رمان تعصب/پارت سیزده

_ خیلی دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما حیف که نمیخواستم مهمونی شما خراب بشه ، دختره ی کثافط فکر کرده پخیه واسه خودش یا یه داف نگاه به چهره اش بندازه تو آینه آدم عقش میگیره بهش نگاه کنه .
_ موافقم باهات .
با شنیدن صدای شاهین از پشت سرم به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم که لبخند جذابی زد و گفت :
_ سلام خانوم زیبا
این بشر خیلی مودب بود همیشه برای همین بود که همه دوستش داشتیم ، بی اختیار لبخندی روی لبهام نشست
_ سلام خوشتیپ
با شنیدن این حرف من لبخند روی لبهاش عمیق تر شد و گفت :
_ میدونم
_ خیلی خودشیفته شدیااا
با شنیدن این حرف من به خنده افتاد ، بعد چند ثانیه که گذشت گفت :
_ تو چرا انقدر حرصی شده بودی کی تو رو اذیت کرده بود خوشگل بلا !
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ واقعا میخوای بفهمی کی من رو اذیت کرده !؟
_ آره
_ همسر عفریته بهادر ‌.
چشمهاش گرد شد متعجب گفت :
_ چی !؟ مگه تو زن بهادر نبودی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید مگه اون خبر نداشت از بهادر جدا شدم ، به جای من طرلان این سئوال رو پرسید :
_ مگه تو نمیدونستی بهار و بهادر طلاق گرفتند !؟
شکه گفت :
_ نه
طرلان نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن چهره ی شاهین هر لحظه بیشتر از قبل متعجب میشد وقتی حرف هاش تموم شد ، شاهین با بهت گفت :
_من خبر نداشتم هیچکدوم اینارو .
بعدش به سمت من برگشت و ادامه داد :
_ واقعا متاسفم .
با شنیدن این حرفش لبخندی تلخی بهش زدم و گفتم :
_ اشکال نداره ‌.
_ همسر جدید بهادر کدوم !؟
به سمتی که درسا ایستاده بودم اشاره کردم ، شاهین با اخم بهش خیره شد و گفت :
_ اینو من میشناسم خیلی دختر هرزه و آویزونی چجوری بهادر باهاش ازدواج کرده !؟
پوزخندی زدم :
_ عاشقش شده .
شاهین مثل من پوزخندی زد و گفت :
_ نمیشه گفت عشق شاید مجبور شده که اون هم یه دلیلی باید داشته باشه و خیلی زود معلوم میشه ‌
_ هیچ دلیلی وجود نداره بهادر عاشق این زن شده .
_ تو دیوونه شدی واقعا !
_نه فقط دارم حقیقت رو بهت میگم ، بعدش دیگه بهادر اصلا برای من اهمیتی نداره فقط این همسرش داره مخ منو میخوره هی راه به راه متلک میندازه دوست داشتم یه جوری برینم بهش اما بخاطر مهمونی طرلان و آریا سکوت کردم .
_ با همچین آدم هایی بنظر من اصلا باید صحبت هم نکرد چه برسه به بحث و دعوا که اعصاب ادم خورد بشه .

گرم صحبت با شاهین شده بودم و اون اعصاب خوردی رو خیلی زود فراموش کرده بودم ، شاهین انقدر خونگرم بود که آدم همش دوست داشت باهاش صحبت کنه
_ طرلان
با لبخند بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
به سمتی که بهادر ایستاده بود اشاره کرد و گفت :
_ اونجا رو نگاه یه جوری داره من و نگاه میکنه آدم میترسه ازش حس میکنم بهادر تو رو دوست داره .
پوزخندی بهش زدم :
_ ساده ای شاهین اون اگه من و دوست داشت این همه بلا سر من درنمیاورد بعدش الان از خودخواهیش هست که انقدر عصبی شده دوست داره ناراحت یه گوشه بشینم به اون فکر کنم .
شاهین یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت :
_ اما من اینطور فکر نمیکنم
کلافه بهش خیره شدم و گفتم :
_ میشه درموردش صحبت نکنیم هر وقت درموردش صحبت میکنم بعدش عصبی میشم .
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه خوشگل خانوم عصبی نشو .
بهش خندیدم و دوباره گرم صحبت شدیم ، با وجود شاهین تو مهمونی به من خیلی خوش گذشت چون دیگه اصلا هواسم سمت بهادر پرت نمیشد .
_ میخوای برسونمت !؟
_ نه ممنون امشب همینجا میمونم .
شاهین سری تکون داد و رفت ، بهادر هم یه خداحافظی خیلی سرد با آریا و طرلان کرد رفت همراه همسر عزیزش درسا منم انگار نه انگار که اصلا بهادری وجود داره
_ بهار
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
لبخندی زد و گفت :
_ حالت خوبه !؟
_ آره چطور !؟
_تموم مدت مهمونی با شاهین گرم گرفته بودی ، نکنه قصد داشتی حرص بهادر رو دربیاری !؟
پوزخندی زدم :
_ بهادر اصلا برای من مهم نیست بخوام حرصش رو دربیارم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اما بهادر تموم مدت داشت نگاهت میکرد و انگار خیلی عصبی شده بود تو کنار ….
حرفش رو قطع کردم
_ اصلا مهم نیست برای من که اون عصبی شده باشه یا نه ما طلاق گرفتیم ، اون ازدواج کرده نه رفتار من باید برای اون مهم باشه نه رفتار اون درسته !؟
_ حق با توئه اما بهادر دوستت داره و هنوز روی تو غیرت داره این رو رفتارش نشون میداد.
_ دوست داشته باشه برای من مهم نیست چون من دوستش ندارم .
بعدش به سمت اتاقی که برای من بود رفتم تا استراحت کنم ، دروغ بود اینکه بهادر برای من مهم نیست چون واقعا مهم بود من هنوز دوستش داشتم

امروز اومده بودم با کارن خداحافظی کنم و پرونده های شرکت رو تحویل بدم چون قرار بود تا دو هفته دیگه برگردم کاندا برای انجام دادن کار هام ، مامان هم گفت مشهد میمونه این مدت و حال هواش اونجا بهتر شده برای همین خیال من راحت تر شده بود .
_ پس میخوای من رو تنها بزاری آره !؟
با شنیدن این حرف کارن تلخ خندیدم
_ میرم کارام رو انجام بدم بعدش برای همیشه برمیگردم میخوام تو شرکت داداشم مشغول به کار بشم اما بعدش همیشه باهات در تماس هستم و فراموشت نمیکنم .
_ دلم برات تنگ میشه بهار مواظب خودت باش .
_ تو هم همینطور
بعد از خداحافظی با کارن پرونده ها رو برداشتم به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای گرفته اش بلند شد :
_ بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود داشت یه چیزی رو مطالعه میکرد بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :
_ زود باش کارت رو بگو برو بیرون .
_ پرونده ها رو براتون آوردم .
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد نگاه دقیقی بهم انداخت پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ دیشب خیلی بهت خوش گذشت انگار .
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشید انگار میخواست بحث دیشب رو پیش بکشه و من اصلا این رو نمیخواستم چون دوست نداشتم زیاد باهاش حرف بزنم ، به سمت میزش رفتم و بدون توجه به حرفی که زده بود پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم :
_ کار من امروز تموم شده ، اینم پرونده هایی که باید آماده میکردم .
مچ دستم رو گرفت که با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم
_ داری چیکار میکنی دستم و ول کن !
با شنیدن این حرف من عصبی خندید و گفت :
_ چرا خوشت نمیاد دستت رو بگیرم دوست داری یکی دیگه دستت رو بگیره مثلا اون پسره شاهین !؟
_ به تو هیچ ربطی نداره .
با شنیدن این حرف من با خشم بلند شد و بدون اینکه دستم رو ول کنه صندلی رو دور زد به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ چیه سختت هست من دستات رو بگیرم آره !؟
_ ببین بهادر دیگه داری شورش رو درمیاری ، منظورت از این حرفا چیه مگه من عشقت هستم یا دوست دخترت که داری من رو بازخواست میکنی !؟
_ زن منی !
خدایا این مرد واقعا دیوونه بود ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نه واقعا مثل اینکه عقلت رو از دست دادی ، یادت نیست من و تو طلاق گرفتیم و الان هیچکدوم از کار های من به تو مربوط نیست !؟
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت :
_ اشتباه فکر کردی ، درسته طلاقت دادم اما هنوز من صاحبت هستم و تو مال منی .

_ فکر کردی من وسیله شخصی هستم که تو صاحب من باشی آره بعد طلاق تو هیچ نسبتی با من نداری الان هم دستم رو ول کن تا جیغ نزدم همه بیان داخل اتاق ببینند رئیس عوضیشون داره چیکار میکنه .
بهادر فشار دستاش رو بیشتر کرد و با صدای خش دار شده از عصبانیت گفت :
_ هر چقدر دوست داری جیغ بزن اتاق عایق صدا داره و هیچکس صدات رو نمیشنوه .
با شنیدن این حرفش عصبی تر از قبل ادامه دادم :
_ واقعا که خیلی پست و رذلی درست مثل گذشته اصلا عوض نشدی حتی یه ذره .
بهادر در حالی که به چشمهام خیره شده بود گفت :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم بهار اصلا دوست ندارم کنار اون مرتیکه ببینمت شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بازم میگم اصلا به تو ربطی نداره و من هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم حتی شده باهاش وارد رابطه میشم ببینم میخوای چیکار کن ….
هنوز حرفم تموم نشده بود که کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید بی هوا خیلی خشن لبهاش رو روی لبهای من گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ، چشمهام گرد شده بود اون چجوری میکرد من رو ببوسه عصبی خواستم با پام بکوبم وسط پاهاش که فهمید و پاهام رو بین پاهاش قفل کرد تقلا اصلا فایده نداشت ، اشک تو چشمهام جمع شده بود نمیدونم چقدر گذشت که ازم جدا شد تب دار به چشمهام خیره شد و با صدای گرفته و بمی گفت :
_ چرا داری گریه میکنی دوست داری اون مرتیکه تو رو ببوسه لمس کنه آره !؟
خیره به چشمهاش نالیدم :
_ خیلی پست شدی چجوری میتونی همچین کاری باهام بکنی فکر کردی من یه هرزه هستم آره !؟
با شنیدن این حرف من فشار دستاش رو دور کمرم بیشتر کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسپوند و گفت :
_ هیچوقت همچین فکری درمورد تو نکردم
_ پس چرا الان یه کاری کردی فکر کنم هرزه ام !؟
_ فقط میخواستم بهت ثابت کنم صاحب تو من هستم و تو تا آخر عمرت محکم هستی که مال من باشی .
پوزخندی بهش زدم میون گریه و گفتم :
_ تو خیلی خودخواهی فکر کردی بعد تموم کار هایی که انجام دادی ، من هنوز عاشقت هستم !؟
_ مگه قبلا عاشقم بودی !؟
با شنیدن این حرفش هول شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نه چه ربطی داره من اصلا عاشق تو نبودم
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد کفری بشم لعنتی گند زده بودم حالا میخواستم جمع و جورش کنم

_ ببین بهادر اصلا دوست ندارم اینجا دعوا راه بندازم فقط اومدم این پرونده ها رو تحویلت و برم اصلا دوست ندارم دیگه حتی اتفاقی تو رو ببینم .
_ تو همیشه من رو میبینی خوشگلم .
با شنیدن این حرفش احساس کردم دود از سرم بلند شد چقدر خودخواه بود این بشر دندون قروچه ای کردم و گفتم :
_ مشخص میشه ، حالا دستت رو بردار .
دستش رو برداشت و در حالی که داشت با اون لبخند مضحک روی لبهاش به من نگاه میکرد گفت :
_ خیلی دلم برات تنگ میشه .
_ اما من نمیشه .
بعدش از اتاقش خارج شدم انقدر عصبی شده بودم با شنیدن حرف هاش که حد نداشت ، با دیدن درسا که داشت میومد اتاق بهادر بدون توجه بهش خواستم رد بشم که صداش بلند شد ؛
_ مگه بهت نگفته بودم دیگه نمیخوام تو رو اطراف شوهرم ببینم !؟
من که داشتم میرفتم پس بد نبود حساب این خانوم رو میرسیدم به سمتش برگشتم و لبخند حرص دراری بهش زدم و گفتم :
_ میدونی چیه من اصلا مشتاق دیدن همسر تو نیستم ، پس مونده ی من باشه برای تو من عادت ندارم به پس مونده های بقیه نمیدونم چی باعث شده فکر کنی من چشمم دنبال کسی هست که خودم پسش زدم .
چشمهاش قرمز شده بود با خشم به من خیره شد و گفت :
_ تو چجوری جرئت میکنی ….
وسط حرفش پریدم :
_ مگه تو کی هستی که من بخوام جرئت کنم آخه ، تو خودت رو چی فرض کردی یه آدمی که خیلی سطح بالاست و همه چشم دارند جای اون باشند آره !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ پشیمون میشی .
_ نه اصلا از حرف هایی که زدم پشیمون نمیشم ، الان هم با اجازه من میخوام برم .
با شنیدن این حرف من خشمگین شد اما اصلا به روی خودش نیاورد و رفت سمت اتاق بهادر منم بعد خداحافطی با کارمند های شرکت برگشتم خونه آریا و طرلان .
_ چیشده انقدر کبکت خروس میخونه !؟
به سمت طرلان برگشتم و با لبخند بهش خیره شدم
_ حال همسر بهادر رو گرفتم برای همین انقدر خوشحال هستم حالا دلیل خوشحالی من رو فهمیدی !؟
_ آره
_ راستی طرلان
_ جان
_ آریا کجاست !؟
_ رفته پیش دکتر مثل اینکه قراره درمورد وضعیت من بهمون کمک کنه .
_ آریا خیلی داره سختی میکشه تا حالا هیچکس رو ندیدم مثل اون انقدر مرد باشه .

چند ماه گذشته بود و خیلی اتفاق ها افتاده بود ، آریا با کمک بهترین دکتر ها تونست جون طرلان و بچه اش رو که یه پسر خوشگل بود نجات بده بدون اینکه اتفاقی براشون بیفته ، مامان تصمیم گرفت برای همیشه تو مشهد بمونه کنار خانواده اش خانواده ای که بعد چندین سال تازه دخترشون رو بخشیده بودند ، مامان خواست منم برم برای همیشه مشهد با اونا زندگی کنم اما من نمیتونستم برای همین یه خونه خریدم و تو شرکت آریا مشغول به کار شدم .
دیگه خبری از بهادر نداشتم خیلی وقت بود که داشتم به نبودش عادت میکردم .
_ بهار
با شنیدن صدای منشی آریا که یه دختر ریزه میزه خوشگل بود با لبخند به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
صورتش از خجالت قرمز شد و با صدای آرومی گفت :
_ رئیس با شما کار داره .
_ باشه الان
با رفتنش بلند شدم به سمت اتاق آریا حرکت کردم تقه ای زدم که صدای خشک و جدی اش بلند شد :
_ بیا داخل .
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم به صورت گرفته اش خیره شدم و گفتم :
_ با من کاری داشتی آریا !؟
_ آره ، بیا بشین .
متعجب رفتم روی مبل نشستم آریا خیلی کلافه و نگران بود دلیل این نگرانیش رو نمیتونستم درک کنم یعنی چیشده بود که تا این حد نگران به نظر میرسید
_ آریا
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد
_ جان
_ چیشده چرا انقدر نگران و کلافه هستی نکنه برای طرلان اتفاق افتاده !؟
بلند شد اومد روبروم نشست و گفت :
_ نگران نباش برای هیچکس هیچ اتفاقی نیفتاده
_ پس چیشده زود باش بگو آریا داری نگرانم میکنی ‌
_ بهادر !
با شنیدن این حرفش برای چند دقیقه بهت زده بهش خیره شدم من تا حالا تو این چند ماه نه اسمی از بهادر برده بودم نه چیزی ازش شنیده بودم و اون داشت الان از اون میگفت ، نفس عمیقی کشیدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ من هیچ کاری باهاش ندارم نمیخوام چیزی درموردش بشنوم .
اومدم بلند بشم که صداش بلند شد :
_ حالش خیلی بده !
با شنیدن این حرفش خشک شده سر جام نشستم ناباور به آریا خیره شدم یعنی چی حالش بده مگه چیشده بود انگار نگاه سئوالی و منتظر من رو فهمید چون گفت :
_ درسا رو طلاق داده چون بهش خیانت کرده و دوباره اون حسی که همیشه داشت برگشته سمتش از همه متنفر شده ، میدونی اون الان ….
حرفش رو قطع کردم
_ اینا الان چه ربطی به من داره آریا !؟
با شنیدن این حرف من اه تلخی کشید و گفت :
_ میخوام بیشتر مراقب خودت باشی .

_ چرا باید بیشتر مراقب خودم باشم من خیلی وقته رابطه ای با بهادر ندارم حتی هیچ ارتباطی هم باهاش نداشتم .
آریا دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت :
_ باز هم تو مراقب خودت باش بهار هر موقع هم مشکلی پیش اومد برات باهام در تماس باش من نمیخوام هیچ آسیبی بهت برسه تو برای من مثل یه خواهر هستی !
لبخندی بهش زدم
_ ممنون آریا تو خیلی به من فکر میکنی ‌.
فقط سرش رو تکون داد بعد یه سری صحبت کردن درمورد کار های شرکت از اتاقش خارج شدم داشتم به سمت اتاق خودم میرفتم که صدای پر از عشوه نگین یکی از دختر های هرزه شرکت که با همه میلاسید اومد :
_ خجالت نمیکشه با رئیس متاهل رابطه داره .
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد داشت درمورد کی صحبت میکرد
_ وای اصلا بهش نمیاد اینارو نگو زشته اصلا همچین چیزی امکان نداره بهار دختر خوبیه .
صدای پوزخندش اومد و بعدش صدای نفرت انگیزش
_ دیوونه ای کجا دختر خوبیه با همه رابطه داره اون !
با شنیدن حرف هاش از سرم دود میزد بیرون کثافط فکر کرده همه مثل خودش هستند یه هرزه ، عصبی به سمتش رفتم و فریاد کشیدم :
_ تو چی داری زر زر میکنی هان !؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و با وقاحت گفت :
_ چیه خجالت کشیدی از این که همه واقعیت رو درموردت فهمیدند از اینکه چه آدم پست و هرزه ای هستی !؟
نفس عمیقی کشیدم
_ ببین دخترجون من مثل تو نیستم با رئیس ام رابطه داشته باشم همه میدونند آریا داداش و دوست منه درضمن من حتی با همسرش طرلان هم دوست هستم دلیلی نداره بخوام به دوستم خیانت کنم اما تو باید تاوان این چرندیاتی که گفتی رو پس بدی .
خواست چیزی بگه که در اتاق آریا باز شد و اومد بیرون نگاهی به من و نگین انداخت اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چیشده !؟
نگاهی به نگین ترسیده انداختم لبخند بدجنسی زدم و شروع کردم به تعریف کردن هر لحظه که میگذشت اخماش بیشتر تو هم میرفت بعد تموم شدن حرف هام چنان نگاهی به نگین انداخت که من جای اون حس کردم از ترس خودم رو خیس کردم ، نگین با صدای لرزون شده گفت :
_ داره دروغ میگه من ….
_ خفه شو !
ساکت شد که آریا با عصبانیت ادامه داد :
_ تو فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه بدی درمورد بهار همچین صحبت هایی بکنی فکر کردی نمیدونم به تموم کارمند های مرد این شرکت هر نوبت سرویس میدی و دنبال یه کیس پولدار هستی برای تور کردن چون دیدی من بهت محل سگ نمیدم شروع کردی به وراجی کردن آره !؟
_ نه من …
آریا پوزخند عصبی زد و شمرده شمرده گفت :
_ همین الان گورت رو از شرکت من گم میکنی و دیگه اصلا نمیخوام این اطراف ببینمت وگرنه یه بلایی سرت درمیارم که تا عمر داری فراموش نکنی من و میشناسی دیگه درسته میدونی چه کار هایی از دستم برمیاد .

کنار خیابون ایستاده بودم ساعت یازده شب بود و خیابون خلوت حتی پرنده هم پر نمیزد عجب غلطی کردم با آریا زودتر نرفتم تا این ساعت شب موندم شرکت خدایا حالا باید چیکار میکرد ، هنوز ایستاده بودم که ماشین مدل بالای مشکی رنگ کنار پاهام ایستاد کلافه نفسم رو فرستادم بیرون که شیشه ماشین کشیده شد پایین با عصبانیت بدون اینکه به راننده نگاه کنم غریدم :
_ برو آقا من اینکاره نیستم مزاحم نشو !
صدای آشنایی اومد :
_ اگه اینکاره نبودی هم کس دیگه ای بود جای من کار تو رو یکسره میکرد مخصوصا با سر و وضعی که برای خودت درست کردی .
این بهادر بود خدایا که داشت این حرف ها رو به من میزد برای چند دقیقه بی حرکت ایستاده بودم و داشتم به حرف هاش فکر میکردم که وقتی تونستم معنی حرف هاش رو درک کنم با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ برو بهادر .
بدون توجه به حرف من گفت :
_ سوار شو این موقع شب هیچ ماشینی از اینجا رد نمیشه .
با غیض بهش خیره شدم
_ من سوار ماشین آدمی مثل تو نمیشم پس گورت رو گم کن .
چشمهاش برقی زد که نمیتونستم بفهمم معنیش چیه ، با خونسردی بهم خیره شد و گفت :
_ میل خودته اما باید بدونی اینجا هیچ ماشینی رد نمیشه ممکنه امشب گیر یکی بیفتی و یه بلایی سرت بیاد .
با شنیدن این حرفش ترسیدم خوب همین امشب چیزی نمیشد فقط یه شب بود ، سوار ماشین شدم که بهادر حرکت کرد
تموم مدت جفتمون ساکت بودم که بلاخره بهادر سکوت رو شکست
_ این موقع شب تو خیابون چیکار میکردی تنها !؟
دوست داشتم بگم به تو چه ، اما از اونجایی که دوست نداشتم باهاش دعوا راه بندازم خیلی خانوم جوابش رو دادم :
_ مشغول انجام دادن کار هام شده بودم زمان از دستم در رفت و این شد .
_ بهتره بیشتر دقت کنی و هواست به ساعت باشه این موقع شب برای یه خانوم تنها تو خیابون اصلا موقعیت خوبی نیست مخصوصا که گرگ زیاد شده !
_ حالا که چیزی نشد .
دوباره ساکت شدم دوست داشتم بپرسم تو اون موقع شب اونجا چیکار میکردی کنار شرکت اما فقط سکوت کردم که صداش بلند شد :
_ دوست پسر داری !؟
پوزخندی کنج لبهام نشست
_ نه
_ چرا !؟
به نیم رخش خیره شدم یعنی براش مهم بود من دوست پسر داشته باشم یا وارد رابطه شده باشم یخورده حالش رو بگیرم فکر نکنم بد باشه لبخند خبیثانه ای روی لبهام نشست بدون اینکه نگاهم رو از نیم رخش بگیرم گفتم :
_ دوست پسر ندارم اما تو یه رابطه هستم خیلی عاشقش هستم میدونی اون هم خیلی من و دوست داره هر شب با هم هستیم اصلا بدون …
با ایستادن یهویی ماشین چون کمربند هم نبسته بودم پرت شدم جلو و سرم به شیشه خورد آخی از درد گفتم سرم گیج رفت اما زیاد طول نکشید که بهادر من رو به سمت خودش برگردوند و بدون توجه به حال من با خشم غرید :
_ تو چه زری زدی ، وارد رابطه شدی هر شب باهاش هستی کدوم حرومزاده ای جرئت کرده به زن من نزدیک بشه هان به ناموس من خودم دوتاتون رو جر میدم بهار تو ….
_ بهادر
با شنیدن صدای بی حال من ساکت شد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد که چشمهام سیاهی رفت و آخرین صدایی که تو گوشم پیچید صدای فریاد بهادر بود :
_ بهار

با احساس سردرد زیاد چشمهام رو باز کردم سرم رو گرفتم و با ناله سر جام نشستم کمی که سرم بهتر شد نگاهی به اتاق نا آشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا دیگه کجا بود من اینجا چیکار میکردم یکم به مخم فشار آوردم که تموم اتفاق هایی که دیشب افتاده بود یادم اومد ، زیر لب لعنتی گفتم و بلند شدم دنبال لباس هام میگشتم که در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل با خشم بهش خیره شدم و غریدم :
_ عوضی چرا من و آوردی اینجا تو قصد نداری دست از سر من برداری دیشب مثل یه حیوون رفتار کردی و باعث شدی سرم آسیب ببینه حالا من و آوردی خونه ات نکنه دوست داری شب هم تختت رو برات گرم کنه !؟
متفکر بهم خیره شد و گفت :
_ بد فکری هم نیست .
چشمهام گرد شد عوضی به سمتش حمله ور شدم که دستام رو تو هوا گرفت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نچ نچ این همه خشونت برای یه خانوم انقدر خوب نیست عزیزم .
عزیزم رو با یه لحن مسخره ای گفت که باعث شد کفری بشم این بشر چی از جون من میخواست .
_ دستم و ول کن .
_ باشه خانوم کوچولو .
وقتی دستم رو ول کرد با عصبانیت گفتم :
_ من نه خانوم کوچولو هستم نه حوصله ی سر و کله زدن با تو رو دارم بهم بگو لباس هام کجاست میخوام برم .
اشاره ای به سمت کمد کرد و گفت :
_ لباس هات اونجاست میتونی بپوشی و بری .
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ نکنه نقشه ای داری خیلی مشکوک میزنی !
با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد ، جدی شد و گفت :
_ عاشق چشم و ابروت نیستم که تو رو بخوام بدزدم دیشب سرت آسیب دید منم مجبور شدم تو رو بیارم اینجا .
دندون قروچه ای کردم و گفتم :
_ حتی اگه بخوام بمیرم هم دوست ندارم آدمی مثل تو بهم کمک کنه .
بعدش به سمت کمد رفتم لباس هام رو بیرون کشیدم و به سمت حموم رفتم و پوشیدم ، از حموم خارج شدم بهادر هنوز داخل اتاق ایستاده بود کیفم رو که کنار پا تختی بود برداشتم و خواستم از اتاق خارج شم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ مواظب خودت باش دیگه من نیستم بهت کمک کنم ممکنه گیر آدمای بیفتی که بهت رحم نکنند .
با پوزخندی که روی لبهام بود به سمتش برگشتم و گفتم :
_ هیچ آدمی نمیتونه به اندازه ی تو بد باشه اینو مطمئن باش و امیدوارم دیگه هیچوقت تو رو اطراف خودم نبینم .
_ بدبخت ترین آدمی که تو زندگیم دیدم تو هستی .
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم منظورش از این حرف چی بود که داشت میزد
_منظورت چیه !؟
_ واضح بود ، تو فکر میکنی من عاشقت هستم برای همین دیشب سر راهت قرار گرفتم و الان هم اولش فکر کردی تو رو دزدیدم اما همه ی فکرات اشتباه از اب در اومد ، دلم برات میسوزه انقدر بدبخت هستی که هنوز عاشق منی و داری بهم فکر میکنی .
با شنیدن حرف هاش عصبی شدم اون نمیتونست همچین چیز های بدی به من نسبت بده .

راه رفته رو برگشتم مقابلش قرار گرفتم و با صدایی که از شدت عصبانیت داشت میلرزید گفتم :
_ تو یه آدم روانی هستی که هیچکدوم از زن هایی که داشتی بهت علاقه نداشتن همشون یا بهت خیانت کردن یا از ترسشون فرار کردند منم جزو همون دسته هستم که از دستت فرار کردم ، درسا بهت خیانت کرد چرا چون تو یه آدم نامتعادل هستی .
چشمهاش قرمز شد بی هوا گلوی من رو گرفت و محکم فشار داد که اشک تو چشمهام حلقه زد ، با صدایی که انگار از ته گلوم داشت بیرون میومد گفتم‌ :
_ دستت رو بردار دارم خفه میشم .
فشار دستش رو بیشتر کرد و با خشم تو صورتم غرید :
_ من نامتعادل هستم آره الان بهت نشون میدم نامتعادل بودن یعنی چی .
من رو روی دستاش بلند کرد و پرتم کرد روی تخت که آخی از درد گفتم داشت پیراهنش رو درمیاورد با وحشت بهش چشم دوختم و گفتم‌ :
_ میخوای چیکار کنی !؟
پوزخند عصبی زد و گفت :
_ چیشد از من ترسیدی هان‌ چون نامتعادل هستم الان بهت نشون میدم نامتعادل بودن یعنی چی .
یا خدا رسما دیوونه شده بود میخواست چیکار کنه عجب غلطی کردم باهاش دهن به دهن شدم ترسیده گفتم :
_ ببین تو الان حالت عادی نداری لطفا دست بردار
اومد روی تخت خم شد تو صورتم و گفت :
_ چیشد از شوهر سابقت ترسیدی ، تو که تا چند دقیقه پیش خوب بلبل زبونی میکردی !
_ ببین داری اشتباه میکنی بهادر برو کنار وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه .
با حالت تمسخر گفت :
_ اوخی ترسیدی خانوم کوچولو !؟
_ نه چرا باید از آدمی مثل تو بترسم آخه مگه کی هستی !؟
_ شوهر سابقت یه دیوونه روانی که زن هاش یا فرار میکنند یا خیانت حالا میخوام بهت نشون میدم عاقبت زن فراری من چیه .
_دیوونه شدی بهادر دست بردار از اینکارات برو کنار خل شدی انگار این قضیه برای یکسال پیش نه الان .
_ اما من میخوام بخاطر حرف هات تنبیهت کنم ‌
چشمهام گرد شد و خواستم چیزی بگم که با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید ، با رفتن دستش زیر مانتوم و قرار گرفتن دستش رو شکمم که داشت نوازش میکرد و به سمت پایین میرفت چشمهام گرد شد و به خودم اومدم فشاری به سینه اش وارد کردم اما زور من کجا و زور اون کجا ! خسته از تقلا کردن ساکت موندم قطره اشکی روی گونم چکید که لبهاش رو برداشت و خمار گفت :
_ هنوز زوده برای اشک ریختن خوشگلم .
عصبی لب گاز گرفتم و گفتم :
_ تو یه دیوونه روانی هستی میخوای باهام چیکار کنی !؟
جنون وار خندید و گفت :
_ کار های خوب خوب !
اینبار خیلی خشن لباس هام رو تو تنم پاره کرد و بدون توجه به گریه های من کار خودش رو انجام داد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *