رمان تعصب/پارت دوازده

پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم و با لحن بدی گفتم :
_من نه با زنت نا با خودت هیچ کاری ندارم درضمن انقدر خار و ذلیل نشدم خودم رو کوچیک کنم هر غلطی دوست داشتی انجام بده فقط از من فاصله بگیر حالا از خونه من گمشو بیرون
با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد از شدت خشم و با صدای عصبی گفت:
_خیلی زیادی پرو شدی فکر کردی خبریه یا نکنه کسی داره ازت حمایت میکنه که ….
_چه اراجیفی داری برای خودت میبافی چه حمایتی ، اون دختره کلی حرف بار من کرد توقع داشتی ساکت باشم چون زن تو ، اگه هر کس دیگه ای هم بود در مقابلش سکوت نمیکردم حالا هری حوصله شنیدن هری صد من یه غاز تو رو ندارم
_با بد کسی در افتادی بهار خانوم
بعد انداختن نگاه تهدید آمیزی گذاشت رفت که همونجا روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن به سختی تموم مدت جلوی خودم رو گرفته بودم بهادر خیلی عوض شده بود این همه حرف بهم زد که اصلا حق من نبود آه تلخی کشیدم کاش میشد همه این اتفاقات رو یه جوری تغیر داد
* * * *
_بهار چرا چشمهات انقدر قرمز شده !؟
میدونستم بخاطر گریه های دیشب و بیدار موندنم اصلا بعد رفتن بهادر نتونسته بودم درست حسابی بخوام ، امروز هم پنجشنبه بود و شرکت تعطیل بود چه بهتر چون دوست نداشتم قیافه ی بهادر رو ببینم مخصوصا با شنیدن حرف های زشتی که بهم زده بود
_بهار
با شنیدن دوباره صدای طرلان سرم و بلند کردم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_هواست کجاست !؟
_ببخشید چیزی گفتی !؟
_نه انگار اصلا حالت خوب نیست ، بگو ببینم دیشب چیشده که به این حال و روز افتادی و الان هم اصلا حال درست درمونی نداری !؟
_چیزی نیست دیشب نتونستم بخوابم بخاطر همین بود
با حرص اسمم رو صدا زد:
_بهار
_جان
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:
_به من دروغ نگو تعریف کن چیشده برای چی انقدر ناراحت شده بودی که تموم دیشب رو نشستی گریه کردی ببین چشمهات شده کاسه خون ، اصلا هم سعی نکن من رو بپیچونی .
میدونستم طرلان تا قضیه رو کامل نفهمه اصلا بیخیال این ماجرا نمیشه! پس شروع کردم به تعریف کردن اتفاقاتی که دیشب افتاده بود وقتی حرف هام تموم شد صدای بهت زده اش بلند شد
_داری راست میگی !؟
_آره
_چطوری به خودش جرئت داد بیاد اونجا تو رو تهدید کنه بعد از اون همه بلایی که سرت در آورد پسره ی عوضی خودش انگار خیلی دست بالا گرفته نه !؟

_ مشکل از منه طرلان نباید انقدر بهش رو میدادم که باعث بشه اینجوری باهام صحبت کنه ، اومده بود تا بخاطر همسر جدیدش یه مشت حرف مفت بار من کنه برای همین خیلی دلم ازش گرفت دیگه حتی نمیخوام بهش فکر کنم بهادر خیلی وقته من رو از قلبش انداخته بیرون
صدای عصبی طرلان بلند شد
_وقتش نشده تو هم از قلبت اون رو پرت کنی بیرون !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی کنج لبهام نشست من انقدر یعنی شجاع بودم که بتونم اون رو از قلبم بندازم بیرون ، سری تکون دادم تا افکار آزار دهنده ام رو پس بزنم با صدای گرفته ای گفتم :
_همین کار رو میکنم
_بهار
_جان
با حرص به چشمهام خیره شد و گفت :
_انقدر من و حرص نده وقتی یه چیزی رو دارم درست حسابی بهت میگم چرا این شکلی رفتار میکنی آخه
_بیخیال طرلان نمیخوام درباره اش صحبت کنم
_باشه .
میخواستم بحث رو عوض کنم برای همین به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_پس آریا کجاست !؟
با شنیدن این حرف من صورتش گرفته شد و با صدای غمگینی گفت :
_ از همون موقع که باهاش بحثم شد دیگه اصلا بهم محل نمیده ، مواظبم هست باهام صحبت میکنه اما سرد شده دارم میترسم ازش ، آخه مگه من چه اشتباهی کردم من فقط نمیخواستم بچه ام رو از دست بدم
_خودخوداه شدی طرلان
با شنیدن این حرف من بهت زده گفت :
_خودخواه !؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_آره خودخواه
_چرا همچین حرفی داری میزنی !؟
_چون تو واقعا خودخواه شدی بدون در نظر گرفتن احساس آریا قصد داشتی جون خودت رو بگیری ، فکر کردی بعد تو حال آریا چی میشه ، سرنوشت بچه هات که قراره بدون مادر بزرگ بشن چی میشه !؟ از همه مهمتر سرنوشت این بچه ای که قراره بدنیا بیاد روزی صد باز از بدنیا اومدنش پشیمون میشد چرا چون هیچکس بهش محبت نمیکرد همه اون رو نحس میدونستند چون جون مادرش رو گرفته آریا بشدت ازش متنفر میشد
وحشت زده گفت :
_بسه
پوزخندی بهش زدم
_به هیچکدوم از اینا فکر نکرده بودی درسته برای همین همچین تصمیم احمقانه ای گرفته بودی آره !؟
_نه
_پس چی !؟
_من نمیخواستم جونش رو بگیرم طرلان من یه مادرم نمیدونی نمیتونم بچه ام رو بکشم
_واقعا مادری ، پس چرا به ساتین و سوگند اصلا فکر نکردی هان اون دوتا به مادر احتیاج نداشتند ، یا نکنه فکر کردی اونا اصلا بچه هات نیستند و ….
اینبار فریاد کشید :
_بسه

چشمهاش پر از اشک شده بود با گریه نالید :
_ من بچه هام رو دوست دارم بهار عاشق آریا هستم چرا داری من و اذیت میکنی ، چرا سعی نمیکنی برای یکبار هم که شده من رو درک کنی اون بچه تو شکم منه داره نفس میکشه قلبش داره میتپه چجوری میتونم به کشتنش فکر کنم .
_پس میتونی به نابود شدن من و زندگی بچه هات فکر کنی آره !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشت و گفت :
_خیلی ظالم شدی آریا
آریا با شنیدن این حرفش عصبی خندید و رو به من گفت :
_میشنوی چی داره میگه من ظالم شدم آره !؟
طرلان سرش رو تکون داد که آریا عصبی به سمتش رفت بازوش رو گرفت و خشمگین گفت :
_تو هنوز ندیدی من چجوری ظالم میشم که داری اینو میگی ، بعدش برات وقت دکتر گرفتم میریم پیشش اگه هر کاری گفت همون و انجام میدم اصلا هم نظرت برای من مهم نیست
_آریا …
آریا دستش رو روی لب طرلان گذاشت و خشن گفت :
_هیس هیچی نگو طرلان من به اندازه کافی عصبی هستم
بعدش نگاه طولانی و عمیقی به طرلان انداخت و گذاشت رفت ، آه تلخی کشیدم آریا و طرلان خیلی زندگی عاشقانه ای داشتند چی شد که به اینجا رسید ، مقصرش چه کسی بود طرلان یا آریا ، شاید جفتشون
_بهار
به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و گفتم :
_ هیس آروم باش گریه نکن
با شنیدن این حرف من شدت گریه هاش بیشتر شد ، وقتی آروم شد با صدای گرفته ای گفت :
_آریا خیلی عصبی بود از دستم
_حق داشت منم از دستت خیلی عصبیم آخه این چه کاریه انجام دادی ، بعدش الان دیگه نمیخواد خودت رو ناراحت کنی و شروع کنی به گریه کردن با گریه چیزی درست نمیشه
با صدای خش دار شده از گریه گفت :
_اما من ….
_ نمیخواد دیگه درباره اش صحبت کنی برو استراحت کن من برم با آریا صحبت کنم
_باهاش صحبت کن منصرف بشه من ….
نگاه عصبی بهش انداختم که ساکت شد و مظلوم سرش رو پایین انداخت که گفتم :
_ببین تو و آریا عاشق هم بودید پس بهتره هر چه زودتر این رابطه مثل اولش بشه فهمیدی !؟
_آره
بعدش لبخندی بهش زدم
_من میرم با آریا صحبت کنم تو هم بهتره هر چه زودتر سر عقل بیای سعی نکن شوهرت رو عصبی کنی ، هیچکس اندازه آریا تو رو دوست نداره اگه تو نباشی بی شک آریایی هم وجود نخواهد داشت
قطره اشکی روی گونه اش چکید و با صدای گرفته ای گفت :
_منم دوستش دارم .
_میدونم

آریا داخل اتاق کارش بود ، تموم اتاق رو دود برداشته بود به سرفه افتادم که با صدای بم و خشکی گفت :
_ برو بیرون بهار میخوام تنها باشم .
بدون اینکه به حرفش گوش کنم به سمتش رفتم و با غیض گفتم :
_ دیوونه شدی بسلامتی هیچ معلوم هست چی داری میگی نشستی اینجا داری سیگار میکشی بدون اینکه بشینی تو آرامش برای حل شدن این مشکل فکر کنی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی سیگارش رو از پنجره پرت کرد بیرون به سمتم برگشت و با خشم غرید :
_ فکر کردی من الان خیلی خوشحال هستم و نشستم برای خودم عشق و حال میکنم آره !؟
با شنیدن این حرفش بهش زل زدم
_نه
_ پس میخوای چیکار کنم بشینم به طرلان کمک کنم تا جونش رو از دست بده میدونی چقدر تا الان خودم رو تحمل کردم تا یه بلایی سرش درنیارم ، اون میخواست بخاطر بچه ای که بدنیا اومده جون خودش رو بگیره ، اصلا حتی لحظه ای به من و بچه هامون فکر کرد !؟
_میدونی چیه آریا بهت حق میدم از دستش عصبی باشی ناراحت باشی تو خیلی طرلان رو دوست داری ، اما اونم عاشق ثمره های عشقش هست وقتی صدای قلبش رو شنیده نتونسته به فکر سقط کردن بچه باشه باهاش صحبت کن شک نکن انقدر دوستتون داره که بخاطر شماها از اون بچه بگذره ، شاید هم نیازی به سقط نباشه و راه حلی باشه که نه آسیبی به طرلان برسه نه به بچه اتون به جنبه ی مثبتش هم نگاه کن .
آریا کلافه بهم نگاه کرد و گفت :
_ فکر من دیگه به هیچ جایی قد نمیده کم کم حس میکنم دارم عقلم رو از دست میدم .
_ خدا بزرگ آریا تو الان باید آروم باشی و درست فکر کنی .
سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت :
_ حق با تو .
* * * * *
عصبی به درسا خیره شدم و فریاد زدم :
_معلوم هست داری چیکار میکنی !؟
پوزخندی زد و گفت :
_این شرکت برای شوهر منه و هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی !
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و با لحن بدی رو بهش گفتم :
_ حالا که اینجا شرکت شوهرت و هر غلطی دوست داری میکنی ، این برگه های جلسه ی امروز که خیلی مهم بود بشین خودت درستش کن به شوهرت تحویل بده ، و اینو یادت نره من کارمند شوهر تو نیستم هر کاری اون گفت انجام بدم .
بعدش اومدم از کنارش رد بشم که صداش بلند شد :
_تموم اینارو دوباره خودت باید آماده کنی نه من !
با شنیدن این حرفش با لبخند به سمتش برگشتم و گفتم :
_خیلی مطمئن داری حرف میزنی .

_ چون تو باید اینکارو انجام بدی !
پوزخندی به صورتش زدم ، چقدر مطمئن بود.
وسایلم رو برداشتم و کاغذ های پاره شد رو برداشتم به سمت اتاق جلسه حرکت کردم ، امروز کاری باهاشون میکردم که تا عمر دارند فراموش نکنند حتی اگه من کارمند بهادر هم بودم درسا حق نداشت همچین کاری انجام بده من یه کارمند بودم نه برده اش که هر جوری دلش خواست رفتار کنه به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و داخل شدم همه نشسته بودند داخل اتاق جلسه کنار کارن نشستم که بعد از صحبت های اولیه صدای بهادر بلند شد :
_ پرونده هایی که آماده شده رو بده .
همون کاغذ های پاره شده وسط پرونده رو بهش دادم که باز کرد با چشمهای گرد شده بهشون خیره شد ، بعدش خشمگین به سمت من برگشت و فریاد کشید :
_ اینا چیه !؟
با شنیدن صدای فریادش خونسرد به سمتش برگشتم و گفتم :
_ اینا برگه هایی هستند که همسر شما پاره کردند من کلی زحمت کشیدم آماده کردم و همسر شما تو یه دقیقه تموم زحمت های من رو به باد داد آخرش هم گفتند دوباره باید خودت آماده کنی من یه کارمند هستم نه برده ی همسر شما اگه مشکلی دارند میتونند با شما درمیون بزارند نه اینکه کار بقیه رو خراب کنند .
کارن عصبی از شنیدن حرف های من بلند شد و گفت :
_ من و بهار اومدیم برای درست کردن رابطه ی دو تا شرکت و این کار شما یه توهین .
بعدش برگشت به سمت من و گفت :
_ بلند شو بهار
بلند شدم که صدای خشک بهادر بلند شد :
_ این یه اشتباه از طرف هر کسی که هست مجازات میشه و دیگه تکرار نمیشه ، جلسه ی امروز هم کنسل دوستان .
بعدش بلند شد رفت که لبخندی روی لبهام نشست دلم خنک شده بود اون دختره عوضی مثلا قصد داشت یه درس درست حسابی به من بده اما به خودش داده شد .
* * * * * *
_ معذرت میخوام .
سرد به درسا خیره شدم و گفتم :
_ معذرت خواهی تو به درد من نمیخوره ، سعی کن از من فاصله بگیری من نه عاشق شوهرت هستم نه بهش چشم دارم که هر روز رفتار های زشت و زننده ی تو رو تحمل کنم .
با شنیدن این حرف من عصبی شد اما نمیتونست چیزی بگه
به سمت بهادر برگشتم و گفتم :
_ من یه مدت کوتاه اینجا هستم بعدش میخوام برگردم کاندا صحبت میکنم یه جایگزین بیارن برای من .
بهادر فقط سرش رو تکون داد انگار موافق بود با رفتن من ، قلبم از دیدن اینکارش آتیش گرفت اما اصلا به روی خودم نیاوردم .

_ درسته میخوای برگردی کاندا !؟
با شنیدن این حرف آریا به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ تو از کجا میدونی من میخوام برگردم کاندا !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ از بهادر شنیدم .
پوزخندی کنج لبهام نشست انگار خیلی خوشحال بود از رفتن من که همه جا نشسته بود از رفتن من میگفت کثافط عوضی یه کاری باهات میکنم تا عمر داری فراموش نکنی حالا وایستا و تماشا کن لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ برای همیشه قصد ندارم فقط میرم کار هایی که لازم هست رو انجام میدم بعدش برمیگردم اینجا دنبال کار میگردم من نمیتونم مامانم رو تنها بزارم .
آریا لبخندی به من زد و گفت :
_ نگران کار نباش میتونی بیای پیش من مشغول به کار بشی تو خیلی کارمند زرنگی هستی .
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم که صدای پر از حرص طرلان اومد :
_ پس بهار کارمند زرنگی آره و میتونه شرکت تو مشغول به کار باشه !؟
آریا به چشمهاش زل زد و گفت :
_ آره
طرلان جیغی کشید که با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ، با حرص به آریا چشم دوخت و گفت :
_ منم کارمند زرنگی بودم پس چرا نزاشتی به کار کردن ادامه بدم منم دوست داشتم مشغول باشم .
آریا خونسرد بهش خیره شد و گفت :
_ تو دیگه نیاز نداری به کار کردن دوتا بچه داشتیم من بودم باید بهمون رسیدگی میشد .
طرلان با اون شکم گندش اومد کنار من نشست و گفت :
_ منم میخوام بیام سر کار ببینم کی قراره جلوی من و بگیره .
آریا با دیدن این کارش ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ هر وقت از وضعیت سلامتیت با خبر شدم برای کار کردن تو شرکت هم یه فکری برات میکنم .
چشمهای طرلان برقی زد و گفت :
_ جدی میگی !؟
_ من تا حالا بهت دروغ گفتم !؟
طرلان لب برچید و گفت :
_ زیاد .
با دیدن قیافه ی آریا خنده ام گرفته بود اما به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم ، خداروشکر که رابطه ی بین آریا و طرلان دوباره درست شده بود نمیتونستم اون دوتا رو بدون همدیگه ببینم آه تلخی کشیدم که صدای آریا اومد :
_ چرا داری آه میکشی !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم
_ نمیدونم .
آریا نگاه عمیقی به من انداخت که طرلان من رو مخاطب قرار داد :
_ بهار
_ جان
_ فردا یه مهمونی برگزار کردم یادت نره تو هم دعوتی و حتما باید بیای .

با دیدن بهادر و درسا کم مونده بود از حال برم ، تحمل نداشتم اون دوتا رو کنار هم ببینم هنوز عادت نکرده بودم به این وضعیت میدونستم اونا زن و شوهر هستند اما مگه قلب من میتونست تحمل کنه ، به زبون میگفتم فراموش میکنم طاقت میارم اما از درون داشتم نابود میشدم
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان از افکارم خارج شدم بهش چشم دوختم لبخند مصنوعی زدم و گفتم :
_ جان
با نگرانی به صورتم خیره شد و گفت :
_ تو حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ آره من حالم کاملا خوبه نگران من نباش .
دستم رو داخل دستش گرفت و آهسته گفت :
_ فکر کن اون دوتا اصلا وجود ندارند و لذت ببر نباید ببینید بخاطر اونا اذیت شدی قوی باش مثل همیشه باشه !؟
_ باشه
طرلان لبخندی به صورتم پاشید و گذاشت رفت چشم چرخوندم داخل سالن با دیدن رویا کنار آرسین لبخندی روی لبهام نشست که چشمم به آرام افتاد خواهرش اخمام رو تو هم کشیدم شک نداشتم الان داشت رویا رو اذیت میکرد اصلا اسم این بشر رو نمیشد گذاشت خواهر ، الان یه کاری میکردم آتیش بگیره لبخند بدجنسی روی لبهام شکل گرفت که صدای آریا از پشت سرم اومد :
_ داری به چی فکر میکنی که همچین لبخند ترسناکی روی لبهات شکل گرفته !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خودت تماشا کن !
بعدش به سمت رویا و آرسین رفتم با شادی گفتم :
_ سلام
رویا به گرمی جواب من رو داد و آرسین کوتاه اما آرام اصلا جواب من رو نداد که اصلا مهم نبود ، نگاهم رو به آرسین دوختم و گفتم :
_ آقا آرسین این اصلا درست نیست که رویا رو پیش من نمیارید ، این رویا نامرد گفته بود تحمل دوری شما رو نداره اما نمیدونستم انقدر دوستت داره که حاضر نیست لحظه ای ازت جدا بشه بیاد پیش من .
رویا با بهت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ خوب چیه به شوهر خواهر دارم میگم مگه دروغه اخه !؟
صدای خش دار آرسین اومد :
_ منم طاقت دوری رویا رو ندارم اما حتما میارم یه روز پیش شما .
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم که صدای آرام بلند شد :
_ عشق یکطرفه فقط نابودی !
با شنیدن این حرفش نگاهم رو بهش دوختم و با تاسف گفتم :
_ عشق آرسین و رویا که یکطرفه نیست ، اما عشق تو یکطرفه است بخاطر حال و روزی که داری باید برات تاسف خورد .

عصبی نگاهی به من انداخت و رو به آرسین گفت :
_ نمیخوای جوابش رو بدی !؟
خیلی خونسرد به آرسین خیره شدم که نگاهی به رویا انداخت و گفت :
_ حق با بهار من چی باید بهش بگم اونوقت !؟
با شنیدن این حرف آرسین با دهن باز بهش داشت نگاه میکرد باورش نمیشد آرسین این شکلی جوابش رو داده باشه ، حق هم داشت فکر میکرد آرسین عاشقش شده صدای غمگین رویا بلند شد :
_ آرسین من هیچوقت ….
آرسین دستش رو گرفت و محکم گفت :
_ من ازت معذرت میخوام رویا .
رویا با دهن باز به آرسین خیره شد منم متعجب شده بودم که چرا داشت عذر خواهی میکرد نکنه میخواست بره پیش آرام ، با استرس بهش چشم دوختم که ادامه داد :
_ خیلی اشتباه کردم نباید اون روز دست روی تو بلند میکردم من دوستت دارم رویا از وقتی باهات ازدواج کردم آرام رو فراموش کردم حتی فکر کردن بهش هم خیانت بود و من نمیتونستم بهت خیانت کنم ، میدونم خیلی اذیتت کردم قلبت رو شکستم اما همه ی اینارو جبران میکنم .
_ تو واقعا خودت داری ….
ساکت شد نتونست ادامه بده انگار باورش نمیشد ، آرسین لبخند غمگینی بهش زد و گفت :
_ یه فرصت دوباره میدی میخوام زندگیمون رو بسازم !؟
رویا چشمهاش برق زد و با بغض نالید :
_ آره
آرسین محکم بغلش کرد که قطره اشکی روی گونم چکید ازشون فاصله گرفتم تا تنها باشند رفتم پیش آریا و طرلان که تموم مدت داشتند به ما نگاه میکردند ، صدای آریا بلند شد :
_ چیشد !؟
_ آرسین داشت یه فرصت دوباره از رویا میخواست برای شروع دوباره .
آریا لبخندی محوی زد و گفت ؛
_ انگار عاقل شده .
صدای طرلان بلند شد :
_ وای خیلی خوشحال شدم بلاخره داداش من عاقل شد ، خیلی از دستش ناراحت بودم من رویا رو دوست داشتم آریا همیشه دنبال خواهرش بود کلی سختی کشید و بعد از پیدا کردنش همیشه غصه میخورد چون خواهرش خوشبخت نبود بعد طلاقش با بهادر بعدش ازدواج با آرسین و سختی هایی که کشید اصلا یه روز خوش نداشت ، الان حقش هست این خوشبختی .
آریا دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت :
_ قربون خانومم بشم .
طرلان با ناز پشت چشمی براش نازک کرد که آریا بی طاقت خم شد و بوسه ای روی گونه اش کاشت که با چندش بهشون خیره شدم و گفتم :
_ شما دوتا چقدر حال به هم زن شدید .

مشغول صحبت کردن بودیم که صدای آشنای درسا اومد ؛
_ خلوت کردید طرلان جون .
طرلان لبخندی بهش زد و مشغول احوالپرسی باهاش شد اصلا حوصله ی این دختره رو نداشتم دوست داشتم برم که من و مخاطب قرار داد :
_ بهار
با اخم بهش خیره شدم و سرد گفتم :
_بله
_ شنیدم میخوای برای همیشه از شرکت بری درسته !؟
_ بله
_ خیلی ناراحت شدم چون نمیتونی همچین کاری پیدا کنی دیگه و ….
وسط حرفش پریدم
_ من میخوام برگردم کاندا بعدش هم اگه دوباره برگردم شرکت آریا مشغول به کار میشم من اصلا کارمند بهادر نبودم که ازش حقوقی دریافت کنم که حالا بخاطرش ناراحت شده باشم .
با شنیدن حرف های من ساکت داشت بهم نگاه میکرد انگار اون نمیدونست من کارمند بهادر نیستم صدای خش دار بهادر اومد :
_ میخوای برای همیشه برگردی کاندا !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ نه ، نمیخوام مادرم رو تنها بزارم یکبار مجبور شدم از خانواده و دوستام دور باشم اما اینبار دیگه مجبور نیستم استعفا میدم و برمیگردم بعدش میام شرکت آریا شاید یه کار برای من پیدا بشه .
صدای آریا بلند شد :
_ حتما یه شغل مناسب هست برات .
طرلان با حرص گفت :
_ اون منشی مسخره ات رو اخراج کن بهار رو ببر یا اون نقشه کش عوضی شرکت رو .
با شنیدن حرف هاش شروع کردم به خندیدن چقدر با حرص داشت اینارو میگفت نگاهم به بهادر افتاد که داشت خیره خیره نگاهم میکرد لبخند روی لبهام ماسید که درسا با کنایه گفت :
_ خوب نیست به شوهر بقیه اینجوری خیره بشی !
با شنیدن این حرفش نگاهم رو از بهادر گرفتم میخواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم که بهادر گفت :
_ درسا کافیه .
درسا ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد .
_ بهار
_ جان
_ اونجا رو ببین شاهین اومده .
با شنیدن این حرف طرلان به عقب برگشتم با دیدنش بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم :
_ عجب جیگری شده ، چقدر خوشتیپ شده لامصب .
بعدش به سمت طرلان برگشتم که نگاهم به بهادر افتاد داشت با خشم به من نگاه میکرد ، اصلا من هر جوری دوست داشتم صحبت میکردم به اون هیچ ربطی نداشت اون که دیگه شوهر من نبود ازش حساب ببرم یا بترسم خیلی عادی ازش چشم گرفتم به طرلان خیره شدم که لبخندی زد و با ذوق گفت :
_ خیلی عوض شده مگه نه بهار !؟
_ آره باورم نمیشه این همون شاهین باشه !
_ ولی خودمونیم بهار عجب چیزی شده آدم دوست داره همش نگاهش کنه .
_ بیخود !
با شنیدن صدای عصبی آریا طرلان ساکت شد ، و بعد چند ثانیه گفت :
_ البته من جز شوهرم دوست ندارم به هیچکس خیره بشم.

درسا با کنایه گفت :
_ خوبه بلاخره از فاز شوهر من کشیدی بیرون چسپیدی به بقیه .
با شنیدن این حرفش عصبی شدم چطور جرئت میکرد با من اینجوری صحبت کنه و بهم تیکه بندازه ، با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم :
_ انقدر بی عرضه هستی که نمیتونی شوهرت رو بچسپی و راه به راه به من تیکه میندازی ، البته حق هم داری با این قیاقه زشت و عملی که تو داری و همش شده آرایش باید هم بترسی یکی خوشگلتر از خودت مخ شوهرت رو بزنه و دلش رو ببره .
از چشمهاش داشت دود میزد بیرون ولی حقش بود نباید با من اینجوری صحبت میکرد اون خودش رو چی تصور کرده بود فکر میکرد به شوهرش چشم داریم .
صدای سرد و خشک بهادر بلند شد :
_ درسا معذرت خواهی کن زود باش !
درسا با خشم گفت :
_ من باید معذرت خواهی کنم اون به من توهین کرد اونوقت من باید ازش ….
_ درسا
انقدر محکم اسمش رو صدا زد که درسا کلافه سرش رو تکون داد فقط با دیدن اینکارش پوزخندی روی لبهام نشست این زن خیلی بدجنس بود حقش بود بهادر باهاش این شکلی صحبت کنه ، درسا نگاهی به من انداخت و گفت :
_ من هنوز حرفام همونه و اصلا قصد عذر خواهی از زن بی شخصیتی مثل تو ندارم .
بعدش گذاشت رفت با دهن باز بهش خیره شده بودم این زن چقدر داشت روی مخ من راه میرفت باید یه جوری حالش رو میگرفتم ، صدای آریا بلند شد :
_ بهادر همسرت خیلی بی ادب !
بهادر ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ آریا درست حرف بزن .
آریا پوزخندی بهش زد و گفت :
_ چرا از فهمیدن واقعیت ناراحت میشی !؟
_ ناراحت نشدم اما خوشم نمیاد درمورد زن من اینجوری صحبت کنی .
با شنیدن این حرف بهادر دوست داشتم جفت پا برم توی صورتش اما به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم .
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان نگاهم و از بهادر گرفتم و رو به طرلان گفتم :
_ جان
اشاره ای به سمت دیگه ای کرد و گفت :
_ بریم اونجا !؟
_ آره
همراهش به اون سمت رفتیم وقتی رسیدیم با حرص شروع کردم به غر زدن :
_ زن من زن من ، انگار زنش یه فرشته اس یه عفریته اس نشسته به من میگه از فاز شوهر من کشیدی بیرون آخه بدبخت من شوهر تو رو میخوام چیکار با اون صورت عملی و زشتش .
_ بسه انقدر حرص نخور .
_ وای طرلان دیدی چجوری داشت باهام صحبت میکرد !؟
_ آره‌

_ خیلی دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما حیف که نمیخواستم مهمونی شما خراب بشه ، دختره ی کثافط فکر کرده پخیه واسه خودش یا یه داف نگاه به چهره اش بندازه تو آینه آدم عقش میگیره بهش نگاه کنه .
_ موافقم باهات .
با شنیدن صدای شاهین از پشت سرم به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم که لبخند جذابی زد و گفت :
_ سلام خانوم زیبا
این بشر خیلی مودب بود همیشه برای همین بود که همه دوستش داشتیم ، بی اختیار لبخندی روی لبهام نشست
_ سلام خوشتیپ
با شنیدن این حرف من لبخند روی لبهاش عمیق تر شد و گفت :
_ میدونم
_ خیلی خودشیفته شدیااا
با شنیدن این حرف من به خنده افتاد ، بعد چند ثانیه که گذشت گفت :
_ تو چرا انقدر حرصی شده بودی کی تو رو اذیت کرده بود خوشگل بلا !
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ واقعا میخوای بفهمی کی من رو اذیت کرده !؟
_ آره
_ همسر عفریته بهادر ‌.
چشمهاش گرد شد متعجب گفت :
_ چی !؟ مگه تو زن بهادر نبودی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید مگه اون خبر نداشت از بهادر جدا شدم ، به جای من طرلان این سئوال رو پرسید :
_ مگه تو نمیدونستی بهار و بهادر طلاق گرفتند !؟
شکه گفت :
_ نه
طرلان نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن چهره ی شاهین هر لحظه بیشتر از قبل متعجب میشد وقتی حرف هاش تموم شد ، شاهین با بهت گفت :
_من خبر نداشتم هیچکدوم اینارو .
بعدش به سمت من برگشت و ادامه داد :
_ واقعا متاسفم .
با شنیدن این حرفش لبخندی تلخی بهش زدم و گفتم :
_ اشکال نداره ‌.
_ همسر جدید بهادر کدوم !؟
به سمتی که درسا ایستاده بودم اشاره کردم ، شاهین با اخم بهش خیره شد و گفت :
_ اینو من میشناسم خیلی دختر هرزه و آویزونی چجوری بهادر باهاش ازدواج کرده !؟
پوزخندی زدم :
_ عاشقش شده .
شاهین مثل من پوزخندی زد و گفت :
_ نمیشه گفت عشق شاید مجبور شده که اون هم یه دلیلی باید داشته باشه و خیلی زود معلوم میشه ‌
_ هیچ دلیلی وجود نداره بهادر عاشق این زن شده .
_ تو دیوونه شدی واقعا !
_نه فقط دارم حقیقت رو بهت میگم ، بعدش دیگه بهادر اصلا برای من اهمیتی نداره فقط این همسرش داره مخ منو میخوره هی راه به راه متلک میندازه دوست داشتم یه جوری برینم بهش اما بخاطر مهمونی طرلان و آریا سکوت کردم .
_ با همچین آدم هایی بنظر من اصلا باید صحبت هم نکرد چه برسه به بحث و دعوا که اعصاب ادم خورد بشه .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *