدر بی رحم و سنگدل باشی هان جواب بده !؟
_قلبش داشت میتپید آریا من چجوری میتونستم کاری کنم که اون قلبش وایسته و بمیره اون بچه ی ماست!
_اما بخاطرش تو باید بمیری فکر کردی اگه همچین چیزی بشه من اون بچه رو میخوام بدون تو اون و نمیخوام اینو شک نکن طرلان فردا هم میریم پیش دکتر تا دیر نشده هر کاری لازم شده باید انجام بدند نباید تو رو از دست بدم حتی شده به قیمت از دست دادن اون بچه!

چشمهای طرلان از شدت ترس و وحشت گرد شده بود میتونستم ببینم چقدر ترسیده اما خوب فایده ای نداشت من هم به اندازه آریا عصبی و شکه شده بودم این اصلا قابل باور نبود که طرلان بخواد بخاطر بچه ای که میخواست تا یه مدت دیگه بدنیا بیاد جونش رو از دست بده اون خودش دوتا بچه داشت چرا به اونا فکر نکرده بود نمیتونستم درکش کنم سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_آریا
با شنیدن صدای طرلان با اخم بهش خیره شد و سرد گفت:
_بله
_من جایی نمیام من نمیخوام بچه ام رو از دست بدم حتی به قیمت از دست دادن جون خودم
آریا عصبی بهش خیره شد و گفت:
_تو خیلی غلط میکنی فکر کردی دست خودته من نمیزارم هیچ اتفاقی برای تو بیفته الان هم قصد ندارم چیزی بشنوم.
بعد از تموم شدن حرفش گذاشت از اتاق رفت بیرون که نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_این چه کاری طرلان جلوی آریا نمیخواستم بهت چیزی بگم تا بیشتر از این عصبی نشه اما تو خیلی خودخواهی به پسر و دخترت اصلا فکر نکردی که همچین تصمیمی گرفتی هان فکر کردی بعد از تو کی قراره برای اونا مادری کنه میدونی آریا بعد از تو به چه حال و روزی قراره بیفته به همه ی اینا فکر کردی که همچین تصمیم احمقانه ای گرفتی !؟
_نه
_پس لابد دیوونه شدی آره یا شاید هم عقلت رو از دست دادی نظرت چیه !؟
_من صدای قلب بچه ام رو شنیدم نمیخواستم از دستش بدم تو چرا همچین فکری درباره ی من میکنی آخه !؟
_تو به غیر از این بچه ای که داخل شکمت هست دوتا بچه ی دیگه هم داری آیا به اونا هم فکر کردی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد چند دقیقه اما بعدش با صدای گرفته ای گفت؛
_آریا بچه هارو خیلی دوست داره مواظبشون هست میدونم
_احمقی خیلی زیاد طرلان چجوری فکر کردی که به همچین نتیجه احمقانه ای رسیدی
_بسه بهار نمیخوام چیزی بشنوم
پوزخندی به صورت گرفته اش زدم و گفتم:
_آره چرا اصلا باید بخوای بشنوی تو یه خودخواهی که فقط به فکر خودت هستی نه بچه هات نه آریا ذره ای برای تو مهم نیستند اما اینو بدون بعد از تو هیچکس قرار نیست خوشبخت بشه اینو فراموش نکن
بعدش بلند شدم خواستم از اتاق خارج بشم که اسمم رو صدا زد
_بهار
به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم که گفت:
_یه دختری رو دیدم میخوام بعد از مرگ من با اریا ازدواج کنه من ….
قهقه ی بلندی زدم واقعا دیوونه شده بود انگار به همه چیز فکر کرده بود وای طرلان از دست تو که فقط داشتی قلب هممون رو خون میکردی ، وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_تو دیوونه شدی اصلا حالیت نیست چی داری میگی!

بعدش عصبی از اتاق خارج شدم و بیشتر اونجا نموندم تا به مزخرفاتش گوش بدم طرلان قصد داشت دیوونه امون کنه با حرف هاش آخه چجوری میتونست انقدر راحت درباره مردن صحبت کنه اون هم با آریایی که انقدر دیووانه وار دوستش داشت بی شک اون یه دیوونه بود
_آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت:
_دیدی چقدر براش بی ارزش بودم بخاطر بچه ای که حتی بدنیا هم نیومده میخواست جون خودش رو بگیره دارم دیوونه میشم طرلان
_اون دوستت داره …
عصبی حرف من رو قطع کرد
_اون حتی ذره ای نسبت به من علاقه نداره که اگه داشت همچین تصمیمی نمیگرفت ، من بدون اون بچه رو نمیخوام نمیزارم بدنیا بیاد من طرلان رو از دست نمیدم به هیچ قیمتی
امشب نمیتونستم حتی با حرف زدن هم آریا رو اروم کنم میدونستم الان چقدر حالش دلش آشوب خدایا خودت بهش کمک کن آه دلسوزی کشیدم که آریا از خونه خارج شد امشب باید با خودش خلوت میکرد هضم حرف هایی که شنیده بود خیلی سخت بود میدونستم چقدر عاشق طرلان
* * * * *
_طرلان حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای کارن با چشمهای قرمز شده که بخاطر بی خوابی و گریه دیشب بود بهش خیره شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_آره
_اما صورتت خیلی رنگ پریده اس
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست من خوبم
با شنیدن صدای زنگ تلفن برداشتم که صدای منشی پیچید:
_پرونده ۲۳۰ رو آماده کردی ببر اتاق رئیس الان
_باشه
بلند شدم به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بفرمائید داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_پرونده ای که گفته بودید رو آوردم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد ، نمیدونم چی تو صورت من دید که اخماش رو بشدت تو هم کشید و گفت:
_صورتت خیلی رنگ پریده اس این چه حال و روزیه برای خودت درست کردی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست
اون یه غریبه بود برای من الان و همسرش یکی دیگه بود پس نیازی نبود نگران حال من باشه! بلند شد به سمتم اومد خواست دستش رو روی پیشونیم بزاره که ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_دارید چیکار میکنید !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_تو حالت خوب نیست نیاز به استراحت داری

اون روز که اصلا حال درست حسابی نداشتم برای همین خیلی زود برگشتم خونه خودم و خوابیدم چون تمام شب رو بیدار بودم ، نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی بیدار شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله
صدای عصبی آریا تو گوشی پیچید
_کدوم گوری هستی چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی
متعجب از شنیدن فریادش آهسته گفتم:
_من از شرکت اومدم خونه خوابیدم ، نشنیدم چی شده حالا چرا داری فریاد میزنی !؟
انگار سعی داشت خونسرد باشه با صدای خش دار شده ناشی از عصبانیت گفت:
_گفتند از شرکت خیلی وقته رفتی حالت زیاد خوب نبوده اومدم خونت اما اصلا در رو باز نکردی هر چی هم باهات تماس گرفتم جواب نمیدادی نگرانت شدم گفتم شاید اتفاق بدی افتاده
_نگران نباش من حالم خوبه
_باشه پس میام دنبالت
_برای چی !؟
_بریم خونه ما
_نه آریا لازم نکرده من همینجا میمونم امروز اصلا حال درست حسابی ندارم من رو درک کن باشه فقط یه امروز میخوام تنها باشم‌
_باشه
بعد از خداحافظی با آریا بلند شدم به سمت سرویس رفتم دست و صورتم رو شستم به سمت آشپرخونه حرکت کردم که صدای بی وقفه زنگ خونه داشت میومد انگار یکی دستش رو گذاشته بود و اصلا قصد نداشت برنداره معلوم نبود کدوم دیوونه ای حرصی به سمت در رفتم و باز کردم با عصبانیت خواستم چیزی بگم که با دیدن بهادر دهنم باز موند اون اینجا چیکار میکرد
_تو
من و کنار زد اومد داخل که متعجب شدم این چه کاری بود اون برای چی اومده بود ، حرصی در رو بستم به سمتش رفتم و گفتم:
_این چه کاریه انجام دادی هان !؟
با شنیدن این حرف من عصبی به صورتم خیره شد و داد زد:
_برای چی به درسا گفتی تو زن من بودی قصدت از اینکار چی بود من خیلی وقته تو رو طلاق دادم پس مرض داشتی اون همه کسشعر تلاوت کردی
با دهن باز بهش داشتم نگاه میکردم اون انقدر عصبی بود که انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با خشم مثل خودش بهش چشم دوختم و فریاد زدم :
_فکر کردی در مقابل اون همه توهین ساکت میشم و هیچی نمیگم نه من ساکت نمیشم و از هیچکس هم ترسی ندارم ، الانم از خونه من گمشو بیرون تا با صد و ده تماس نگرفتم
_کافیه دفعه بعدی به همسر نزدیک بشی تا نشونت بدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *