رمان تعصب/پارت ده

با تموم شدن حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم مثلا میخواستم به رویا دلداری بدم اما با شنیدن حرف هاش حال خودم خیلی خراب شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_رویا حالا واقعا قصد داری از آرسین جدا بشی تو که اون رو خیلی دوست داری !؟
لبخندی تلخی روی لبهاش نشست
_میدونی من حامله ام بهار حالا نمیدونم باید چیکار کنم بهش بگم یا نه برم سقطش کنم
چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم
_رویا دیوونه شدی اون بچه که داخل شکمت هست زنده است جون داره چجوری قصد کشتنش رو داری دلت میاد اصلا همچین کاری انجام بدی !؟
سری به نشونه ی منفی تکون داد
_نه نمیتونم اما میترسم بهار خیلی زیاد خواهر خودم نشسته رابطه ی من و شوهرم رو خراب کرده حالا هم شوهرم خیلی جدی و مصمم که من رو طلاق بده و به عشق سابقش که خواهر منه برگرده یه احساس خیلی بدی دارم.
_ببین رویا درسته که خواهرت کار خیلی بدی انجام داده اما تو هم نباید این وسط جا بزنی و خودت رو ببازی باید مشکلت رو حل کنی بخاطر عشقت بجنگ غرور بیخود داخل عشق اصلا چیز خوبی نیست خواهر من!
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد
_میگی چیکار کنم پس بهار !؟
نقشه ای که تو ذهنم بود رو بهش گفتم وقتی حرفم تموم شد با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد و گفت:
_تو دیوونه شدی فکر کنم
لبخند دندون نمایی بهش زدم و گفتم:
_نه اما این تنها راه حل پس قشنگ بشین فکرات رو بکن.
متفکر بهم خیره شد و بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
_باشه همین و انجام میدم ببینم میتونم به جایی برسم.
* * * * *
به آریا که سرش داخل گوشی بود خیره شدم و گفتم:
_تو میدونستی بهادر قراره نامزد کنه !؟
آریا سرش رو بلند کرد نگاهش و بهم دوخت
_آره
نفس عمیقی کشیدم تا عصبی نشم و چیزی بارش نکنم
_پس چرا به من هیچ چیزی نگفتی هان !؟
_مگه مهمه برات !؟
_نه
و با حرص ازش رو برگردوندم خون داشت خونم رو میخورد بهادر همین دیروز داشت قربون صدقه من میرفت و میخواست دوباره باهاش باشم اما من پسش زدم چون باورش نداشتم حالا امروز با یه دختره بود نگو خیلی وقته باهاش هست و قراره نامزد کنند!
_چرا داری انقدر حرص میخوری تو که بهادر برات مهم نبود !؟
عصبی به سمتش چرخیدم
_الان هم برای من مهم نیست چرا باید بخاطر اون لاشی حرص بخورم اونی که دیروزش قربون صدقه من میره فرداش با یکی دیگه نامزد میکنه اصلا ارزش نداره من بخوام ناراحت بشم یا حرص بخورم.
خونسرد بهم خیره شد
_اما رفتارت اینو نشون میده انگار خیلی حرصی شدی!
_آریا قصدت چیه میخوای من و دیوونه کنی با این حرف هات !؟

_نه اما بهتره خیلی رک و صادقانه بگی ناراحت شدی از اینکه بهادر داره نامزد میکنه الان هم عصبی شدی و …
با گریه حرفش رو قطع کردم
_آره عصبی هستم حرصی شدم خیلی ناراحتم میفهمی بهادر همین دیروز سعی داشت من رو به بازی بگیره داشت از عشق باهام صحبت میکرد اما الان رفته با یکی دیگه اون وقت تو داری …
ساکت شدم نتونستم بیشتر از این ادامه بدم انقدر دل شکسته بودم که تو این موقعیت تنها چیزی که میتونست من رو آروم کنه گریه بود شاید کمی سبک میشدم ، صدای خشک و بم آریا بلند شد:
_الان بهتر نیست گریه کردن رو کنار بزاری !؟
نفس عمیقی کشیدم
_نمیتونم سخته تو هم اشک من و در آوردی
_ربطی به من نداره تو خودت دلت از بهادر پر بود
صدای طرلان اومد
_چیشده بهار چرا داری گریه میکنی !؟
_زیاد بهش گیر نده تازه شنیده بهادر قراره نامزد کنه بخاطر اون این شکلی شبیه مادر مرده ها شده
طرلان چشم غره ای بهش رفت و با حرص اسمش رو صدا زد:
_آریا
آریا بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_مگه دروغ میگم من اصلا بهش دلداری نمیدم چون این دختره هنوز سر عقل نیومده بهش گفته بودم نباید عاشق اون بشه اما ببین شده الان باید باهاش چیکار کرد دقیقا!
_عاشقش بود و الان هم هست میدونی که عشق دست خود آدم نیست پس بهتره جای زخم زبون زدن بهش دلداری بدی
آریا خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_من بلد نیستم دلداری بدم اون هم به بهار بخاطر بهادر فکر میکردم عاقل شده اما میبینم نه
بعدش بلند شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد و رفت طرلان اومد کنارم نشست و گفت:
_ولش کن دیوونه اس بهش توجه نکن تو چرا داری گریه میکنی بخاطر اون بهادر بیشعور اصلا بخاطر اون گریه نکن ارزش نداره کثافط دختر باز هر سری یه دختر اصلا معلوم نیست چرا بااین میخواد نامزد کنه شک نکن سر ماه شده اینم میندازه بیرون
با دهن باز بهش خیره شده بودم بدون وقفه داشت حرف میزد وقتی حرفاش تموم شد لبخندی زد و گفت:
_چیه خوشگل ندیدی با دهن باز خیره شدی به من ؟!
_خوشگل دیدم زیاد اما خل ندیده بودم
با شنیدن این حرف من پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_لیاقت نداری
اه دلسوزی کشیدم و با ناراحتی به طرلان خیره شدم
_خیلی حالم گرفته است طرلان بهادر همین دیروز با من بود اما امروز رفته با یکی دیگه میخواد نامزد کنه حتی سعی نکرد خودش رو بهم ثابت کنه
_تو هنوز هم دوستش داری درسته !؟
_مگه عشق به این زودیا فراموش میشه طرلان !؟

_نه
جفتمون سکوت کردیم من داشتم به دیروز فکر میکردم کنارش چقدر آروم‌ بودم اما اون چی اون هم آروم بود! چرا داشت با یکی دیگه نامزد میشد یعنی هیچ عشقی نسبت به من نداشت و همه ی حرف هاش فقط یه حرف بود باید باهاش صحبت میکردم وگرنه دیوونه میشدم بلند شدم رفتم مانتوم رو پوشیدم گوشیم رو برداشتم و بدون توجه به صدا زدن های طرلان از خونه خارج شدم نصف شب بود اما اصلا برام مهم نبود باید با بهادر حرف میزدم شماره اش رو گرفتم طولی نکشید بعد از خوردن چند تا بوق صداش داخل گوشی پیچید:
_بله
به خودم جرئت دادم و گفتم:
_میخوام ببینمت بهادر
با شنیدن صدای من مکثی کرد انگار متعجب شده بود چرا نصف شب بهش زنگ زده بودم بلاخره صداش بلند شد:
_الان !؟
_آره آدرس بده من میام زود باش
عصبی شد
_نصف شب کجا میخوای بیای ساعت رو نگاه کردی !؟
این غیرتی شدنش رو پای چی میذاشتم آخه چرا داشت با قلب بی طاقت من بازی میکرد ، با عجز نالیدم:
_بهادر لطفا آدرس بده اذیتم نکن
با شنیدن صدای درمونده من آرومتر شد با صدایی که سعی میکرد ولومش پایین باشه گفت:
_آدرس بده میام دنبالت هر جا هستی
ناچار آدرس رو بهش گفتم که گفت تکون نخور تا نیم ساعت دیگه میرسم همین اطراف هستم ، یه گوشه ایستاده بودم منتظر اومدن بهادر انگار امشب دیوونه شده بودم نمیتونستم خودم رو کنترل کنم فقط دنبال یه دلیل بودم‌نگاهی به گوشی انداختم نزدیک ده تا تماس از دست رفته داشتم همش هم طرلان بود لابد میخواست بفهمه الان کجا هستم و نگران من بود فقط بهش پیام دادم ” نگران نباش حالم خوبه نیاز دارم تنها باشم” بعدش گوشی رو خاموش کردم و انداختم داخل کیفم بعد از گذشت نیم ساعت بلاخره بهادر اومد از ماشین پیاده شد به سمتم اومد خشن بازوم رو گرفت و با خشم غرید:
_این موقع شب اینجا چه غلطی میکنی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم مور مورم شد حس خیلی خوبی بهم دست داد از این عصبانیتش انگار غیرتی شده بود و هنوز هم نسبت به من یه حس هایی داشت وقتی دید همچنان ساکت بهش خیره شدم عصبی چنگی داخل موهاش زد و گفت:
_زود باش سوار شو
و خودش من رو به سمت جلو داد سوار ماشین شدم ، عصبی پشت فرمون نشست و با سرعت داشت رانندگی میکرد اما من اصلا نمیترسیدم الان به تنها چیزی که داشتم فکر میکردم بهادر بود و اون دختره نمیدونستم حتی الان مقصد بهادر کجاست! باایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم همون خونه ای بود که اون شب تا صبح باهاش بودم اما صبح رفتم و اون بعدش هیچ اصراری نکرد.
وسط خونه ایستاده بودم که صدای سرد بهادر بلند شد:
_میشنوم
سئوالی بهش خیره شدم که عصبی شد
_بهار نصب شب تو خیابون چه غلطی میکردی این چه حال و روزیه داری زود باش جواب منو بده !؟
_میخوای باهاش ازدواج کنی !؟
با شنیدن این حرف من شکه بهم خیره شد و متعجب گفت:
_چی !؟
لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای پرسیدم:
_دوستش داری !؟

با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دیوونه شدی نصف شب اومدی بیرون اینارو از من بپرسی آره !؟
قطره اشکی روی گونم افتاد که بهادر ساکت شد و ناباور به چشمهای خیس از اشک من خیره شد یهو به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن هیش میدونی طاقت دیدن اشکات رو ندارم میخوای اینجوری من رو عذاب بدی آره !؟
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_چرا همش بهم دروغ میگی چرا بهم گفتی دوستم داری اما فرداش با اون دختره نامزد شدی هان
ازش جدا شدم و مشتی به سینه اش کوبیدم و با گریه داد زدم:
_خیلی نامردی چجوری میتونی باهام بازی کنی هان تموم این سال ها دوستت داشتم اما تو حتی یکبار هم من و دوست نداشتی
با شنیدن این حرفم بی طاقت دستم رو گرفت و گفت:
_آروم باش بهار داری اذیت میکنی خودت و
با شنیدن این حرفش قهقه ی بلندی زدم اذیت میکنم خودم و اون نمیدونست من الان چ حال بدی دارم مخصوصا با دیدن اون دختره کنارش به عنوان نامزدش!
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم
_دوستش داری آره !؟
_بهار ….
اینبار فریاد زدم
_دوستش داری یا نه جواب من و بده عوضی !؟
چشمهاش رو باز و بسته کرد
_دوستش دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه بهت زده ناباور بهش خیره شدم شاید چون تا این لحظه امید داشتم اون بهم بگه دوستش نداره اما اون دوستش داشت اون دختره رو میخواست!
قطره اشک سمجی روی گونم چکید که پسش زدم و نگاه از بهادر گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم من جوابم رو گرفته بودم دیگه دلیلی نداشت وایستم و اون شکست من رو ببینه! با قرار گرفتن دستش رو بازوم به سمتش برگشتم که حالا با سردی داشت بهم نگاه میکرد
_کجا
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست دوست داشتم بهش بگم به تو چ اما ساکت شدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_خونه
_بیا من میرسونمت
و خودش جلوتر از من حرکت کرد دنبالش رفتم سوار ماشین شدم بدون اینکه هیچ حرفی زده بشه اون داشت رانندگی میکرد چقدر امشب تحقیر شده بودم احساس حقارت میکردم خودم رو کوچیک کرده بودم امشب بخاطر بهادر اما دیگه تکرار نمیشد دیگه اصلا همچین اتفاقی نمیفتاد
_بهار
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش سئوالی خیره شدم که اشاره ای به اطراف کرد و گفت:
_رسیدیم
با شنیدن این حرفش به بیرون خیره شدم با دیدن خونه آریا آه دلسوزی کشیدم و خواستم پیاده بشم که صداش بلند شد:
_فردا وکیلم میاد همه چیز برای طلاق توافقی آماده اس!

بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و داخل خونه شدم نفس کشیدن برام سخت شده بود ، چه راحت میخواست من رو طلاق بده پس چیشد اون همه عشق و دوست داشتنش یعنی همش دروغ بود! پوزخندی کنج لبهام نشست من چقدر ساده بودم که حرف های اون رو باور میکردم ، احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه چقدر سخت بود عشقت رو از دست بدی ، در خونه رو باز کردم و همین که داخل شدم آریا به سمتم اومد با عصبانیت بهم خیره شد و فریاد زد:
_تا این موقع شب کدوم گوری بودی هان بدون اینکه خبر بدی گذاشتی رفتی فکر کردی ….
سرم و بلند کردم و داغون بهش خیره شدم که ساکت شد و بهم خیره شد با درد نالیدم
_میخواد طلاقم بده
با شنیدن این حرف من بدون حرف بغلم کرد محکم احتیاج داشتم الان یکی من رو آروم کنه تو بغلش شروع کردم به گریه کردن که دستش رو نوازش وار پشتم کشید و در سکوت داشت بهم گوش میداد ، انقدر حالم خراب بود که نمیدونستم حتی چی دارم میگم.
با احساس سردرد شدیدی چشمهام رو باز کردم میخواستم بلند بشم اما نمیتونستم احساس میکردم وزنه ی سنگینی روی بدنم گذاشته شده دندونام از شدت سرما داشتند بهم میخوردند چشمهام به آریا و طرلان خورد که با نگرانی کنارم ایستاده بودند
_بهار
و پشت بند صدای طرلان دست سردم رو داخل دست گرمش گرفت که به ناله بهش خیره شدم ، چشمهاش پر از اشک شده بود میخواستم بهش بگم گریه نکن اما حتی نای صحبت کردن هم نداشتم ، آریا عصبی داشت حرف میزد اما من اصلا درکی نداشتم طولی نکشید که چشمهام سیاهی و تاریکی مطلق.
* * * * *
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره ببخشید آریا من باعث شدم شما ….
_هیش
ساکت شدم که خیلی جدی بهم خیره شد و گفت:
_ببین بهار حالا که بهادر میخواد توافقی جدا بشید بشین خیلی خوب به این موضوع فکر کن نمیخواد انقدر حالت رو خراب کنی بهادر اگه میخواست بخاطر تو میجنگید اما اون طلاق رو انتخاب کرده پس بهتره ببینی وقتی ارزشت انقدر برای اون پایین اصلا ارزش داره تو بخاطرش به این حال و روز بیفتی و تموم طول عمرت بهش فکر کنی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم
_بهار به من نگاه کن ببینم!
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که گفت:
_دوست ندارم این شکلی ببینمت
_آریا
_جان
_میخوام بعد از طلاق برگردم ایران برای همیشه میخوام پیش مادرم زندگی کنم کافیه هر چقدر سختی کشیدم بهادر هیچوقت عاشق من نبود همون روزی که من رو ترک کرد و با خواهرت ازدواج کرد من اینو فهمیدم شاید نمیخواستم باور کنم این واقعیت رو امل بهادر همون روز من رو شکست اون اگه واقعا عاشق من بود هیچوقت نمیرفت!

همه چیز خیلی زود پیش رفت من و بهادر طبق توافقی که کردیم از هم طلاق گرفتیم حالا من هیچ نسبتی با بهادر نداشتم تموم کار هام رو انجام داده بود و دیگه قصد رفتن به کاندا رو نداشتم یه خونه گرفته بودم و قرار بود با مادرم زندگی کنم دیگه میخواستم پرونده ی بهادر رو ببندم و برای همیشه اون رو فراموش کنم اون هیچوقت عاشق من نبود این یه واقعیت بود!
_بهار
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند محزونی زدم
_ببخشید مامان هواسم نبود
اومد کنارم ایستاد و خیره بهم شد و گفت:
_چند روزه حالت خوش نیست بخاطر طلاقت از بهادر !؟
با شنیدن این حرفش دوباره بغض کردم این روز ها زیادی حساس شده بودم با هر حرفی بغض میکردم و گریه مخصوصا اگه کسی درمورد بهادر حرفی میزد منه احمق هنوز عاشقش بودم ، به سختی لب باز کردم
_نه
اخماش رو توهم کشید و با صدای گرفته ای گفت:
_به من دروغ نگو
با شنیدن این حرفش آه دلسوزی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن حرف هایی که تو دلم بود
_مامان الان من ناراحت باشم یا نباشم مهم نیست باید بااین قضیه کنار بیام دیگه بهادری وجود نداره من طلاق گرفتم الان باید برای خودم زندگی کنم اما مامان این وسط یه چیزی داره قلب من رو میسوزونه و اذیتم میکنه
_ چی !؟
_اینکه بهادر هیچوقت عاشق من نبوده و من حتی الان هم مثل دیوونه عاشقش هستم!
مامان دستم رو گرفت و گفت:
_بیااینجا بشین ببینم
همراهش روی مبل نشستم و به چشمهاش خیره شدم که با آرامش بهم نگاه کرد و گفت:
_ببین دخترم تو الان باید زندگی جدیدی رو شروع کنی و گذشته ات رو بریزی دور میفهمی ، بهادر چه خوب چه بد چه عاشق چه فارغ الان دیگه مال تو نیست اون الان داره زندگی خودش رو میکنه و تو هم باید به زندگی خودت برسی میدونم خیلی سختی کشیدی خیلی زجر دیدی اما تو مجبوری فراموش کنی!
مکث کرد لبخند تلخی زد و ادامه داد:
_میدونم فراموش کردن به این راحتیا نیست حتی کامل نمیتونی فراموش کنی و هر موقع بشه ببینیش یه حسرت عمیقی تو وجودت احساس میکنی اما بشین فکر کن تموم عمرت رو میتونی بااین غم زندگی کنی میخوای هر لحظه احساس مرگ کنی !؟
_نه
_پس گذشته رو بریز دور به آینده ات فکر کن میدونم نمیتونی فراموشش کنی به این آسونی تو عاشقش بودی حتی باوجود بلاهایی که سرت در آورده کتک هایی که خوردی اما میتونی عادت کنی غیر از اینه !؟
_مامان خودم هم همین قصد رو دارم فراموش کردنش خیلی سخته اما من میتونم مثل تموم این چند سال که تحمل کردم اینبار هم میتونم.

مامان با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_میدونم تو خیلی قوی هستی میتونی اینم پشت سر بزاری
با شنیدن صدای در خونه متعجب به مامان خیره شدم که اون هم متعجب شده بود یکی داشت بی وقفه در میزد انگار قصد داشت در رو از جا بکنه بلند شدم رفتم در رو باز کردم با دیدن رویا اون هم با سر و صورت کبود چشمهام گرد شد با بهت اسمش رو صدا زدم:
_رویا
با چشمهای پر از اشک بهم خیره شده بود
_میشه بیام داخل !؟
از کنار در کنار رفتم اومد داخل مامان هم با دیدن سر و وضع رویا کم مونده بود سکته کنه خیلی افتضاح شده بود نشسته بودیم مامان با بغض گفت:
_اون شوهر عوضیت این بلا رو سرت آورده !؟
رویا سرش رو پایین انداخت و گفت:
_نه
مامان با شنیدن این حرفش عصبی شد و گفت:
_چرا داری دروغ میگی آخه ازش کتک خوردی اونوقت هنوز هم داری ازش دفاع میکنی آره چرا یه دلیل بیار من قانع بشم
_چون دوستش دارم
مامان با شنیدن این حرفش ساکت شد بهش عمیق خیره شد ، پوزخندی روی لبهام نشست بی اختیار من هم عاشق بودم که به این حال و روز افتاده بودم اون هم عاشق شده بود که به این حال و روز افتاده بود آه تلخی کشیدم و با غصه بهش خیره شدم چه سرنوشت تلخی داشتیم ما دو نفر
_حالا قصد داری چیکار کنی !؟
_اون عاشق آرام میخوام ازش طلاق بگیرم بهتره راحتش بزارم اون منو نمیخواد اون از اول من رو نمیخواست
بهش خیره شدم و گفتم:
_رویا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت که گفتم:
_واقعا میخوای ازش جدا بشی !؟
_آره
_اگه فکر میکنی دیگه نمیتونی تحمل کنی طلاق بگیر و راحت کن هم خودت رو هم اون و ، ما نباید خودمون رو تحمیل کنیم به کسی که حتی ذره ای ناراحتی ما براش مهم نیست
_امروز فقط عصبی شدم بهش گفتم تو و آرام جفتتون برید به جهنم خسته شدم از این وضعیت اون هم عصبی شد خیلی بدتر از من شروع کرد اول به جر و بحث کردن باهام نمیدونم چیشد از دهنم پرید گفتم برو با همون هرزه باش لیاقتت همون نه من اونم شروع کرد به کتک زدن من انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
با خشم غریدم
_عوضی
رویا ساکت شده بود و حالا داشت گریه میکرد مامان بغلش کرده و داشت ارومش میکردم مانتوم رو برداشتم بلند شدم و از خونه خارج شدم باید حساب اون کثافط رو میرسیدم شماره طرلان رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد:
_جانم بهار
_طرلان ادرس خونه داداشت آرسین رو میخوام همین الان!
متعجب شده بود
_چیکارش داری اون الان خونه ی ماست
_پس من الان میام
بعدش گوشی رو قطع کردم یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه طرلان اینا رفتم بعد از گذشت نیم ساعت رسیدم پیاده شدم در خونه رو همیشه کلید داشتم آریا بهم داده بود باز کردم و داخل شدم به سمت در ورودی رفتم داخل شدم

همه بودند بهادر و نامزدش آریا طرلان آرسین و اون دختره که کنارش ایستاده بود بااینکه تا حالا ندیده بودمش اما از شباهتش به آریا و رویا شک نداشتم آرام بدون توجه به بقیه به سمت آرسین رفتم و قبل از اینکه به خودش بیاد سیلی محکمی تو گوشش زدم چند دقیقه تو بهت کار من بود که با عصبانیت داد زدم:
_فکر کردی رویا بی کس و کاره رفتی کتکش زدی اونم بخاطر این آره چون بهش گفته هرزه واقعا اگه هرزه نبود نمیومد زندگی خواهرش رو خراب کنه
با تنفر به آرام خیره شدم و گفتم:
_میدونی چیه هر چی بیشتر میگذره تنفر من نسبت بهت بیشتر میشه هرزه تویی نه رویا که داری زندگی خواهرت رو خراب میکنی
بعدش به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_تف بهت بی غیرت که مردونگیت رو با کتک زدن زنت نشون دادی نصف شب اون و کتک زدی پرت کردی بیرون خودت اومدی مهمونی با معشوقه ات !؟
_درست حرف بزن
پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم
_مثلا درست حرف نزنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
با شنیدن این حرف من اون هم عصبی به چشمهام خیره شد و گفت:
_زیادی داری حرف میزنی
صدای آریا اومد:
_بهار
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_تو از چی داری حرف میزنی رویا الان پیش تو یعنی چی کتک خورده !؟
تموم اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم آریا بعد از تموم شدن حرف من عصبی به آرسین خیره شد و گفت:
_تو روی خواهر من دست بلند کردی بی لیاقت !؟
_زن خودمه هر کاری دوست داشته باشم باهاش میکنم به هیچکس هم ربطی نداره
با شنیدن این حرفش آریا خواست به سمتش هجوم ببره که بهادر جلوش رو گرفت آریا عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس چجوری جرئت میکنی دست روی خواهر من بلند کنی هان !؟
صدای آرام بلند شد
_تقصیر خودشه حتما یه گوهی خورده که آرسین مجبور شده روش دست بلند کنه
آریا با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو خفه شو ارام دهنت و ببند وگرنه همینجا زنده زنده چالت میکنم فهمیدی !؟
آرام با شنیدن این حرف آریا ترسیده ساکت شد

آریا عصبی به سمت آرسین رفت یقه اش رو داخل دستش گرفت و با خشم بهش خیره شد و غرید:
_خواهر من بیکس و کار نیست توی عوضی بخوای دست روش بلند کنی ، طلاقش رو ازت میگیرم بعد هر کثافط کاری خواستی بکن اگه میبینی الان باهات کاری ندارم برو دعا کن تو خونه من مهمون هستی وگرنه یه جوری حسابت رو میرسیدم تا عمر داری فراموش نکنی.
بعدش یقه اش رو ول کرد به خواهرش خیره شد و گفت:
_تو دیگه خواهر من نیستی هیچ نسبتی با من نداری هر غلطی دوست داشتی بکن
آرام بهت زده بهش خیره شد و گفت:
_داداش
آریا به جفتشون خیره شد و گفت:
_زود باشید جفتتون گورتون رو گم کنید
آرسین و آرام جفتشون رفتند ، اما عجیب بود خیلی زیاد آرسین تموم مدت در مقابل آریا ساکت بود و هیچ حرفی بهش نزد در مقابل حرف هایی که آریا بهش زد.
صدای نامزد بهادر اومد
_بهتره ما هم بریم امشب اصلا شب خوبی نبود
بعدش خداحافظی کوتاهی کردند و رفتند حتی سر بلند نکردم باهاشون خداحافظی کنم
طرلان به سمتم اومد رنگ از صورتش پریده بود و معلوم بود اصلا حال خوشی نداره
_رویا حالش چطوره بهار الان کجاست !؟
بدون توجه به سئوالش بهش خیره شدم و با نگرانی گفتم:
_تو هم اصلا حالت خوب نیست طرلان رنگ به صورت نداری
با شنیدن این حرف من آریا به سمت طرلان اومد اخماش رو توهم کشید و گفت:
_این چه حالیه چرا اینجوری شدی زود باش بریم باید بخوابی استراحت کنی
طرلان با بیقراری بهش خیره شد و گفت:
_نگران رویا هستم باید ببینمش معلوم نیست اون داداش بی غیرت من باهاش چیکار کرده ، رویا هیچوقت تو زندگیش خوشحال نبوده الان هم افتاده گیر کسی که سنگدل و بی رحم و اینجوری کتکش زده
اشکاش روی صورتش جاری شده بودند ، آریا سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه و چیزی بهش نگه خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_ببین طرلان باید استراحت کنی بعدش بهت قول میدم رویا رو میارم اینجا باشه !؟
طرلان با شنیدن این حرف آریا آروم شد بهش خیره شد
_قول میدی !؟
_آره
آریا خطاب به من گفت:
_همینجا باش من طرلان رو میبرم اتاقش استراحت کنه بعدش میام با هم بریم پیش رویا
_باشه
وقتی آریا طرلان رو برد تقریبا نیم ساعت طول کشید تا آریا اومد بهم خیره شد و گفت:
_طرلان خیلی داشت نا آرومی میکرد مجبور شدم کنارش باشم تا خوابش ببره ، زود باش بریم باید رویا رو ببینم.

رویا یه بند داشت داخل بغل آریا گریه میکرد و اصلا آروم نمیشد نفس عمیقی کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم واقعا صحنه ی غم انگیزی بود تموم صورت و بدن رویا از شدت کتک هایی که خورده بود کبود شده بود اما اون حتی یکبار هم گلایه ای نکرد فقط داشت گریه میکرد آریا چشمهاش قرمز شده بود میدونستم چقدر برای مرد باغیرتی مثل آریا سخت که خواهرش رو تو این حال و روز ببینه
_طلاقت رو ازش میگیرم
با شنیدن این حرف آریا رویا وحشت زده سرش رو بلند کرد به آریا خیره شد و نالید:
_داداش
_چیه نکنه هنوز میخوای با اون بی غیرت زندگی کنی اون اگه تو رو دوست داشت حتی ذره ای به خودش اجازه نمیداد روت دست بلند کنه
_من عصبیش کردم داداش من ….
آریا عصبی حرفش رو قطع کرد
_هیش نمیخوام چیزی بشنوم اگه ذره ای مقصر بودی زنده ات نمیذاشتم اما میدونی که مقصر نیستی فقط اون آرام و آرسین عوضی مقصر هستند
_من حامله داداش
با شنیدن این حرف رویا با بهت بهش خیره شدم صورت آریا رفته رفته داشت کبود میشد یهو با خشم فریاد کشید:
_میکشمش
ترسیده بهش خیره شدم ، که یهو بلند شد که رویا دستش رو گرفت و باالتماس بهش خیره شد و گفت:
_داداش آرسین نمیدونه من حامله ام تو رو خدا بهش چیزی نگو نمیخوام بچه ام رو سقط کنم
آریا با چشمهای گرد شده بهش خیره شد
_منظورت چیه
ترسیده بهش خیره شد و گفت:
_داداش هیچی فقط من نمیخوام ……
آریا عصبی فریاد کشید
_باتوام منظورت از سقط چیه هان !؟
رویا با درد چشمهاش رو بست میدونستم حالش خوب نیست برای همین اسم آریا رو صدا زدم وقتی به سمتم برگشت اشاره ای به وضح رویا کردم و گفتم:
_آریا الان وقت سئوال و جواب نیست میدونی حالش خوب نیست صبر کن حالش بهتر بشه بعدش با هم صحبت کنید با آرسین هم فعلا کاری نداشته باش تا به وقتش
آریا عصبی چنگی تو موهاش کشید و گفت:
_مواظبش باش
خواست بره که گفتم:
_کجا !؟
بهم خیره شد و گفت:
_میرم بیرون اینجا باشم بیشتر عصبی میشم میرم سر وقت اون مرتیکه ی کثافط یه بلایی سرش میارم.

به سمت رویا رفتم و کنارش نشستم دستاش رو گرفتم و به چشمهاش خیره شدم
_برای چی انقدر ترسیدی رویا مگه داداشت ترس داره آخه !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_داداشم ترس نداره اما نمیخوام آرسین بفهمه حامله ام اگه اون قصد داشته باش من رو طلاق بده بچه ام رو هم سقط میکنه و من اینو نمیخوام دوست دارم بچه ام رو بدنیا بیارم خودم بزرگش میکنم اما نمیخوام ….
عصبی از شنیدن حرف هاش وسط حرفش پریدم:
مگه احمقی آره میخوای بدنیا بیاریش که چی بشه هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_بچه ام رو دوست دارم بهار
_دیوونه شدی رویا میخوای بدون پدر بزرگش کنی میدونی چقدر سخته بعد فکر کردی میتونی تا آخر عمرت بچه ات رو از پدرش مخفی کنی فکر کردی ممکنه !؟
_از این کشور میرم
با شنیدن این حرفش ساکت بهش خیره شدم رویا دیوونه شده بود این اصلا ممکن نبود که اون بخواد بچه اش رو خارج از کشور بدنیا بیاره نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم بحث باهاش بی فایده بود رویا الان نمیتونست درست تصمیم بگیره
_پاشو باید استراحت کنی تو الان نمیتونی درست تصمیم بگیری باید چند روز بگذره
بدون حرف بلند شد به سمت اتاق بردمش لباسش رو کمکش کردم عوض کنم بعدش خوابید لامپ رو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم طبقه پایین نشسته بودم و داشتم حرص جوش میخوردم که صدای مامان اومد
_برای چی نشستی داری حرص و جوش میخوری !؟
_بخاطر رویا
مامان با شنیدن این حرف من غمگین شد چهره اش آه تلخی کشید اومد کنارم نشست و گفت:
_رویا دختر خیلی خوبیه اما هیچوقت نتونست خوشبخت بشه الان هم از شوهرش شانس نیاورده ، حتی خواهرش واقعیتش بهار نمیتونم باور کنم همچین خواهری وجود داشته باشه
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_مامان رویا حامله اس
مامان برای چند دقیقه خشک شده بهم خیره شد بعدش با صدای بهت زده ای گفت:
_ چی !؟
_آره حامله اس خودش گفت ولی نمیخواد آرسین بفهمه
مامان اخماش تو هم رفت و گفت:
_پس میخواد چیکار کنه !؟
_میخواد طلاق بگیره بدون اینکه به آرسین بگه حامله اس
_دیوونه شده فکر کرده طلاق و نفهمیدن آرسین ممکنه اصلا !؟
_نمیدونم مامان اون الان اصلا حالش خوب نیست بتونه تصمیم درست و حسابی بگیره باید یه چند روز بگذره

چند روز گذشته بود اما به جای اینکه حال و روز رویا بهتر بشه بدتر شده بود من هم چند روز مرخصی گرفته بودم از شرکت تا به وضعیت رویا رسیدگی کنم نمیتونستم تنهاش بزارم میترسیدم بلایی سر خودش بیاره ، مامان به اصرار زیاد من رفته بود مشهد زیارت همونجا یه مدت هم پیش فامیلاش میموند خیلی بهش زنگ میومدن فرستادیم بره بهش گفتم بابت رویا خیالش راحت باشه من هواسم بهش هست ، با شنیدن بی وقفه در خونه از افکارم خارج شدم متعجب شده بودم چه کسی این وقت شب اومده و داری اینجوری در میزنه
_یعنی کیه !؟
متعجب به رویا خیره شدم و گفتم:
_نمیدونم واسا ببینم
بلند شدم و به سمت در رفتم باز کردم که با دیدن آرسین متعجب شدم اون اینجا چیکار میکرد تقریبا این چند روزی که رویا پیش من بود اون نه زنگ زده بودش بهش نه دیدنش اومده بود پس الان برای چی اومده بود
_رویا اینجاست !؟
با شنیدن صداش اخمام رو تو هم کشیدم بهش خیره شدم و گفتم:
_به تو ربطی نداره گمشو بیرون
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد و گفت:
_ببین باهات دعوا ندارم چون یه زن هستی پس برو بگو زن من بیاد
با شنیدن این حرفش شروع کردم به بلند بلند خندیدن وقتی خنده ام تموم شد گفتم:
_حالا یادت اومد زن و بچه داری آره !؟
_به تو ربطی نداره گمشو بگو زن من بیاد
خواستم در رو ببندم که محکم هل داد و اومد داخل
_رویا بیا بیرون ببینم
عصبی بهش خیره شدم و داد زدم:
_رویا با تو جایی نمیاد برو بیرون ببینم وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد ببره تو رو
_هر غلطی دوست داشتی بکن من تا زنم رو پیدا نکنم جایی نمیرم
عصبی تر از قبل خواستم چیزی بگم که رویا خودش اومد با دیدنش ساکت شدم ، نگاهش رو به آرسین دوخت و گفت:
_من دیگه جونی ندارم برای کتک خوردن
با شنیدن این حرفش نگاهم به آرسین افتاد که چشمهاش قرمز شد و دستاش مشت با صدای خش دار شده ای گفت:
_زود باش لباست رو بپوش بریم جای تو تو خونه ی شوهرت نه اینجا
رویا پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چه شوهری تو حتی ذره ای من و دوست نداری من به چی تو باید دل خوش کنم آخه ، قراره طلاقم بدی پس بیام تو اون خونه چیکار کنم به معاشقه های تو و خواهرم نگاه کنم
_خفه شو!
خیلی عصبی بود رویا بدون ترس بهش خیره شد و گفت:
_چرا همیشه من باید خفه خون بگیرم در مقابل کار هایی که تو انجام میدی هان !.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *