رمان بهار/پارت صدو شش

  ساکت بودم و بی حرف تا اینکه دختری که کنارم نشسته بود پرسید: -واسه چی آوردنت اینجا!؟ از فکر بیرونم آورده بود.چشم از اون نقطه ی نامشخص برداشتم و سرم رو به آرومی برگردوندم سمت دختری که سمت راستم نشسته بودن و بهش خیره شدم. کم سن و سال بود اون یکی هم همینطور اما ظاهر عجیبی داشت. موهای …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت سیزده

_ خیلی دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما حیف که نمیخواستم مهمونی شما خراب بشه ، دختره ی کثافط فکر کرده پخیه واسه خودش یا یه داف نگاه به چهره اش بندازه تو آینه آدم عقش میگیره بهش نگاه کنه . _ موافقم باهات . با شنیدن صدای شاهین از پشت سرم به سمتش برگشتم ابرویی بالا …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو هفتاد

  سوگل لبخندی به سورن زد و گفت: -خودتو ناراحت نکن..خداروشکر الان پیشمونی.. سامیار دوباره سرش رو چرخوند و تا خواست باز یه چیزی بار سورن کنه، سوگل با حرص گفت: -سامیار بس کن.. خنده ام گرفت..چقدر این مرد غد و یک دنده بود.. قبل از اینکه سامیار چیزی بگه، با صدای البرز سر هممون چرخید طرفش… به من نگاه …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و چهلو یک

بعد رفتن شیرین خیره به فریبا شدم و گفتم : _ خیلی خوب دهنش رو بستی آفرین به تو فکر کردم ساکت میشی این جونور هر چی دلش خواست بگه خانوم بزرگ به من تشر زد : _ لاله _ خوب چیه خانوم بزرگ دروغ که نمیگم شیرین یه جونور هستش تو این عمارت سرش رو با تاسف تکون داد …

ادامه مطلب »

رمان گرداب/پارت صدو شصتو نه

  همزمان دوتایی چرخیدم و سورن رو دیدیم که دست هاش رو تو جیب گرمکنش فرو کرده و نگاهمون می کرد…. امروز حسابی باهم حرف زده و گریه کرده بودن و تا حدودی دلتنگی این یک سال رو جبران کرده بودن… اما بی قراری و دلتنگیشون اجازه نداده بود مفصل درمورد این مدت حرف بزنن و سورن هنوز چیزی براشون …

ادامه مطلب »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهل

_ خوبم امیرعباس نگران نباش از این دردا پیش میاد وقتی عصبانی میشم یا حرص میخورم با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد : _ مهسا اذیتت کرده بود ؟ _ مهم نیستش کی من رو اذیت کرده خواهش میکنم آروم باش !. سری تکون داد که باعث شد حسابی اعصابم خورد بشه اما داشتم تحمل میکردم چون …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت دوازده

پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم و با لحن بدی گفتم : _من نه با زنت نا با خودت هیچ کاری ندارم درضمن انقدر خار و ذلیل نشدم خودم رو کوچیک کنم هر غلطی دوست داشتی انجام بده فقط از من فاصله بگیر حالا از خونه من گمشو بیرون با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد از شدت خشم و …

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت یازده

_میریم خونه صحبت میکنیم زود باش رویا با جدیت گفت: _من جایی نمیام کارای طلاق توافقی رو آماده کن تو اولین فرصت جدا میشیم و هر کسی میره پی زندگی خودش آرسین پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت: _فکر کردی به همین راحتی طلاقت میدم !؟ _مجبوری آرسین با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت: _نه بابا اونوقت …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو چهار

کیک ها رو با ذوق نگاه میکرد یکی اشون نشون داد و گفت _ این نظرته ؟؟ جلو اومدپ و نگاهش کردم قشنگ بود و بنظرم خوشمزه میومد در واقع همه کیک های اینجا همین بودن ولی خب ما بیشتر باید به قیمت توجه میکردیم آروم خم شدم و در گوشی ندا گفتم _ قیمتش چی ندا؟؟ انگار تازه دو …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت نودو چهار

چشم بسته دم عمیقی می‌گیرم که بوی عطر مست کننده‌اش از بینی تا ته گلویم را پُر می‌کند.‌ و بلافاصله از غافلگیری بوسه‌‌ی سریعش بر لب‌هایم بی‌اراده چشم باز می‌کنم و شاید حالت چشمان هراسان و شوکه‌ام باعث خنده‌ی آرامش می‌شوم. _می‌دونستم بیداری. مژه‌هات لوت دادن. بعد از چند روز صبحم را با چشم در کهربایی‌های نافذش آغاز می‌کنم. ناخودآگاه …

ادامه مطلب »

رمان پرنسس/پارت نودوسه

_کجا کجا؟ _می‌رم لباسام‌رو… بی‌درنگ دست دور کمر ظریفم می‌اندازد و به سمت خود می‌کشد، داغی نفس‌هایش پوست گوشم را قلقلک می‌دهد. اغواگرانه نجوا می‌کند: _اتاق لباسا و وسایل شما این‌جاست. و از مسیرم منحرفم می‌کند. _ولی اتاق کار من قبلا جدا… _اتاق تو جدا بود چون خودت خواستی و با اینکه برام سخت بود بخاطر خودت پذیرفتم. ولی دیگه …

ادامه مطلب »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سیو سه

با گفتن بفرمایید من داخل اومد ندا با کنجکاوی گفت _ از سر کارتون اخراج شدید ؟؟ اخه دیگه نمیرید سرکار همزمان با سینا خندیدم ندا متعجب نگاهش بینمون در رفت و آمد بود برای اینکه بفهمه چی شده گفتم _ ندا جان مدیر رو که کسی اخراج نمیکنه…… انگار مفهوم مدیر رو نمیدونست که دوباره پرسید _ چرا نکنه؟؟ …

ادامه مطلب »

رمان دل

رمان جدید دل دوستان یه خبر خوش اینکه هم پارتامون تو کل سایتا زود تر پارت گذاری میشه و اینم یه رمان جدید تقدیم همگی امیدوارم خوشتون بیاد   برای خواندن رمان به سایت بلک رمان مراجعه کنید   black roman  

ادامه مطلب »

رمان تعصب/پارت ده

با تموم شدن حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم مثلا میخواستم به رویا دلداری بدم اما با شنیدن حرف هاش حال خودم خیلی خراب شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _رویا حالا واقعا قصد داری از آرسین جدا بشی تو که اون رو خیلی دوست داری !؟ لبخندی تلخی روی لبهاش نشست _میدونی من …

ادامه مطلب »