رمان بهار/پارت صدو شش

 

ساکت بودم و بی حرف تا اینکه دختری که کنارم نشسته بود پرسید:

-واسه چی آوردنت اینجا!؟

از فکر بیرونم آورده بود.چشم از اون نقطه ی نامشخص برداشتم و سرم رو به آرومی برگردوندم سمت دختری که سمت راستم نشسته بودن و بهش خیره شدم.
کم سن و سال بود اون یکی هم همینطور اما ظاهر عجیبی داشت.
موهای سیخ مشکی، ابروهای تیغ زده، تتو های زیاد، ناخنهای مشکی، رژ تاریک….
کلا عجیب بود.
چشم ازش برداشتم و
یعداز یه سکوت طولانی جواب دادم:

-یا یه نفر درگیر شدم ؟ ازم شکایت کرده…به اون خاطر اینجام…

با دقت براندازم کرد و دوباره با صدای لشی پرسید:

-کسی نیست بیاد سراغت و نزاره اینجا بمونی!؟

نفسم رو آهسته و آروم بیرون فرستادم و جواب دادم:

-چرا…ولی نتونست رضایت بده!

پاهاش رو جمع کرد و دستهاش رو گذاشت رو زانوهاش و همونطور که با یند لباسش ور می رفت گفت:

-پدرم فکر میکنه پیش دوستمم.نمیدونم قراره تا کی اینجا باشم…اگه نتونم خودمو خلاص کنم بیچاره ام میکنه!

پاهام رو دراز کردم و سرم رو کج.
به صورت خوشگل و بزک کرده اش نگاه کردم و پرسیدم:

-تو چرا اینجایی!؟

آهسته کنارگوشم گفت:

-تو مهمونی گرفتنم…پارتی!

لبخند تلخی زدم و اهسته پرسیدم:

-مگه مهمونی رفتن جرم!؟

با لبخند جواب داد:

-اگه مختلط باشه و اگه آدم لخت مادر زاد تو حالت داگ استایل با یه مرد بگیرن و یعد اون مروه بزنه به چاک و تنها بمونی آره…جرم!

خنده ام گرفت.یعنی هردو باهم خندیدیم.
دختر باحالی بود.آهسته گفتم:

-پس تو حالت خیلی ضایعی ای گرفتنت!

سرش رو جنبوند و جواب داد:

-دقیقاااا…

اینو گفت و خیلی نامحسوس به زنی که رو به رومون نشسته بود و بدجور تو خودش بود اشاره کرد و گفت:

-اونو بیین…یکی رو کشته!

نمیدونم چرا تعجب نکردم.حس میکنم گاهی بعضی آدما مارو یه جایی می رسونن که چهره ای جز کشتنشون باقی نمی مونه.
آهسته پرسیدم:

-کی رو کشته!!؟

پچ پچ کنان جواب داد:

-دوست صمیمیشو…انگار دوستش بهش خیانت کرده بود و با وشهرش وارد رابطه شده بود.اینم رفت سراغش درگیر شدن هلش داد دختراز پله ها افتاد پایین سرش خورد به میز شیشه ای و در دم فوت کرد!

پورخندی زدم.پس من فکر کنم باید خداروشکر کنم بابت اینکه نوشین منو نکشت.
به زنی که رو به رومون بود خیره شدم.
موهای لایت شده و پوست روشن و لبهای کلفتی داشت که بنظر می رسید با تزریق فیلر پر و کلفت شده بودن.
رو گردنش ، پیشونی و چونه اش رد کبودی و زخم و خراش بود.
انگار از جنگ با یه خرس برگشته بود.
البته خرسی که ظاهرا مرحوم شده بود.
آهسته لب زدم :

-شاید از نظر خودش ارزشش رو داشت!

نیشخندی زد و گفت:

-نه باباااا ! الان گرم…اسم قصاص که بیاد میفهمه چه غلطی کرده عین من…
وقتی داشتم حال و هول میکردم میگفتم گور بابای همچی اما الان چنان به گوه خوردن افتادم که نگو و نپرس

مکث کرد و اینبار به دختری که کنار خودش اشاره کرد و بعد گفت:

-اونو ببین…این جرمش پشم ریزون تره …شیطان پرسته! خودش دوستش رو کشته.وقتی هم ازش پرسیدن چرا گفته جناب شیطان رجیم ازش خواسته بود …

متعجب به اون دختر خیره شدم.اون دیگه واقعا شاهکار بود.خیلی آروم گفتم:

-خوب همه رو میشناشی!

شونه بالا انداخت و گفت:

-چند روزه اینجام!

 

دو روز توی بازداشتگاه بودم.
دو روزی که عین دو سال گذشت اما خوبیش این بود که چشمم به هیچکدوم از اوم آدمایی که حوصله ام رو سر میبردن نیفتاد!
اینکه چرا توی این دوروز کارم نرسیده بود به دادگاه واسه خودمم عجیب بود و هیچ جوابی هم براش نداشتم.
هیچی…
یکم تو اون اتاقک قدم رو رفتم تا پاهای خشک شده جون بگیرن.
حس میکردم بعد از این دیگه حتی نمیتونم باهاشون راه برم.

در بازداشتگاه باز شد و افسر پلیس زن تو چهار چوب ایستاد و گفت:

-روشنک نبوی…

زنی که گفته بودن بخاطر خیانت شوهرش و دوستش دست به قتل زده از روی زمین بلند شد و بدون هیچ حرفی به سمت افسر رفت.
به چهره ی بی روح اون افسر زن نگاه کردم.
ناخوداگاه به سمتش رفتم و پرسیدم:

-ببخشید…کسی سراغ من نیومده؟ اسم و فامیلیم احمدونده…بهار احمدوند!

سرش رو به طرفین تکون داد و حین بست در جواب داد:

-نه!

مایوس و دلخور رو یرگردوندم و تکیه به دیوار، آروم آروم سر خوردم و روی زمین نشستم.
من واسه نیما اصلا اهمیت نداشتم.
تمام فکر وذهنش شده بود رویااااا…رویا رویا رویا…
هه!
از اینجا اگه بزنم بیرون اولین کاری که میکنم داون درخواست طلاق هست و اصلا هم واسم مهم نیست دیگران قراره راجبم چی فکر کنن.
آدمی مثل نیما اصلا واسه من هم نبود.
ادامه دادن این زندگی سراسر نکبت حماقت محض بود. حمااااقت…
کاش هیچوقت تن به این انتخاب اجباری نیمدادم کاش.
پاهامو جمع کردم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام و چشمهام رو به آرومی روی هم گذاشتم.
نمیدونم چند ساعت توی اون حالت بودم اما دختری که فهمیده بودم اسمش ترنم هست و توی مهمونی گرفتنش و درواقع تنها همصحبت من بود اومد سمتم.
دستمو تکون داد وگقت:

-هی…هی …خوابی یا بیدار!؟

سرمو از روی زانوهام برداشتم و با چشمهایی که بخاطر اینکه مدت طولانی ای بسته نکهشون داشته بودم سخت باز میشدن بهش نگاه کردم و گفتم؛

-بله…چیشده..؟منو افسره صدا زده؟

خندید و دستشو گذاشت روی شونه ام و جواب داد:

-آخی… خدا هیچکسی رو چشم انتظار نزاره! نه افسره تورو صدا نزد..من بودم که صدات زدم.من دارم میرم…آزادم کردن….امیدوارم تو هم زودتر آزاد بشی بزن بهادر!

آهسته خندیدم و گفتم:

-ممنونم!خوشحالم که آزاد شدی!

اون هم خندید و بعد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-یه امید دیدار البته هرجایی غیر از همچین مکانی..راستی.اسم تورو باید میذاشتن بهادر نه بهار!

افسر پنجره کوچیک بالای در رو باز کرد و گفت:

-ترنم قربانی..بیا بیرون دیگه! چقدر لفتش میدی!

خندیدم و با فشردن دستش گفتم:

-برو به سلامت!

حتی اون هم رفت.تک و تنها توی اون چهار دیواری احساس بی کسی و تنهایی میکردم.
احساس بی اهمیت بودن.
حدودا یک ساعت بعد دوباره در باز شد.
هربار…هربار این در لعنتی باز میشد حس میکردم یکی اومده سراغم اما متاسفانه هربار مایوس تر از قبل میشدم.
افسر یه زن رو فرستاد داخل.یکی که زیاد حرف و نق میزد و تیپ و ادبیاتش شبیه مردا بود:

-ای بابااااا…چرا شماها حرف حساب و زبون آدمیزاد حالیتون نمیشه آخه ! دهه! ک*ص ننه اونی که راپرت منو داد…د آخه کدون ننه کونی ای گفته من مواد فروشم!؟ بهتون زدن باو جناب سرگرد…

 

افسر پوزخندی زد و گفت:

-اول من سرگرد نیستم دوما بهت تهمت زدن؟ پس اون موادایی که تو کیف کمریت بود چی؟! اجی مجی کردی اومون تو کیفت؟برو داخل…برو داخل کم حرف بزن….

افسر که درو زد،غرولند کنان شروع کرد باخودش حرف زدن:

-لعنت به شرف نداشته ات اسکندر …دستم بهت برسه شومبولتو قیچی میکنم!

و بعد سرش رو به سمت منی که بربر نگاهش میکردم چرخوند و عین سگ هاری که بخواد به همه بپره گفت:

-هووووی….به چی نگاه میکنی…؟میخوای چشماتو از کاسه دربیارم!؟

پوووفی کشیدم و باخودم به این فکر کردم که چطور میتونم همچین موجودی رو تحمل کنم تا اینکه دوباره در باز شد و اون افسر بهترین خبر رو بهم داد:

-احمدوند…بیا که بالاخره نوبت توهپ رسید

برای بلند شدن از روی زمین و بیرون رفتن از این نکبت خونه ثانیه ای مکث نکردم. خیلی تند و سریع بلند شدم و به سمت از رفتم.پامو که بیرون گذاشتم حس کردم روحم سبک شده.
وقتی مشغول بستن در شد پرسیدم:

-مزخوان ببرنم دادگاه!؟

چادرش رو مرتب کرد و جواب داد:

-نه! الان که ساعت سه و نیم… ظاهرا آزادی

ناباورانه بهش نگاه کردم.من انتظار داشتم بهم بگه که قراره بیرنم دادگاه نه اینکه آزاد بشم واسه همین پرسیدم:

-واقعا!؟ شما مطمئنی!؟

دستمو گرفت و درحالی که دنبال خودش میکشوند جواب داد:

-بله!

 

با نیما از اونجا اومدیم بیرون.
تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که تلاش و پارتی اون باعث شده بود کارم به دادگاه نکشه اما اینکه چطور تونسته بود از اون رویای وحشی واسم رضایت بگیره رو نمیدونم.
به اون جوبی که پیاده رو و خیابون اصلی رو به دو نیم تقسیم میکرد رسیدیم ،اون سمت ماشینش رفت اما من دستهام تو جیبهای لباسم فرو بردم و با کج کردن راهم تو همون پیاده رو به راه افتادم.
تا فهمید دوید سمتم و صدام زد:

-بهااار…بهاااار…

محل ندادم.دلم میخواست حتی صداش رو هم نشنوم.دوباره صدام زد:

-وایسا…وایسا بهار …

ثانیه ای توقف نکردم.چرا باید با اون دمخور و همصحبت میشدم !؟
اصلا چرا ما باید باهم باشیم و به زندگی زیر یه سقف ادامه بدیم !؟
این ازدواج از اول اشتباه بود و حالا ادامه دادنش اشتباه بزرگتریه…
تند تند راه می رفتم که دستم رو از پشت گرفت و خیلی خشن و عصبانی برم گردوند سمت خودش و وقتی رو به روم ایستاد با تشر و درحالی که در تلاش بود تا صداش بالا نره و توجه هارو به سمتمون نکشونه گفت:

-تو چه مرگتههههه !؟ اون از رفتار اون روزت توی کلانتری که حاصلش دوروز و نصفی بازداشت بودنت بود و اینم از الانت…

دستمو با عصبانیت از توی دستش پس کشیدم و گفتم:

-به من دست نزن لعنتی! ازت بدم میاد…هم از تو هم از اون زن لعنتیت!
دست از سرم بردار..

دوباره رو برگردوندم که برم اما اون بازهم با گرفتن دستم این اجازه رو بهم نداد.
داشت کلافه ام میکرد.
عصبی و کفری ، نفس زنان گفتم:

-تو چرا دست از سر من برنمیداری!؟ هاااان !؟ ولم کن.اونی که تو میخوای رویا جونته! نه من …

اینبار اون بود که یه قیافه ی طلبکار به خودش گرفت.
سگرمه هاش رو توی هم زد و با دلخوری گفت:

-این مزخرفات چیه!؟ این دری وری ها چیه…؟
تو که جنبه دو روز موندن تو هلفتونی رو نداری بیخود میکنی بروس لی بازی درنیاری ….

پییرهنش رو تو مشتم جمع کردم و با عصبانیت شدیدی گفتم:

-اون اومد و تهدیدم کرد.بهم گفت اگه نمیخواد برگرده تو زندگی تو و تا آخر عمرم با یه هووی دریده باشم باید تورو مجاب بکنم رضایت بدی بیخیال چیزایی که میخوای بشی….
به پدرم فحش داد…به عموت که فوت کرده….نباید حقشو کف دستش میذاشتم؟نباید!؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-چرا…خوب کردی!

تائید اون حرفهام واسم مهم نبود و نیست.
راه من و نیما همین امروز و همین حالا باید ازهم جدا میشد.
دستهام رو بالا و پایین کردم و گفتم:

-ببین…تلاشت واسه برگردوندن زنت کاملا قابل تحسینه! حق با توئہ…شاید لازم بود من اون شب خودمو میکشتم تا به پدرت بفهمونم زمانی که باید به پدرم کمک میکرد و نکرد و حالا دچار عذاب وجدان شده واسه رقع کردنش زوری دادن من به تو راهش نیست…
تا بهش بفهمونم واسه خوشبخت کردن پسر بی بچه اش زوری دادن من به تو راهش نیست…
تا بهش بفهمونم واسه نجات نسلش من راهش نیستم و قربانی شدن من حلش نمیکنه.
آره…باید خودمو میکشتم تا مادرم واسه خلاصی از دستم و راحت ازدواج کردنش به فکر بذل و بخشش کردنم نمیفتاد.
من آدم بدی ام…گذشته بدی هم دارم…تو خوبی خوشی باکلاسی پولداری خوشتیپی تو اصلا گل…من به دردت نمیخورم.
زنتو برگردوند سر خونه زندگیت و بیخیال منم شو!
من درخواست طلاق میدم و توهم قبول میکنی!
همچی تموم میشه…هرچند…همین حالاش هم از نظر من شده!

تمام مدت من حرف میزدم و اون گوش میسپرد.
برام مهم نبود داره تو ذهنش داره در موردم چی فکر میکنه.
فقط حس میکردم دیگه نمیتونم ادامه بدم.
اما بعد از شنیدن همه ی اون حرفها متعجب از این گله منده هایی که تو گلوم گیر کرده بودن گفت:

-این چه حرفهاییه!؟ تو داری چیمیگی…مگه من آبروم رو از سر راه آوردم یه روز ییای تو زندگیم و روز بعد جمع کنی بساطتتو و بگی طلاق میخوای !؟
اینقدر هم کفر منو درنیار…
یه بار پرسیدی رویا رو میخوای گفتم نه…
زنی که دستمالی این و اون هست رو نمیخوااااام….
صرفا واسه پس گرفتن چیزایی که برده و فکر میکنه خیلی زرنگه رو میخوام برگردونم اون هم نه اینکه واسم مهم باشه….
نه …ذره ای واسم ارزش نداره بحث سر خیانت…سر ویرونی اعتماده!
پس دیگه با چرندیاتت رو مخ من راه نرو و بیا برو سوار شو!

عقب کشیدم خودمو گفتم؛

-نمیخوام بیام…

صداش رو برد بالا و داد زد:

-پس میخوای بری کردو جهنم؟ میخوای سر ظهر تو خیابون ول بگردی!؟

 

چشم خیلی ها اومد سمتمون.
کلافه شده بود و انگار بی اینکه خودش بخواد از کوره دررفته بود.
نگاهی به طرفین انداختم و گفتم:

-من طلاق میخوام…

اومد سمتم.دستم رو گرفت و گفت:

-زر مفت نزن….

 

اومد سمتم.دستم رو گرفت و گفت:

-زر مفت نزن…

اینو گفت و با کشوندن دستم من رو دنبال خودش کشید و برد سمت ماشینش.
حالا من عجیب بودم یا اون؟
نمیدونم چرا وقتی همیشه دوست داشت ازش جدا بشم حالا اینجوری میکرد !؟
در ماشین رو باز کرد و هلم داد و خودش هم درو بست و بعد هم ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست.
سرمو کج کردم که حتی اتفاقی هم چشم تو چشم نشیم.
شقیقه هام درد میکردن و تنم کرخت بود و پاهام بی جون!
چقدر حبس بده و من نمیدونم اگه کارم به زندون کشیده میشد چند روز میتونستم محبوس بودن رو تحمل کنم!؟
راستی…اصلا چطور تونست رضایت اون سلیطه رو بگیره!؟
سرم رو به شیشه تکیه دادم و پلکهامو رو هم فشردم.
حالم اصلا خوب نبود.
آرزو میکردم ای کاش متاهل نبوم.
شاید اون زمان میدونستم میشه چه بلایی سر خودم بیارم.
برمیگشتم تهران…
حتی اگه قرار بود تا آخر عمرم تک و تنها زندگی رو توی یه مسافرخونه یا یکی از اتاقهای بوگندوی یه خوابگاه بگذرونم !
هیچ حرفی نزدیم تا وقتی که رسیدیم خونه.
به محض اینکه درو باز کرد جلوتر از اون از خونه زدم بیرون.
حمام…دلم یه حمام طولانی میخواست!
نیما پشت سرم اومد داخل.شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد و همزمان لم داد رو صندلی و پاکت سیگارش رو آماده کرد تا دخل سیگارهاش رو دربیاره.
اهمیتی ندادم.
راه افتادم و رفتم سمت حمام.
تمام لباسهام رو از تن درآوردم و انداختم تو سبد چرکها و زیر دوش ایستادم.
آب رو باز کردم و اجازه تنم خیس بشه…
فکر میکردم اگه بیایم تو این خونه قراره روزای بهتری داشته باشیم ولی مثل اینکه اینطور نبود.
حتی شروع زندگی تو این خونه هم پر از دردسر و حبس کشیدن من بود.
یه دوش طولانی کشیدم و از حموم اومدم بیرون.
حوله رو دور تنم پیچوندم و اولین کاری که کردم این بود که سراغ تلفن همراهم برم.
روی مبز بود و فقط چند درصد شارژ داشت.
یکی دو تماس بی پاسخ و چند پیام از دوستام داشتم که هیچکدم مهم نبودن…
کلاه حوله رو سرم کردم و بعد نشستم رو صندلی رو به روی میز آرایشی و سرم رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم.
حس و حالم، حس و حال گند و مزخرفی بود!
مونده بودم چی از جون زندگی میخوام !؟
اصلا من کی ام؟ چی ام !؟
زن دوم یه مرد که تکلیفشم باخودش مشخص نیست!؟
با بغض اسم فرزین زو زمرمه کردم…
عضی وقتها مثل الان بدجور از درون میسوختم.
شاید اگه ندار نبودم، شاید اگه لنگ بی مکانی نبودم،شاید اگه لنگ رو قرون پول نبودم، شاید اگه هرجا واسه کار نمیرفتم اول ازم تن نمیخواستن، شاید اگه مادر و برادر کوچیکم تا مرز آوارگی نمیرفتن هیچوقت حاضر نمیشدم با مهراد وارد رابطه بشم که مدام ازش پول بگیرم و بزنم به زخم زندگی و به همون اندازه پا بندش بشم.که انگ خیانت بخوره رو پیشونیم.
انگ جنس دست دوم بودن!

صدای باز و بسته شدن در بهم فهموند نیما اومده داخل اما سرم رو بلند نکردم.
بوی سیگارش که به مشامم رسید فهمیدم هنوز هم داره میکشه…هی میکشه هی میکشه اونقدر میکشه که سیر بشه….
البته یه سیری چند ساعته!
حس کردم داره میاد سمتم.
دستش روی کمرم نشست و پرسید:

-خوابیدی!؟

بااینکه بیدار بودم اما جوابی ندادم.دستش هنوز روی کمرم بود.آهسته گفت :

-اینجا جای خوابیدن نیست!امن ناهار سفارش دادم…پاشو بریم پایین بخوریم!

باز هم بدون بالا گرفتن سر جواب دادم:

-چیزی نمیخورم!

توجه نکرد.دستشو دو سه بار خیلی آروم زد رو کمرم و گفت:

-پاشو…پاشو ناز نکن خانم بروس لی! پاشو…

سرم رو بالا گرفتم و با عصبانیت بهش نگاه انداختم و گفتم:

-بهت گفتم که! نمیخورم.چرا ول نمیکنی!؟

بازوم رو گرفت و گفت:

-افسره گفته بود تو بازداشتگاه و اون یکی دو روز هیچی نخوردی.میخوای خودکشی بکنی!؟پاشو…

 

دندون قروچه ای کردمو گفتم:

-چرا اینقدر به خودن اجازه میدی یه من زور بگی!؟خب نمیخوام…اینم زوره؟دست از سرم بردار…

فکم رو گرفت اما بدون اینکه بهش فشاره بیاره گفت:

-چون واسه دختر لجوج و سرتقی مثل تو فقط باید به زور متوسل شد…
من شوهرتم هرچی میگم باید گوش بدی…
گفتم بمیر باید بمیری…
گفتم بپر تو چاه باید بپری..
گفتم غذا کوفت کن باید بکنی…الانم بلند میشی وهمراهم میای قبل از اینکه خون من رو به جوش بیاری…

خط و نشون که کشید به زور از روی صندلی بلندم کرد و به دنبال خودش از اتاق بیرونم برد…

 

خط و نشون که کشید به زور از روی صندلی بلندم کرد و به دنبال خودش از اتاق بیرونم برد.
سیگارش هنوز توی دستش بود ودرحالی که ازش کام میگرفت من رو هم دنبال خودش میکشوند.
کلافه گفتم:

-مگه من بچه ام که داری اینجوری باهم رفتار میکنی!؟

لباسم کج شده بود و کلاه حوله هم عقب رفته بود و قطره های بارون رو تنم سر میخورد و مچ دستمم خیلی درد گرفته بود و اون کاملا بی توجه به این موضوع جواب داد:

-آره تو از صدتا بچه هم بچه تری…

سعی کردم انگشتاش رو از دور دستم آزاد کنم و همزمان گفتم:

-دستمو شکستی …لااقل ولم کن…

دستم رو ول نکرد تا وقتی که رسیدیم یه آشپزخونه.
سیگار لای انگشتاش رو که همچنان نیمی ازش باقیمونده بودو پرت کرد تو سطل زباله.
یکی از صندوق هارو برام عقب کشید و به زود نشوندم رو صندلی و خودش هم رو به روم نشست.
چند نوغ غذا سفارش داده بود.شاید میخواست منی که دوروز تو اون بازداشتگاه هیچی نخورده بودم جز چند لقمه نون ،یکم جون بگیرم!
بشقاب برنج رو روی میز سر داد سمتم و گفت:

-بگیر بروس لی! بخور!

چپ چپ نگاهش کردم خودش قاشق و چنگالش رو برداشت و مشغول خوردن شد.
ضعف داشتم اما ….
اما خودمم نمیدونم چرا داشتم خودمو با غذا نخوردن تنبیه میکردم!
شاید میخواستم یه مرگ خاموش و آسته آسته داشته باشم!
وقتی متوجه شد همجنان فقط نشسته ام و غذا نمیخورم خودش یه قاشق برداشت و به سمتم گرفت و گفت:

-میخوری یا به زور بریزمش تو حلقت !؟

با عصبانیت به چشمهاش خیره شدم.
میدونستم که انجام همچین کاری اصلا ازش بعید نیست واسه همین قاشق رو با حرص ازش گرفتم و برخلاف میلم مشغول خوردن شدم.
آروم آروم و کمی بی حوصله…
چند لقمه که خوردم سر خمیده ام رو بالا گرفتم و پرسیدم:

-چه جوری ازش رضایت گرفتی!؟

حین خوردن و از اونجایی که میدونست دارم از چی سوال میپرسم جواب داد:

-چه فرقی میکنه!؟

همونطور که با غذام بازی بازی میکردم پرسیدم:

-خب میخوام بدونم …

اخم کرد و گفت:

-بهتره غذاتو بخوری!

نمیتونستم بیخیال گرفتن این سوالم بشه برای همین گفتم:

-تو راضی شدی چیزایی که میخواستی رو دیگه نخوای!؟

بدون اینکه سرش رو بالا بگیره جواب داد:

-نه!

این جواب کوتاه تک کلمه ای معنیش میشدخیلی تمایلی به توضیح نداره و اصرارهای منم بیفایده اس.
قاشق رو کنار بشقاب گذاشتم و پرسیدم:

-نمیخوای طلاقش بدی!؟

بازم بدون اینکه سرش رو بالا بگیره و حین خوردن جواب داد:

-نه تا وقتی که چیزایی رو که باید بده نگه داره واسه خودش!

لبهامو روی هم فشردم و گفتم:

-پس منو طلاق بده!

تا اینو گفتم سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد و دیگه به خوردن غذا ادامه نداد…

تا اینو گفتم سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد و دیگه به خوردن غذا ادامه نداد.
من هم بهش خیره شدم. حرفی که زده بودم با
من من و تردید نبود.
قرص و محکم به زبونش آورده بودم که بدونه واقعا دیگه میل و اشتیاقی به این زندگی مزخرف ندارم و ترجیح میدم آواره ی شهر باشم تا اینجا و کنار اون…

نفس عمیقی کشید و بعد قاشق و چنگال توی دستش رو کنار بشقاب رها کرد.چند ثانیه ای یهم خیره موند و بعد با تشر و خشم و حتی کلافگی گفت:

-تو این شهر خراب شده یه نفر به اسم رویا هست که به حد کافی رو مخ من راه رفته و همچنان هم داره میره…تو دیگه نشو نفر دومی…به لیست این آدما اضافه نشو…

قسمت شونه ی لباس از روی تنم افتاده بود پایین و از موه های خیسمم گاهی قطره های آب میچکید رو تن سردم و بدنم رو به لرزه در میاورد.
این بار هم چکیدن قطره ی آب تنم رو لرزوند.
شونه هام رو جمع کردم و گفتم:

-فکر کنم من خیلی وقته تو لیستتم…خودت اینو قبلا گفتی! بارهاااا و بارهااااا…

 

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-اگه گفتم حتماااا دلیلش رفتارهات بود…

لبخند تلخی زدمو گفتم:

-اگه نمونه اش رفتاریه که با همسر عزیزت داشتم باید بگم تنها کاریه که تو زندگیم از انجامش پشیمون نشدم

داد زد و گفت:

-بسه دیگه اینقدر همسر عزیز همسر عزیز راه ننداز واسه من! اینقدر رو مخ من راه نرو لعنتی…

فکر میکنم ازدواج ما اشتباه ترین کار دنیا بود و کار اشتباه تر اینکه کنار هم بمونیم و به این زندگی بیخودی ادامه بدیم.
پوزخند زدم و
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

-تو داری رویا رو تحت فشار میزاری که برش گردونی…اگه تو از داشتن دوتا زن تو خونه ات لذت میبری من نمیبرم…

نتونست عصبانیتش از من رو کنترل کنه.دستشو با عصبانیت زد رو میز و گفت:

-من قبلات حرفهامو به تو زدم…به تو گفتم دلیلم چیه!

یا عصبانیت گفتم:

-من دلایلتو باور ندارم.تو میخوای اون برگرده…خب برگرده…چه بهتر!
جای من اینجا نیست…جای من پیش مادرمم نیست ولی به درک…حاضرم آوره ی کوچه و خیابون بشم اما اینجا نمونم!

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد تا نشون بده چقدر از دست من خسته شده.
من داغون…اون داغون…
دوتا آدم با حال خراب کنار هم بودن.گناهمون باشه گردن اونایی که بخاطر منافع خاصی مارو وادار به ازدواج باهم کردن …
من واقعا ته دلم نمیخواستم باعث عجز کسی باشم اما تمایلی هم به ادامه ی این زندگی نداشتم.
اصلا اگه همین آدمی که رابطه اش با زنش رو بخاطر خیانت بهم زد متوجه میشد من هم تو گذشته یه همچین خطایی حتی از نوع بدترش رو انجام دادم اونوقت یا من چیکار میکرد!؟
خودم می رفتم بهتر از این نبود که بعدا با فضاحت از زندگیش بندازم بیرون و دوباره رویا رو برگردونه…؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

-اگه دوست داری زنتو برگردونی اینکارو بکن…بیخودی لقمه رو دور سرت نپیچون !

بلند شدم و رفتم بالا توی اتاق.احساس میکردم هنوزم توی بازداشتگاهم.
تو اتاقی که نه خبری از نور بود…نه همهمه ی مردم…
نه آشپزخونه ..نه بالکن…
فکر کنم یه جورایی بهم لطف کرده بودن که گذاشتن اونجا بمونم و کار به دادسرا و جاه های باریکتر نرسه…
درو کنار زدم و رفتم داخل.
قدم زنان به سمت تخت رفتم.
پشت به در رو لبه ی تخت رو به پنجره نشستم و تکیه به تاج تخت دادم…
زل زدم به پنجره ی باز و به این فکر کردم واقعا اگه اون دوباره رویا رو برگردونه و به من بگه هری کجارو دارم که برم !؟
سرم رو خم کردم و به کف دستم خیره شدم.
اونقدر زیر آب مونده بودم که چروک شده بود.
دل من هم الان همینقدر چروک بود حتی بیشتر…
تو خودم بودم که حضور نیما رو کنار خودم احساس کردم.
اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه نشدم کی اومد توی اتاق.
چند قدمی به تخت نزدیک شد و بعد خیلی آروم کنارم نشست.
از چهره ی خسته و عاجزش مشخص بود عمیقا از بگو مگو و تشر و بحث خسته اس..عین خود من!
چنددقیقه ای ساکت بودیم اما بعدش خودش بود که سکوت رو شکست و گفت:

-من اگه میخواستم اونو برگردونم راه های ساده تری سراغ داشتم…

نگاهم هنوز به کف دستم بود.
من این مدت توی بازداشتگاه بودم و اون حاضر نبود کاری بکنه زودتر آزاد بشم و حالا هنجین ادعایی میکرد؟!
فکر و ذهن نیما رویاست..
فکر و ذهشن اینکه اونو تحت فشار بزاره تا قید معشوقه اش رو بزنه و برگرده …
هیچی نگفتم. دستشو به سمتم دراز کرد و حوله ی کج شده ام رو مرتب کرد ودوباره گفت:

-نمیخوای لباس بپوشی؟ سرما میخوری…

خیلی آروم سرمو از تکیه به تخت برداشتم و بهش نگاه کردم.
نیما و همچین حرفهایی!؟
تقریبا به زبون آوردن اینجور کلماتی از اون در حد لالیگا بعید بود….

نیما و همچین حرفهایی!؟
تقریبا به زبون آوردن اینجور کلماتی از اون در حد لالیگا بعید بود خصوصا به من…
ابروهامو درهم کشیدم و یا طعنه پرسیدم:

-مگه واسه تو مهمه من سرما بخورم یا نخورم!؟بچام یا نچام !؟

از گوشه چشم نظری بهم انداخت.
از اون نگاه های خنثی که نمیشه از توش مطلب واضحی رو کشید بیرون.
ولی جنسش از نوع و جتس دلخوری بود.
لبهاش رو از هم باز کرد و پرسید:

-اینقدر این موضوع عجیب!؟

من که میدونستم برای اون اهمیت ندارم.
تنها کسی که برای اهمیت داشت رویا بود و رویا و رویا.
بزرگترین اشتباه عمو همین بود.اینکه میدونست دل پسرش هنوز پی زن اولشه ولی باز به زور منو مجبور کردن باهاش ازدواج بکنم!
جدی و مطمئن جواب دادم:

-آره عجیبه…چون تنها کسی که واسه تو مهمه همسر عزیز و اموال از دست رفته ات هست.
بهتره به فکر اونها باشی نه من!

خسته و کلافه از این حرفهای من با عصبانیت گفت:

-من بارها در این مورد برای تو توضیح دادم…دادم یا ندادم؟هان؟ جواب بده…

هیچی نگفتم.سگرمه هام توی هم بود و نگاهم جای دیگه…
پیله کرد و دوباره گفت:

-با توام …جواب بده ..من جواب این فکرهای و سوالهای مزخرف تورو دادم.دادم یا نههههه؟!

من توضیحاتشو قبول نداشتم.چیزایی که اون میگفت با واقعیت مطابقت نداشتن…
برای من خیلی چیزا مثل روز روشن بود.
اون داشت رسما غرور منو میشکست.
آره من پر از گناه بودم.پر از خطا اما تاوان این گناه دیگه نباید تموم بشه !؟
پوزخندی تلخ زدم و گفتم:

-توضیحات تو با واقعیت توفیر دارن!

چشماشو بازو بسته کرد و نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه اما انگار نشد چون با صدایی که ولومش رفته رفته داشت بالا میرفت گفت:

-اونش دیگه یه تو ربطی نداره…

با اخم نگاهش کردم و پرسیدم:

-نداره!؟

با تشر جواب داد:

-نه ندارههههه! تو یه سوال از من پرسیدی منم بهت جواب دادم…

من اون توضیح رو باور نداشتم برای همین لب زدم:

-توضیحات تو به درد من نمیخوره…

داد زد:

 

-به درککککک!من حالا واسه هیچکاری به هیچ احدی توضیح ندادم اما به تو دادم
از تو هم نمیترسم که بخوام دروغ و دونگ تحویلت بدم…
اصلا واسم مهم نیستی که بخوام با دروغت نگهت دارم..بودی بودی نبودی هم به درک!

قلبم از حرفهاش شکست.
دستامو مشت کردم و با نفرت گفتم:

-خب اگه مهم نیستم چرا ولم نمیکنی برم پی بدبختی های خودم.
بزار برم و تو هم دست زن عزیزت رو بگیر و برش گردون تو خونه ات!

دیگه نتونست خودش رو کنترل بکنه بلند شد و صداش رو انداخت رو سرش و گفت:

-میشه دهنتو ببندی و دیگه اینقدر مرخرف نگی!؟
میشه خفه بشی و اینقدر چرت و پرت به زبون نیاری!؟
حتما باید کتک بخوری؟
حتما باید کاری کنی من مثل یه حیوون باهات رفتار بکنم!؟

نمیتونستم بهش اجاره بدم هرچی دلش میخواد در موردم به زبون بیاره و ساکت بمونم.
بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

-حق نداری با من اینطور رفتار بکنی …حق نداری!

اون هم بلند شد و مقابلم ایستاد.
هیکل بلند و ستبرش عین یه سرو بلند قامت سایه انداخت رو تنم. سر خم کرد و از بالا بهم خیره شد و با عصبانیت زیادی گفت:

-من هر طور دلم بخواد با تو رفتار میکنم…هر طور دلم بخواااااد تو هم دفعه ی دیگه همچین چرت و پرتهایی بیاری یا حرف رویا رو پیش بکشی اونقور کتک میخوری که دیگه حتی نتونی از جا بلند بشی!

دندونامو با نفرت روی هم سابیدم و متاسف براندازش کردم و گفتم:

-تنها کسی که مناسب توئہ همون رویای سلیطه اس!

به محض اینکه این حرف رو زدم دستش رو برد بالا که بزنه توی صورتم .
ناخوداگاه سرم رو کج کردم و دستهام رو سپر صورتم کردم.
اما انگار اون در لحظه از زدنم پشیمون شد.
بعد از اون داد و بیدادها و تصمیم برای زدنم بازوم رو گرفت و از سر راهش پرتم کرد روی تخت و خودش هم رفت بیرون.
دستمو به خود تخت تکیه دادم و بلند شدم.
گره ی حوله باز شده بود و کلاه افتاده بود روی زمین.
کمرم رو خم کردم و کلاه رو از روی زمین برداشتمش.
آخه من همچین مواقعی باید به کی پناه میبردم !؟
کاش…
کاش اصلا میشد تمام روز یا بیمارستان باشم یادانشگاه…
کاش اصلا میشد هیچوقت نیام اینجا…
هیچوقت!

روی نیمکت نشستم و زل زدم به دور دست.
این فرصت رو داشتم که بعداز کلاس برم خونه اما خودم اینو نخواستم.
بعداز اون بگو مگوی دیشب ترجیح میدادم که اصلا نرم اونجا و فعلا اوقاتمو توی دانشگاه یا حتی بیمارستان بگذرونم.
یکم پاینتر تعداد خیلی زیادی از دانشجوها و حتی بعضی از اساتید گرد هم جمع شده یودن.
یا بهتره بگم گرد یه شخص خاص…
نگاهی به یکی از همکلاسی ها که رو نیمکت کنارم نشسته بود انداختم و پرسیدم:

-اونجا چه خبره!؟

از توی کیفش کتاب و لقمه ی غذاش رو بیرون آورد وهمرمان جواب سوال من رو داد:

-چندتا سمینار پزشکی برای دانشجوهای رشته پزشکی برگزار کردن…یکی از استایدهای معرف تهرون هم اومده…فکر کنم بخاطر اون اونجا جمع شدن!

سرم رو تکون دادم و با گفتن یه آهان تلفنم رو که داشت زنگ میخورد از توی کوله پشتیم بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم.
با دیدن شماره ی پگاه لبخندی روی صورت پژمرده و بی حس و حالم نشست.
کیفمو برداشتم و فورا از روی نیمکت بلند شدم و همزمان با وصل کردن تماس گفتم:

” سلام پگاه …”

گله مندانه گفت:

“من که باهات قهرم…شد یه بار تو زنگ بزنی حال منو بپرسی!؟ آخه رفیق اینقدر بی وفاااا…”

لبخند محوی زدم.حق با اون بود.همیشه خودش بود که به من زنگ میزد و جویای احوالم میشد و من از این بابت واقعا شرمندش بودم.
نمیتونستم بهش بگم اونقدر تو زندگیم تنش دارم که فرصت اینکه حالشو جویا بشمو ندارم.
خیلی اوقات هم خودم
نمیخواستم با حال بدم یهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم!
همونطور که قدم میزدم گفتم:

“ببخشید پگااااه جون…قول میدم جبران بکنم…اونقدر بهت زنگ میزنم که از دستم کفری بشی…”

خندید و گقت:

“خب باشه..راستی سلام…”

خندیدم و گفتم:

“الان یادت اومد جواب سلام بدی…؟ علیک سلام”

هیجان زده گفت:

“یه خبر توپ و جدید دارم برات..از اون خبرای گرم و داغ”

نگاهمو دوختم به جمعیت.یه همونهایی که گرد اون سخنران سمینار پزشکی جمع شده بودن و بعدهم گفتم:

” خب حالا چی هست این خبر توپت که حاضر شدی قهرتو بشکنی و با من بی وفا حرف بزنی؟!

خندید.درحالی که به صدای خنده هاش گوش میپسردم تا رفع دلتنگی کنم دوباره به اون جمعیت نگاه کردم.
یکی از مسئولین حراست دانشجوهارو پراکنده کرد وگفت:

-بابا بزارین دکتر یکم استراحت بکنه…تو سمینار فردا شرکت کنید سوالاتونو اونجا بپرسید…

دانشجوها با اصرار مسئولین حراست پراکنده شدن و اطراف دکتری که هنوز هویتش برای من نامشخص بود و حتی موفق به دیدنش نشده بودم و پشت به من تو فاصله ی نه خیلی زیادی ایستاده بود رو خلوت کردن.
همزمان صدای پگاه تو گوشم پیچید:

“استادحاتمی اومده شیراز”

از این حرف پگاه چند ثانیه هم نگذشته بود که درست همون لحظه اون استاد چرخید و در لحظه نگاه های ما باهم تلاقی پیدا کرد.
نگاه من و فررین…
قلبم ایستاد.
آره…واقعا از تپش ایستاد.
صدای پگاه دوباره تو گوشم پیچیده شد:

” شنیدی چیگفتم؟”

هنگ کرده بودم فقط بهت زده لبهامو از هم یاز کردم و پرسیدم:

“هان؟!”

خیلی زود جواب داد:

“فکر کنم حاتمی تو دانشگاه شما کنفرانس چند روزه داره…”

دیگه هیچی نشنیدم.من به حاتمی خیره بودم و حاتمی به من…
زمان توقف کرد و دنیا دور سرم چرخید.
یاورم نمیشد اونی که اونجا توی اون فاصله ایستاده و به من خیره شده فرزینه…
مروی که عاشقش بودم.
مردی که قلب و روحم درگیرش بود…
مردی که حتی تا ثانیه های قبل از ازدواج هم منتظر بودم تا دلیلی بشه واسه فرار از دست همه ی این آدمها…

صدای پگاه دوباره تو صدام پیچید:

“الو…الو بهار..بهار صدام رو میشنوی؟ بهار”

دستم به آرومی پایین اومد و دیگه حتی نتونستم جواب پگاه رو بدم.
دردهام…دردهام دوباره زنده شدن درحالی که خاطرات خوبی که باهاش داشتم تو ذهنم بهم پوزخند میزدن….

دردهام…دردهام دوباره زنده شدن درحالی که خاطرات خوبی که باهاش داشتم تو ذهنم بهم پوزخند میزدن.
چشمهام می دیدنش اما عقلم ازم میپرسید آیا این واقعا فرزینه و قلبم…قلبم میخواست حتی این آدم اگه یه توهم باشه باورش بکنه !
حتی اگه یه خیال باشه…
حتی اگه یه شوخی باشه!
دنیام بهم ریخت و غم به دلم چنگ زد…
انگار…انگار قلبم تو سینه مچاله شده بود.آخه سخته.سخته اونی که یه زمانی بیشتر از خودت دوستش داشته باشی رو وقتی دیده باشی که دیر شده باشه.
خیلی دیر شده باشه.

دیگه نتونستم قدم و گام بعدی رو بردارم.
خشکم زده بود اما…حس میکردم به آرزوهام رسیدم.
من از خدا فقط همینو میخواستم.
اینکه فقط یه بار دیگه ببینمش.فقط یه بار دیگه…
حالا احساس میکردم دیگه هیچی از خدا نمیخوام چون همینکه دیده بودمش برام کافی بود.
همین…
اون هم مثل من شوکه بود و فقط داشت بر بر تماشام میکرد.
یدون اینکه حرفی بزنه یا کاری انجام بده.
گلوم خشک شده بود و انگشتهام شل و ول …دیدنش هم شیرین بود و هم درد داشت.
دردی که ریشه اش تو سمت چپ قفسه ی سینه بود.
تو قلبم !
هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم روزی برسه که بتونم ببینمش.
این تقریبا واسه من غیر ممکن بود اما اتفاق افتاد!

اون بود که تونست زودتر از من به خودش بیاد و به سمتم قدم برداره.
فاصله مون به یکی دو قدم که رسید رو به روم ایستاد.
چشم تو چشم…
فیس تو فیس…
زبونم بند اومده بود و هیچ کلمه ای نمیتونستم به زبون بیارم.
لال شده بودم.لال لال…
اما مهم نبود.مهم نبود اگه نمیتونستم گپ بزنم.
مهم نبود اگه نمیتونستم سخنی به زبون بیارم.
همینکه میتونستم تماشاش کنم کافی بود.
واقعا کافی بود.
بعد از یه سکوت خیلی طولانی لبهاش رو از هم باز کرد و پرسید:

-خوبی !؟

خوبم!؟ این مسخره ترین سوالی بود که میتونست ازمن بپرسه.
اگه ترکم نمیکرد.اگه بهم یه فرصت بخشش میداد.
اگه درکم میکرد.اگه خدایی میکرد و این بنده رو یکبار دیگه میبخشید، اگه از خطای بچگونه و احمقانه ام میگذشت اونوقت حالم این نبود.
اونوقت بهاری نبودم که حالش بدتر از صدتا خزونه…
من خراب بودم.
من بعداز فرزین بد خراب شدم.
بغض کردم و با مکث زیاد و صدای خیلی گرفته و ضعیفی جواب دادم:

-خوبم !؟ تو چیفکر میکنی!؟ شبیه آدمای خوبم !؟

نفس عمیقی کشید.یا بهتره بگم آه عمیقی…بدون اینکه چشم از صورتم برداره گفت:

-نو خودت مسئول این حال خودتی…تو به من و خودت خیانت کردی….

من پلک نزدم اما اشکهام از چشمهام سرازیر شدن.
با صدایی که گرفته بود وبه وضوح لرزش داشت گفتم:

-خدا با اون خداییش یه شیطان فرصت داد تو به من ندادی…

سرش رو خم کرد و دستشو روی صورتش کشید.
کی میدونه من اون روزهایی قبل از اینکه مجبورم بکنن با نیما ازدواج بکنم چه حالی داشتم !؟
چقدر بهش زنگ زدم…
چقدر پیام دادم…
چقدر التماس کردم ببخشم.
با افسوس سرش رو بالا گرفت و گفت:

-بخشش برای من سخت بود.بعد ازسالها به تو وابسته شده بودم و تو …و تو هم با من بودی هم با یه مرد دیگه.
با مردی که زن داشت…بچه داشت!

خودم رو مجرمی می دیدم که تو دادگاه هست نباید در برابر حرفهایی که بهش میزنن سکوت بکنه.
دستامو مشت کردم و به دفاع از خودم گفتم:

-من هم با تو و هم با اون نبودم…من کسی رو نداشتم.
اون حمایتم میکرد.و درعوض اون حمایتها به زور ازم میخواست کنارش بمونم و ادامه بدم…
تو هیچوقت اینو باور نکردی.هیچوقت…

آهسته پرسید:

-تو بودی باور میکردی…؟

با صدای بغض آلودی جواب دادم:

-من نمیدونم..من تنها چیزی که میدونم اینه که حاضرم برای کسی که دوستش دارم مرد و مردونه بجنگم کاری که تو نکردی…چون تو عاشق نبودی

نیشخندی تلخ زد و پرسید:

-من عاشق نبودم!؟

قاطع و محکم و اما با درد جواب دادم:

-آره…تو عاشق واقعی نبودی…تو…

مکث کردم.اشکمو کنار زدم و با بغض ادامه دادم:

-تو فقط مردی بودی که منتظر بود اونی که دوستش داره یه خطا ازش سر بزنه تا باز رهاش کنه به امون خدا و برگرده به غار تنهاییش

با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:

-تو این حق رو نداری که من رو قضاوت بکنی…

لبخندی تلخ زدم.از عمق وجودم.

-ولی اینکاریه که تو با من کردی!
توقضاوتم کردی بدون اینکه لهم حق دفاع بدی…یادت که نرفته!

نفس آه مانندی کشید و جواب داد:

-نه! یادم نرفته…در هر صورت همچی تموم شده!

این جمله اش قلبم رو به درد آورد.اشک بازهم از چشمهام سرازیر شد و تا زیر چونه ام پایین اومد.
به غمباد دچار شده بودم.
چیزی شبیه به یه تلنگر و یه شوک منو به خودم آورد.
این جمله واقعا یه شوک بود.
اصلا این دفاع ها دیگه چه فایده ای داره…
من ازدواج کرده بودم.
من حالا زن یه آدم دیگه بودم.
یه مرد دیگه…

 

من ازدواج کرده بودم.
من حالا زن یه آدم دیگه بودم.
یه مرد دیگه…
اصلا این حرفها این گلایه ها این انتقادات چه فایده ای داشت.
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-آره…آره…حق با توئہ.حالا دیگه همچی تمومه…اصلا چرا من دارم در موردش حرف میزنم!؟
بیخودیه دیگه این حرفها…بیخودیه!

به صورتم خیره شده بود.خیلی سریع انگشتامو زیر چشمهام کشیدم که اشکهام مشخص نباشن.
بعضی وقتها جلوی بعضی اتفاقهارو نمیشه گرفت.
میفتن و با افتادنشون میشن یه زخم رو سینه…رو قلب…رو احساس و جاشون تا ابدو یک روز باقی می مونه!
بعد از یه مکث طولانی گفت:

-من نمیتونستم ببخشمت!

با همون بغضی که هنوزم توی گلوم گیر کرده بود و انگار اونجا نشستن حسابی به مذاقش خوش اومده بود جواب دادم:

-میدونم…گواهش تماس های بی پاسخم و پیامهای بی جوابم!

اما دیگه واقعا چه فایده داشت!؟ چه طوری میشد گذشته رو از یاد برد یا حتی ترمیمش کرد.
سرش رو پایین اومد تا بهم نردیک تر بشه.
احساس کردم میخواد ار فاصله ی کمتری به صورتم نگاه بکنه آخه..
نگاه هاش بی نهایت پردقت بودن.پر دقت و عمیق.
چنددقیقه ای فقط تماشام کرد و بعد گفت:

-الان چیکار میکنی!؟ خوبی؟ زندگیت در چه حاله؟

نمیدونم میخواست با این سوالهای مسخره به چی برسه.
یعنی واقعا توقع داشت من در چه حالی باشم !؟
پوزخندی زدم و جواب دادم:

-میگذرونم…

اینبار پرسید:

-خوب یا بد!؟

هه! خوب یا بد…واقعا اون میخواست بااین سوالها به چی برسه!؟
کاش اون زمان پشتمو خالی نمیکرد.کاش.
اگه فرزین پشتم می موند، اگه تنهام نمیذاشت اگه جلو میومد اگه میبخشید اصلا برام اهمیت نداشت که نوشین یا بقیه راجع بهم چی میگن…
می موندم و اون زخمهارو تحمل میکردم.
لبهام رو روی هم مالیدم و جواب دادم:

-جواب من به چه درد تو میخوره!؟ تو بلاکم کردی…از زندگیت هم بلاکم کردی.پس حق پرسیدن همچین سوالایی رو نداری آقای پاک و منزه از هر گناه!

دلگیر و با صدای آروم و غمگینی گفت:

-داری تیکه میپرونی چون ازم دلخوری…

نیشخندی زدم و گفتم:

-تیکه؟ نه…کی میتونه به یه آدم تو پاک و معصوم و بیگناهی مثل تو تیکه بپرونه!؟
تیکه پروندن به تو کفره…کفر…

متاسف چشمهاش رو بازو بسته کرد و گفت:

-من واقعا دوست داشتم…

پوزخند زنان و به طعنه پرسیدم:

-دوست داشتن لب و دهنی به درد لای جرز میخوره آقای دکتر و استاد عزیز!

ابرو درهم کشید و پرسید:

-خطای خودتو یادت رفته!؟

با غم و غصه ی مشهود و درد و خشم عیانی پرسیدم:

-نه…ولی تو چی!؟ بس مهریتو یادت رفته!؟ اظهار علاقه ات رو چی!؟
مگه میشه کسی رو واقعی دوست داشت اما نشه بخشیدش!

خواست جوابم رو بده اما قبل از اینکه اینکارو انجام بده،
مردی کت شلواری و آراسته یه سمتش اومد و گفت:

-دکتر جان سوئیت رو براتون آماده کردیم تشریف بیارید راهنماییتون کنم یکم یه خودتون استراحت بدین…

با کشیدن یه نفس عمیقی آهسته جواب داد:

-یاشه..ممنون…

نگاه آخرو به صورتم انداخت و بعد گفت:

-خدانگهدارت…

تماشا کردنش درد داشت.نتونستم ازش چشم بردارم.همونجا ایستادم و اونقدر تماشاش کردم تا وقتی که سوار ماشین شد و رفت.
آه از نهادم بلند شد.
چشمهام رو بستم و سرم رو خم کردم…
شاید بهتر بود بگم کاش نمی دیدمش.
آحه الان حس اون کسی رو داشتم که زخم کهنه اش سرباز کرده و دردش تازه شده…
رنگم پرید.
دیگه نتونستم رو پاهام بند بشم.
عقب عقب رفتم و تکیه ام رو به درخت دادم و ناله کنان با خودم لب زدم:

“چه جوری میتونم دوباره فراموشش کنم؟! چه جوری…”

یک دیدگاه

  1. لطفا زودتر پارت بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *